تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      آنا (آنا یعنی مادر)
  نویسنده: - ۱۳٩٠/۱٢/۱

 

 لبخندِ خسته

دستان ِ گرم 

و نگاهی اَمن 

دیگر چه بخواهم ؟که من تو را دارم .

  نظرات ()
اختراعات مادران خانه دار نویسنده: - ۱۳٩٠/۱۱/۳٠

                     

         Moms helping moms

گاهی مادر های خانه دار با توجه به نیازهای کودکان خود دست به اختراعاتی می زنند. یک سایتی هم برای ثبت این اختراعات است. برخی از این اختراعات به تولید انبوه رسیده و مادر مخترع خانه دار میلیونر شده. این سایت در مورد آنهاست.

وبلاگ مینجق نظرات خونه اش خیلی خوندنیه این سایت بالایی رو از اونجا کشف کردم .چقدر از اختراعاتم رو هدر دادم نیشخند

 

  

  نظرات ()
سهم نویسنده: - ۱۳٩٠/۱۱/۳٠

این حلقه سهم ِ تو

اندوه سهم من

یک حلقه و نصفی از آن ِ او 

این حفره ی توخالی ِ اندوه سهم من

یک چندم ِاین کهنه ِزنجیر ِ گسسته  مال ِ تو

گرد و غبار ِ خاطراتش  مال ِمن

نه ؟

گردوغبارش مال ِتو

تمام خاطراتش ازآن ِمن

                                  دی 89

به همسر ِ پدرم 

 

 

  نظرات ()
سخن دوش نویسنده: - ۱۳٩٠/۱۱/٢٩

سخن ِدوش

ای ماه‌رخ تابان شب از تو فروزان باد

 بی بود تو بگریزم زین صحنۀ بی‌بنیاد

 

  گفتی به شبی خاموش مگریز و به دامم شو

 جانی که در این دام است از دام بگشت آزاد

  

سی مرغ همه در دشت پر همهمه و خیزان

سیمرغ کند در صید افسون ِ یکی صیاد

 

 ما را سخن دوش‌اَت در خواب به یاد آمد

 بیدار شدیم اما آن خواب برفت از یاد

 

 مجنون اثری خواهد این جان که شود لیلی

 شیرین قدمی خواهد بی‌تاب کند فرهاد

 

 درمان ز که می‌جویی بر این دل بی‌سامان

 هیهات از آن دردی کز عشق به جان افتاد

  

دیدم همه ویرانه آن کوی مریدانت

 گنجی‌ست در آن پنهان صد شهر از آن آباد

  

پر کن قدحی پُر می بی‌هوش کند ما را

 خوابی زده بر خاطر آن دَم که سَهَر بنهاد (سَهَر: بیداری)

 

  از :بعد کیهانی

 

 

  نظرات ()
تشدید ِ عملی نویسنده: - ۱۳٩٠/۱۱/٢٩

تازه تشدید رو خوندن با چه شوق و ذوقی به من گفت مامان بریم بازار این شغل های تشدید دار رو ببینم !

امروز دخترم رو بردم بازار،جلوی ِگیره فروشی ایستاده بودیم بهش گفتم ببین این گل سرها رو دوست داری برات بگیرم ؟

با قیافه ای بزرگانه جواب داد :این وسایل ِ بچّه گانه مناسب من نیست تل ِ نگین دار می خوام !! جلوی ویترین ِ بزّازی ایستاده و ماتش برده بود .وای مامان !پارچه ی پولک دار ِ قرمز رو بخریم تا تموم نشده !

در تمام سی و هفت سال زندگیم به چنین پارچه ای دقّت  نکرده بودم .با یه کیسه پر از  منجوق و پولک و ملیله برگشتیم خونه ،من که نا نداشتم قدم از قدم بردارم.تازه یادش افتاد بازار زرگر ها رو ندیده!

اِ مامان یه بازار ِ آجری بود سقفش سوراخ داشت ،پر از النگو و گوشواره و انگشتر بود یادته ؟چرا منو نبردی اونجا؟

زرگر تشدید نداره :)

  نظرات ()
کتاب خوانی نویسنده: - ۱۳٩٠/۱۱/٢۸

مجموعه داستان سرهنگ تمام به قلم خانم آتوسا افشین نوید

قیمت کتاب ۳۰۰۰تومان 

 لینک خرید آنلاین کتاب :
http://cheshmeh.ir/book/view.aspx?guid=0f540eba-011d-4202-be32-15a24aba2537

به پیشنهاد مینجق

  نظرات ()
درد می کند انحنای روح من نویسنده: - ۱۳٩٠/۱۱/٢۸

خانم الف دوازده ساله که بود ازدواج کرده یا بهتر است بگویم به زور شوهرش دادند ،همسرش بازاری است .خودش می گوید هیچ بدی ازاو ندیده است .خرجی می دهد ،کتک نمی زند ،معتاد نیست ،صبح ِزود می رود و عصر بعد از نماز برمی گردد.

امّا !... امّا ... خانم الف منتظر است دختر نوزده ساله اش را به خانه ی بخت بفرستد و طلاق بگیرد .

می پرسم چرا ؟

سکوت می کند .آهی می کشد .

می گویم دخترت ؟

جواب می دهد که می داند ،حتّی به خود ِ حاج آقا (همسرش )هم گفته ام باور نکرد .

و ادامه داد به قولش عمل نکرد ،گفته بود اجازه می دهد درس بخوانم ولی نداد.

خانم الف سی و چهار ساله است !از آشنایان یکی از دوستانم ،دوستم می خواهد قانعش کنم دنبال طلاق نرود ،دخترش را بدبخت نکند .من مشاور نیستم امّا زن که هستم .خانم الف احساس می کند بیهوده زندگی می کند او باید بفهمد که وجودش باارزش است .

ولی ...

 

پ ن :من به این خانم پیشنهاد دادم به جای طلاق بره کلاس های سازمان فنی حرفه ایی که مدرکش هم معتبره ،نمی دونم بره یا نه ولی چرا باید یک زن بشینه دست رو دست بزاره که به حالش دل بسوزنن؟

  نظرات ()
خودت کنجکاوی نویسنده: - ۱۳٩٠/۱۱/٢٧

 دوستی که پرسیده کادوی والنتاین چی گرفتی ؟سوال ببخشیدا جنابعالی ؟ چقدر کنجکاوی ؟

و امّا کادو قرار بود چی بگیرم ؟عروسک ؟نه جانم به قول دخترم مگه من هیجده سالمه کادوی والنتاین عروسک بگیرم ؟خارج از شوخی من کادوم رو خیلی وقته گرفتم :(عشق )

 

پ ن :البتّه این کنجکاوی هم ماجرا داره ،پسرم کوچیکتر بود خیلی سؤال می پرسید ،اکثرابهش می گفتن چقدر کنجکاوی

یه روز خیلی اخمو اومد پرسید ،چرا همه به من فحش میدن با همه قهرم ،همه کنجکاو خودشونن

  نظرات ()
چند قدم نزدیکتر به خدا نویسنده: - ۱۳٩٠/۱۱/٢٦

چند قدم نزدیک تر به خدا

چه اشکالی داره از کسی که برات عزیزترینه بی دلیل عذرخواهی کنی؟ و البته بعدا بهش بگی که این عذرخواهی فقط جهت آتش بس بوده و تو نه تنها مقصر نیستی بکه یک عذرخواهی هم طلبکاری!  
این یک معجزه است ، معجزه عشق که همیشه به داد اون کسایی میرسه که اسیر سوء تفاهم شدن. معجزه عشق فضا رو به نفع تو عوض میکنه. طرف مقابل کیش و مات میشه و وقتی به خودش میاد به جای یک شریک عصبانی که سعی در اثبات حقانیتش داشته تبدیل شده به یک عاشق دلخسته که اصلا یادش نمیاد که چند لحظه پیش همه تلاشش رو میکرده که به شما بگه که مقصرید!

قسمتی از سو تفاهم در وبلاگ فوق

 

  نظرات ()
روز عشق به سبک ما نویسنده: - ۱۳٩٠/۱۱/٢٥

سکانس اوّل 

عصری دیدم دخترم تور قرمز انداخته رو سرش ،دمپایی پاشنه بلندش رو هم پوشیده و با ادا و اطوار می گرده 

خب چه خبر ؟

وای مامان روز عشقه ها !وای چه روز خوبیه !

پسرم:اَه این دخترا 

دخترم :برو به درسات برس به من چی کار داری ؟تو که دختر نیستی قرمز بپوشی !!

پسرم:آره خداروشکر که نیستم مگه من توت فرنگی ام !

 

سکانس دوم 

بعد از شام 

همسرم: حالا دخترم یه بوس روز عشق بده به بابا

دخترم :اَه مگه من نهصد و نود سالمه ؟؟؟؟؟؟؟؟ بوس قُلی(لقب همسرجانمان است به سعی ِ دخترم )

 

  نظرات ()
گوگل - نویسنده: - ۱۳٩٠/۱۱/٢٤

آقای ف ی ل ت ر  لطفا زمان ملاقاتی با صفحه ی فیس بوکم مشخص کنید .دلم برایش تنگ شده 

این گوگل پلاس هیچکس نیست ،اگرهم هست خوابه

                                                

  نظرات ()
آرشام به کمک نیاز دارد نویسنده: - ۱۳٩٠/۱۱/٢٤


آرشام به کمک نیاز دارد.
تیم جراحی پروفسور سمیعی برای درمان این کودک اعلام آمادگی کرد . اما هزینه های این تیم جراحی و بیمارستان بسیار بالاتر از توان این خانواده و قریب به 250 میلیون تومان است .

پدرآرشام  خانه و تمامی لوازم موجود در آن را به فروش گذاشته تا بتواند هزینه درمان فرزندش را مهیا کند.آنها حتی فرش و رختخوابها و ظروف خود را هم فروخته اند.و از این راه نزدیک به 50 میلیون تومان به دست آورده اند.

سمت چپ :آرشام  

از هموطنان عزیزی که در هانوفر آلمان بتوانند محل اقامتی برای این خانواده فراهم کنند ،تقاضا می شود برای دریافت نشانی و تلفن مادر آرشام با دفتر سلامت نیوز  (88302127)تماس بگیرند.


پ ن :دوستان تبریزی می شناسم که در هانوفر زندگی می کنند ولی من هر کاری کردم نتونستم برم فیس بوک و متاسفانه شماره ی تماسی هم ازشون ندارم.امیدوارم اینجا رو بخونن



  نظرات ()
مارمالاد پرتقال نویسنده: - ۱۳٩٠/۱۱/٢٤

خانم های عزیزبا توجّه به فصل، تهیّه ی مارمالاد و مربای پرتقال به شدّت توصیه می شود .

یک دستور راحتش که مجلّه ی هنر آشپزی دیدم رو اینجا می نویسم :

پودرژلاتین: 1 قاشق سوپخوری
آب: 4 قاشق سوپخوری
آب پرتقال: 2 پیمانه
شکر: یک ونیم پیمانه
رنده پوست پرتقال: 3 قاشق سوپخوری

 

طرز تهیه:

ابتدا تلخی پوست پرتقال را بگیرید .(چند بار بجوشانید و آبش را دور بریزید ).
پودر ژلاتین را با آب مخلوط کرده و روی بخار آب (به صورت بن ماری) قرار دهید تا پودر ژلاتین در آب حل شود.آب پرتقال وشکر را باهم مخلوط و روی حرارت قرار دهید تا بجوشد سپس رنده پوست پرتقال را اضافه کنید وبعداز چند جوش محلول ژلاتین را به آن اضافه کنید و خوب مخلوط کنید بعد ظرف را از روی حرارت بردارید.
نکته: 
-بن ماری همان پخت غیرمستقیم می باشد.

                                                                 نوش جان

مجله ی آشپزی شماره 53 

  نظرات ()
  نویسنده: - ۱۳٩٠/۱۱/٢٤

دلم گوشه ی دنجی می خواهد و کتابی وسر سوزنی خواب !

  نظرات ()
بروادر نویسنده: - ۱۳٩٠/۱۱/٢٤

 دخترم :بین ز ،ظ،ض و ذ چه فرقی هست همشون صدای ز میدن ؟

من :نمی دونم باید بپرسم ببینم کی اینا رو اختراع کرده ؟

دخترم :این س، ز، ت به کنار کی گفته خاهر رو بنویسن خواهر؟؟؟اصلا منصفانه نیست باید برادرم بشه بروادر!!!!

  نظرات ()
تجربیّات مضاعف اندر زندگانی نویسنده: - ۱۳٩٠/۱۱/٢۳

همینطور باتجربه می شویم

یک مقدمه لازمه 

مادرم پانزده سال قبل فوت کرد بعدش پدرم ازدواج کرد (مهریه و اجرت المثل و چه میدونم هر چی مربوط به حقوق مادرم بوده پرداخت نشده باقی مونده بود،ما هم که فرزندان ِ مثبت و به یک سلول خاکستری مغزمون اجازه ندادیم درچنین موردی فکر کنیم !خب گفتیم احترام پدر واجبه !) بابا هم فوت کرد و امّا حالا ...

همسر دوم مهریه می خواد ،اجرت المثل می خواد(این مورد رو همین امروز کشف کردم )،یک هشتم می خواد کلا حقشو می خواد

بنابراین قانون می گوید :ابتدا مهریه و ... و ... همسر اوّل را محاسبه می کنیم .بین وراث تقسیم می شود از جمله پدرم ،چون ایشون هم فوت کردند دوباره سهم ایشون رو هم تقسیم می کنیم پس از مهریه همسر اوّل و ... و ... و... به همسر دوم هم می رسد !

از زمینی که همسر اول داشت باز هم به دومی می رسد الی آخر ... 

 

خلاصه اینکه بابای خدا بیامرز ما حسابی دستمونو گذاشت در حنا

 

پ ن :کیلو کیلو حرص می خورم ولی هیچ فایده ای نداره ،اینا یک تجربه هست 

  نظرات ()
تجربیّاتی اندر زندگانی نویسنده: - ۱۳٩٠/۱۱/٢٢

این تجربه ها به درد همه خواهد خورد .

 

1-کپی تمامی مدارک خود تون و بستگان درجه یک رو داشته باشین .

2-شناسنامه و مدارک  باطل شده ی  افراد فوت شده در خانواده رو نگه دارین .

3-فاکتور خرید تمام وسایل و طلاها و نقره جات و اشیای قیمتی و فرش رو نگه دارید و عکس طلاها و فرش ها  رو هم حتماداشته باشید .(شاید خنده دار به نظربیاد ولی ما به خاطر اینا خیلی به درد سر افتادیم)

4-هر نقل و انتقال در اموالتون رو ثبتی انجام بدین .

5-وصیّت ثبتی داشته باشین.

6- به هیچکس ،هیچکس حتّی والدین خودتون اطمینان نکنید !(بله حق دارید تعجّب کنید ولی واقعا اینطوره )

7-در مواردی که شک دارید حتمابا وکیل مشورت کنید و احساسات رو کنار بگذارین .

 

منبع :خودم 

 

  نظرات ()
یارب روا مدار که گدا معتبر شود نویسنده: - ۱۳٩٠/۱۱/٢٢

...

چه گویم ؟که ناگفتنم بهتر است !

  نظرات ()
یک عدد خواهر فولاد زره نویسنده: - ۱۳٩٠/۱۱/٢٠

همسرم دیشب می گفت :کوتاه بیا ،آسون بگیر برادرت هنوز خیلی کم سن و بی تجربه هست ولی جواب من مثل همیشه روشنه 

برادرم تازه درسش رو تموم کرده ،تازه میره سر کار به سلامتی ولی اینا برای من دلیل نمیشه .اگر حالا نتونه روی پای خودش بایسته پس کِی ؟مخصوصا که هیچ پشتیبان و حمایتی پشت سرش نیست .پس به عنوان یک خواهر ِ فولاد زره مجبورم سخت گیر باشم .

فکر نکنم تا به حال آهنگ ِ تپش های  قلبم برای برادرم تغییر کرده باشد ولی جاهایی هست که باید انعطاف نداشت حتّی برای عزیزانت 

برادرم باید این آپارتمان را بخرد .نقطه سر خط

  نظرات ()
دختر من نویسنده: - ۱۳٩٠/۱۱/۱٩

مدرسه ی دخترم نمایشگاهی از کارهای هنری بچّه ها گذاشته بود ،از وقتی اومد تا خوابید شونصد بار پرسید :فردا میاین دیگه ؟با بابا ؟با هم میاین ؟حتما میاین ؟

ما هم فکر کردیم اوّل وقت با هم بریم که هر کسی به کارش هم برسه 

دخترم :نه خیر زنگ اوّل به درد نمی خوره مامان باباهای دیگه نیستن که شما رو ببینن ،زنگ آخر بیاین !

مگه اونا باید ما رو ببینن ؟ما میایم کارای تو و دوستات رو ببینیم .

دخترم :نه خیر قبول نیست ،اونا بیان بگن این نقّاشی ِ عالی رو کی کشیده ؟شما بگین دخترمن !!

 

پ ن :خدایا سایه ی پدر و مادر رو از سر هیچ بچّه ای کم نکن 

  نظرات ()
بدون غلط نویسنده: - ۱۳٩٠/۱۱/۱٦

مامان جان بدونِ غلط شده ام ! 

   دخترم از مدرسه که اومد این یادداشت رو با دفتر دیکته اش داد به من                      

  نظرات ()
هوا بس ناجوانمردانه سرد است نویسنده: - ۱۳٩٠/۱۱/۱٦

هوای تبریز بین 7- تا 12- متغیّر هست .لباس پشمی فراموش نشود .

  نظرات ()
آن روزها ی ِ ما و این روزها ی ِ جوان تر ها نویسنده: - ۱۳٩٠/۱۱/۱٢

خوب که دقّت می کنم ،می بینم جوان های امروزی نسبت به آن وقت های ما خیلی ریخت و پاش دارند ،انتظارات زیادی دارند ،توقعّات بیشتری هم دارند(چه از والدین و چه از بقیّه ) و این برایشان مشکل ساز شده البتّه منکر فاصله ی زمانی خودم با جوانان نیستم وفرق آنروزها را با امروز هم خوب می فهمم .این بهانه ها دلیل ِ  بی نظمی و بی برنامه بودن مالی نمی شود . شاهزاده ی سوار بر اسب سفید و دختر شاه پریان وجود دارد امّا در افسانه ها ،واقع بین بودن بهترین راه است تا سرخورده نشوند .

نمی دانم شاید من اشتباه فکر می کنم و به قول دوست ِ جوانی که بسیار رُک گفت:سیز سَفِهسیز!! شاید هم بسیار شعورلی هستیم.:)

  نظرات ()
این بمونه اینجا حتّی وقتی مامان شدم! نویسنده: - ۱۳٩٠/۱۱/۱٢

دیشب دیدم دخترم این کاغذ رو چسبونده به دیوار اتاقش 

مامان میدونی این برنامه ریزی منه برای گرفتن مدال ،حتّی وقتی خودمم مامان شدم اینجا بمونه می خوام بچّه ام اینو ببینه و بهش بگم که چقدر درس خون بودم  و برنامه ریزی بهش یاد بدم !(چه برنامه ریزی بلند مدّتی )

 

پ ن :(کارت هایم پانزده می شود و یک شنبه مدالم را می گیرم )

  نظرات ()
خانم س و من نویسنده: - ۱۳٩٠/۱۱/۱۱

خانم س این روزها حسابی کلاسش بالا رفته به اندازه ی طبقات ساختمان ِجدیدالاحداث ِهمه چیز تمامشان !! قصّه ی آستین من غذا بخور رو حتما شنیدین ،دقیقا شده مشابه اون داستان،دوستان ِجدید و دوره های تازه پیدا کرده و کم کم منکر فامیل و دوست و آشنای قدیم هم میشه 

و امّا من بهتر از هر کسی تارو پود ِ روح و جان این خانم س و همینطور آقای س را می شناسم .

 سال هاقبل رو خوب به خاطر دارم هفت ساله بودم بامادرم به مدرسه اش می رفتیم و خانم س نوجوان ِ پر شر و شوری بود دست در دست پسرک نوجوانی از آن سر کوچه می آمد .مادرم یهو دستم رو کشید و پیچید به یه کوچه ی دیگر به بهانه ی اینکه کفشش اذیّتش میکنه کمی خودشو معطّل کرد و دوباره به راه افتاد .در واقع خودشو به ندیدن زد امّا دم در مدرسه که رسیدیم خانم س نوجوان با خنده گفت :خانم کوچه ی علی چپ کدوم طرفه ؟مامان جوابشو نداد و لبخند زد و منم نفهمیدم چی به چیه ؟چندسال  بعد خانم س فامیل نزدیکمان بود !

 

ارتباط خانواده های ما به اعیاد و مراسم های رسمی محدود شده است  .این اواخر خیلی از او شنیده ام از زخم زبان هایش به دیگران ،از تمسخرهایش و از نیش خند هایش و انکار ِ گذشته اش !جالب اینجاست او حتّی سعی دارد موفّقیّت مالی همسرش را هم پنهان کند و وضعیّت مالی خانواده اش را به سهم الارث خیالی پدری و مادری خودش ارتباط می دهد !!! و افسوس می خورد که چطور بسته شدن دانشگاه ها از پیشرفت علمی اش جلوگیری کرد !! او جلوی من که می داند همه چیز را می دانم افسانه سرایی می کند .به نظرم او به کمک تخصصی نیاز دارد.

درتمام این مدّت با حفظ فاصله و احترام با خانم س برخورد کرده ام .سکوت کرده ام و لبخند زده ام .مرور زمان زوایایی از شخصیّت ِ بیمار گونه ی او را آشکار می کند .عقده ی مدرک ،عقده ی مقام ،عقده ی پول ...

از نظر او من بلد نبوده ام چطور با همسرم رفتار کنم ! چطور از خانواده ی همسرم بِبُرم !من نتوانسته ام جایگاه ِ مالی ام را تثبیت کنم !و ... و ... و اینکه چرا به خواهر و برادرم خوب رسیدگی نمی کنم!!!!!!!!!!!!! (این یکی حرصم را حسابی در آورد)

و من اطمینان دارم که به درد دوره های دوستانِ جدید الورود او نخواهم خورد .من با خانواده ام و دنیای خودم خوشم .

 

پ ن :خانم س های زیادی در اطراف همه هستند .مهم این است که ما خودمان باشیم .

  نظرات ()
داغلاری سوکَر تیراختور ! نویسنده: - ۱۳٩٠/۱۱/۱٠

بچّه ها حدود ساعت سه می رسند .تیراختور ما هم سه و نیم شروع می شد .نرسیده جفتشون لحاف و بالش آوردن و ولو شدن جلوی تلویزیون ،لحاف پسر جانمان که قرمز است !برادر همسرم از تهران آمده و از ورزشگاه لحظه به لحظه مخابره می کند .من هم جو زده می شوم و می خواهم ببینم چه خبر شده ؟یک اخراجی و دوگل ! همون اوّل که از تیراختور یک بازیکن به حق یا ناحق اخراج شد بچّه ها لحاف رو کشیدن رو سرشون و خوابیدن !پسرم اواخر بازی بیدار شد و یه نیم نگاهی به نتیجه انداخت و خمیازه کشان گفت :خب عزای عمومی اعلام می شود !مامان خانم حالا نشستی چی رو نگاه می کنی برو به کارت برس و من تمام مدّت به این فکر می کردم که در این سرما و برف این جماعت بی شال و کلاه شب حتما تب می کنند ! از سرما هم نباشد از زور ِ باخت !چه شوقی می کردند چه شد .

خلاصه سکوت است و خدا به داد داور برسد که به دست همشهری هایم نیفتد !!

  نظرات ()
توهم نویسنده: - ۱۳٩٠/۱۱/٩

 

 

 

و من هنوز فراموش نکرده ام که اگر بودی امروز پنجاه و هشت ساله می شدی !!

  نظرات ()
  نویسنده: - ۱۳٩٠/۱۱/٩

 

 

 

 تا ریشه در آب است امید ثمری هست 

                                               عرفی شیرازی 

 

 

  نظرات ()
من ثبت می کنم نویسنده: - ۱۳٩٠/۱۱/۸

وقتی مادر و پدری می گویند  این بچّه  نمی فهمد خیلی افسوس می خورم .بچّه ها خیلی خوب می فهمند و ضبط می کنند .زمانش که رسید چنان بی کم و کاست برایتان پخش می کنند که حسابی غافلگیر شوید .چرا بعضی مادر و پدرها کاستی های ِرفتاری و تربیتی خودشان را با نفهمیدن ِ بچّه ها توجیه می کنند ؟

پ ن : مادر ِ پزشک متخصص ِ بسیار پر مدّعایی را می شناسم که حتّی آموزش های ِ اوّلیّه را به فرزندش نداده اونوقت جلوی ِ بچّه در جمع میگه :این که الان نمی فهمه چی به چیه ؟!!!!!!!!!!!!!!  ،بعضی از بچّه ها ذات و شخصیّتشون فهیم بودنه !!! این که حالیش نیست !!!!!!!!!!!! به یک کودک چهار ساله برچسب تو نفهمی  و تو از بقیّه ی هم سن و سالهات نادانی رو زد و تموم شد . برن مدرکشون رو قاب کنن بزنن به دیوار !!! هیچ از این مدل والدین  دل خوشی ندارم.

  نظرات ()
چند صفر یعنی : نویسنده: - ۱۳٩٠/۱۱/٧

وقتی می بینی بچّه ها پچ پچ میکنن ،من ِ فضولت خودنمایی میکنه و یواشکی گوش میکنه ،به اینم قانع نمیشه روی نوک انگشتش بلند میشه تا ببینه اون کاغذی که دستشونه چیه ؟

و من ِفضول یه آگهی تبلیغاتی ِ آژانس مسافرتی رو میبینه 

دخترم :داداش ببین مالزی چی ؟

پسرم :اصلا حرفشو نزن ببین چند تا صفر داره !

دخترم :خب پس چی ؟ببین کیش چطوره ؟

پسرم :اصلا فکرشو نکنی ها نزدیک خلیج فارسه 

دخترم :ببین یه جایی با هواپیما هست ؟

پسرم:هواپیما رو می خوای چی کار ؟

دخترم :بریم یه جای ِ بی هواپیما 

پسرم : امسال عید مسافرتم نریم خوش میگذره ها کارتون می بینیم ،بازی می کنیم 

دخترم :اینارو به نی نی ها میگن ،من میدونم چند تا صفر یعنی چی ؟

پسرم :آفرین بیا بازی کنیم ! این آگهی رو به بابا و مامان نشون نمیدیم

 

و من ِ فضولت  شرمنده می شود و از طرفی خوشحال است و از جهتی دیگر افسوس می خورد که چرا ؟

 

پ ن : از این که بچّه ها این مفاهیم رو یاد گرفتن خوشحالم ولی از طرفی فکر میکنم اونها هنوز باید بچّگی کنند .امّا فکر کنم بیشتر خوشحالم

  نظرات ()
با قبول کفالت ِ کودک ِ بااستعدادی آینده ای را نجات دهید نویسنده: - ۱۳٩٠/۱۱/٦

دوستان تبریزی از بچّه های بنیاد کودک فقط هفت نفر از بچّه ها منتظر کفیل هستند .

مددجویان آذربایجان شرقی

 

 

  نظرات ()
نفس ریال به شماره افتاده است . نویسنده: - ۱۳٩٠/۱۱/٥

چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است !سکوت همیشه هم دلیل رضایت نیست آرامش ِ قبل از طوفان هم بسیار داشته ایم .چه کنیم ؟

یا بهتر است  بپرسم که مردم چه کنند تا ارزش چندغازی که در جیب دارند حفظ شود؟

 

حتما می دانید که  چندر غاز یعنی :

 به روایت از لغت نامه دهخدا : چندرغاز. [ چ ِ دِ ] (اِمرکب ) شندرغاز. پولی بسیار کم . پول اندک . نقدینه ٔ ناقابل . تنخواهی سخت اندک . پولی بسیار ناچیز (بصورت تحقیر و تخفیف ). وجه اندک 

  نظرات ()
گشت و بازگشت نویسنده: - ۱۳٩٠/۱۱/٤


سفر به دهکده سبز کودکی کردم :

سفر به سایه پروانگان در آتش ظهر ،

سفر به قوس قزح‌های زیر بال ملخ

سفر به خلوت بارانی شقایق‌ها .

 

دوباره در تن ده سالگی فرو رفتم

دوباره،کودکی از دورها صدایم کرد

تمام شادی خورشید در نگاهم ریخت

به راز روشنی چشمه،آشنایم کرد .

 

به چشم کودک ده ساله‌ای که من بودم

هنوز،خانه ما رو به چارسوی جهان

دریچه‌هایی با شیشه‌های آبی داشت

هنوز،ابر از آن می‌گذشت و برمی‌گشت،

حیاط سبزش،آفاق آفتابی داشت ...

 

هنوز،برگ شقایق،بریده‌ی لب بود

هنوز،ساق پنیرک ز شیر می‌رویید

هنوز،خطمی،قیفی برای باران بود

هنوز،اردک،از آبگیر می‌رویید

هنوز،روح گل از چشم روشن شبنم

به آفتاب نظر می‌کرد،

ستاره در قفس شاخه‌ها نفس می‌زد

سپیده بر شتر کوهها سفر می‌کرد

هنوز،سنجاقک

هوانورد هراس آور بیابان بود

فرودگاهش،اطراف جویباران بود

هنوز،دست زدن پیشه سپیداران

هنوز،پیر شده شیوه چناران بود...

 

به چشم کودک ده ساله‌ای که من بودم

شب دراز مترسک‌ها

در آن سکوت بیابان همیشه وحشت داشت

همیشه تیر تلگراف،پای در گل بود

همیشه سیم ،به قدر نسیم سرعت داشت

 

هنوز،دخترک خوشه نشین،عروسک بود

ـ عروسکی که در انبوه کاه‌ می‌خوابید ـ

هنوز آینه،خورشید کاکلیها بود

شعاعش از کف دستم به ماه می‌تابید

 

هنوز،عشق نخستین نمی‌شناخت مرا

ولی چراغش در پشت ذهن من می‌سوخت

هنوز،چهره معصوم ناشناخته‌ای

نگاه منتظرش را به چشم من می‌دوخت...

 

دیار کودکی‌ام را قدم زنان دیدم

در آن قلمرو اوهام،در بدر،گشتم:

فضای خانه،تهی از صدای مادر بود

به کوچه آمدم و در پی پدر گشتم

 

از این دو گمشده خود،نشان چه دیدم؟ـ هیچ...

غباری از سم اسبی که در افق می‌تاخت .

تمام دهکده را آشنا گمان کردم

از آن میانه،دریغا! یکی مرا نشناخت .

 

دیار کودکی‌ام،سرزمین دوری بود

که چون سراب،درخشید و سوی خویشم خواند

دوباره، شیطان ،

                حوا ،

                    خدای بی‌همتا ،

ـ کدام یک؟ نتوانم گفت ـ

از آن بهشت دل آسودگی برونم راند ...

                                                                نادر نادرپور

  نظرات ()
  نویسنده: - ۱۳٩٠/۱۱/٤

فکر نمی کنم کسی از خوردن حرفش دل درد بگیرد ،پس چه بهتر که بعضی ها حرف هایشان را بخورند تا سخن بگویند.

  نظرات ()
برف نویسنده: - ۱۳٩٠/۱۱/۱

برف باریده ابتدائی ها تعطیلن و راهنمایی ها رفتن ،دخترم در نهایت ِ آرامش از کنارش رد شد و گفت :خب داداش برو بگیر بخواب فردا باید زود بیدار بشی !من فعلا  بیدارم می خوام کاردستی درست کنم !

تصّور کنید قیافه ی پسرم را !

  نظرات ()
کلمات کلیدی وبلاگ (۱٠) آبابا (٦) آرزو (۱) آشپزی (٥) ادبیّات (۱٤) از مطالب دوستان (۱۱) استاد (۱٦) انجمن ادبی (۱٤) او (٢) بنیاد کودک (٦) تبریز (٧٢) تغذیه (۱) تغییر (۳٤) حال ِ دلم (۳) حج (٢۳) خبر (٢٧) خدایا (٥) خواهرانه (٢٩) خوب تر (٥) خودمان باشیم (۱۳) خوشحالیم (۳۱) درد می کند انحنای روح من (۳٩) درددل (۱٦) دوست (٢) رژیم (۱) روز معلّم (٦) روزگار وصال (۳) زلزله (٢٥) سؤال (٢٥) سفرنامه (٢٢) شعر (٥٠) عکس های دوربین من (۳) فیلم هایی که می بینم (٢۳) ما (٦٠) مادرانه (۱۱٢) مرکز مشاوره من و همسر جان (٦) مشاهدات (٢٩) معلّم (۸) من (٤۱) من نوشت (٦٧) من و بچّه ها (٢٦٧) موسیقی (۱٤) نوروز (٢) هشدار (۳) وقتی بابا غیر مستقیم صحبت میکند (۱٠) کالبدشکافی خودم (٧۱) کتاب (۳٥) کودکان ایران گل های سرزمین من (٢٦) یاد باد (۳۸) یادبود (٥) یک تجربه (٧۳) یک روز ِ ما (۱٠) یک سطر خواندنی (۳٠) یک عکس (٦)
دوستان من +AB ابناالهدی اردیبهشت از زندگی آغاز کلام آنا( بلاگفا) انجمن غیبی آوا ای جوان بدان که جهان پروردگاری دارد برسد به دست آینده بعد کیهانی بوی خاک و بلوط پانویس پرشین گیگ پیرفرزانه توکای مقدس تیتوک نقش زن چند قدم نزديكتر به خدا خارخاسک هفت دنده خاطرات یک پزشک قانونی خوابگرد دادلی دوزلی دخترشهریوری در آستان بلوغ در خانه ی ما دکتر کافی دنیای اسراء دنیای زیبای من دنیای کودک دیزی راهی رها روزگار وصال روزنگار خانم شین زرمان سپینود سرهرمس مارنا سلمان شاسوسا شاید شراگیم عاشقانه ها کسری کیانا گوریل فهیم مرا آفرید آنکه دوستم داشت موسسه خیریه رفاه کودک (بنیاد کودک ) مولکول مینجق ناگهان چقدر زود دير ميشود هیچکده پرتال زیگور طراح قالب