تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      آنا (آنا یعنی مادر)
به پدری دوست داشتنی نویسنده: - ۱۳٩٠/۱٠/۳٠

همیشه گفته ام که باباها دخترین 

چه برسد به پدری که دخترش درغربت باشد و بابای ِ گلشیفته هم باشد .دلم می خواهد آقای بهزاد فراهانی این چند سطر را بخواند .

کاری به آن عکس ها ندارم .رد یا تأییدشان نمی کنم .تفسیر نمی کنم .تقبیح نمی کنم .

من فقط به نوای ِ دل این پدر و مادر می اندیشم و بس ! به زبان های ِ نیش دار ِ این جماعت ،به نگاه های ِ زهرآلودشان، به پیش داوری ها و یا هواداری های احساساتی ِ این قوم  ... و به آن قلب های  ِنگران 

فرزندان ِ ما با هر تفکّر و رفتاری جایشان اینجاست توی سینه ی مملو از عشق مان به کسی هم مربوط نیست که ما همچنان و در هر حال عاشقشان هستیم .شیفته ی گل ِ تشنه ی دور از خانه مان  هستیم .

 

پ ن :

برایم جالب است که ما چه راحت در مورد دیگران داوری می کنیم بدون آنکه نیم نگاهی به خودمان و پستوی ِ عریان ِ ذهنمان بیاندازیم

 انگار همه ی مسائل حل شده و تنها دغدغه ی ما همین عکس هاست ؟

چقدر طرفدار حقوق زنان داشتیم و من نمی دونستم ؟

و چقدر باشی آیئخ داریم برای این چنین موضوعاتی 

باشی آیئخ : آسوده خاطر ِ بی مشغله

  نظرات ()
نوروز افغانی هست ؟!!!!!! نویسنده: - ۱۳٩٠/۱٠/۳٠

درخواست از گوگل برای ثبت نام نوروز به نام ایران!!!

 دوستان حواستون باشه ایران رو انتخاب کنید.روی لینک زیر کیلیک کنید 

ثبت نوروز به نام ایران

  نظرات ()
نوشتن نویسنده: - ۱۳٩٠/۱٠/٢٩

می خواهیم نوشته مان چنان گیرا باشد که در دل خواننده صد شور برانگیزد ولی افسوس که نمی توانیم ! از آن همه آهوان گریز پا و دیر اشنای خیال و حقیقت که در پهن دشت خاطر به هر سوی در تک و پویند یکی را نمی توانیم در بند بداریم و برخود ببالیم.

 

آنچه اینجا آورده ام قسمتی از دست نوشته ی پدر همسرم هست که برای ِ من ِ تنبل نوشته شده ،بخشی از متن نوشتن ِ دکتر روشن ضمیررا برایم نوشته اند  ،باشد که به هوش آیم .


ادامه مطلب ...
  نظرات ()
شیرینی ِ جدایی نادر از سیمین! نویسنده: - ۱۳٩٠/۱٠/٢٧

 

 

 

جدایی نادر از سیمین رو چند ماه پیش دیدم .از دید مادرانه ام نقش ِ دختر خانواده ذهنم رو خیلی مشغول کرده بود .

این فیلم شاید معمولی به نظر برسه چون زندگی روزمره ی خیلی از مارا به تصویر کشیده .دغدغه های ِ رفتن ،دروغ های مصلحتی و ساختار عاطفی ِ خانواده های ایرانی ... امّا آنچه که باید به آن توجّه کرد .جایگاه خانواده دراین فیلم است و نگاه مستأصل فرزندان ِهر نسل به هم ،نگاه پسری به پدرش ،دختری به پدر و مادرش و دخترکی به والدینش ...

و ما ایرانیان مردمانی عاشق پیشه هستیم ،ما همه فارغ از وابستگی ها و عقایدمان عاشق ِ ایرانیم ...

 

به همه تبریک میگم .مخصوصا به کارگردانش 

  نظرات ()
سرفه هم سرفه های قدیم نویسنده: - ۱۳٩٠/۱٠/٢٥

نه روزه توی خونه هستم ،خدارو شکر دخترم بهتره فردا میره مدرسه و طبق معمول بعد ازهمه نوبت منه الانم سرفه امانم رو بریده اصلا خواب از سرم پرید .

برای درمان سرفه های امروزی نه دم کردن پوست انار و نه شیر و نشاسته و نه ژلاتین و نه هیچی تأثیر نداره آخرش باید به یک دگزامتازونی ،کورتونی رضایت بدم.خسته شدم

  نظرات ()
دختر ِ فیلسوفم نویسنده: - ۱۳٩٠/۱٠/٢٤

دخترم:به نظرت بی جان ها مرده هستند؟

-از بعضیاشون استفاده میشه ولی جاندار نیستند

دخترم:ولی به نظر من تا توی این دفتر ِ مشق می نویسم بی جان نیست ،تازه کتابارو تا می خونیم جاندارهستند ولی نفس نمی کشند .! من بعضی قسمت از درس هامون رو قبول ندارم .خانممون هم بحث اضافی نمیکنه ،همکلاسی هام هم نمی فهمن من چی میگم ؟

-مثلا؟

دخترم-برای پ من کلمه ی آپ رو گفتم ،خانمم میگه معنی دار نیست .اسم کارتونه دیگه ،تازه موسیقیش هم خیلی معنی داره با کلمه ی آپ من یاد ِ اون می افتم .پس برای من معنی خاصی داره چرا میگن بی معنیه ؟

تازه خیلی از اشیای بی جان جاندارن ! اصلا شاید الان اینجا بی جانه ولی توی یه زمان دیگه و یه جای دیگه جان دار باشه !مگه نه ؟ می فهمی من چی میگم مامان ؟آره؟

 

ومن همینطور متعجّبم که این روی سکّه رو ببینم یا ...اون روی ِ عروس و تاج و تورو لاکش رو

  نظرات ()
  نویسنده: - ۱۳٩٠/۱٠/٢۳

می گویند :زیبایی از دل غم می تراود .

  نظرات ()
پنگوئن های آقای پاپر نویسنده: - ۱۳٩٠/۱٠/٢٢

پنگوئن های آقای پاپر یه فیلم خانوادگی ِکمدی هست .ببینید و یادتون باشه بهترین نعمت خانواده ی ماست.

 

پ ن :

فیلم ِ پنگوئن های آقای پاپر رو با بچّه ها دیدیم .دخترم می پرسید :اِ ؟بابای اینا چرا تنها زندگی میکنه ؟!! 

دیدم وقتش رسیده یه چیزایی رو بدونه ،بهش جواب دادم بعضی مامان باباها که مشکل دارن گاهی جدا از هم زندگی میکنن و بعد آشتی میکنن،بعضیاشون هم همونطور جدا زندگی میکنن ولی بچّه هاشونو میبینن.

با قیافه ی حق به جانبی گفت :اگه مشکل دارن چرا از خدا بچّه میخوان ؟!

و من :سوال

دخترم چنان عادی ادامه داد :پیش خدا که بودم اونقدر اصرار کردم من مامان می خوام من این مامانو می خوام منو فرستاد پیش شما 

و باز من:تعجب

 

بابچّه ها فیلم دیدن شاید به نظر شما کسل کننده به نظر بیاد ولی از بهترین لحظه هاست که میتونین بهشون نزدیک بشین 

  نظرات ()
چطوری عروس بشم؟ نویسنده: - ۱۳٩٠/۱٠/۱٩

دخترم با یک قیافه ی قمر درعقرب جلوی آینه ایستاده  و آه میکشه ،مامانننننننننننننن؟    آخه با این ریخت و قیافه من چطوری عروس بشم ؟!!!

 

پ ن :آبله مرغان که گرفته ،دندونش هم امروز صبح افتاد. خلاصه دخترجانمان غمگین است .

  نظرات ()
کارتون هم می بینیم نویسنده: - ۱۳٩٠/۱٠/۱٧

با پسرم رانگو رو دیدیم ،البتّه وقتی خواهرش خواب بود چون این کارتون +12 هست !

درباره ی مارمولکی هست که زندگی شهری براش خسته کننده شده و ...

  نظرات ()
آنهایی که واقعا اذیّت می شوند . نویسنده: - ۱۳٩٠/۱٠/۱٦

آنهایی که زردی گرفته اند.

آنهایی که گلویشان درد می کند.

آنهایی که آبله مرغان گرفته اند.

آنهایی که واقعا اذیّت می شوند .

 

پ ن :آخرین سروده ی دخترجانمان پس از آبله مرغان گرفتن خودش و زردی ِ پسرخاله اش 

 

به این نتیجه رسیده ام که برنامه ریزی کردن در مورد من صدق نمی کند چون زندگی پر از اتّفاق های غافلگیر کننده است .آبله مرغان هم قوز بالای قوز می شود که توی خانه بست بنشینی و نتوانی به خواهرت و نی نی سر بزنی

  نظرات ()
اَندر بابا شدن ِ آقایون نویسنده: - ۱۳٩٠/۱٠/۱۳

طوری نشسته بودم که اتاق ِ نوزادان را خوب ببینم ،کاش می توانستم قیافه ی پدرها را وقتی نوزاد را می آورند که برای اولین بار ببینند ثبت کنم !

بابای شماره ی یک : واییییییییی این انگشت هم در آورده !

بابای شمار ه دو:اِ ؟خودش شیر خواست ؟چه باهوشه !

بابای شماره سه :همینطور ماتش برده بود 

بابای شماره چهار:با همه سلام و احوال پرسی می کرد ،از همه خیلی تشکّر می کرد ،ازکادر بیمارستان بگیرین تا همراه ِ مریضای دیگه به زور از بخش بیرونش کردن !

من هم که سرم درد می کنه برای همچین وقتایی دیگه !

  نظرات ()
به یاد ِ همبازی ِ قدیم نویسنده: - ۱۳٩٠/۱٠/۱٠

من امشب به یاد ِ همبازی ِ دیرهنگام ِ کودکی هایم بیدارم ،به یاد ِ هیجان فروردین ِ نه سالگی ام ،به یاد ِ نوزاد ِ کوچکی که مادرم در آغوشم گذاشت ،به یاد ِ خنده هامان در طبقه ی دوم آن خانه ی قدیمی و آن روزگاران ِ خوش 

و   آن خواهرک ِ کوچکم امروز مادر می شود !

به قداست نام ِ مادر برای خواهرم و  نوزادی که در راه است بهترین ها را آرزومندم .

  نظرات ()
تو هم می آیی نویسنده: - ۱۳٩٠/۱٠/٩

شمارش معکوس آغاز می شود 

3

2

...

  نظرات ()
هر دَم از این باغ بری می رسد نویسنده: - ۱۳٩٠/۱٠/٩

وزیر آموزش و پرورش: کتاب‌های دوم و ششم ابتدایی از سال آینده تدوین می شوند.

 

جناب وزیر محترم 

پیشنهاد می کنم از مادران دانش آموزان هر پایه هم در تیم ِ نویسندگان ِ کتب جدید در نظر بگیرید. یا قبل از مهر برای مادران هم دوره ی آموزشی برپا نمایید.

                   با احترام مادر ِ یک کلاس اوّلی 

  نظرات ()
و باز درد می کند انحنای روح ِ من نویسنده: - ۱۳٩٠/۱٠/٧

اِمروز می خواهم  از زبان  زنی بنویسم ،بسیار بی غل و غش ،ساده و بی ریا که حتّی در بازگویی آنچه در دلش تلنبار شده تردید دارد .زنی  که اَز فکر ِ حق داشتن هم می هراسد !نگاهش را  به لب های ِ دیگران می دوزد تا برایش تصمیم بگیرند .حتّی سکوتش هم به اختیار ِ خودش نیست .

می پرسم چطور شد که با شوهرت ازدواج کردی ؟

می گوید :سی و شش سال ِ پیش که به خواستگاریم آمدند ، عمّه ام گفت دو دختر  دیگه هم در این خانه هست ، صلاح نیست که آنها را هم منتظر بگذاریم

می پرسم با داماد ِ آن روز ها صحبت کرده بودی ؟دیده بودی ؟

می گوید :یکبار چند دقیقه دیدم بعد از سیزده روز خانه ی شوهرم بودم !

هر ماه مقداری را کنار می گذارد برای کمک به بنیاد ِ کودک ،به من می دهد واریز کنم

می پرسم چرا خودت کفالت یکی از بچّه ها رو قبول نمی کنی ؟

جواب :سکوت (ومن تا آخر شاهنامه را می خوانم و ازسؤالی که پرسیدم پشیمان می شوم )

بعد از چند لحظه مِن و مِن کنان جواب می دهد :راستش ،راستش نذر کردم دیگه توی ِ خونه دعوا مرافعه نباشه هرماه این مقدار رو بدم به بنیاد کودک خدا شاهده بیشتر نمی تونم آخه اِختیار حقوقم که دست خودم نیست !!!

 

آنچه می خوانید بخشی از گفتگوی من است با زنی که هویّـت و اعتماد به نفس و خود ِ خودش را هم از او گرفته اند .جالب اینکه این خانم یک دبیر بازنشسته هست !زنی که سی وشش سال پیش قبل از ازدواجش دبیر بوده ،یک دختر تحصیل کرده در آن زمان قطعا که پشتکار و اعتماد به نفس داشته چه شده که این طور مستأصل شده ؟

 

پ ن :با خودم فکر می کنم دختر ها و پسرهایمان را چطور بزرگ کنیم که بفهمند طرف مقابل هم انسان است و حق دارد و از طرف دیگر هم بتوانند حرف شان را بزنند و حقّ ِ خودشان را هم بگیرند .

  نظرات ()
همایش انجمن ادبی بانوان تبریز نویسنده: - ۱۳٩٠/۱٠/٦

 

انجمن ادبی بانوان مهر ِ تبریز  که دبیر اجرای آ ن خانم مهری شوقییان هستند.همایشی جهت اختتامیه کتابهای گلستان سعدی ومتون برگزیده ادبیات فارسی ودیوان پروین ترتیب داده بود که درآن از حضور دکتر نبوی(مثنوی پژوه )وخانم دکتر باقری( استادنمونه وچهره ماندگار) ودکتر بزرگی (پاتولوژیست واستاد موسیقی ایرانی)ودیگر اساتید دعوت کرده بودند که این بزرگواران با داشتن مشغله کاری وفرهنگی افتخار حضور وسخنرانی جهت حمایت از اعضا بانوان فرهنگ دوست را داده بودند.

خوش به حال همه ی عزیزانی که رفتند ،جمعه همسر و پسرم نبودند نتونستم دخترم رو تنها بزارم و طبق معمول نتونستم برم . این عکس را از خانم شوقیان گرفته و اینجا گذاشتم تا بگویم زنان شهر ِ من این چنین هستند و من به آن ها افتخار می کنم .این خانمی که دسته گل دستشون هست خانم دکتر باقری هستند .یک بانوی ِ نازنین ِ به تمام معنی .

  نظرات ()
خداحافظ دلشوره نویسنده: - ۱۳٩٠/۱٠/٥

دستور العمل ِ از بین بردن دلهره ی امتحان و ... دخترجانمان

1- تا جایی که می توانید بغلش کنید و بگویید که دوستش دارید .به خاطر خودش نه نمره و رتبه اش

2- بپرسید که برای ِ چی امتحان داری ؟

دخترم :برای این که رتبه ی خوبی داشته باشیم 

نه 

دخترم:پس چی ؟

 بتونی کتاب هایی رو که دوست داری برای عروسکت بخونی .

که وقتی عروس شدی ! بتونی کارت عروسی خوشگلی رو برای خودت انتخاب کنی و هرچی دوست داری توش بنویسی !(این بند نیاز به روانشناسی مادرانه دارد که ببینید از چه چیزی ذوق زده می شود )

که بتونی شعر هات رو خودت بنویسی ،برای ِ من نامه بنویسی ،بتونی تایپ کنی و وبلاگ داشته باشی !مثل داداش 

3- یاد بدهید به خدا اطمینان کند ،دعا کند 

4- نگو نمی تونم 

 

چند آزمون ِ گذشته رو با خیال ِ راحت و آرامش پشت سر گذاشته ایم .

اِمروز قرار بود علوم قسمت دانه ها رو برای کلاس توضیح بده با سه تا کارت صد آفرین برای اجرای علومش برگشته،در حالی که دفعه ی قبلش می گفت مامان صدای قلبم رو می شنیدم ! چنان سرحال هست که مطمئن هستم دیگه دخترم هم راه اُفتاد .

خدا روشکر

  نظرات ()
2 نویسنده: - ۱۳٩٠/۱٠/۳

همانا آرزومندِ روزی هستم که یاد بگیریم آشغال را از پنجره ی ماشین پَرت نکنیم.

  نظرات ()
کلمات کلیدی وبلاگ (۱٠) آشپزی (٤) ادبیّات (۱٢) از مطالب دوستان (۱٠) استاد (۱٤) انجمن ادبی (۱٤) بنیاد کودک (٦) تبریز (٦٩) تغذیه (۱) تغییر (٢٦) حج (٢٢) خبر (٢٦) خدایا (٤) خواهرانه (٢۸) خوب تر (۳) خودمان باشیم (٩) خوشحالیم (٢۸) درد می کند انحنای روح من (۳۳) درددل (۸) دوست (۱) رژیم (۱) روز معلّم (٥) روزگار وصال (۳) زلزله (٢٤) سؤال (٢۳) سفرنامه (٢٠) شعر (٤۸) عکس های دوربین من (۳) فیلم هایی که می بینم (۱٧) ما (٥۱) مادرانه (٩٤) مرکز مشاوره من و همسر جان (٥) مشاهدات (۳) معلّم (٥) من (۳۳) من نوشت (٦٤) من و بچّه ها (۱٧۳) موسیقی (۱۳) نوروز (٢) وقتی بابا غیر مستقیم صحبت میکند (٩) کالبدشکافی خودم (٥۸) کتاب (۳۳) کودکان ایران گل های سرزمین من (٢٤) یاد باد (۳٥) یادبود (٤) یک تجربه (٥٢) یک روز ِ ما (٩) یک سطر خواندنی (٢۸) یک عکس (٦)
دوستان من +AB ابناالهدی اردیبهشت از زندگی آغاز کلام آنا( بلاگفا) انجمن غیبی آوا برسد به دست آینده بعد کیهانی بوی خاک و بلوط پانویس پرشین گیگ پیرفرزانه توکای مقدس تیتوک نقش زن چند قدم نزديكتر به خدا خارخاسک هفت دنده خاطرات یک پزشک قانونی خوابگرد دادلی دوزلی دخترشهریوری در آستان بلوغ در خانه ی ما دکتر کافی دنیای اسراء دنیای زیبای من دنیای کودک دیزی راهی رها روزگار وصال روزنگار خانم شین زرمان سپینود سرهرمس مارنا شاسوسا شاید شراگیم عاشقانه ها گوریل فهیم مرا آفرید آنکه دوستم داشت موسسه خیریه رفاه کودک (بنیاد کودک ) مولکول مینجق ناگهان چقدر زود دير ميشود هیچکده پرتال زیگور طراح قالب

آنا

↑ Grab this Headline Animator