تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      آنا (آنا یعنی مادر)
معلّمی دوست داشتنی نویسنده: - ۱۳٩٤/٥/۸

 مهمان عزیزی داشتم   +. معلّمی جوان ، باانگیزه و هنرمند ؛ عکس دانش آموزان کلاسش را  می دیدیم. تک تک بچّه ها را با خصوصیات ِ فردی خیلی خوب می شناخت و چه برقی میزد چشمانش وقتی که توصیفشان می کرد . واقعا لذّت بردم .

  نظرات ()
از دوست داشتنی ها نویسنده: - ۱۳٩٤/٥/٥

نوشت افزار فروشی ها همیشه وسوسه برانگیز هستند . 

  نظرات ()
بپذیر نویسنده: - ۱۳٩٤/٥/٤

هر چقدر انکار کنی که نیست .خودت را به ندیدن و نشنیدن بزنی .سرت  را گرم کنی به بازیچه های ِ آویزان از نخ های نامرئی ِ خیمه شب بازی ِ روزگار ! خودت را دور زده ای ، آخر سر می رسی به همان جایی که بودی و می بینی که هست . سنگینی ِ آن حجم کوچک  ِ نادیدنی ِ دست نخورده سر جایش هست . گریز راه چاره نیست . بپذیر ... . 

  نظرات ()
کارت زرد گرفتم نویسنده: - ۱۳٩٤/٥/٤

پسرم : مامان از شما خواهش می کنم هیچ عکس ،خبر و کلمه ای درباره ی من بدون اجازه ام  جایی نزارین

خب  بلاکت می کنم:)))

پسرم : منم ریپورتت می کنم !

  نظرات ()
بی خبر از دل ِ دختری ده ساله نویسنده: - ۱۳٩٤/٤/۳۱

دخترم : راننده ی سرویس آقا با خانم یک تفاوت مهم دارند ! راننده ی آقا می گفت صدایی نباشه ولی راننده ی خانم میگه صحبت نکنید حوصله ام سرمیره خودشم یک ریز حرف میزنه تصمیم گرفتم بعد از این که دوستم پیاده شد بهش بگم لطفا اینقدر نگین مامان مامان یا به مادرهاتون این خبر رو بدین به مادرهاتون زمان سوار و پیاده شدنتون رو بگید ! 

چرا؟

دخترم : خب دیگه دوستم فقط جمعه ها می تونه پیش مادرش باشه تصمیم دادگاه بوده ! برای اینکه دلش هوای ِ مامانشو نکنه هر روز میبرنش بیرون ! تصمیم گرفته شده و باید اجرا بشه !  تمام هفته پیش باباشه و یه سگ براش خریدن !و معلّم خصوصی هم براش گرفتن

مامان ؟ مگه میشه برای دل ِ دختری به سن ّ ِ من دیگران تصمیم بگیرن ؟


مادر و پدرا هر اختلافی هم داشته باشند مطمئن باش ربطی به بچّه ها نداره 

دخترم : خودتم می دونی جواب سوالم این نبود ! خودم می فهمم .ما خوب می فهمیم !!! مامان و بابای دوستم پزشک هستن ولی بعد از تصمیم دادگاه یک کلمه هم از مادرش صحبت نمیکنه . غیر عادی شده و تمام خاطراتی که تعریف میکنه با باباش هست .فقط یک روز از صبح تا شب با مامان بودن طعم بدی داره ها !!!

 

پ ن : متاسفم که جواب درستی براش ندارم .

  نظرات ()
جزء از کل نویسنده: - ۱۳٩٤/٤/٢٩

یک جای ِ فوق العاده برای فکر کردن پیدا کرده ام _ داخل کلیساهای سرد و تاریک پاریس . البته منتقدانی به بلاهت وطن پرست ها سعی می کنند سر حرف را با آدم باز کند ولی خدا را مخاطب قرار می دهند این مکالمات بی صدا می شوند .احمقانه است فکر کنیم خداوند فقط وقتی صدای افکارمان را می شنود که او را به اسم صدا می زنیم و نه وقتی که مشغول افکار پلید روزمره مان هستیم .مثلا این که امیدوارم همکارم زودتر بمیرد تا دفترش مال من شود چون از اتاق کار من خیلی بهتر است .معنی ایمان برای ما این است که تا وقتی از خالق دعوت نکنیم به زمزمه های ذهن ما گوش نمی کند.

جزء از کل - استیو تولتز 

  نظرات ()
آرامش ِاُِرگانیک نویسنده: - ۱۳٩٤/٤/٢۸

روزه ی تکنولوژی گرفته ام . چند روزی هست همین که به خانه می رسم موبایل را خاموش می کنم . اتّفاق خاصی نمی افتد .جعبه های خاک خورده ی گوشه ی انباری ،کتاب های نصفه نیمه رها شده ، دستورهای خوشمزه ی امتحان نشده ،رنگ ها و قلم موهای ِ متروک ... و خودم  را واضح تر می بینم .

  نظرات ()
گذار نویسنده: - ۱۳٩٤/٤/٢٥

صدای مادر و دختری از اتاق پرو میومد 

خیلی قشنگه دوستش دارم  و تمام 

یه چیزی بخر چند بار بتونی بپوشی 

میخرمش مامان دیگه بحث نکن 

فکر کردم دختری نوجوان هست ولی خانم جوانی بود سوئیچ به دست ! مادرش خیلی آروم گفت بهتر نیست اینم امتحان کنی ؟

دختر با صدای بلندی رو کرد به مادرش که  اصلا تقصیر منه آوردمت اینجا رو ببینی ! پولشو دارم و میخرمش اگر من شوهر نکرده بودم خواب همچین خریدی رو هم نمی دیدی !!! به من گیر نده ! دور و برت رو خوب نگاه کن ببین دنیا چه خبره !!!! ماشینم   رو باز کردم برو بشین !

--------

دم ِ درخونه 

همسایه ای داریم با اصول و قوانین خاص ّ ِ خودش و البتّه بدون فرزند 

خدا نسل شما رو از روی زمین برداره ! وای این روزها رو هم باید می دیدیم . بله شما هم که رسیدی دیدی شاهد بودی ؟

چی رو ؟ چی شده ؟!

این این ... اینا ( سه تا دختر ِ هفده هجده ساله ی ترسیده که قسم می خوردند از کلاس برمیگردند و منتظر مادر یکی از بچّه ها هستند که تو راهه و میاد دنبالشون  )جلوی ساختمان نشسته بودن اونطرف هم اون ماشین رو می بینی با چشم و ابرو به هم اشاره میکردن ! نسل شما از بین بره راحت بشیم !!!بیچاره توی این دوره زمونه چطور بچّه هات رو بزرگ می کنی چه خوب که ندارم خدا چقدر دوستم داره که ندارم و غُرولند کنان رفت سراغ نگهبان که مراقب باشه مبادا دختر و پسری  با چشم و ابرو اشاره کنند و به خطر بیفتیم 

 

  نظرات ()
شادمانی نویسنده: - ۱۳٩٤/٤/٢٤

              بی تحریم ،بی تشویش ... ! 

تجربه ی جدیدی خواهد بود .

  نظرات ()
ای نجات دهنده نویسنده: - ۱۳٩٤/٤/۱٥

" ای ارجمندترین دوستی که می توان یافت " و "ای نجات دهنده ... "

آزاد کن این روح ِ اسیر را از بندهای خود ساخته ی نامرئی که پَرچَش کرده اند به پوچی ...

  نظرات ()
مطالب قدیمی تر »
کلمات کلیدی وبلاگ (۱٠) آشپزی (٤) ادبیّات (۱٢) از مطالب دوستان (۱٠) استاد (۱٤) انجمن ادبی (۱٤) بنیاد کودک (٦) تبریز (٦۸) تغذیه (۱) تغییر (٢۳) حج (٢٢) خبر (٢٥) خدایا (٤) خواهرانه (٢۸) خوب تر (۳) خودمان باشیم (٩) خوشحالیم (٢۸) درد می کند انحنای روح من (۳۳) درددل (۸) دوست (۱) رژیم (۱) روز معلّم (٥) روزگار وصال (۳) زلزله (٢٤) سؤال (٢٢) سفرنامه (٢٠) شعر (٤٦) عکس های دوربین من (۳) فیلم هایی که می بینم (۱٧) ما (٥٠) مادرانه (٩٢) مرکز مشاوره من و همسر جان (٥) مشاهدات (۱) معلّم (٥) من (۳۳) من نوشت (٦٤) من و بچّه ها (۱٦٢) موسیقی (۱۳) نوروز (٢) وقتی بابا غیر مستقیم صحبت میکند (٩) کالبدشکافی خودم (٥٥) کتاب (۳۳) کودکان ایران گل های سرزمین من (٢٤) یاد باد (۳٤) یادبود (٤) یک تجربه (٥٠) یک روز ِ ما (٩) یک سطر خواندنی (٢۸) یک عکس (٦)
دوستان من +AB ابناالهدی اردیبهشت از زندگی آغاز کلام آنا( بلاگفا) انجمن غیبی آوا ای جوان بدان که جهان پروردگاری دارد برسد به دست آینده بعد کیهانی بوی خاک و بلوط پانویس پرشین گیگ پیرفرزانه توکای مقدس تیتوک نقش زن چند قدم نزديكتر به خدا خارخاسک هفت دنده خاطرات یک پزشک قانونی خوابگرد دادلی دوزلی دخترشهریوری در آستان بلوغ در خانه ی ما دکتر کافی دنیای اسراء دنیای زیبای من دنیای کودک دیزی راهی رها روزگار وصال روزنگار خانم شین زرمان سپینود سرهرمس مارنا سلمان شاسوسا شاید شراگیم عاشقانه ها کسری کیانا گوریل فهیم مرا آفرید آنکه دوستم داشت موسسه خیریه رفاه کودک (بنیاد کودک ) مولکول مینجق ناگهان چقدر زود دير ميشود هیچکده پرتال زیگور طراح قالب

آنا

↑ Grab this Headline Animator