تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      آنا (آنا یعنی مادر)
به مادرم نویسنده: - ۱۳٩۳/۱/۳٠

 یاد ِنبودن هایی که هیچوقت به بود تبدیل نخواهد شد  ! امّا یک آن زنده می شوند جان می گیرند مثل قبل ... .انگار که بود و هست یکی شوند ! بعد از این سالها یاد گرفته ام جاهایی در زندگی تسلیم شوم و کنار بیایم نه اینکه فراموش کنم !نه !  که گاه چاره ای جز تسلیم و رضا نیست با این وجود ذرّه ای از عشق من به تو کم نشد که شکل دیگری به خود گرفت ! ولی خب  کاش بودی ... .


  نظرات ()
اولین جلسه در سال جدید نویسنده: - ۱۳٩۳/۱/٢۸

ادبیات معاصر و حافظ

زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نیست   در حق ما هر چه گوید ،جای هیچ اکراه نیست 

در مورد این غزل بحث شد .ترکی این غزل هم خونده شد .نوبت به منم رسید و نتونستم در برم :) 

کتاب شفای زندگی لوئیس ال هی معرفی شد (ترجمه ی سیزده هزار تومانی بهتره )

و کتاب عرفان و فیزیک جدید 

در مورد جبر و اختیار هم صحبت شد .نتیجه اینکه تدبیر کنیم تا تقدیر خوب خود (روح خدایی مان را ) خراب نکنیم .

جالبه که یکی از اعضا تلفن همراه نداره ! و نمی خواد که بگیره !

  نظرات ()
دغدغه های مادر شدن ! نویسنده: - ۱۳٩۳/۱/٢۸

از جلوی ایستگاه نیمه کاره ی مترو رد می شدیم خیلی جدى گفت :فکر کنم مامان هم بشم این مترو تموم نشه !

این هم معنی و هم خانواده ها رو باید هر سال تا دانشگاه حفظ کنم ! چطوری حفظ کنم که مامان بشم بچّه ام پرسید یادم بمونه ؟!

غذاها رو چطوری یاد گرفتی مامان شدی یادت نرفته چی کار کنی ؟ به منم بگو حتما که مامان شدم بلد باشم !

وای یه اسم خوبی پیدا کردم  نوشتم یادم نره وقتی مامان شدم برای دخترم!

  نظرات ()
اَه نئینیم حَبِی :) نویسنده: - ۱۳٩۳/۱/٢٦

دوستی می گفت : دائم از خودش می پرسه که بعد از این همه سال ! به کجا رسیدم ؟که چی ؟ چی به دست آوردم ؟ 

 تجربه ی شخصی من این هست که شادمانی درونی یا هر چی که میشه اسمش رو گذاشت با هیچی بدست نمیاد مگر  بدست خودمون ! زیاد هم نباید کنکاش کرد !مجبور نیستیم که بفهمیم کُنه هر اتفاقی چی بوده یه کم بی خیالی هم بد نیست !

  نظرات ()
من در 24 روز گذشته نویسنده: - ۱۳٩۳/۱/٢٤
برای سال جدید سوای تصمیم ها و آرزوهای روتین ِ معمول برنامه ی جدیدی برای خودم 
 در نظر گرفتم !
تعیین هدف های کوچک روزانه ،نوشتن ،تقسیم کارها به واحدهای کوچک تر
حذف ِ حاشیه ها ،کاهش سرعت بدو بدو های ِ روزمره ام !
 و صرف زمانی مدوام و روزانه برای گفتگو و صحبت با بچّه ها و همسرم
و البتّه پیاده روی و نوشتن هر آنچه در یک روز می خورم :)))
 تا اینجا که خوب پیش رفته امتحانش مجانی است :)
  نظرات ()
بهار که می آید نویسنده: - ۱۳٩۳/۱/٢۳

راه رفتن مجال ِ رهایی به من می دهد .فارغ از من ِمحدودم به بیرون نگاه می کنم !جدا از تمامی ِ روز مرگی ها و مشغله هایم از هر قدم لذّت می برم !

  نظرات ()
نقش پدر های دختری در تربیت فرزندان نویسنده: - ۱۳٩۳/۱/٢٠

دو روز قبل 

از مدرسه اومده با لب و لوچه ی آوویزون همه کفش نو پوشیدن من چقدر این کفش قدیمی هامو بپوشم !!! کفشای مهمونیم هم دیگه اندازه ام نیست !!

دلمان کباب شد عصری یه جفت کفش سبز خریده با گل قرمز ! که براش بزرگ هم هست ! ولی با سماجت پوشید رفت مدرسه !

امروز رفتیم لاله پارک از طبقه ی اول تا آخر هر مدل کفشی پسندید ! خال خالی ،طلایی ،نارنجی و سبز ،قرمز و آبی ،کتونی گلدار ! آخرشم دیدم یه جفت کتونی زرشکی پوشیده زُل زده به من مامان ؟!! 

-تازه خریدی دیگه ! کتونی  هم داری 

اینم بخر 

-نه 

اخم کرد و گفت با بابام میام !

رسیدیم خونه برای همسرم تعریف کردم جوابم این بود که :این بچه ! باید با باباش بره اینجور جاها !!! 

  نظرات ()
از لابه لای ایمیل ها نویسنده: - ۱۳٩۳/۱/۱٦
از همین امروز ، وقتی بچه هایمان به مدرسه می روند ،به ایشان می گوییم : 
عزیزم ! من نمی خواهم تو بهترین باشی ، فقط می خواهم تو خوشحال و خوشبخت باشی .
اصلا مهم نیست که همیشه نمره ی 20 بگیری ،جای 20 می توانی 16 بگیری اما از دوران مدرسه و کودکیت لذت ببر.
عزیزم :از "ترین" پرهیز کن ، چرا که خوشبختی جایی هست که خودت را با کسی مقایسه نکنی.
حتی نخواه خوشبخت ترین باشی .
بخواه که خوشبخت باشی و برای این خواستت تلاش کن.
همین.
یادمان هست که از وقتی به دنبال پسوند "ترین" رفتیم، خوشبختی از ما گریخت. از 19/75 لذت نبردیم چون یکی 20 شده بود.
از رانندگی با پراید و ... لذت نبردیم چون ماشین های مدل بالاتری در خیابان ، در حال خود نمایی بود.
از بودن کنار عشقمان لذت نبردیم چون مدرک تحصیلی و پول توی جیب او ، کمتر از بسیاری دیگر بود.
همچنین ، از خانه مان ، از شغلمان ، از درآمدمان ، از خانواده و دوستانمان و....
می خوام بگو یم تحت تاثیر آموزه های غلط ، بسیاری از ما فقط به "بهترین،بیشترین و بالاترین" چسبیدیم ، در نتیجه تبدیل به انسان هایی افسرده و همیشه نالان شدیم.
شاید لازم است یا بهتر بگویم وقت ان است که در آموزه های غلط تجدید نظر کنیم و تغییر جهت بد هیم ، تا حداقل اجازه ندهیم که نحسیِ "ترین" دامن بچه هایمان رو بگیرد .
این متن راتحت تاثیر نوشته ی بی نامی که دوستی برایم ایمیل کرده بود ، کامل کردم .احتمالا نوشته متعلق به خانم یا آقای متین نعمت خواه می باشد .
 
 
  نظرات ()
مطالب قدیمی تر »
مطالب اخیر به مادرم اولین جلسه در سال جدید دغدغه های مادر شدن ! اَه نئینیم حَبِی :) من در 24 روز گذشته بهار که می آید نقش پدر های دختری در تربیت فرزندان از لابه لای ایمیل ها فقط یک لبخند ارکان پنجگانه ی خیر و فضیلت
کلمات کلیدی وبلاگ آشپزی (٤) ادبیّات (۱۳) از مطالب دوستان (۸) استاد (٩) انجمن ادبی (۱۱) بنیاد کودک (٦) تبریز (٦٤) تغذیه (۱) تغییر (۱٤) حج (٢٠) خبر (٢٦) خدایا (٢) خواهرانه (٢٤) خودمان باشیم (٤) خوشحالیم (۱٥) درد دل (٩۱) درد می کند انحنای روح من (٢٠) رژیم (۱) روز معلّم (۳) روزگار وصال (٢) زلزله (٢٤) سؤال (۱٦) سفرنامه (۱٩) شعر (٤۳) عکس های دوربین من (۳) فیلم هایی که می بینم (۱٧) ما (۳٧) مادرانه (٥٩) مرکز مشاوره من و همسر جان (٤) معلّم (۳) من (۱۸) من نوشت (٦۱) من و بچّه ها (٢۸۸) موسیقی (۱٠) نوروز (٢) وقتی بابا غیر مستقیم صحبت میکند (٦) کالبدشکافی خودم (۳٤) کتاب (٢۸) کودکان ایران گل های سرزمین من (٢۱) یاد باد (٢٩) یک تجربه (۱٩) یک روز ِ ما (۸) یک سطر خواندنی (٢۱) یک عکس (٦)
دوستان من +AB اردیبهشت از زندگی آغاز کلام آوا آیینه سکوت(من در بلاگفا) برسد به دست آینده بعد کیهانی بوی خاک و بلوط پرشین گیگ تیتوک نقش زن چند قدم نزديكتر به خدا خاطرات یک پزشک قانونی خاطرات یک عاقد دادلی دوزلی دخترشهریوری در خانه ی ما دکتر کافی دنیای اسراء دنیای زیبای من دنیای کودک دیزی راهی رها روزگار وصال زهرا شاسوسا شاید عاشقانه ها کسری کیانا گروه هنری ریحان گفت و چای مرا آفرید آنکه دوستم داشت موسسه خیریه رفاه کودک (بنیاد کودک ) مینجق ناگهان چقدر زود دير ميشود ورزش ایرانی پرتال زیگور طراح قالب