تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      آنا (آنا یعنی مادر)
گذشت بهترین کمک به خودمان نویسنده: - ۱۳٩٠/٢/۳۱

مشق پژوهش

از جمله تکیه کلام های دکتر فیل این بود: به یاد داشته باید که "زمان" چیزی را حل نمی کنه. این انسان ها هستند که در طول زمان مسایل را حل می کنند. میگفت برای حل مسایل باید زمان بندی داشت. یعنی گفت من بعد از یک ماه می خواهم فلان مشکل را حل کنم و بهمان مهارت را به دست آورم و....

قسمتی از گذشت یک انتخاب ارادی است بر پایه ی منطق

با تشکّر از دکتر یاسمن فرزان

  نظرات ()
بشتابید تا کنسرت ها لغو نشده نویسنده: - ۱۳٩٠/٢/۳٠

یادم رفت که دوشنبه ی گذشته کنسرت گروه استاد شاطریان بالاخره برگزار شد فقط یک روز بود جای همه ی دوستان خالی

جمعه یعنی فردا گروه ماهور هست در تالار پتروشیمی اینم یک روزه

و یه گروه دیگه هم برای دوشنبه هست .

با تشکّر فراوان از اماکن و ارشاد و باز هم با تشکّر از ارشاد و اماکن و برعکس

  نظرات ()
یادگار خیام برای این روزگار نویسنده: - ۱۳٩٠/٢/٢۸

آن قصر که بر چرخ همی زد پهلو
بر درگه او شهان نهادندی رو

دیدم که بر کنگره اش فاخته ای
بنشسته همی گفت که : «کو کو٬ کو کو؟»

  نظرات ()
زندگی نویسنده: - ۱۳٩٠/٢/٢۸

کودک من زندگی چنین دغدغه ای است .زندگی جنگی است که هر روز تکرار می شود و لحظه های شادی گریز های کوتاهی است که به قیمت بسیار بی رحمانه به دست می آیند

 

                                                                         نامه به کودکی که هرگز زاده نشد

                                                                                         اوریانا فالاچی

  نظرات ()
بمان مادر ... نویسنده: - ۱۳٩٠/٢/٢۸

...

...

...

بدون شرح

  نظرات ()
قسمتی از نامه ی سی ام نویسنده: - ۱۳٩٠/٢/٢٦

ما انسانیم ،نه آنکه عقرب کاشانیم.

ما افعی نیستیم _با کیسه هایی از زهر ِ ناب ِ خالص _ که اگر باشیم هم باید ان کیسه را پیش از روز ِبزرگ ِترک ِ تنهایی،چون دندان پوسیده از ریشه به فساد آلوده و یکپارچه درد،به دور اندازیم .

عزیزمن !

ما برای تکمیل هم آمده ییم ،نه برای تعذیب و تعزیز هم ،

این عین حقیقت است .

چهل نامه ی کوتاه به همسرم از نادر ابراهیمی ،این نامه های کوتاه ابراهیمی به درد همه می خوره

  نظرات ()
حیف نویسنده: - ۱۳٩٠/٢/٢٦

چرا بعضی ها اینقدر پُررو هستند .این خانم محترم مثلا فامیل ما صبح زنگ زده بعد از سلام و احوالپرسی تشریفاتیش میگه حالا ببین پسرت چه پرخاشگر و حسود خواهد شد ؟ حالا روزای خوشیته ،خاله هات مراقب دخترت هستن فقط به پسرت میرسی ؟ بالاخره که چی آخرش یکی دیگه با پول مدرک میگیره و ببین مثلا خواهر شوهر بیچاره ات چی از زندگیش میفهمه ؟و .... و ... و ... و ...آخه من چی بگم به این خانم مثلا تحصیلکرده که خودشم مادر دوتا پسره ؟چی بگم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خوشم نمیاد بی خودی آه و ناله کنم ،تنها جایی که گاهی درد دل می کنم اینجاست .سالهاست دست تنها بین چند تا خونه مثل فرفره می چرخم ولی عاشقانه ،من خونواده ام رو دوست دارم ،زندگی کردن رو دوست دارم .عاشق بچّه ها هستم و کمکی ندارم از کسی هم توقع ندارم .اینا بچّه های منن و این زندگی منه دوست دارم اینطور زندگی کنم .این زن چی میگه ؟نمی فهمم ،از این آدما سردرنمیارم و نمی خوام که بفهمم چی میخوان،خاله های من ؟کاش یک ذرّه بتونم مثل خاله هام باشم ،چطور می تونم دخترم رو به کسی دیگه حتّی اگر خاله ام باشه بسپرم ؟موفّقیّت پسرم در هر زمینه ای نتیجه ی تلاش خودشه من فقط حمایتش می کنم .این خانم چی میگه ؟ آخه ناسلامتی تو از من به  خواهر همسرم نزدیکتری هستی ؟!چی کار به اون داری ؟یک متخصص موفق بیهوشی چرا باید بیچاره باشه چون تشریفات و حرفای خاله زنکی شما رو قبول نداره ؟ خانم چرا اینقدر جوش میزنی ؟زندگی یه مفهوم دیگه داره ،بفهم

  نظرات ()
پسر بسیار جدّی من نویسنده: - ۱۳٩٠/٢/٢٦

 پسرم:کامپیوتر من مثل تراکتور صدا میده ،رَم هم که لازم داره

خب ؟با بابا صحبت کن

پسرم :من خیلی جدّی جدّی می خوام باهات صحبت کنم .

؟!!!!!!!!!!!! منم بسیار جدّی گوش میدم.

پسرم :من بعد از امتحانا کار می کنم به بابا هم بگو

؟؟؟؟ چه کاری دوست داری ؟یعنی میخوای کجا کار بکنی ؟

پسرم :تدریس خصوصی ،به آقامون هم گفتم ،آقامون گفته از پونزده تومن کمتر نگیرم تازه خودش هم چند نفر در نظر گرفته ،گفته به شما بگم

چرا میخوای کار بکنی ؟به خاطر کامپیوترت ؟

پسرم:من دیگه برای این چیزا از شما یا بابا پول نمیگیرم ،دوست دارم با پول خودم بخرم

میتونم بهت قرض بدم از هفتگی ِ خودت بدی

پسرم :من گفتم که جدّی هستم من دیگه بزرگ شدم خودم میتونم کار بکنم حساب کردم هفته ای دوجلسه درس بدم میتونم پولشو جور کنم .به بابا هم بگو

خب باشه !!!!!!!!!!!!!!!!

سوالتعجبفقط تونستم همچین عکس العملی توی دلم داشته باشم چون بحث بسیار بسیار بزرگانه بود .

 

 

هم خوشحالم هم متعجّب ،از حالا زود نیست براش ؟

  نظرات ()
هیچ فکر کرده اید چرا ؟ نویسنده: - ۱۳٩٠/٢/٢٥

راستی چرا؟

همانقدر که مسخره می کنیم احترام نمی گذاریم.

همانقدر که اشتباه میکنیم تفکر نمیکنیم.

همانقدر که عیب میبینیم برطرف نمی کنیم.

همانقدر که از رونق می اندازیم رونق نمی بخشیم.

همانقدر که کینه به دل می گیریم محبت نمی کنیم.

همانقدر که حرف میزنیم عمل نمی کنیم.

همانقدر که می گریانیم شاد نمیکنیم.

همانقدر که ویران میکنیم آباد نمیکنیم.

همانقدر که کهنه میکنیم تازگی نمی بخشیم.

همانقدر که دور میشویم نزدیک نمی کنیم.

همانقدر که آلوده میکنیم  پاک نمیکنیم.

همیشه دیگران مقصرند ما گناه نمیکنیم.

 

  نظرات ()
دختر اردیبهشت نویسنده: - ۱۳٩٠/٢/٢٢

شش سال پیش در صبح پنجشنبه ای مثل امروز ساعت هشت صبح تو به دنیا آمدی

امروز که به عکس های دخترم نگاه می کنم فرشته ی کوچکی را می بینم که کاش لیاقتش را داشته باشم .همراهی پسرم با خواهرش برای همه تعجّب آور ولی برای من دور از انتظار نبود .

خدارا برای این فرشته های دوست داشتنی و بی همتا چگونه سپاس بگویم ؟

دخترم به روایت خودش

 


شکوفه ی زندگی ام

فرشته ی بهار

دختر اردیبهشت

می پرسی چندساله ام؟

هیچ میدانی که من هم سنِّ  تو هستم ؟

تو آمدی و قلب من طپید

با اوّلین گریه ات ،دنیا به روی من خندید

 بااولّین لبخندت ،تبسّم آموختم

با اوّلین قدمت،راه افتادم

با اوّلین کلمه ات ،سخن گفتم

گلبرگِ بهاریِ من

پری زادِشب های تارِمن

اوّلین ترانه ات آغاز سرودنم بود

و

من با تو از نو زاده شدم

  نظرات ()
وقتی دخترم مبصر می شود نویسنده: - ۱۳٩٠/٢/٢٢

دخترم:میدونی  دوستم یه جوری نگاهم کرد یعنی با من قهره ،تقصیر من بود که همش رو اشتباه علامت زد ولی بیشتر تقصیر خودش بود که همیشه به من نگاه میکنه می نویسه من اصلا از این کارش خوشم نمیاد

چی کار کردی ؟

دخترم:خانم ما یه ورقه داد بعد گفت شکلی که صدای آخرش ل هست رو علامت بزنید منم اوّل نخ رو علامت زدم .بعد بر ای صدای ض ظبط رو علامت زدم تا اخر این کار رو کردم بعدش همه رو پاک کردم درستشو نوشتم مثلا نخ رو پاک کردم گل رو علامت زدم.خانم منو مبصر کرد آخه همه ی دوستام اشتباه نوشته بودن از روی من!

تقصیر منه ولی من نمی خوام کسی از روی من بنویسه ،اشکال نداره فردا یادشون میره آشتی میکنیم به نظرت تقصیر کیه ؟

به نظر من سیستم آموزشی

 

  نظرات ()
اندر دختر خاله شدن بعضی ها نویسنده: - ۱۳٩٠/٢/٢۱

به خاله زنگ زدی ؟حالشو بپرسی؟

دخترم :نمی خوام صحبت کنم .حالش خوبه دیگه خیلی هم خویه !

این جورابا رو خریدم بدیم به نی نی  خاله ،ببین چه کوچولو هستن

دخترم :دیدم ! من که نمیدم اصلا باخاله کاری ندارم

  نظرات ()
و من خاله خواهم شد نویسنده: - ۱۳٩٠/٢/٢٠

نه ساله بودم که برای اولین بار مدرسه نرفتم و با بهترین لباسا و کفش های مهمونیم منتظر مامان و نی نی کوچولو یی شدم که حالا داره مادر میشه !!!!حسش یه چیزی بین ناباوری و خوشحالی و دلتنگیه ،در این که عاشق بچّه ها هستم شکی نیست .از نظر من خواهرم هنوز همون نی نی کوچولویی هست که مامان گذاشت توی بغلم و گفت اینم خواهرت اسمشو چی میزاری ؟ آه امان از این خاطره ها کاش این مغز یک دگمه ی delete داشت .

خلاصه اینکه من خاله می شوم و خیلی خوشحالم نه ماه دیگه میشه دی یا بهمن ؟

  نظرات ()
بابا باغی تبریز نویسنده: - ۱۳٩٠/٢/٢٠

آسایشگاه و بیمارستان باباباغی

 

 


-          تعداد بیماران مرد: 106 نفر   

-          تعداد بیماران زن : 108 نفر

-          تعداد تخت فعال 70 تخت

-          اطلاعات کلی :

  این مرکز به دو صورت آسایشگاهی و بیمارستانی اداره می گردد و تنها مرکز کشوری در ارتباط با بیماران مجذوم می باشد . تمامی خدمات رفاهی و در مانی بیماران و افراد تحت تکفل آنها به صورت رایگان ارائه می شود . قسمت درمانی شامل بخش های چشم پزشکی، دندانپزشکی،فیزیوتراپی، گوش و حلق وبینی ، درمانگاه و ویزیت پزشک عمومی ، آزمایشگاه و داروخانه است. پرداخت مبالغ ۲۰ هزار تومان تا ۶۰ هزار تومان به عنوان مدد معاش به صورت ماهیانه انجام می پذیرد. بیماران شفا یافته این مرکز با خانواده در قسمت آسایشگاهی به سر می برند . فرزندان سالم بیماران تا مقطع دبیرستان در آموزشگاه ابوذر واقع در مرکز تحصیل نموده و برای ادامه تحصیل به مدارس شهر مراجعت می نمایند.

مشکلات مرکز:

مشکلات مالی ادامه تحصیل فرزندان ، اشتغال فرزندان بیکار ، تعمیرات اساسی ساختمانها ی مسکونی .

 

شماره حساب سپهر 0102864056009 شعبه گلستان تبریز و شماره حساب شتاب IR760190000000 کمک به مجذومین جهت دریافت کمکهای نقدی و انبار واقع در این مرکز برای دریافتکمکهای نقدی و غیر نقدی اعلام آمادگی می نماید .    

 

دکتر فرشی آذر رئیس مرکز

 

خیلی خوب یادمه مامان هر ماه که حقوق می گرفت سهم بابا باغی و بیماران کلیوی و سادات رو اوّل از همه کنار میزاشت .منم حسابدارش بودم ! به منم حق ّ ِ حسابرسی میداد .پونصد تومن!

  نظرات ()
بابا باغی تبریز را چقدر می شناسید ؟ نویسنده: - ۱۳٩٠/٢/٢٠

لابه لای کتابام چشمم خورد به کتاب دکتر مبین که به مامانم داده بودند .راستی چرا از بابا باغی تبریز چیزی ننوشتم ؟

بیمارستان بابا باغی تبریز در سال ۱۳۱۲ با کوچاندن قریب هفتاد و شنج نفر جذامی مرد و زن از آرپادره سی اهر به قریه بابا باغی تشکیل گردیده و بیماران مذکور در چهل اتاق محقر ۳×۴ متر مربع(اسکان داده شدند، به تدریج بیماران جذامی در شهرها و استانهای مختلف ایران به این مرکز روی آورده و دور از انظار مردم کوته نظر در این کانون محصور پناهگاهی یافته چند صباحی از عمر خود را در آرامش و آسایش سپری می کنند. دو نفر از جوانان تحصیل کرده باباباغی آقایان میرزازاده و حیدر پیر علیلو تاریخچه آسایشگاههای جذامیان در آذربایجانشرقی را تدوین و به رشته تحریر کشیده اند. آسایشگاه جذامیان در محل قریه باباباغی که روزی روزگاری محل تفریح و شکار ناصرالدین میرزا ولیعهد قاجار در تبریز بود در زمینی که توسط اداره مالیه در اختیار اداره صحیحه کل مملکت گذاشته شده بود بوجود آمده است. در قباله رسمی موجود هفتاد و پنج هکتار زمین تپه و ماهور قریه باباباغی به مبلغ ششصد تومان توسط شهرداری تبریز خریداری و جهت اسکان بیماران مجذوم کوچانده شده از آرپادره سی اهر اختصاصا داده شده است.بنا به اظهار معتمدین و سالخوردگان محل از جمله حاج اسماعیل ونیاری تأسیس قلعه بابا باغی به ۱۲۹۰ هجری شمسی برمی گردد. طبق روایت آنان قلعه در حصاری سنگی و گلی به ارتفاع سه متر و ضخامت یکمتر محصور گشته است ورود و خروج مردم و احشام فقط از یک دروازه صورت می گرفت شخصی به نام مشهدی فرج از طرف دولت کدخدای قلعه بود و آذوقه بیماران از قبیل آرد و برنج و روغن توسط نامبرده دریافت و بین بیماران توزیع می گردید که در سال یک یا دو بار بیشتر صورت نمی گرفت. خوراک غالب بیماران در تابستان نان و ماست و خیار و در زمستان سیب زمینی و لبوی پخته بیش نبود.زنده یاد مشهدی فرج در ایام قحطی از روستاهای اطراف گندم و خواربار بنام جذامیان جمع آوری کرده در اختیار آنان قرار می داد. لازم به ذکر است که علی اشرف پسر این مرد خیر در آن زمان در امر بیماریابی و انتقال جذامیان به قلعه با پدر همکاری می کرد. بیماران از نظر بهداشتی _ درمانی وضع بسیار نامطلوبی داشتند به طوریکه اهالی دهات مجاور قادر به آمدن به قاعه و افت و خیز با جذامیان نبودند. ماهی یکبار پزشکیاری از بهداری می آمد و دو رقم پماد سفید (اکسید دورنگ) و پماد سیاه (ایکتیول) از دریچه کوچکی به سوی آنان پرت می کرد. از طبیب و پرستار، دارو و درمانهای دیگر خبری نبود. بیماری جذام یکی از امراض مسری عفونی است که ابعاد پزشکی، اجتماعی و اقتصادی دارد. که بعد اجتماعی آن مهمتر از ابعاد دیگر است. جذامیان در همه کشورها و بین همه ملتها مظلومتر از سایر اقشار جامعه بودند. در تمام کشورهای جذلم خیز دنیا یک نوع ترس و وحشت (استیگما) از این بیماری وجود دارد. افراد سالم اجتماع از جذام و جذامی می ترسند و بیماران جذامی نیز از بی مهری و ظلم و ستم تندرستان جامعه در عذابند. آنچه که موجب ترس و هراس مردم است خود میکروب جذام یا باسیل هانس نیست بلکه عوارض و دگرگونیهائی که در اثر باسیل هائی در اعصاب چشم و دستها و پاها بوجود می آید، عامل این وحشت تلقی می شود. چنگیها و ریختگیهای اندامها قدرت کار و فعالیت جذامیان را از بین برده آنها را عاجز و زمین گیر می سازد.این گرفتاریها در روزگاران پیش که داروی مؤثری علیه بیماری نبودفراوان تر بود. در زمان ما وجود داروهای معالج و مؤثر مشکل درمان جذامیان را مرتفع ساخته است. تشخیص به موقع جذام و تحت درمان قرار گرفتن به هنگام جذامی معلولیتهای ناشی از جذام را به حداقل کاهش داده است.سازمان بهداشت جهانی سال ۲۰۰۰ میلادی را سال حذف جذام در دنیا اعلام کرده است. به عبارت دیگر ممالکی که تعداد جذامیانشان از یک در ده هزار نفر کمتر باشد دیگر کشورهای جذام خیز تلقی نمی شوند. در کشور ما میزان جذامیان ۱۲/۰ (دوازده صدم) در ده هزار نفر جمعیت کشور است. بنابراین با وجود درمانهای سرداروئی جذام (داپون + ریفامپسین + کلوناز یمین) جای هیچگونه نگرانی در مورد معالجه جذامیان نیست. اگر بتوانیم با برنامه ریزیهای علمی و بهداشتی در مناطقآلوده کشور بیماریابی بکنیم در کوتاه مدت به مرحله ریشه کنی بیماری خواهیم رسید به قول جذام شناسان در شرایط فعلی هیچگونه نیازی به وجود جذامخانه ها و آسایشگاهها نداریم.نزدیک به چهل سال از زمان تهیه فیلم ” خانه سیاه است” فروغ فرخزاد شاعره پراحساس و هنرمند می گذرد. بقول سرکار خانم نشاط وثوقی (مبین) لیسانسیه مامائی حالا بسیاری از خانه های سیاه قدیمی روشن و بیغوله های قدیم در هم کوبیده شده است. خانم وثوقی سالیان سال مسئولیت اداره مهد کودک باباباغی و رسیدگی به بیماریهای زنان باباباغی را به عهده داشته و با امکانات ناچیزی که در آن زمان وجود داشت مانند ماماهای قدیمی در منازل بیماران بچه های باغ را به دنیا آورده است و بسیاری از جوانان امروز باباباغی ایشان را بنام “مادر” خطاب می کنند و همچون مادر دوستش دارند. با احداث پرورشگاه کودکان به سرمایه شادروان حاج آقا گلابچی و نظارت زنده یاد حاج علی بختوری کودکان باباباغی سرو سامان یافته و در محیطی آرام و تر و تمیز دور از محیط آلوده آسایشگاه تحت تعلیم و تربیت قرار گرفتند.اینک در محل پرورشگاه بیمارستان مجهزی با اتاقهای عمل، آزمایشگاه _ فیزیوتراپی _ درمانگاه چشم و گوش و حلق و بینی _ دندان پزشکی _ رادیولوژی به وجود آمده و تحت نظارت خواهران مسیحی فابیولا _ جوزپینا _ مریم _ خواهر سلمی به بهترین نحو اداره می شود و با همکاری برادران مسیحی دکتر فراسنوافیوال و برادر سیلیوا و آقای دکتر منصور اشرفی جراح اورتوپد، آقای دکتر هادی زاده متخصص چشم، آقای دکتر علیرضا خرمی فر در خدمت جذامیان کشور قرار گرفته است. بیمارستان ۱۹۸ تختی جذامیان باباباغی بهمت همکاران و کلیه پزشکان و پرستاران و خدمتگزاران از سوی وزارت بهداشت و درمان و آموزش پزشکی به مثابه بیمارستان درجه یک در سطح کشور ارزیابی شده و از مزایای آن استفاده می نماید.بیمارستان جذامیان بابا باغی تبریز تکیه گاه مطمئن برای رتق و فتق امور درمانی همه جذامیان کشور است و از اقصی نقاط مملکت برای درمان بیماریهای مختلف بدانجا روی آورده و جهت معالجه بیماریهای خود از سیستم ارجاع برخوردار می شوند. اگر بیماریشان مربوط به عوارض جذام باشند توسط پزشکان متخصص باباباغی و اگر خارج از حد تخصص پزشکان باغ بوده به تخصصهای دیگر نیازمند باشند توسط بیمارستان باباباغی به سایر مراکز پزشکی ارجاع و معرفی می شوند. . چه بسیار مردم نوعدوست که به بیماران را معاضدت نموده نیازهای آنان را از هر لحاظ مرتفع می نمایند. برای تنویر افکار ساکنین باباباغی یک باب کتابخانه عمومی به همت افراد خیر و نیکوکار و اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی در محل باباباغی احداث و جزو کتابخانه هاب رسمی کشور به ثبت رسیده و هر ماه تعداد قابل توجهی کتاب به گنجینه کتابخانه باباباغی افزوده می شود. دانشوران دلسوز و علاقه مند نظیر آقای مهدی دادیزاده مدیریت نشر سپهر و دوستانشان در بنیان این کتابخانه مفید نقش بسیار فعال و کارساز داشته اند. اقدامات رفاهی فراوانی صورت گرفته و چهره آسایشگاه و بیمارستان بابا باغی را کلا” تغییر داده است. علاوه بر منازل مسکونی بیماران سیستم حرارت مرکزی، حمام و مسجد و مدرسه باباباغی از نعمت گاز بهره مند گردیده است.برای نگهداری گوشتهای نذری افراد خیر به همت تجار بازار تبریز سردخانه ای به ابعاد خارجی ۵/۲×۵/۴×۸/۵ متر با ظرفیت پنج تن در جنب آشپزخانه عمومی ایجاد شده و در تمام ایام سال مورد بهره برداری قرار گرفته است. نیازهای فنی و آموزشی بیمارستان باباباغی به همت افراد نیکوکار مرتفع گردیده، یک دستگاه اوتوکلاو به ارزش پانزده میلیون ریال توسط جناب آقای مهندس عظیم نژاد و یک دستگاه ثبوت و ظهور اوتوماتیک بخش رادیولوژی توسط اطریشیهای مقیم ایران به ارزش ۰۰۰/۹۴۰/۳۸ ریال و دو دستگاه ترالی احیاء به ارزش چهار میلیون ریال و یک دستگاه لارنکوسکوپ و یک دستگاه آمبوبک توسط پایگاه دوم شکاری تبریز و یک دستگاه اوپک به ارزش یک میلیون و صد و پنجاه هزار تومان از ردیف اعتباری ۱۲۹۰۸۶ دولتی خریداری و در راستای تعالی علمی و آموزشی مورد استفاده قرار گرفته است.

 برگرفته از: هفته نامه شمس تبریزسال چهارم شماره ١٠٢

 

من این خواهران مسیحی رو دیدم نمی دونین که چقدر دلسوزانه به بیماران میرسن حتی حقوقشون رو هم صرف بچه های اونجا میکنن .پارسال یکیشون رو تو هواپیما دیدم می رفت تهران خیلی پیر شده بود ولی چقدر بااحساس بود .

اگر اونها انسانن که من چی هستم ؟

  نظرات ()
تبریز نویسنده: - ۱۳٩٠/٢/۱٩

 

ارگ علیشاه تبریز البته این عکس قدیمی هست الان این مغازه ها نیستن

 

بازار تبریز

 

 

بازار

راهنمایی ورودی زعفرانیه

  نظرات ()
تبریز نویسنده: - ۱۳٩٠/٢/۱۸

 

 

 

 

 

 

 

دانشگاه تبریز

 

 

کوه عون بن علی (عینالی)

 

شاهگلی

  نظرات ()
سیاره ؟ نویسنده: - ۱۳٩٠/٢/۱٧

پسرم :اِ ؟! اینجا تو کتاب فارسی ما نوشته زهره یک ستاره است ؟؟؟اشتباهه مامان بیا به این ایمیلی که آخر کتاب نوشتن یه ایمیل بزنیم که سیاره هست

دخترم :نه داداش زمان نویسنده ی کتاب شما فرض می کردند که ستاره هست!!

 

پ ن : آخر کتاب فارسی پنجم ابتدایی قسمت اعلام زهره ستاره است و در کتاب علوم سیّاره

  نظرات ()
همانا اندیشی 1 نویسنده: - ۱۳٩٠/٢/۱٦

همانا من این علوم را بسیار خوانده ام ،فرزند لطفا خودت بخوان

 

  نظرات ()
اینجا آشپزخانه و من آدمین آن نویسنده: - ۱۳٩٠/٢/۱٥

اصولا اینجا این آشپزخانه نقش مهمی در اختراعات ،ابداعات و ارتباطات و هنر و تمدن  ... دارد .مرکز فرماندهی می باشد . گیاه شناسی و پرورش گیاه را هم به آن می افزاییم و صد البته کارگاه نقّاشی را و خلاصه کلی مکان با ارزشی هست . رنگ روغن های قدیمی رو آوردم با دخترم افتادیم به جون دیوار ایوان یک دل ِ سیر رنگ آمیزی کردیم تا پسرم ریاضی بخونه ،بسیار خوش به حالمان شد

  نظرات ()
تمام شعرهایم به نام تو نویسنده: - ۱۳٩٠/٢/۱٤

تمام شعرهایم به نام تو  نام مجموعه شعری هست از رها یوری

این کتاب رو همسرم از فروشگاه دختران ملک پایین تر از ورزشگاه امجدیه ی تهران خریده ؛

کتابی که در دست دارید مجموعه ای است رنگارنگ از اندیشه ها،عقاید و احساسات دختری جوان .... . رها از هنگام تولّد دچار مشکلات حرکتی بوده به همین دلیل در سنین مدرسه در خانه ماند.... . او اکنون دانشجوی رشته ی کامپیوتر هست .

                                                                                              از مقدمه ی کتاب

ظاهرا این فروشگاه توسط رها و چهار دختر دیگه اداره میشه

  نظرات ()
دختر جانمان شاغل می شود نویسنده: - ۱۳٩٠/٢/۱٤

دخترم :من تصمیم گرفتم چی کاره بشم (کاملا جدی)

پسرم :من میدونم عروس میشی دیگه هه هه (با تمسخر)

دخترم :اون که معلومه بله که میشم با تاج سفید ،تور بلند و دامن پفی و لاک و رژ قرمز ولی این شغل نیست هه هه

پسرم :؟؟؟؟چی ؟

دخترم :تصویرگر کتاب کودکان

من :یه بارم بگو!

پسرم :چی؟اینی که گفتی چند بخشه ؟

دخترم :من کاملا جدی هستم .همونی که روی جلد کتابام نوشته و میخونی  برام نویسنده ؛مترجم ؛تصویرگر همونو میگم نقّاش کتاب کودکان یعنی همین

پسرم :ببینم مگه تو میتونی بخونی ؟کی بزرگ شدی من نفهمیدم؟

دخترم :هه هه وقتی درس میخوندی

مامان من تصویرگر میشم ،همین

ومن فقط آرزوی سلامتی و شادی براشون میکنم و در یک دایره ی وسیع همین آرزو رو برای همه ی بچّه های جهان دارم . هر چی دوست دارن همونو بخونن و تو هر زمینه ایی دوست دارن کار کنن و مفید باشن اینم از شغل دختر جانمان

  نظرات ()
روز معلّم نویسنده: - ۱۳٩٠/٢/۱٢

بوسه بر سر انگشتان ِ گچ اندودت ؟نه باز هم کم است .معلّم ِ عزیزم روزت مبارک

به یاد آقای طاووسی(جبر)

       آقای شامیر(جبر)

       خانم غلامی(هندسه )

       آقای پور خرازی(فیزیک)

      خانم جاهد (دوم ابتدایی)

      .

      .

      .

 

     و  مامان

 

  نظرات ()
  نویسنده: - ۱۳٩٠/٢/۱۱

 

کودکان آیینه ی والدینشان هستند .

 

  نظرات ()
  نویسنده: - ۱۳٩٠/٢/۱۱

کسی معنای دلتنگی را نمی فهمد سکوت کن .

سکوت ،سکوت ،سکوت  تا کِی ؟

  نظرات ()
  نویسنده: - ۱۳٩٠/٢/۱٠

فکر می کنم اگر این قلب نبود چطور می بودم ؟

  نظرات ()
  نویسنده: - ۱۳٩٠/٢/۱٠

دیروز پسرم می گفت که مامان همکلاسی من وسواس ِ درس خوندن داره ها ! دوستم میگه بهترین زمان براش زنگای تفریح ِ مدرسه هست تو خونه مامانش میگه یادرس بخون یا درس بخون ،مامان ِ محترم این پسر زنگ زده و از پسرم می پرسه راستشو بگو زنگای تفریح آقا مهرداد(پسرشو آقا صدا میزنه اینجا) چی کار میکنه ؟درس میخونه یا بازیگوشی میکنه اگر رفت حیاط اومدی خونتون فوری به من زنگ بزن حسابشو برسم!!!!(اینجا حسابشو میرسه)

پسرم خیلی عادی جواب داد خب خانم اسمش روشه دیگه زنگ تفریحه ! من که میرم حیاط بازی میکنم به یکی دیگه بگین جاسوسی مهردادو بکنه ،اون دوستمه !!!!

 

حالت های این مامان ِ آقا مهرداد اصلا عادی نیست .تیک عصبی داره ،ماشالله مثل رادیو یه بند صحبت میکنه فرصت نمیده جوابشو بدی ،اصلا جواب طرف مقابل رو نمی خواد یا بهتره بگم به هیچ وجه به طرف مقابل گوش نمیده.واقعا کمک لازم داره اونم از نوع تخصصیش و بیشترش پیامد ازدواج اجباریش تو سن چهارده سالگیشه که به زور از مدرسه آوردنش بیرون و شوهرش دادن ؛چند باری که با من صحبت کرده بارها اشاره کرده خانم جان من که بی سوادم این پسر باید بخونه .حیف از اون پسر باهوشش و حیف از این زن جوان کاش بخواد که به خودش کمک کنه

  نظرات ()
akeelah and the bee نویسنده: - ۱۳٩٠/٢/٩

فیلمی هست که با بچّه ها ببینید و لذّت ببرید.

http://en.wikipedia.org/wiki/Akeelah_and_the_Bee

 

 

 

  نظرات ()
  نویسنده: - ۱۳٩٠/٢/۸

گاهی حتّی خلاء هم یاد آور این حفره است مثل یک سیاهچاله که بودنم را به درونش می کشد.


 

  نظرات ()
  نویسنده: - ۱۳٩٠/٢/۸

_دخترم:امروز فقط توی مهد ِ ما چهارشنبه هست یا توی زندگی هم چهارشنبه هست ؟

_ یعنی چی ؟

_ یعنی الان توی زندگی منم چهارشنبه هست یا یکشنبه یا جمعه ؟

براش توضیح دادم همه جا چهارشنبه هست و چطور ولی خودم نفهمیدم توی زندگی چند شنبه بودن چه مفهومی داره ؟

  نظرات ()
معلّمی شغل انبیاست نویسنده: - ۱۳٩٠/٢/٧

وقتی انتخاب رشته می کردم مامانم به هر روشی سعی میکرد وادارم کند دبیری بزنم مخصوصا ریاضی و من ِ بی تجربه اون زمان به خودم می گفتم آخرش باید تو مدرسه باشم دیگه ،شاید چون از وقتی چشم باز کردم همراه مادرم مدرسه می رفتم این محیط برای من تازگی نداشت خلاصه آخرش هم اصلا دبیری نزدم ولی معلّمی چقدر لذّت بخش بوده و من نمی دانستم .

هفته ای یکبار با  خاله های بازنشسته ام زبان می خونیم . .نصفش که  به هم می خندند زنگ تفریحش حافظ می خوانند یا فال حافظ می گیرند .آخرش هم  قرآن دوره می کنند !! این وسط فرصتی شد من هم چند کلمه درس می دهم .با این وصف وقتی تلفن زنگ می زند خاله ام بسیار محترمانه جواب می دهد .الان نمی تونم صحبت کنم کلاس زبان دارم!!!!!!!!!!!!ولی خیلی خوش میگذره، از زاویه ی یک مثلا معلّم دیدن چقدر جالبه اگر به زمان گذشته برگردم حتما انتخاب اولم دبیری می زنم

  نظرات ()
عابر بانک و چسب و خلاقیّت !!! نویسنده: - ۱۳٩٠/٢/٥

 

دقت کنید.مراقب باشید.پنجشنبه یکی از عزیزانم به دستگاههای عابر بانک مراجعه کرده بعد از گذاشتن کارت و وارد کردن رمز مبلغ برداشتی 200000 تومان را وارد و دریافت رسید را هم زدم که بعد از چند لحظه کارت خارج شد و روی مانیتور نوشت درخواست شما قابل اجرا نیست قبلا هم اون دستگاه سابقه این چنینی داشت کارت را برداشتم و رفتم. امروز جمعه مجددا به همان دستگاه ای تی ام مراجعه کردم و داستان روز قبل تکرار شد اینبار با انگشت در یچه خروج اسکناس را چک میکردم که باز شد و مبلغ درخواستی انجا بود که بلافاصله رسید هم بیرون آمد ولی بادیدن موجودی تازه متوجه شدم که چه کلاهی به سرم رفته است. ظاهرا فرد یاافرادی به درب خروج بول از دستگاه چسب مالیده بودن و ان دریچه بعد ازشمارش پول باز نمیشد و بهمین دلیل دستگاه بعد از خروج پول از محل نگهداری ان دیگر قادر به برگرداندن ان به ان محفظه نبوده و از طرفی هم شاید درسیستمش تعریف نشده که در چنین مواقعی چکار کند که فقط میتواند بنویسد درخواست شما قابل اجرانیست و مسلما بعد از رفتن شخص دزد حرفه ای از راه رسیده و براحتی با باز کردن دریچه اسکناسها را بر میدارد تا طعمه بعدی از راه برسد ما که الکی 200 تومن از دست دادیم شما مراقب باشید و لطفا به بقیه هم اطلاع بدین که ضرر نکنند.
  نظرات ()
یک رمان خوب سراغ دارید ؟ نویسنده: - ۱۳٩٠/٢/٤

یک رمان خوب سراغ دارید ؟این روزها به شدّت سرم شلوغ است .دلم برای کتاب خواندن یک ذرّه شده

  نظرات ()
من و نگرانی های ِ ... نویسنده: - ۱۳٩٠/٢/٤

دیروز پسرم چنان گریه کنان به خونه اومد که دیدنی بود!میون هق هق چند تا کلمه ی بریده گفت و دوباره گریه ،همونطوری هم خوابید .تو خواب هم اشکش می ریخت روی بالش ،عصری که بیدارشد و حالش یه کمی جا اومد فهمیدم که دوستش قلقلکش داده اینم وسط کلاس ریاضی یه جیغ بنفش کشیده معلّمش بیرونش کرده و نصفه زنگ بیرون پشت و در ایستاده!!

این وسط دخترم بی سر وصدا رفته بود اتاقش خوابیده بود.اصلا صداش درنمیومد.

 پسرم خودش زنگ زد با مامان دوستش صحبت کرد!!!! این دیگه از اون اتّفاقایی هست که اگه به چشم خودم نمی دیدم باور نمی کردم .بعدشم اومده که لازم نیست نیست کسی بیاد مدرسه خودم حلّش میکنم .تمام ِ اعتبارم از دست رفت آه از دست این دوستم ؛بعدشم دوباره گریه کرد .صبح هم سر صبحانه گریه کرد و رفت .نه به گریه هاش ! نه به این مردانگیش!  و حالا من هم که فضول و نگران منتظرم بیاد به همسرم میگم کاش بری یه سری به مدرسه بزنی میگه خودش میدونه باید چی کار کنه ولی من همچنان دلشوره دارم.

 

پ ن : امروز خوشحال و خندون برگشته که با آقامون صحبت کردم و برگشتم سر جام و به دوستم گفتم فقط زنگ تفریح میتونی با من شوخی کنی ویا هیچوقت

من هم چقدر نگران بودم بی خودی، باید اعتراف کنم خیلی پیشرفت کردم که نرفتم مدرسه و منتظر برگشتنش بودم !!!  در عجبم از خودم

  نظرات ()
  نویسنده: - ۱۳٩٠/٢/٤

جلوی آینه ی تخت خودمون و مسائل زندگیمون رو ارزیابی کنیم نه آینه ی مقعر و محدب

  نظرات ()
چرا؟ نویسنده: - ۱۳٩٠/٢/٢

برادر ! اَخوی ! همشهری ،هم ولایتی ،هر کی که هستی باش ولی من به انسان بودنت شک دارم .برات خیلی متأسفم خیلی زیاد

امشب ساعت نه ونیم  من و پسر ِ   تب دارم از درمانگاه برمی گشتیم .جاده ی شاهگلی رو اگر دیده باشید لاین اوّلش مثل بقیّه رانندگی می کردم که دو تا شهروند بسیار بسیار محترم ِ موتور سوار ِ سیاه پوش (نه که ایّام فاطمیّه هست مثلا) *دلقک بازیشون گرفته بود.کسایی که منو دیدن و میشناسن .اخلاق منو می دونن .من اهل این بی شخصیّت بازی ها نیستم حوصله ش رو هم ندارم .یک انسان اگر بشه گفت انسان با یه نگاه باید طرف مقابلشو بشناسه .واقعا که براشون متأسفم

* البتّه به  اندازه ی فهمیدن ِ معنای این موضوع ها به بلوغ فکری نرسیده بودند .سیاه پوشیده بودند چون توی ِ کلّه شون سیاهه

  نظرات ()
کلمات کلیدی وبلاگ (۱٠) آبابا (٦) آرزو (۱) آشپزی (٥) ادبیّات (۱٤) از مطالب دوستان (۱۱) استاد (۱٦) انجمن ادبی (۱٤) او (٢) بنیاد کودک (٦) تبریز (٧٢) تغذیه (۱) تغییر (۳٤) حال ِ دلم (۳) حج (٢۳) خبر (٢٧) خدایا (٥) خواهرانه (٢٩) خوب تر (٥) خودمان باشیم (۱۳) خوشحالیم (۳۱) درد می کند انحنای روح من (۳٩) درددل (۱٦) دوست (٢) رژیم (۱) روز معلّم (٦) روزگار وصال (۳) زلزله (٢٥) سؤال (٢٥) سفرنامه (٢٢) شعر (٥٠) عکس های دوربین من (۳) فیلم هایی که می بینم (٢۳) ما (٦٠) مادرانه (۱۱٢) مرکز مشاوره من و همسر جان (٦) مشاهدات (٢٩) معلّم (۸) من (٤۱) من نوشت (٦٧) من و بچّه ها (٢٦٧) موسیقی (۱٤) نوروز (٢) هشدار (۳) وقتی بابا غیر مستقیم صحبت میکند (۱٠) کالبدشکافی خودم (٧۱) کتاب (۳٥) کودکان ایران گل های سرزمین من (٢٦) یاد باد (۳۸) یادبود (٥) یک تجربه (٧۳) یک روز ِ ما (۱٠) یک سطر خواندنی (۳٠) یک عکس (٦)
دوستان من +AB ابناالهدی اردیبهشت از زندگی آغاز کلام آنا( بلاگفا) انجمن غیبی آوا ای جوان بدان که جهان پروردگاری دارد برسد به دست آینده بعد کیهانی بوی خاک و بلوط پانویس پرشین گیگ پیرفرزانه توکای مقدس تیتوک نقش زن چند قدم نزديكتر به خدا خارخاسک هفت دنده خاطرات یک پزشک قانونی خوابگرد دادلی دوزلی دخترشهریوری در آستان بلوغ در خانه ی ما دکتر کافی دنیای اسراء دنیای زیبای من دنیای کودک دیزی راهی رها روزگار وصال روزنگار خانم شین زرمان سپینود سرهرمس مارنا سلمان شاسوسا شاید شراگیم عاشقانه ها کسری کیانا گوریل فهیم مرا آفرید آنکه دوستم داشت موسسه خیریه رفاه کودک (بنیاد کودک ) مولکول مینجق ناگهان چقدر زود دير ميشود هیچکده پرتال زیگور طراح قالب