تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      آنا (آنا یعنی مادر)
تلخ نویسنده: - ۱۳٩٥/٧/۳

 واقعا متاسفم ! صبا درسش خیلی خوب بود  ...

بخشی از ایمیل بنیاد 

" متاسفانه صبا در طول این چند ماه گذشته نامزد کرده است منطقه سکونت خانواده دانش آموز مستعد از فرهنگ مناسبی برخوردار نیست و در آن منطقه، دختر بچه هایی به هم سن و سال صبا حتما باید ازدواج کنند و با توجه به بافت فرهنگی منطقه دانش آموز مستعد ازدواج کرده است متاسفانه همسر او دیگر تمایلی به ادامه تحصیل صبا ندارد و مشاوره های بنیاد کودک هم در این زمینه تاثیری نداشته است لذا با توجه به موارد فوق به ناچار ایشان را از تحت پوشش بنیاد کودک خارج می کنیم."

  نظرات ()
اجبار خانه نشینی نویسنده: - ۱۳٩٥/٧/۳

برای اولین بار آغاز سال تحصیلی جدید با بچه ها همراه نبودم . پسرم صبحانه درست کرده و رفته بود . دخترم بی سر و صدا حاضر شد . زمان سریع تر از آنچه فکر می کنیم می گذرد.

 

  نظرات ()
ماه ِ مهر نویسنده: - ۱۳٩٥/٧/٢

نمی دانم روی چه حسابی مامان آن دبستان به خصوص را برای من انتخاب کرد . شاید خاله ام یکی از دلایش محسوب می شد . اغلب بچه ها از خانواده های پرجمعیت ، کم درآمد و مهاجر بودند . معمولا حمام نداشتند پنجشنبه ها اجازه می دادند ساعت اول دیرتر بیایند تا بتوانند به حمام عمومی بروند. به قول خاله ام یک ماه اول فقط آموزش بهداشت شخصی داده می شد ! مردود شدن خیلی عادی بود هر کلاسی چند نفر سه ساله داشت . یادم هست من کلاس اول بودم فهیمه چهارم بود من که به  چهارم رسیدم با فهیمه همکلاسی شدم!! کلاس پنجم کارت عروسی فهیمه به دستمان رسید! 

 اول مهر با قمقمه ا ی آویزان به گردنم، دستمال کاغذی در جیب و ظرف تغذیه در کیف  ، شسته و رُفته وگریه کنان وارد کلاس شصت نفره ی چنین مدرسه ای شدم !

چند ماه اول خیلی سخت گذشت  . خودکارم گم شد گریه کردم . دسته ی کیفم خم شد گریه کردم . قمقمه ام شکست گریه کردم . مبصر انتخابم کردند می بایست بچه ها را به دفتر می بردم مشق ننوشته بودند گریه کردم که لطفا ببخشید ! ... 

هنوز نامه ی معلمم را دارم " علیرغم تمام تلاشم بعد از سه ماه بین شصت نفر فقط با دو نفری که تا حدودی فارسی بلد هستند صحبت می کند  "

چهار سالی که در دبستان نسرین بودم قبل از هر چیز فهمیدم دنیا دور من نمی چرخد. به تدریج از همکلاسی هایم ترکی یاد گرفتم با بچه ها دوست شدم . جمع ِ بی ریایی بودند که  حتی یک لقمه نان و پنیر را با هم قسمت می کردند .هوای ِ هم را داشتند . ناب بودند . ناب ... 

خیلی پرس و جو کرده ام از هیچکدام خبری ندارم . 

  نظرات ()
چون پرده برافتد نویسنده: - ۱۳٩٥/٧/۱

هر چقدر هم بازیگر ماهری باشیم جایی خود بی روتوش ما ظهور می کند .چه لزومی دارد آنطور که نیستیم جلوه کنیم ؟!

  نظرات ()
فروشنده نویسنده: - ۱۳٩٥/٦/٢٦
من و پسرم  امروز فیلم فروشنده رو دیدیم 
با توجه به فیلم های قبلی آقای فرهادی  انتظار بیشتری داشتم .ا
لبته خب اگر محدودیت های موجود و موضوع رو در نظر داشته باشیم فیلم خوبی بود .
به نکته هایی اشاره شده که هر روز شاهدش هستیم و عادی شده برامون
 ولی هست و خیلی راحت از کنارش رد میشیم .
مثلا یکیش رفتار اون خانم توی تاکسی و جواب معلم به دانش آموز
و جایی که میگه " آدم به مرور تبدیل به گاو میشه "  کاملا درسته  ...
خب جامعه ی ما هم به مرور به این نقطه رسیده 
  نگاه نادرست ، کلمه ی نابجا ، رفتاری تا این حد مشمئز کننده و تجاوز و  ...
اینطور نیست ؟


جالب تر اینکه بعد از تموم شدن فیلم دو ردیف جلوتر از ما بین سه تا جوان و آقای میانسالی بحث شد .آ
قای میانسال جلوی همه ی ما فحش و ناسزا می گفت 
و صداشو بلند تر می کرد در مقابل اون سه نفر معذرت می خواستند !!!
پسرم برگشت گفت همه ی فیلم های فرهادی در مورد نقطه ضعف های جامعه ی ماست
و اینکه بهتر بشیم  و چقدر هم با دقت تماشا می کنیم و آدم میشیم !!!
  نظرات ()
بوی ماه مهر نویسنده: - ۱۳٩٥/٦/٢٦
دخترم : این فروشگاه ها تابلو "بازگشت به مدرسه " رو برای چی آویزون کردن؟ 
برای خودشون که نیست ! ما هم که می دونیم باید از اول مهر بریم مدرسه
چند روز تعطیلی رو هم این فروشگاه ها اذیت میکنن نمیزارن آسوده باشیم ! آه ...
  نظرات ()
توصیه نویسنده: - ۱۳٩٥/٦/٢٤

قبل از گفتن دروغ مصلحت آمیز هماهنگ کنید ! لطفا ...

کوه به کوه نمی رسه ولی ما کاملا اتفاقی و تصادفی به دوست و آشنا و احتمالا گزینه ی مورد نظر شما رسیدیم  :)

امروز جایی بودیم که " نمی دونم " بهترین جواب ممکن بود !!! ...

 

پ ن :  دوستی ،آشنایی و ... با دروغ هر چقدر هم مصلحت آمیزباشد !!! مطلقا یک جا جمع نمی شود هر چند گزینه ی مورد نظرتان در شهر دیگری باشد . خودمان باشیم بی نقاب ...

  نظرات ()
نتیجه نویسنده: - ۱۳٩٥/٦/٢۱

 

یاررا چندان بجویم جد وچست
"تا بدانم که نمی بایست جست"

مولوی

  نظرات ()
اکنون نویسنده: - ۱۳٩٥/٦/۱٤
دوزخ هنوز خالی‌ست
تمامى اهریمنان هنوز همین جایند

ویلیام شکسپیر/ نمایشنامه‌ی توفان
  نظرات ()
شاهد دست بسته نویسنده: - ۱۳٩٥/٦/٩
 
با احترام تمام به معلم های عزیز و محترم 
کاش می تونستم بچه ها رو مدرسه نفرستم ! 
جز تزریق یک سری محفوظات (که اکثرا زاید و به درد نخور هستند) چیزی ندیدیم . متاسفانه سیستم موجود پرسشگری ،کنجکاوی،اعتماد به نفس و شوق یادگیری بچه ها رو از بین میبره ...
  نظرات ()
مطالب قدیمی تر »
کلمات کلیدی وبلاگ (۱٠) آبابا (٦) آرزو (۱) آشپزی (٥) ادبیّات (۱٤) از مطالب دوستان (۱۱) استاد (۱٦) انجمن ادبی (۱٤) او (٢) بنیاد کودک (٦) تبریز (٧۱) تغذیه (۱) تغییر (۳۳) حال ِ دلم (۳) حج (٢۳) خبر (٢٧) خدایا (٥) خواهرانه (٢٩) خوب تر (٥) خودمان باشیم (۱۳) خوشحالیم (۳۱) درد می کند انحنای روح من (۳۸) درددل (۱٦) دوست (٢) رژیم (۱) روز معلّم (٦) روزگار وصال (۳) زلزله (٢٥) سؤال (٢٥) سفرنامه (٢٢) شعر (٥٠) عکس های دوربین من (۳) فیلم هایی که می بینم (٢۳) ما (٦٠) مادرانه (۱۱٠) مرکز مشاوره من و همسر جان (٦) مشاهدات (٢٩) معلّم (۸) من (٤۱) من نوشت (٦٧) من و بچّه ها (٢٦۳) موسیقی (۱٤) نوروز (٢) هشدار (۳) وقتی بابا غیر مستقیم صحبت میکند (۱٠) کالبدشکافی خودم (٧٠) کتاب (۳٥) کودکان ایران گل های سرزمین من (٢٦) یاد باد (۳۸) یادبود (٥) یک تجربه (٧٠) یک روز ِ ما (۱٠) یک سطر خواندنی (۳٠) یک عکس (٦)
دوستان من +AB ابناالهدی اردیبهشت از زندگی آغاز کلام آنا( بلاگفا) انجمن غیبی آوا ای جوان بدان که جهان پروردگاری دارد برسد به دست آینده بعد کیهانی بوی خاک و بلوط پانویس پرشین گیگ پیرفرزانه توکای مقدس تیتوک نقش زن چند قدم نزديكتر به خدا خارخاسک هفت دنده خاطرات یک پزشک قانونی خوابگرد دادلی دوزلی دخترشهریوری در آستان بلوغ در خانه ی ما دکتر کافی دنیای اسراء دنیای زیبای من دنیای کودک دیزی راهی رها روزگار وصال روزنگار خانم شین زرمان سپینود سرهرمس مارنا سلمان شاسوسا شاید شراگیم عاشقانه ها کسری کیانا گوریل فهیم مرا آفرید آنکه دوستم داشت موسسه خیریه رفاه کودک (بنیاد کودک ) مولکول مینجق ناگهان چقدر زود دير ميشود هیچکده پرتال زیگور طراح قالب