تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      آنا (آنا یعنی مادر)
پس لرزه های ِ عروسی هفته ی پیش نویسنده: - ۱۳٩٠/۱/۳۱

مامان ؟ من کی ازدواج می کنم ؟ (دخترم خیلی آهسته میگه)

_   نمی دونم ولی هر وقت بزرگ شدی ،چرا آروم صحبت میکنی ؟

آخه احساس می کنم در این مورد باید یواش صحبت کرد !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

  نظرات ()
خداروشکر نویسنده: - ۱۳٩٠/۱/۳٠

قیافه ی پسرم بسیار بسیار دیدنی هست .چقدر جالبه بچّه ایی که خیلی خوددار هست اینطور بالا،پایین بپره از خوشحالی ! داره بزرگ میشه

  نظرات ()
روحی بس اَرزان نویسنده: - ۱۳٩٠/۱/٢٩

این که بعضی ها فقط دوست دارند نسخه بپیچند برای هر موضوعی ،کلافه ام می کند .چه لذّتی دارد که نادانی ِ روشنفکرانه ی خودمان را به رخ دیگران بکشیم .یکی از نزدیکان ِمن اصطلاحی برای ِدسته بندی افراد دارد.

برای مثال :اون خانمه که شبیه خانمای ِ گرون قیمته !!!! بیشتر منظورش مارک لباس طرف هست

              :نه ولش کن اون خانم ِ اَرزون یا اون آقای ِ اَرزون !!!!!!!

هیچ خوشم نمی آید.هیچ ،انسان یعنی انسان سوای قیمت لباس و ملیّت و عقیده و دینش.همین انسان ِ محترم کنار کسی که به اصطلاح خودش گرونتر از خودشه چنان دست و پاشو گم میکنه که بیا و ببین.ترجیح می دهم کُنج خانه بنشینم و با بچّه ها سروکلّه بزنم.تا وقتم کنار چنین روح ِ ارزانی تلف شود.

 

 

  نظرات ()
عروسی نویسنده: - ۱۳٩٠/۱/٢۸

پنجشنبه ی گذشته تهران بودیم برای ِعروسی یکی از عزیزانمون وهنوز دخترم در رؤیاست و بیدار نشده

مامان؟؟؟ دخترا ازدواج میکنن پس ماماناشون چی کار میکنن؟تنها میمونن؟نه بابا مهمونی میرن آره ؟

ده دقیقه ی بعد

مامان؟مامان؟؟؟؟ دخترا عروس بشن رنگ لاک و رژ ِ آرایشگاه رو دوست نداشته باشن میتونن توی ماشین پاک کنن قرمزشو بزنن ؟میتونن ؟؟؟(از رنگ لاک عروس خوشش نیومده)

پنج دقیقه بعد

مامان؟ میگم وقتی دخترا ازدواج میکنن سفارش میدن براشون خونه بسازن ؟تا وقتی خونه رو بسازن کجا غذا میخورن ؟

پسرم:و ِر وِر و ِر ... این دخترا ؟حالا یه عروسی رفتیا خب یه جایی رو اجاره میکنن

دخترم :با تو نبودم چرا میپری وسط سؤالای ِ مهمّ ِ من ؟

پسرم :وای ترسیدم چه سؤال ِ سختی ؟

.

.

و سؤالات هنوز ادامه دارد

  نظرات ()
آلودگی هوا نویسنده: - ۱۳٩٠/۱/٢۸

 خبر :فردا به دلیل آلودگی هوا مدارس و پیش دبستانی های تبریز و حومه  تعطیل است !

دخترم: هورااااااااااااا   آلودگیه هوراااااااااااا  داداش دفترو ببند بیا بازی .مامان به دوستام بگو فردا تعطیله

پسرم:تلفن به دست اطلاع رسانی میکنه و بین صحبت هاش با افسوس سری تکون میده که اَه چه فایده پس فردا زنگ تفرح ها رو هم باید درس بخونیم برای جبران ِ این آلودگی

دخترم :یعنی با یه روز آلودگی تموم میشه ؟نه داداش ما گناه داریم چند روز باید تعطیل کنن هورااااااااااا آلودگیه

 

  نظرات ()
  نویسنده: - ۱۳٩٠/۱/٢٦

آخ که این مسافت ها ی کمی تا قسمتی طولانی تهران چنان گیجم کرده که هنوز تعادلم رو به دست نیاوردم چه می کشند این پایتخت نشین ها،دو روز رفتیم تهران نصفش  به خیابان نوردی گذشت .

  نظرات ()
زین پس چشم می شوم نویسنده: - ۱۳٩٠/۱/٢٤

به مقدار فراوان همکلاسی و هم مدرسه ای از نت یافته ام و یک حسّ ِ جالبی دارم بعد از سالها

خوب که فکر می کنم به خاطر یک اتّفاق خودموتمام این مدّت  توی یک دایره محبوس کردم آخرش که چی ؟ هرکسی ساز خودش رو میزنه ،از امسال کاری به کار کسی ندارم ببینم چه می شود ولی با این دل چه کنم ؟

این اصطلاح کسی مستقیما مربوط می شود به خواهر و برادر کوچکترم ،فکر میکنم من بلد نیستم باهاشون چطور صحبت کنم شاید هم در این ترکیب ِخواهر و برادری ،سهم من به اندازه ی اشباع رسیده و بهتر هست که فقط یک ببیننده باشم از دور تا کاتالیزوری برای سریع تر کردن واکنش اونها

  نظرات ()
چه کنم ؟ نویسنده: - ۱۳٩٠/۱/٢٤

وقتی عزیزی نمی خواد دور و برش آفتابی بشی چقدر باید صبر کرد؟

  نظرات ()
اندکی شادمانی و امیدواری نویسنده: - ۱۳٩٠/۱/٢٢

اینروزها نیاز به شادمانی رو خیلی خوب میشه حس کرد و دیروز لبخند تبریز رو  به بهانه ی فوتبال دیدیم .

                                                                       خداروشکر

پ ن :از فوتبال هیچی نمیدونم ،همین که توپ توی دروازه یعنی گل ولی لبخند ِ دیگران خیلی انرژی میده

  نظرات ()
  نویسنده: - ۱۳٩٠/۱/٢٢
و هیچ جنگی
سهمناک تر از
جدال آدمی
با خویشتن خویش
نیست
  نظرات ()
آرامش قبل از طوفان نویسنده: - ۱۳٩٠/۱/٢۱

این روزها دخترم به آهنگ جدید کامران و هومن ارادت خاصّی پیدا کرده ،یه ماژیک وایت برد به دست خوانندگی میکنه و دوباره و دوباره و...

دیشب پسرم کلافه بهش میگه آره هر ادائی میدن تکرارکنی ها !!یه وقت اشتباه نکنی !

دخترم درکمال خونسردی بهش گفت :بگو چه جوری بشم مثل خودت (این از آهنگ جدیده)

پسرم :امسال که بری مدرسه حالتو می پرسم.

دخترم :فعلا که حال خودت پرسیدن داره!

مامان اینو می بینی.

مامان دخترت رو می بینی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟افتخار می کنی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

مامان پسرت رو می بینی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

آره می بینه.

اِ تو مامان خانمی!

اِ اِ حیف که خیلی ملاحظه می کنم.

ماماننننننننننننننننننن

اصل ماجرا فراموششون شده ،فعلا هر کسی رفته حوزه ی استحفاظی خودش آماده ی حمله ی بعدی میشه

  نظرات ()
  نویسنده: - ۱۳٩٠/۱/۱٩

اگر این پنجم تموم بشه جشن می گیرم.

خسته شدم .

خسته شد.

خسته شدند.

.

.

.

  نظرات ()
سؤال نویسنده: - ۱۳٩٠/۱/۱۸

 کسی مید ونه چه بلایی سر فایل هایی که با persiangig آپلود کردم میاد؟ناپدید شدن

  نظرات ()
تدریس خصوصی نویسنده: - ۱۳٩٠/۱/۱۸

امروز یه اس ام اس (پیام کوتاه)داشتم از خاله ام کلی خندیدم.

دختر چرا اینقدر بیکار میگردی کاری برات پیدا کردم تدریس به سه مونگل ،در اولین فرصت با من تماس بگیر

                    مونگل شماره ی یک

 

خاله های من بازنشسته ی آموزش و پرورش هستند و من خودم شاگرد این مونگل شماره ی یک بودم.قرار شده هفته ای دو جلسه با هم زبان بخونیم .این خاله ام به کمک بقیّه از مادر بزرگم که هفت ساله زمین گیر شده مراقبت میکنه ولی گلوله ی انرژیه ،اطمینان دارم خیلی خوش میگذره

شرایط لازم برای ثبت نام :

رضایت نامه از همسر و فرزند و نوه

آوردن تغذیه

چند جلسه ی فشرده هم براشون نت میزارم شاید بتونم وادارش کنم بنویسه و اگر مونگل شماره ی یک بنویسه چه شود

  نظرات ()
مراقب باشیم نویسنده: - ۱۳٩٠/۱/۱۸

 

چند وقت پیش در یک سالن سینما خانمی احساس کرد شئ نوک تیزی از صندلی به بدن او فرو رفت وقتی که بلند شد تا ببیند چه بوده دید یک سوزنی است که یک یادداشت کوچک هم به آن چسبیده و روی آن نوشته شده:

" شما هم به ویروس ایدز مبتلا شدید"

 بقیه در ادامه مطلب



ادامه مطلب ...
  نظرات ()
زمین و کهکشان نویسنده: - ۱۳٩٠/۱/۱٧

 

وقتی بچّه ها این وقت شب بازی می کنند .من هم یک اثر هنری از دخترم بزارم تاریخش اسفند پارسال هست

  نظرات ()
از نشریه ی همیاران بنیاد کودک نویسنده: - ۱۳٩٠/۱/۱٧

بنیاد کودک یک نشریه داخلی به نام نشریه ی همیاران دارد که سالانه منتشر می شود.

خیلی خوشحال شدم وقتی خوندم که یک  گروه دانشجویی صد نفره در دانشگاه صنعتی شریف هست  که با تدریس به دانش آموزان مدد جو به آنها کمک می کند.

  نظرات ()
کودکان ایران گل های سرزمین من (مهدیه) نویسنده: - ۱۳٩٠/۱/۱٧

پدر مهدیه حدود سه سال پیش به علت افتادن از بالای ساختمان فوت شده است.پس از فوت وی، مادر مدتی با کار کردن روی کفش های دست دوز مخارج خانه را تامین می کرد ولی به علت بیماری چشمانش در حال حاضر قادر به کار کردن نمی باشد. بنابراین این خانواده منبع درآمدی ندارند و تنها درآمد آنها کمک ناچیز مدرسه مددجو است .با توجه به شرایط آنها این خانواده بسیار نیازمند کمک و حمایت می باشند. همچنین باید به اطلاع شما کفیل محترم برسانم لازم به توضیح است که اخیراً آموزش و پرورش در تعدادی از مدارس روش حذف نمره را بکار گرفته است و در نتیجه کارنامه این گروه از مددجویان نمره ندارد مددجوی تحت پوشش شما کارنامه را با جمله خوب دریافت کرده است

شماره پرونده:70895

برای اطلاعات بیشتر به دفتر تبریز مراجعه کنید

مددجو دانش آموز با استعدادی است.

http://www.childf.com

پ ن : من فقط یک کفیل ِ ساده هستم .تبلیغ برای بچّه های نیازمند و با استعداد توی این فضای مجازی خیلی مؤثر بوده ؛شما که این مطلب رو می خونید .اگه سؤالی در این مورد داشتید میتونید به سایت بالا مراجعه کنید .این بچّه ها به شرط تحصیل کمک هزینه دریافت می کنند .بچّه های بااستعدادی که منتظر کفیل هستند .

  نظرات ()
وقتی بابا با دهان پر صحبت می کند! نویسنده: - ۱۳٩٠/۱/۱٧

همسرم دیروز صبح رفت به سفر کاری ،از این طرف skypeکار نکرد و از اونجا oovooخلاصه دیشب آقای همسرمان مثل ابر بهاری گریه می کرد که بچّه ها چه میکنن؟تلفن می کردیم بغض میکرد نمی تونست صحبت کنه ،دخترم هم مثل یک کارآگاه باتجربه می گفت بابا چی میخوری؟چی تو دهنته ؟چرا صحبت نمی کنی؟

معمولا هتلی میره که صاحبش تبریزی هست .چند سالی  هست که اون آقا ازدواج کرده از تبریز دختری رو براش انتخاب کردن و خانمش رفت اونجا ،خانمش رو می شناختم .یه دختر دارن همسن دختر ما ،مدتی هست جدا زندگی میکنن و دخترشون آخر هفته میاد پیش باباش،همسرم نقّاشی دختر رو دیده بود که برای باباش کشیده  و نوشته 

love dady---me---love momy

آقای همسرمون گریه می کرد که این بچّه چه گناهی داره ؟ منم خیلی افسوس خوردم وقتی این خبر رو شنیدم ولی این انتخاب اونهاست .کاری از دست ما برنمیاد .

حالا جای شکرش باقیه تلفن هست .بدجوری به این نت وابسته شدیم.

  نظرات ()
کاربرد هندسه ی تحلیلی درآینده نویسنده: - ۱۳٩٠/۱/۱٦

سال ها قبل وقتی چهارم ریاضی بودم .درسی داشتیم به اسم هندسه تحلیلی و فضایی الان نمی دونم اسمش همون هست یا عوض شده؟دبیرمون آقای ِبسیار محترمی بودند که اسمشون یادم نیست(آقای حاجبی) .دبیر جبرمون هم آقای طاووسی بودند خدا رحمتشون کنه و به  من جبر از بیست  ،بیست و دو میدادند .امّا هندسه تحلیلی به زور دوازدهی ،یازدهی می گرفتم به یمن حفظ نقطه به نقطه ی قضیه هاش،البتّه دبیرمون و مدرسه مون حرف نداشت  تحلیلی و فضایی بودن هندسه رو دوست نداشتم .اون روزها فکر می کردم به دردم نخواهد خورد.یه روز آقای طاووسی دبیر جبرمون ،منو صدا کردند دفتر ورقه ی جبرمو نشونم دادند که فلانی این ورقه ی خودته ؟گفتم بله .بعد ورقه ی سفید هندسه فضایی رو گذاشتن روی میز و پرسیدند این چی ؟این یعنی چی ؟منم گفتم آقا دوست ندارم .خندیدن و گفتن دختر حداقل چند سطر بنویس بشه یه نمره ایی بهت بدیم .اگه بچه ات ازت سؤالی پرسید چی میگی ؟جبر دوست دارم از هندسه فضایی متنفرم.اون روز توی دلم حسابی به دبیرم خندیدم که چی میگن ؟بچّه کجا بود ؟تازه بچّه خودش بخونه

این همه داستان سرائی کردم که به اینجا برسم .شب تا صبح نخوابیدم و به یه مسأله ی ساده که پسرم از من پرسید و بعدش هم خودش جوابشو داد فکر میکنم که چطوری حل کرد؟و دیشب همون پیش بینی سال ها قبل مرحوم طاووسی اتفّاق افتاد .راستی راستی آلزایمر گرفتم ؟ بعد از اینکه رفت مدرسه یه جعبه ی کفش آوردم و دارم حساب میکنم که اگر از هر یال این مکعب یک صفحه بگذرد چه می شود تا بقیّه ی سؤالشو هم بخونم ببینم چیه ؟

  نظرات ()
سال ِجدید و خونه ی جدیدرو نویسنده: - ۱۳٩٠/۱/۱٦

چند وقتی بود تصمیم داشتم اسباب کشی کنم .بالاخره اومدم اینجا

پ ن :anaa.blogfa.com

 دوستان ِ خوبی توی بلاگفا داشتم که همچنان بهشون سر میزنم .متاسفانه اغلب یا نمی نویسن یا ف ی ل ت ر شدن ،فعلا اینجا هستم

  نظرات ()
یزرگ می شویم نویسنده: - ۱۳٩٠/۱/۱٥

برای اوّلین بار هست که می بینم ،پسرم کفش هاش رو تمیز میکنه ! عینک آفتابی میزنه و به یکی از آهنگ های یانی هزار بار گوش میده و این آغاز فصلی جدید است .

  نظرات ()
  نویسنده: - ۱۳٩٠/۱/۱٥

مکان: هواپیما

زمان: نصفه ی شب

پسرم :سودوکو حل میکرد

دخترم :نقّاشی میکشید

من: کتابم افتاده بود زیر صندلیم اون پایین پیداش نمی کردم

همسرم:توی نوشته اش غرق شده بود

ردیف جلویی ما یک خونواده ی شش نفره بودند که ماشالله همه هیکل های ورزشکاری داشتن و به تعداد دفعات ممکن برای نشستن به صورت غیرتکراری جابه جا شدن چند فاکتوریلی شد خودتون حساب کنید .دخترشون تقریبا هم سنّ ِ دخترم بود اونقدر نق زد آخرش یه صفحه کاغذ و یه مداد بهش دادم و گفتم خانم خوشگله برای من یادگاری می کشی ؟

دخترم:وقتی من اینجا نشستم این سؤالو از یه غریبه می پرسی؟اَه

آروم بهش گفتم می خوام صدا نکنه

دخترم :اوّل به من بگو اگر واقعا ی بود سؤالت، من غصّه می خوردم

پسرم :مامان این آقای ِ کنار من هیچی بلد نیست نمیزاره سودوکومو حل کنم .هی میپرسه با این عددا چی کار میکنی ؟بهش یاد میدم ولی جدول منو خراب میکنه!

 

خلاصه که پرواز برگشت مالزی به تهران ،شبیه به هرچیزی بود جز یک پرواز یکی از اون سرِ هواپیما داد میزد سیمین ننننننننننن آجیلو بده ،یکی دیگه صدای ِ لپ تاپش رو تا آخرین حد بالا برده بود تا همه فیض ببرن

 

و در این بین آقایی اومد که اگر ممکن هست جای آقا پسرتون رو با من عوض کنید پدرم تنها نباشه ،پسرم هم گفت من می خوام پیش خونواده ام باشم.این آقای بسیار محترم رفتن نشستن سرجاشون و با یک لحن خاص و بلند گفتن چه میشه کرد ترک ِ خر یعنی همین دیگه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! هیچی نگفتم .چی باید به چنین کسی گفت ؟

 

عادت همیشگی بچّه های منه که هرجا برن یه نقّاشی یا کاردستی به میزبان هدیه میدن و توی تمام پروازها هم برای خدمه ی پرواز و خلبان نقّاشی میکشن آخر سر که می رفتیم خود ِ خلبان اومد از دخترم تشکّر کرد واونم با انگلیسی ِ دست و پا شکسته اش جوابشو داد و پسرم برای خلبان ترجمه کرد .چه جالب که همون آقای محترم گفت به شما به خاطر این بچّه ها تبریک میگم .از شما چه پنهون دلم خنک شد .

راستی خیلی دلم میخواد بدونم اگر خانم های محترم ایرانی تو پروازهای خارجی روسری یا شالشون رو بی صدا باز کنن چی میشه این آه بلندی که بعد از مرز میکشن و وای راحت شدیم و ... درسته که نوع پوشش هرکسی بستگی به سلیقه و اعتقاداتش داره و اجباری بودنش درست نیست ولی این نوع رفتار مناسب ما هست ؟برازنده ی یک ایرانی هست ؟من که هیچ خوشم نمیاد

  نظرات ()
تعطیلات نوروز خود را چگونه گذراندید نویسنده: - ۱۳٩٠/۱/٧

بی نهایت (هیچ کجا خونه ی خودت نمیشه )

 

 

برگردم شاید بیشتر نوشتم ولی اعتراف میکنم که به خانم های مالائی حسودی میکنم اینا پس چی کار میکنن ؟اینجا اکثرخانم های مالائی برای بچّه داری حداقل یه پرستار بچّه دارن ،برای کار های خونه یه نفر دیگه رو دارن .گاز اشپزخونه در بهترین حالت دو تا شعله داره پس حساب کنید آشپزی را و بیشتر وقتشون توی رستوران ها میگذره .خانم های ایرانی اگر یک ماه با این وضع زندگی کنن افسرده میشن ،یک زن ایرانی هر کاری رو هم به دیگران بسپره به ندرت و در مواقع اورژانسی بچّه رو می سپره به یک غریبه

 اندکی داخل پرانتز درد دل کنیم :(امّا و امّا ... کاش ... ، از آرزو کردن هم گذشته کاش واقعا به ایرانی بودن کمی ببالیم ،بعضی ها اینجا شورشو در آوردن و آیا من جزو این بعضی ها هستم ؟ خدا نکنه )

 

و چقدر گرم است .

در ضمن می گویند مالزی گذشته نداشته ولی آینده از آنِ مالایی هاست .من می گویم ایران سرشار ِ از گذشته بوده کاش حال و روزش را دریابیم همین امروز را، فقط همین امروزش را

  نظرات ()
کلمات کلیدی وبلاگ (۱٠) آبابا (٦) آرزو (۱) آشپزی (٥) ادبیّات (۱٤) از مطالب دوستان (۱۱) استاد (۱٦) انجمن ادبی (۱٤) او (٢) بنیاد کودک (٦) تبریز (٧٢) تغذیه (۱) تغییر (۳٤) حال ِ دلم (۳) حج (٢۳) خبر (٢٧) خدایا (٥) خواهرانه (٢٩) خوب تر (٥) خودمان باشیم (۱۳) خوشحالیم (۳۱) درد می کند انحنای روح من (۳٩) درددل (۱٦) دوست (٢) رژیم (۱) روز معلّم (٦) روزگار وصال (۳) زلزله (٢٥) سؤال (٢٥) سفرنامه (٢٢) شعر (٥٠) عکس های دوربین من (۳) فیلم هایی که می بینم (٢۳) ما (٦٠) مادرانه (۱۱٢) مرکز مشاوره من و همسر جان (٦) مشاهدات (٢٩) معلّم (۸) من (٤۱) من نوشت (٦٧) من و بچّه ها (٢٦٧) موسیقی (۱٤) نوروز (٢) هشدار (۳) وقتی بابا غیر مستقیم صحبت میکند (۱٠) کالبدشکافی خودم (٧۱) کتاب (۳٥) کودکان ایران گل های سرزمین من (٢٦) یاد باد (۳۸) یادبود (٥) یک تجربه (٧۳) یک روز ِ ما (۱٠) یک سطر خواندنی (۳٠) یک عکس (٦)
دوستان من +AB ابناالهدی اردیبهشت از زندگی آغاز کلام آنا( بلاگفا) انجمن غیبی آوا ای جوان بدان که جهان پروردگاری دارد برسد به دست آینده بعد کیهانی بوی خاک و بلوط پانویس پرشین گیگ پیرفرزانه توکای مقدس تیتوک نقش زن چند قدم نزديكتر به خدا خارخاسک هفت دنده خاطرات یک پزشک قانونی خوابگرد دادلی دوزلی دخترشهریوری در آستان بلوغ در خانه ی ما دکتر کافی دنیای اسراء دنیای زیبای من دنیای کودک دیزی راهی رها روزگار وصال روزنگار خانم شین زرمان سپینود سرهرمس مارنا سلمان شاسوسا شاید شراگیم عاشقانه ها کسری کیانا گوریل فهیم مرا آفرید آنکه دوستم داشت موسسه خیریه رفاه کودک (بنیاد کودک ) مولکول مینجق ناگهان چقدر زود دير ميشود هیچکده پرتال زیگور طراح قالب