تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      آنا (آنا یعنی مادر)
کشف ارتباط ازدواج و رژ لب و دستشویی وحمام برای اولین بار نویسنده: - ۱۳۸٩/٧/٢۸

زمان :یک نصفه شب    مکان :اتاق خواب

 

مامان؟مامان؟بیدارشو کارواجب دارم(دختر پنج وساله و نیمه ی اینجانب)

-چیه بگو ؟چی شده ؟

من ازدواج کنم عروس بشم تا خونه نداشته باشم اینجا میمونم.خب ؟خب ؟؟؟

         -  باشه تاهروقت بخوای میمونی ،خواب دیدی؟چرا بیدار شدی؟

نه فکر می کردم .من رژ لب و  لاک خیلی می خرم .دامادم هم برام میخره .فقط اون کرمی که بعد از گریم وآرایش صورتو پاک میکنن اسمش هی یادم میره برام بنویس نگه دارم تا وقتی عروس میشم لازمم میشه .  

       -     (خواب از سرم پرید)باشه برو بخواب .وقتش که برسه دامادت برات می خره

نه بنویس یادت میره .توهم برام بخر زیاد لازمم میشه آخه من رژ خیلی دوست دارم

        -بیا بنویسم .خب دیگه ؟

وقتی خونه داشته باشم برای حموم و دستشویی میام اینجا خب؟

       - چرا مگه خونه ات حموم و دستشویی نداره؟

داره ولی من که نمی تونم خودم رو خوب تمیز کنم .میام خب؟؟

      -باشه تا هروقت دلت خواست بیا و بمون .حالا برو باخیال راحت بخواب

ولی عروس میشما.رژ هم میزنم با لاک حتما باشه ؟؟؟؟بعدش میام اینجا میمونم

         -  شب به خیر باشه

نصفه شبی چقدر خندیدیم

خدایا به من حوصله ی مضاعف عطا کن. بی زحمت یه کمی بیشتر از مضاعف

خدایا به همه ی دخترا داماد ِانسان و به همه ی پسرا عروس ِانسان عطا کن .انسان به معنی تمام کلمه همراه با حوصله ی مضاعف.حوصله ی کمی بیشتر از مضاعف برای داماد دختر من ضروری می باشد.

                                                          آمین

پ ن :در ضمن این کشف مهم به اسم من ثبت شده، هوس کپی به سر کسی نزنه

  نظرات ()
وقت خانم معلّم رو نمیگیرم نویسنده: - ۱۳۸٩/٧/٢

به لطف پرودگاردخترمان را هم فرستادیم آمادگی (پیش دبستانی)

موقع برگشتن پرسیدم خب چه خبر؟

-هیچی ولی بچّه ها منو اذیّت می کردن

من ِ نگران :چرا ؟چی کار می کردن ؟میدونی که باید به خانم معلّم  بگی ؟

-خیلی عادی جواب داد .نه وقت خانم معلّم رو نگرفتم خودم به حسابشون رسیدم

چطوری؟؟

ـ  خب زدمشون .داداش یادم داده گفته با سرِ کسی کاری نداشته باشم ضربه مغزی میشه ،بیهوش میشه ،گفته از پاشون بزنم .تازه وقتی خانم نگاه نمی کرد به حسابشون رسیدم.

این از مزایای بچّه ی دوم بودنه از تجربه های اوّلی خوب فیض میبره .خیلی خوب یادمه همین آقا پسر وقتی می رفت آمادگی من فکر می کردم زیر دست وپای بقیّه له میشه از پس مظلوم بود البتّه به نظر من ،حالا مربّی ِ کاراته ی خواهرش شده

  نظرات ()
کلمات کلیدی وبلاگ (۱٠) آشپزی (٤) ادبیّات (۱٢) از مطالب دوستان (۱٠) استاد (۱٤) انجمن ادبی (۱٤) بنیاد کودک (٦) تبریز (٦٩) تغذیه (۱) تغییر (٢٦) حج (٢٢) خبر (٢٦) خدایا (٤) خواهرانه (٢۸) خوب تر (۳) خودمان باشیم (٩) خوشحالیم (٢۸) درد می کند انحنای روح من (۳۳) درددل (۸) دوست (۱) رژیم (۱) روز معلّم (٥) روزگار وصال (۳) زلزله (٢٤) سؤال (٢۳) سفرنامه (٢٠) شعر (٤۸) عکس های دوربین من (۳) فیلم هایی که می بینم (۱٧) ما (٥۱) مادرانه (٩٤) مرکز مشاوره من و همسر جان (٥) مشاهدات (۳) معلّم (٥) من (۳۳) من نوشت (٦٤) من و بچّه ها (۱٧۳) موسیقی (۱۳) نوروز (٢) وقتی بابا غیر مستقیم صحبت میکند (٩) کالبدشکافی خودم (٥۸) کتاب (۳۳) کودکان ایران گل های سرزمین من (٢٤) یاد باد (۳٥) یادبود (٤) یک تجربه (٥٢) یک روز ِ ما (٩) یک سطر خواندنی (٢۸) یک عکس (٦)
دوستان من +AB ابناالهدی اردیبهشت از زندگی آغاز کلام آنا( بلاگفا) انجمن غیبی آوا برسد به دست آینده بعد کیهانی بوی خاک و بلوط پانویس پرشین گیگ پیرفرزانه توکای مقدس تیتوک نقش زن چند قدم نزديكتر به خدا خارخاسک هفت دنده خاطرات یک پزشک قانونی خوابگرد دادلی دوزلی دخترشهریوری در آستان بلوغ در خانه ی ما دکتر کافی دنیای اسراء دنیای زیبای من دنیای کودک دیزی راهی رها روزگار وصال روزنگار خانم شین زرمان سپینود سرهرمس مارنا شاسوسا شاید شراگیم عاشقانه ها گوریل فهیم مرا آفرید آنکه دوستم داشت موسسه خیریه رفاه کودک (بنیاد کودک ) مولکول مینجق ناگهان چقدر زود دير ميشود هیچکده پرتال زیگور طراح قالب

آنا

↑ Grab this Headline Animator