تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      آنا (آنا یعنی مادر)
شمارش معکوس برای سال جدید نویسنده: - ۱۳٩٠/۱٢/٢٩

سال نو رو به همه ی دوستان تبریک میگم و آرزوی شادی و سلامتی برای همگی دارم .

  نظرات ()
خدایا شکر نویسنده: - ۱۳٩٠/۱٢/٢٩

تنها دختر یکی از اقوام ما از این به اصطلاح پراید جان سالم به در برده بقیّه فوت کردند .خداوند این دختر رو دوباره به پدر و مادرش برگردوند .ما دو روزه اینجا علّاف بودیم ،راه ها بسته بودند بالاخره امروز با هلی کوپتر (بالگرد !)منتقل شد تبریز 

دیشب مستأصل نشسته بودیم ،آمبولانس توی راه تبریز -میانه گیر کرده بود ،مادرش یه جایی نزدیکی زنجان مونده بود و جادّه بسته بود ،نیاز به عمل جراحی داشت که میانه امکانات نبود باید میاوردنش تبریز 

پدرش تعریف می کرد هر چی زنگ میزدیم گوشی دخترم جواب نمی داد و نگران بودیم بالاخره آقایی جواب داد و گفت تصادف شده همه ی سرنشینای ماشین به جز دختری فوت کردند ،نگران نباشین اون دختر رو بردند فلان بیمارستان گوشیش دست منه ! امروز هم تو خبرا خوندم وسایل علی دایی هم نیست .(آفرین به این فرهنگ )

  نظرات ()
اندر فواید دعوت کردن دوست نویسنده: - ۱۳٩٠/۱٢/٢۸

امروز پسرم دوستش رو دعوت کرده بود ناهار ،اونقدر بازی کردند و به هم گیر دادند که شب دیگه کاری با ما نداشت که هیچ ،خواهرشم حسابی تحویل گرفت و در کمال صلح و آرامش باهاش بازی کرد و بعدشم راحت گرفت خوابید !

  نظرات ()
درد می کند انحنای روح من نویسنده: - ۱۳٩٠/۱٢/٢٧

تعطیلات نوروز پارسال آخرین روز بود ،چمدونها رو بسته بودیم و صبحانه می خوردیم تا برگردیم ایران 

مثل همیشه من به دنبال بچّه ها بودم که شوهر(درچنین مواردی اصطلاح همسر حیفه ) یکی از آشناهامون رو دیدم (با هم صمیمی هستیم ) با خوشحالی می رفتم طرف میزشون به این خیال که خانم و دخترش هم هستند امّا یک لحظه چشمم افتاد به خانم ِ روبروی این آقا صدو هشتاد درجه چرخیدم و بدون اینکه به روی مبارکم بیارم رفتم نشستم .به همسرم هم چیزی نگفتم ولی خودش دید و اون آقا هم متوجّه شد و درکمال دست پاچگی اومد نشست سر میز ما و بدون مقدمه هول هولکی شرح مفصّلی از کارهای بازرگانیش داد و اینکه اومده برای تجارت (ما هم باور کردیم مثلا )از اون طرف اعضای تورشون صداش میکردن که داریم فلان جا (که صد البتّه تجارتی بود !!!و باز هم ما مثلا باور کردیم )من دیدم این بیچاره داره پس میافته گفتم ما الان داریم میریم فرودگاه یه ساعت بعد پروازمونه و باید برگردیم .باور کنید یک نفس عمیقی کشید و شادمان مارو تا در اتاقمون هُل داد و رفت که مبادا برگردیم ببینیم با کی اومده تجارت ؟:)

امروز بعد از یکسال اینا رو می بینیم و من موندم چه کنم ؟همون موقع همسر جان تأکید کرد که چیزی نگی به زنش ؟به ما مربوط نیست !امّا باور کنید خانمش اونقدر ساده اس اونقدر بی دست و پا و خاکیه دلم براش می سوزه 

می دونم نباید یک طرفه به قاضی رفت .این خانم تمام افتخارش اینه در زندگی چندین ساله اش با این آقا خیلی عالی می شوره و میسابه و بدون اجازه ی اقاش نفس هم نمیکشه ،از این آقایی که بیمار هم هست به بهترین نحو پرستاری میکنه ،اونوقت آقاشون با یک خانم مدرن میره مالزی تجارت ؟!

اگر من جای این خانم بودم که بسان کبکی سرش رو کرده تو ی برف،می رفتم حتما گواهینامه ی رانندگیم رو می گرفتم ،زبانم رو حسابی تقویت می کردم ،حداقل روشن و خاموش کردن کامپیوتر رو یاد می گرفتم ،یه کم به ظاهرم می رسیدم .هرچند این ظاهر از نظر من اصلا ملاک نیست .بعدشم می گفتم منم میام تجارت .

حالا من چه کنم ؟

 

دو ستان به روی مبارک نیاوردم  امّا اصلا به روی مبارک آقا هم نگاه نکردم .هیچ خوشم نمیاد ازش

  نظرات ()
ز کوی یار طوفان و باد و بوران می آید ! نویسنده: - ۱۳٩٠/۱٢/٢٧

مسافرین محترم نوروزی که هوس کردین تبریز و این اطراف رو ببینید .اوّلا این روزها اوضاع هوا خرابه (فکر نکنین مهمان فراریه ها واقعا جادّه خرابه )از پلیس راه خبر بگیرین بعد راه بیفتین ،این اتوبان جدید از زنجان به بعد تا تبریز تقریبا امکاناتی نداره ،بعدشم پالتو وچکمه و لباس گرم و زنجیر چرخ و ...فراموش نشه اینجا زمستان همچنان ادامه داره 

 

متأسفانه از فامیلای همسرم دیروز اطراف میانه تصادف کردند فعلا سه کشته و یه زخمی داریم ،کافیه فکر کنم ،مراقب باشید 

  نظرات ()
خانه را می تکانیم نویسنده: - ۱۳٩٠/۱٢/٢٦

استاد دانشگاه تهران، در مورد تاریخچه خانه تکانی قبل از عید نوروز نیز گفت: بعد از ورود آریایی ها مراسم خانه تکانی بوجود آمد چون معتقد بودند که روح درگذشتگان در عید نوروز به خانه های خود برمی گردند و مهمان نوادگان می شوند.

شروین وکیلی استاد جامعه شناسی دانشگاه تهران و کارشناس تاریخ

حالا نمیشه بی زحمت این ارواح کمی کمک بکنند ؟

  نظرات ()
سالی که گذشت ... نویسنده: - ۱۳٩٠/۱٢/٢٦

این روزهای آخر سال بعد از پانزده سال من با خیال راحت سرمو میزارم روی بالش و بیهوش میشم .بعد از پانزده سال ؟

امسال خیلی غر زدم ،به خواهروبرادرم خیلی سخت گرفتم ،مخصوصا برادرم ولی ارزششو داشت .  یک خواهر فولاد زره به تمامی معنی بودم ولی الان که تایپ می کنم بسیار بسیار از خواهری این گونه بودن راضی می باشم .(ایکون خودخواهی مطلق)

در سال آتی به لطف خدا این فولادشو به مواد ِ خمیری تنزل میدم بعدش متعادل میشه نیشخند

 کشف کردم که باید نوبل ِ صبوری به همسرم داده بشه .اُسکار بی برنامه بودن هم به من !

درس و مشقم رو عملا تعطیل کرده بودم از سال بعد باید دوباره شروع کنم(منظورم از درس کلاس رسمی نیست که سال هاست از نیمکت ها فرار کرده ام ) کتاب های زیادی هست که باید بخونم .پدر همسرم هم که امروز آب پاکی رو ریخت رو دستم و جوابم کرد که ای تنبل بگیر این مقاله رو بخون ببینم ! اشکال داشتی از پسرت بپرس ! پسر  جان هم نیشخندی پرتاب کرد که یعنی آره مامان خانم ما اینیم و از این حرفا

امیدوارم برنامه ریزی درستی داشته باشم .

  نظرات ()
سینا و سعید منتظر هستند ... نویسنده: - ۱۳٩٠/۱٢/٢٤

سعید
پدر مددجو حدود چند سال پیش به علت بیماری سرطان فوت شده است ..پدر مددجو قبلا ازدواج کرده و صاحب چند فرزند بوده که بعدا با مادر مددجو هم ازدواج می نماید .منزلی که سعید و مادرش در آن سکونت دارند به صورت موروثی است.با وجود این مشکلات زیاد آنها درآمدی هم ندارند و تنها درآمدشان کمک اندک یک موسسه خیریه است .مادر مددجو دچار معلولیت جسمی است و نمی تواند کار کند و کمکی به مخارج خانواده نماید.با وجود این، سعید پسری بسیار مستعد و باهوش است و در رشته تجربی دارای معدل بالای 18 است و در صورت حمایت می تواند آینده ی روشنی داشته باشد.

معدل ترم پیش سعید :19.11
شماره پرونده :71362

---------------------------------------------------------------------------------------------

سینا 
شماره پرونده : 5474


سینا مبتلا به سرطان سارکوم یوئینگ میباشد و از سال 1380 تحت درمان میباشد تا به حال نزدیک به 14 میلیون تومان هزینه عملها و مداوا و نصب پلاتینهای داخل بدن او شده است پدر سینا مدرس ورزش است بیماری سینا به این صورت است که استخوانهای فرد مورد هجوم بیماری قرار می گیرد دکترها امیدوار هستند که در صورت کنترل بیماری و استفاده از داروهای مناسب به امید خدا بهبود خواهد یافت یکی ازخواهران سینا نیز مدتی است طلاق گرفته و همراه یک بچه با خانواده مددجو زندگی می کند سینا علیرغم وجود بیماری دانش آموز بسیار مستعدی است او در امتحان تیز هوشان قبول شده بود ولی به علت وجود بیماری نتوانست به مدرسه تیزهوشان در ارومیه برود

 


شعبه ی بنیاد کودک تبریز:
تبریز، خیابان امام، روبروی مسجد سالار شهیدان، جنب پاساژ سبلان، طبقه 6،واحد 601 
تلفکس : 3361809-0411 
Email : tabriz@childf.com

  نظرات ()
سرخی تو از من نویسنده: - ۱۳٩٠/۱٢/٢۳

مادرم خیلی به رسم و رسوم ِ برگزاری عید نوروز و چهارشنبه سوری و ... مقیّد بود .من از وقتی چشم باز کردم عادت کرده بودم که نوروز حال و هوای خاصّ ِ خودش رو داره  .الانم همینطوره نزدیکای عید من توی همون عوالم هستم،خیلی هم لذّت می برم .ازدواج که کردم اوّلین نوروزمون شوکه شدم که چطور نه هفت سینی درکاره و نه سبزه ای! بعد ها خونواده ی همسرم رو هم به کیش خود آوردم !معمولا فقط تعطیلات نوروز فرصتی هست که بتونیم چند روزی بریم مسافرت و من با بقچه ی هفت سین و تنگ ماهی ام همه جا رفتم .یه بار ماهی بیچاره رو از تبریز با ماشین بردم رامسر !بعدها اگر ایران می رفتیم جایی ماهی رو ازهمون شهر می گرفتم و اگر ایران نبودیم ماهی پلاستیکی می بردم از هیچ چی که بهتره نه ؟امسال روی مینی هفت سینی برای هواپیما کار می کنیم تا ببینیم چه شود.احتمالا لحظه ی تحویل سال آسمون باشیم !

 

چهارشنبه سوری که می شد توی باغچه یا گلدان گل، سکّه می کاشتیم و شب درشون می آوردیم و هر کدوم یکی مینداختیم توی قلّک هامون به نیّت اینکه تا آخر سال پولمون تموم نشه !

مجرد و متأهل و خردسال خانوادگی فالگوش می ایستادیم پشت در حیاط (یادش به خیر )اون وقتا ما ثلث دوم هم داشتیم من معمولا نیّت می کردم ببینم نمره هام چطورن ؟

مامان بزرگم برای همه اسپند و جارودستی و آینه ونمک می خرید.(خدا رحمتش کنه)

ظرف هایی رو که ترک داشتن می شکستیم .

خونه ی هر کی که جمع میشدیم غروب مردا یه چادر سرشون میکردن  و با یه کاسه می رفتن قاشق زنی بماند که گاهی همسایه ها وحشت می کردن خوب یادمه یه بار شوهر خاله ام که قدبلند هست دامن خاله ام رو هم پوشیده بود چون هرچادری سرش کرد براش کوتاه بود و مابچّه هاچقدر خندیدیم.

خرید چهارشنبه سوری هم برای ما ها یه مزه ی دیگه داشت .

و آخر سر اون آتیش و بوی چوب و دود ،فشفشه و ترقّه ای درکارنبود .


آتیل ، باتیل چرشنبه
بختیم آچیل چرشنبه
آغرلیغیم ، یورغونلوغوم اودلارا
منیم له هوپبولمایان یادلارا
  نظرات ()
عاقبت تجسس می شود همین نویسنده: - ۱۳٩٠/۱٢/٢٢

جمعه شب ساعت یازده و نیم یه کتاب نو که از اوّل سال شاید سه باری ورق خورده باشه آورده گذاشته جلوش ولی حواسش به باباشه (بهتره بگم گیر داده به باباش به قول خودش ،مرتّب صدا میزنه بابا ؟همسرجانمان هم در کمال خونسردی جواب میداد بله و همون جواب تکراری بار nام :هیچی !)

بهش میگم یا گیر بده یا درس بخون اون کتاب چیه گذاشتی جلوت مگه ریاضی رو میخونن ؟؟ حل میکنن .

- نمی خونم که ،بزارببینم چه خبره فردا امتحان داریم.

امتحان رو که شنیدم گفتم آهان ؟! که اینطور آقا امتحان دارین و از چهارشنبه اومدی هر کاری کردی جز درس ،الانم چسبیدی به بابات (بعدش به خودم میگم آخه به تو چه مربوط)

-بلدم 

نه اینطوری نمیشه فردا میام مدرسه ی شما ببینم چه خبره امسال ؟

 

فکر میکنین فردا چی شد ؟دبیر ریاضیش اومد و خودشم کنارم در کمال خونسردی ایستاد

دبیرش گفت :خانم من خیلیییییییی خیلییییییییی از این آقا پسر شما راضی هستم نسبت به اوّل سال هم خیلی بهتر شده خودش فهمیده اینجا دبستان نیست شوخی هاش کمتر شده (به خودم می گفتم ریاضی رو چه به شوخی؟ ) آفرین به این پسر امروزم یه نیم نمره بی دقّتی داشت !واقعا عالیه !

و من ؟! (توی دلم به خودم می گفتم بیا اینم آخرش همون همسرجانمان بهترین کار رو انجام میده )

و پسر جان با قیافه ای بسیار بسیار پیروزمندانه :خب من برم کلاسمون زنگ خورد

بعدش ناظم کلاسشون رو دیدم اونم گفت خانم ما از رفتار و اخلاقش خیلی راضی هستیم فقط اوائل سال یه کوچولو شوخی می کرد الان بهتر شده خیلی بهتر شده ،دیگه اون وسائل شوخی پلاستیکی رو نمیاره ؟

من ؟!چه وسایلی؟

ناظم بیچاره در حالی که خنده خودش رو کنترل می کرد .هیچی همون چیزای پلاستیکی که شبیه اصلش هست !خب بچّه هست خانم ولی بقیّه ناراحت می شدند. رو صندلی هم کلاسی هاش گذاشته بود و از این شوخی های بچّه گانه دیگه ) خانم خودش فهمیده به روش نیارین ،ولی خداییش ما تو دفتر خیلی خندیدم .

وای ؟! مونده بودم بخندم ،چی کار کنم ؟

از دست این بچّه!

از همون جا برگشتم خونه و بی خیال بقیّه ی دبیراش شدم .

  نظرات ()
آرزوهای بچّه ها نویسنده: - ۱۳٩٠/۱٢/٢۱

امشب همسرم به بچّه ها گفت :بعد از این که درستون تموم شد یه خبری میدم غافلگیر بشین حالا میتونین تا اون موقع حدس بزنین 

دخترم :میگن دیگه درس نخونین هورااا

پسرم :نه بابا مدرسه خوش میگذره ،تا یه سال دیگه میتونم هرطوری بخوام به بابا گیر بدم؟

دخترم:بابا دیگه از من بوس نمی خواد!

پسرم :اسباب کشی میکنیم همسایگی دوست صمیمی من ؟

دخترم :عمّه اومده ؟

پسرم :عمو اومده ؟ اصلا سرکاریم ؟

دخترم:مامان دیگه کاری به کارم نداره اتاقمو حسابی می ریزم و جمع نمی کنم !

پسرم :عید میریم مسافرت ؟آره آره ؟

 

پ ن :چه جالب چه آرزوهایی دارن اینا

  نظرات ()
عید در راه است ... نویسنده: - ۱۳٩٠/۱٢/٢٠

 از اؤلیای محترم راهنمایی شهیدمدنی سمپاد تبریز چند نفری هستند  که گاهی اینجا رو میخونند ،ما چقدر به بچّه های خودمون اهمّیت میدیم ؟چقدر حسّاس هستیم که مبادا کم و کسری نداشته باشند ؟

دانش آموزانی تو همین مدرسه داریم که والدین اونها حتّی در پرداخت شهریه ی مصوّب سمپاد مشکل دارن ،نزدیک عید هم هست خودمون هم می دونیم چه خبره ؟امروز با آقای کربلایی صحبت می کردم ،اگر کسی بین فروشگاه های لباس و کفش و ... آشنایی داره که بچّه ها معرّفی بشن به اون جا یا بتونه نقدی کمک بکنه نه نامش فاش خواهد شد و نه  از اون  دانش آموزان اسمی برده میشه 

سعی می کنیم این بچّه هارو به بنیاد کودک معرّفی کنیم ولی بعضی از پدرمادرای اونها انسان های شریفی هستند که نمی خوان شناخته بشن ،از طریق مدیر مدرسه بی سر و صدا میشه کمک کرد .

اگر کسی تمایل به کمک داره با آقای کربلایی مدیر مدرسه تماس بگیره 

  نظرات ()
جلسه ی مدرسه ی پسر جان ! نویسنده: - ۱۳٩٠/۱٢/۱٩

پنجشنبه ،جلسه ی انجمن اولیای راهنمایی سمپاد و اولیای بسیار پرمدّعایش!

واقعا که والدین ِبسیار بسیار چی هستیم ؟آفرین به آقایان و خانم های دکتر و متخصص و مهندس و استاد و ... و ... تشویق ازچنین پدرو مادری چه انتظاری داشته باشیم ؟

وقتی یک نوجوان رو در بحرانی ترین مرحله ی رشد ،با درصدهای ریاضی و فیزیک و شیمی و زیست می سنجیم و خیلی راحت به هم مارک ِ نفهمی می زنیم !وقتی بچّه هامون رو هم وارد الگوی ِ طبقاتی می کنیم و مرز می کشیم وای به حال آینده 

از خودم شرم کردم که چرا رفتم ،چرا موندم؟ و چرا گوش کردم ؟

از همین نقطه ضعف، اداره ،سازمان یا هرچی که هست کمال سؤاستفاده رو کرده ودو مدرسه رو با حداقل امکانات ادغام کرده ،من و چند نفر هرچه کردیم نتونستیم بحث رو آغاز کنیم ،چرا که بقیّه ی والا طبقه از قبل گارد گرفته بودند و اگر این طور پیش بره کاری نمی تونیم بکنیم و اداره هم از بالا دستور میگیره و اجرا می کنه و هیچی به هیچی 

 

جالبه آخرای جلسه یک آقای به اصطلاح متخصص ِ پزشکی اومده طرف من با هارت و پورت که خانم من فلانم و بهمانم و پسر من نود و چند درصد زده من مخالف ادغام یک و دو هستم !من هم ساکت گوش کردم و گفتم خب همه در یک شرایط هستیم و دنبال را ه حل مناسب چه بکنیم ؟

اصلا خانم پسر شما کیه ؟کلاس چندین ؟چند درصد زده ؟

خواستم بگم به شما ربطی نداره جناب !ولی فقط گفتم من مامان فلانی هستم به خانم سلام برسونید 

وای خانم کجا ؟؟!!عرض خصوصی داشتم خدمتتون ؟و یواش می پرسه ؟معلّم خصوصی فیزیک آقازاده کیه ؟

من توی دلم :هه! 

گفتم :هیچکس ولی باباش گاهی باهاش کار میکنه 

خانم مهندس !راز شما پیش ما محفوظه !(حالم ازش به هم خورد )

من مهندس نیستم آقای دکتر!و رازی هم دربین نیست ،پسر شما هم مثل پسر خودم اگر فرصت داشت جمعه بیاد با هم بخونن ،درضمن داد و بیداد وضع موجود رو بدتر می کنه ،من حتّی عضو رسمی انجمن هم نیستم ولی کاش یا همکاری کنید یا سکوت !!از شما بعیده !

و آقای متخصص محترم راهشو کشید و رفت .

  نظرات ()
وداع با سیمین در روز جهانی زن ! نویسنده: - ۱۳٩٠/۱٢/۱٩

‎... گریه نکن خواهرم. در خانه‌ ات درختی خواهد رویید و درخت‌ هایی در شهرت و بسیاردرختان در سرزمینت ... و باد پیغام هر درختی را به درخت دیگر خواهد رسانید و درخت‌ ها از باد خواهند پرسید: در راه که می‌ آمدی سحر را ندیدی؟...!

سووشون / سیمین دانشور

روحش شاد 

  نظرات ()
  نویسنده: - ۱۳٩٠/۱٢/۱۸

روز جهانی زن را به تمامی زنان ِ در حال خانه تکانی تبریک عرض می کنم نیشخند خسته نباشید 

  نظرات ()
متعجّب یا متأسف ؟ نویسنده: - ۱۳٩٠/۱٢/۱٧

اؤلیای راهنمایی شهید مدنی تبریز به اطلاع می رسانم که :

دوباره اعلام افزایش ظرفیت شده !!! وضع مدرسه رو هم که نیازی نیست توضیح بدم ،بنابراین نتیجه می گیریم که فقط آب ِ آبگوشت رو زیاد می کنند .

این سمپاد هم چینی شد .

  نظرات ()
پسر جان که دارد نشان از پدر جوراب هایش را می پوشد و می ماند پدر... نویسنده: - ۱۳٩٠/۱٢/۱٦

 

همسر جانمان هر روز صبح در به در دنبال لنگه جوراب هایش می گشت ! من لباسا رو از روی بند میارم بچّه ها تا میکنن و میبرن میزارن کمد ،بنابراین پسرجانمان هر چی اندازه اش شده برده تو کمد خودش گذاشته 

نتیجه ی اخلاقی اینکه پسرجانمان بزرگ شده ،رنگ جوراب ها رو جدا می کنیم .

  نظرات ()
  نویسنده: - ۱۳٩٠/۱٢/۱٦

همانا از مزایای خاله بودن این است که با خواهر زاده ات بازی می کنی گریه که کرد میگی مامانش بیا نیشخند

  نظرات ()
تعطیله ؟تعطیل نیست؟ نویسنده: - ۱۳٩٠/۱٢/۱٤

دیروز که آسمان تبریز به غایت آفتابی بود ، همه ی مقاطع رو تعطیل کردند ،الان که برف و بوران و طوفانه هیچ خبری نیست .منم به نیابت بچّه ها کاشته شده ام جلوی تلویزیون جهت خبرگزاری ِ تعطیلی که همه جا اعلام شد جز تبریز !

 که قدما فرمود ه اند :تبریزین یایئ قیشدی ،قیشئ قمیشدئ همینه 

امّا چیزی در مورد معیار تعطیلی مدارس نگفته اند.

  نظرات ()
بانوان هنرمند تبریز نویسنده: - ۱۳٩٠/۱٢/۱٤

 

17 و 18 اسفند (همین هفته )شیرینی خانگی فروش هست ،بقیّه رو نمی دونم 

  نظرات ()
انجمن ادبی پروین نویسنده: - ۱۳٩٠/۱٢/۱۱

همچنان صائب رو ادامه میدن غزل 28 -29 و سی خونده شد .چند جلسه ای که غایب بودم چند تا موضوع تخصصی اضافه کردند ،مثلا یک نفر تاریخ ایران و یکی از اعضا حقوق زنان رو هر جلسه بعد از درس توضیح میده 

ماشالله به این خانمی که تاریخ ایران رو توضیح می داد ، وَ به وَ از حفظ !! هر سؤالی هم می پرسیدی کامل جواب می داد 

مثلا قوم منلی یا مانلی یا مانلیا ،مانا یا ...  تمام تلفظ های یه کلمه ی خاص رو از حفظ می گفت (در چنین مواردی احساس خود شرمندگی به من دست میده،اصطلاح عامیانه اش میشه چیزی معادل خجالت بکش تنبل )این جلسه رسیدن به اوّل هخامنشیان 

امّا در مورد حقوق زنان از اونجایی که اینجانب این روزها حسابی در بحث مهریه و ... و وصیّت به درجه ی اعلاء رسیدم خیلی بیشتر از خانم مورد نظر پاسخگو بودمنیشخند

یه اتفاق جالبی هم که افتاد اون زمانی که میشد رفت به رحمتلیخ فیس بوک (رحمه ...علیه و برکاته)من چند نفر رو اونجا پیدا کرده بودم ،رئیس جلسه هم یکی از اونا بود و وبلاگ رو هم خونده و بعد کیهانی معّرفی شد.

آخرش میخواستن برای بعد از عید برنامه ریزی کنن خدا خدا می کردم روزشو عوض کنن که نشد ،وسط هفته برای من خیلی سخته که برم 

 

نکاتی که دراین جلسه اشاره شد یکی اعتقاد صائب به جبر و قضا و قدر بود

ما مانند صبح صادقیم که ازروز ازل پیر به دنیا آمده ایم

و دیگه اینکه شعرا معمولا با تاریخ بیگانه اند ،تخلص دارند ولی مخصوصا شعرای قدیم تاریخ سرودن شعرشون رو بیان نکردند

به تاریخ اریایی ها هزاره ی چهارم قبل از میلاد اشاره شد ،تدفین درتاریخ نشانگر مهاجر یا ساکن بودن قومی هست 

در مورد حفّاری سال های 34-51 حسنلو در آذربایجان غربی و کشف ده دوره ی تاریخی در این مکان هم بحث شد، ضمنا حسنلو در نزدیکی نقده هست و موزه هم داره

  نظرات ()
لو رفتم نویسنده: - ۱۳٩٠/۱٢/۱۱

این جلسه خونه ی عمّه بود ،از همکارای مامان تو این جلسه زیادن ،منتهی من همچنان آشنایی نمیدم .

خانم الف :من شما رو یه جایی دیدم 

من:( تو ی دلم خب معلومه ) شاید انجمن مهر دیدین چون اونجا می رفتم 

خانم الف :نه انجمن نه یه جای دیگه دیدم ،خیلی نزدیکتر ،کدوم مدرسه خوندی ؟من فلان مدرسه ها درس دادم ،ریاضی و تو باید ،تو ؟ تو ؟(فهمید )

من دختر خانم میم هستم .همین کافی بود .

وایییییییییییییی برادرت ؟خواهرت ؟ بابات ؟درست ؟

ولی یه حُسن ِ اساسی داشت ،هر وقت خواستی بیا در مورد عضویتت مسئله ای نیست !به قول جوونا ایول

  نظرات ()
دعوتی محترمانه نویسنده: - ۱۳٩٠/۱٢/٩

قبل از شام به پسرم گفتم برو خیلی محترمانه و باادب خواهرت رو صدا کن بیاد شام بخوریم 

 رفت  وایستاد دم در اتاق خواهرش و گفت :خانم عزیز میشه قدم رنجه بفرمایین شام بخوریم !

منم حواسم به جفتشون بود

دخترم یه نگاه متعجّبی کرد و بعدش داد زد ،ماااااامااان ؟ این داداش رو می بینی چه جوری با من صحبت میکنه ؟

 

پ ن : بس که در صلح و آرامش به سر میبرن ،طفلک دخترم نمی دونست باید جوابشو چی بده !

  نظرات ()
  نویسنده: - ۱۳٩٠/۱٢/٩

دم به ساعت اس ام اس تبلیغاتی یه کاندیدا میاد ،منم تصمیم گرفتم یه پیامک تبلیغاتی بفرستم 

به نماینده ای رأی می دهم که  ازتکنولو ژی سر درنیاورد نیشخند

به نماینده ای رأی می دهم که فیلتر را بشکند .

  نظرات ()
  نویسنده: - ۱۳٩٠/۱٢/۸

بالاخره اگر اتّفاق غیر منتظره ای پیش نیاد ؟ فردا به انجمن میرم ؛یعنی باید برم نوبت عمّه جانه 

  نظرات ()
نامه ای که پست نشد نویسنده: - ۱۳٩٠/۱٢/۸

 به بهانه ی روز وکیل   با احترام به تمامی وکلای کشورم 

 

 دیروز روز وکیل بود.


ادامه مطلب ...
  نظرات ()
اسکار گرفتیم ! نویسنده: - ۱۳٩٠/۱٢/۸

I proudly offer this award to the people of my country, the people who respect all

cultures and civilizations and despise hostility and resentment,

اصغر فرهادی                                                                                            

 

شادمانی کودکانه ام نه برای آن فرش قرمز رنگ است و نه زرق و برق ِ این مراسم ،برای سرزمینم است .

به آقای فرهادی تبریک میگم .

  نظرات ()
به استقبال تولّد رفتن نویسنده: - ۱۳٩٠/۱٢/٧

پنجشنبه دخترم تولّد دوستش دعوت بود ،بهتره اینطور بگم که ما تصّور می کردیم دعوته !به عنوان چهار تا آدم باسواد که هرکدوم حداقل یه بار کارت دعوت رو خوندیم ! برنامه ریزی کردیم .که چه کنیم ؟کی بریم .!

با چه عجله ای آماده اش کردم،چون باید پسرم رو هم می بردم دکتر از سه ماه قبلش وقت گرفته بودیم . پلاک نداشتن،حالا بماند که با چه مصیبتی آدرس رو پیدا کردیم ،زنگ رو زدیم و در باز شد و مامان دوستش بعد از سلام و احوال پرسی :اِ اِ بفرمایین تو ولی هفته ی بعده !بفرمایین تو ؟

قیافه ی من و پسر جانم یک طرف ،دخترم با اون لباس عروس و پالتو و کیف سفید تازه اش یه طرف

اصولا ما خانوادگی بسیار دقیقیم !

  نظرات ()
نویسندگی به سبک دخترم نویسنده: - ۱۳٩٠/۱٢/٧

کتابخونه ی دخترم رو نگاه می کردم ،دیدم یه سری دفتر نو رو چیده کنار هم 

1-دفتر شعر من 

2دفتر داستان های من

3-دفتر خاطرات من 

4-دفتر افکار من   ؟!!  این چیه ؟

دخترم :اِ؟ دست نزنی خرابشون می کنی ،دفتر افکارمه دیگه ،مگه خودت نداری ،نگا نکنی خصوصیه ها

نه بازش نکردم فقط من تا حالا دفتر افکار نداشتم 

دخترم :خب باشه قدیما بلد نبودن اشکال نداره !!!!!!!!!!

  نظرات ()
کنسرت گروه رویال نویسنده: - ۱۳٩٠/۱٢/٦

دیشب بسی خوش گذشت ،در آخر کنسرت دخترم اخم کرده بود که من نمیام بازم میخوام همونی که دیری ری دیری ری ریم  ... بود !(منظورش مارش آلاترکای مشهور موتزارت بود) تازه من تصمیم گرفتم ساز تخصصی از اون ویولون گنده ها انتخاب کنم !(ویولون سل) من نمیام.پسرجانمان هم که در عالم خودش بود ،بازم از این کنسرتا باشه هرچند روز باشه من میام.!

بخش اوّل کلاسیک بود و به قول گوینده ی مراسم کاملا جدّی ،بخش دوم پاپ آذری بود که بسیار چسبید .

اونچه برای من جالب بود و خیلی هم دقّت کردم اکثر بچّه های حاضر در سالن بخش اوّل محو ِ اجرا بودن مخصوصا سونات ِ بهار (پیانو و ویولون با اجرای برادران برزگر)

و پدیده ی موسیقی جشنواره موسیقی فجر امسال پسر نه ساله ی تبریزی است که در عرض یک سال گذشته پیانو رو آغاز کرده ،محمد رضا بود که دیروز هم چند قطعه نواخت متأسفانه فامیلیش رو متوجه نشدم.فکر کنم الهی بود .

  نظرات ()
  نویسنده: - ۱۳٩٠/۱٢/٥

کنسرت گروه رویال( پیانو)

امروز عصر ساعت هشت مجتمع فرهنگی هنری 29 بهمن،تالار اقبال آذر

پیانو و تنظیم :پرویز برزگر

با پسرم رفته بودیم چهارراه آبرسان، سی دی فروشی های دوروبر میدان دانشگاه رو بازدید می کردیم آگهی کنسرت رو دید،چنان ذوق زده شده بود .ردیف شش و هفت گرونتر بود ،شماره صندلی هم مشخصه تا اینجای کار که منظم به نظر میاد .ما که میریم 

  نظرات ()
بسی خوشحالیم نویسنده: - ۱۳٩٠/۱٢/۳

قول داده بودم شیرینی میدممممم.خدار رو شکر کمی تا قسمتی حل شد.آرزو می کنم هیچ کسی این مراحل رو طی نکنه ،فعلا اینو داشته باشید.

 

 

  نظرات ()
خوشحالم که شما را دارم نویسنده: - ۱۳٩٠/۱٢/٢

دو نفر در زندگی من هستند که فکر می کنم درصد فرشته بودنشان بیشتراست .خاله ام و  همسرم 

شخصیّت هر دو بسیار به هم شبیه است ،چقدر خوش شانس هستم که این دو را دارم. .

  نظرات ()
وعظت آنگاه کند سود که قابل باشی نویسنده: - ۱۳٩٠/۱٢/۱

نقدعمرت ببرد غصّه ی دنیا به گزاف 

گر شب و روز در این قصّه ی مشکل باشی

                                              حافظ

  نظرات ()
کلمات کلیدی وبلاگ (۱٠) آبابا (٧) آرزو (۱) آشپزی (٥) ادبیّات (۱٤) از مطالب دوستان (۱۱) استاد (۱٦) انجمن ادبی (۱٤) او (٢) بنیاد کودک (٦) تبریز (٧٢) تغذیه (۱) تغییر (۳٥) حال ِ دلم (۳) حج (٢۳) خبر (٢٧) خدایا (٥) خواهرانه (٢٩) خوب تر (٥) خودمان باشیم (۱٤) خوشحالیم (۳٢) درد می کند انحنای روح من (۳٩) درددل (۱٧) دوست (٢) رژیم (۱) روز معلّم (٦) روزگار وصال (۳) زلزله (٢٥) سؤال (٢٦) سفرنامه (٢٢) شعر (٥٠) عکس های دوربین من (۳) فیلم هایی که می بینم (٢۳) ما (٦۱) مادرانه (۱۱۳) مرکز مشاوره من و همسر جان (٦) مشاهدات (٢٩) معلّم (۸) من (٤٢) من نوشت (٦٧) من و بچّه ها (٢۸۱) موسیقی (۱٤) نوروز (٢) هشدار (۳) وقتی بابا غیر مستقیم صحبت میکند (۱۱) کالبدشکافی خودم (٧٥) کتاب (۳٥) کودکان ایران گل های سرزمین من (٢٦) یاد باد (۳٩) یادبود (٥) یک تجربه (٧٦) یک روز ِ ما (۱٠) یک سطر خواندنی (۳٠) یک عکس (٦)
دوستان من +AB ابناالهدی اردیبهشت از زندگی آغاز کلام آنا( بلاگفا) انجمن غیبی آوا ای جوان بدان که جهان پروردگاری دارد برسد به دست آینده بعد کیهانی بوی خاک و بلوط پانویس پرشین گیگ پیرفرزانه توکای مقدس تیتوک نقش زن چند قدم نزديكتر به خدا خارخاسک هفت دنده خاطرات یک پزشک قانونی خوابگرد دادلی دوزلی دخترشهریوری در آستان بلوغ در خانه ی ما دکتر کافی دنیای اسراء دنیای زیبای من دنیای کودک دیزی راهی رها روزگار وصال روزنگار خانم شین زرمان سپینود سرهرمس مارنا سلمان شاسوسا شاید شراگیم عاشقانه ها کسری کیانا گوریل فهیم مرا آفرید آنکه دوستم داشت موسسه خیریه رفاه کودک (بنیاد کودک ) مولکول مینجق ناگهان چقدر زود دير ميشود هیچکده پرتال زیگور طراح قالب