تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      آنا (آنا یعنی مادر)
نتایج مرحله دو داده شد نویسنده: - ۱۳٩٠/۳/۳۱

به لطف خدا یک سمپادی تحویل راهنمایی دادیم .ببینیم چه می شود.داوطلب گرامی خونه رو گذاشته رو سرش

  نظرات ()
تایم ِ استراحت مادران نویسنده: - ۱۳٩٠/۳/٢٧

بعضی وقتها هست که آقای ِ همسر بچّه ها را بسیج میکند برای ماشین تکانی و چه دلچسب است این بعضی وقت ها،مثل دقایق تجدید قوا می ماند در نیمه ی بازی برای فوتبالیست ها یا چند دقیقه ایی که بکسور ها رو با حوله باد می زنند با این تفاوت که باد زننده ایی نیست !!چه تشبیهی

میان ِاسباب بازی ها و بالش ها و پازل و بازی فکری رها شده در وسط خانه نشستن و نت گردی کردن هم شامل همون بعضی وقت ها می شود.

 

  نظرات ()
آفرین ممنوع نویسنده: - ۱۳٩٠/۳/٢٧

اِ...؟

چرا هر چی میگم به این پسر جانمان بر می خورد ؟

از امروز صبح چند بار قیافه گرفته برام ،تازه اینجاش جالبتره، بسیار امری بغض کرده که دیگه به من نگی آفرین ؟!!!

اصولا بهتره کاری به کارش نداشته باشم ،من که چیزی نگفتم ،گفتم ؟این سرآغاز ورود به راهنمایی می باشد به گمانم

 تازه قرار شده از فردا روزای زوج نصف روز بره سرکار !!!!!

  نظرات ()
روز پدر نویسنده: - ۱۳٩٠/۳/٢٥

به پاس ِ دستان پینه بسته و چهره های خسته

                                                                روز همه ی پدر ها و مرد ها ی ِ مرد مبارک

  نظرات ()
عرش و فرش الهی در درون ماست. نویسنده: - ۱۳٩٠/۳/٢٥

بهشت و جهنم دو منطقه جغرافیایی نیستند.
بهشت و جهنم را نباید اینجا و آنجا جستجو کرد
برای یافتن بهشت و جهنم، به خویشتن خویش سفر کن
ذهن ، بهشت می شود.
ذهن ، جهنم می شود
ذهن توان این را دارد که هر یک از این دو باشد.
عرش و فرش الهی در درون ماست.

همین طور بهشت و جهنم
ما عادت کرده ایم همه چیز را بیرون از خویش جستجو کنیم
زیرا سفر به درون ، بسیار دشوار است
ما بیرونی شده ایم
وقتی به خدا فکر میکنیم ، به آسمان نگاه می کنیم
خدا شخصی ست که در آسمان منزل دارد !!!

از داستانهای ذن

  نظرات ()
مراسم فارغ از آمادگی نویسنده: - ۱۳٩٠/۳/٢۳

به بابا زنگ بزن اگه پروازش تأخیرداشت بفهمیم  ،بعد به مهد زنگ بزن به خانمم بگو مراسم دیرتر شروع بشه تا بابا برسه

این جمله درچند روز گذشته بارها تکرار شد .خداروشکر که بابا ساعت چهارونیم صبح رسید .بابا مون به خاطر دخترش با هزار مصیبت بلیت رو عوض کرد و از اوّل تا آخر مراسم فارغ التحصیلی دخترمون هربار دخترم اجرا داشت گریه کرد.

بالاتر از این نعمت چه می توانستم داشته باشم .خانواده ام

چطور سپاسگزار باشم ؟

گلبرگ بهاری ِمن بزرگ شده ،امروز مراسم فارغ التحصیلی اش بود .یه دکلمه ایی خوند که من نمی دونستم گریه کنم ،بخندم ،پرواز کنم .

  نظرات ()
بادی گارد ِ شجاع من نویسنده: - ۱۳٩٠/۳/٢۱

زمان :شب ساعت 12

دخترم :مامان میدونی چقدر خوب حرفای بابارو فهمیدم که شما رو تنها نزارم که نترسی !برای همین میام پیش شما می خوابم مواظبتم !!!!

خیلی ممنون حالا یه لیوان آب برام میاری ؟

دخترم :چند قدم رفته و برگشته با چشمای ِ گشاده از ترس ،میبینی چقدر به فکرتم بیا دستتو بگیرم ببرمت آشپزخونه هر لیوانی دوست داری انتخاب کن !!!!!!!!! از این سایه ها نترسی ها فقط دست منو بگیر

 

  نظرات ()
ارزش زمان نویسنده: - ۱۳٩٠/۳/٢٠

چقدر زمان لازم هست تا بعضی ها بفهمند وقتی کارت دعوت برای مراسم ناهار و شامی دارند .یک ساعت و نیم بعد رفتن افتخار ندارد .متأسفانه این عادت بسیاری از خانم هاست چرایش را نمی دانم .شاید کار و زندگی ندارند .خیلی مشتاقم بدانم چه توجیهی برای این رفتارشان دارند ؟ به خاطر همین چیزهاست که من اکثرا اینجورجاها نمی روم ولی همیشه نمی شود ،نرفت  .امروز مجبور بودم بروم برای مراسم ناهاری که مثلا روی کارت نوشته بود زمان : یک و نیم! ولی در عمل ساعت سه غذا رو دادند چون مهمان های محترم زیادی بیش تر از یک ساعت تأخیر داشتند . همه هم ساعت داشتند و هم تلفن همراه ِ آن چنانی

نصف روزم به هدر رفت

  نظرات ()
دلشوره ی پسرم نویسنده: - ۱۳٩٠/۳/٢٠

 

 
پسرم خیلی جدّی گفت :من نگران نتیجه ی آزمونم هستم . میدونی برای من خیلی اهمّیّت داره  ،دلشوره دارم .نمی تونم بخوابم .

و در ضمن از دست این خواهرم ناراحتم با من خوب رفتار نمیکنه ،خوب صحبت نمیکنه یه چیزی بهش بگو دیگه !

و چقدر خوشحالم که با من صحبت میکنه
و چقدر نگرانم که نگرانه
و چقدر به سختی جلوی خنده ام رو میگیرم وقتی بحث ما جدّی هست .

 
 
 
 

  نظرات ()
  نویسنده: - ۱۳٩٠/۳/۱۸

همانا  آقای هَمسر که نباشد میفهمی که از خستگی نای ِ حرف زدن نداشتن یعنی چه ؟و کمی تا قسمتی شرمنده می شوی .

  نظرات ()
  نویسنده: - ۱۳٩٠/۳/۱٦

دوست ندارم مثل هم دوره ای ها و هم سن هایم در روزمرگی های بیهوده فرو بروم و گم شوم .

 

  نظرات ()
تبریز ِ آلوده نویسنده: - ۱۳٩٠/۳/۱۳

تبریز امروز

 

  نظرات ()
مادری همراه نوزاد کوچک خود در جلسه پارلمان حاضر شد. نویسنده: - ۱۳٩٠/۳/۱۳


“لیچیا رونزولی” نماینده ایتالیا در پارلمان اروپا ۲۳ سپتامبر به همراه نوزاد کوچک خود در جلسه پارلمان حاضر شد. چند هفته بعد، پارلمان در مدت مرخصی پس از زایمان تجدید نظر کرده، آن را به ۲۰ هفته افزایش داد.

 

منبع :پارس کلوپ

  نظرات ()
  نویسنده: - ۱۳٩٠/۳/۱٢

عشق از ین گنبد دربسته ،برون تاختن است

شیشه ی ماه زطاق فلک انداختن است

مذهب زنده دلان خواب پریشانی نیست

از همین خاک، جهان دگری ساختن است

                                                         اقبال لاهوری

جهانی دگر ؟

  نظرات ()
  نویسنده: - ۱۳٩٠/۳/۱٢

دختر جانمان را هم ثبت نام کردیم اوّل دبستان ،به قول خودش دیگه تو این خونه بی سواد نداریم!!

  نظرات ()
  نویسنده: - ۱۳٩٠/۳/۱۱

چه دلگیر است .

  نظرات ()
  نویسنده: - ۱۳٩٠/۳/۱٠

مادر ،مادر است .با هر نگرشی ،مذهبی ،گرایشی و... هیچکدام از این برچسب ها این نقش را کم رنگ نمی کند .نقش ؟مادری که نقش نیست عشق است .

دیشب عکسی از یک مادر رو دیدم و دلم به درد اومد . از خودم خجالت کشیدم .چرا ؟ این چراها پاسخی ندارد ؟

  نظرات ()
تعطیلات تابستانی یا کابوس کلاس های تابستانی!! نویسنده: - ۱۳٩٠/۳/۸

امتحانات خرداد هست و سرویس نداریم هر با رکه دنبال پسرم میرم ،می بینم کنفراس داغی در مورد کلاس های تابستانی بین مادرها در حیاط مدرسه برگزار شده و من تازگی ها یاد گرفته ام خودم را لابه لای بچّه ها یا پشت یکی از بچّه های اَ بَر هیکل مدرسه قایم کنم !!! چرا ؟چون تجربه نشان داده این بحث ها بی نتیجه است جز چشم و هم چشمی والدین بر سر کلاس های مد روز حاصلی ندارد .زبان و موسیقی و یوگا و کلاس های تقویتی و معلّم های خصوصی و... اصلا تعطیلات تابستان مفهوم خودش رو از دست داده و بیچاره بچّه ها شدن موش آزمایشگاهی

من کارشناس نیستم امّا مادر که هستم و بهتر از هر کسی بچّه های خودم رو میشناسم و به توانایی ها و علایق اونها آگاهم .

طرح تابستانی امسال ما :

1- تبریز گردی (هر چند ما طرح های تابستانی را از وسط امتحانات شروع کرده ایم مثلا مقصودیّه ی تبریز پر هست از خانه های قدیمی بسیار بسیار زیبا که خوشبختانه به لطف میراث فرهنگی تبدیل به موزه های فوق العاده ایی شده اند .هفته ی قبل رفتیم خانه ی استاد شهریار و موزه ی سنجش باز هم خواهیم رفت این بار با دوربین و حتما عکس هاشو اینجا میزارم )بچّه ها باید شهر خودشون رو بشناسن

2- آشپزی :اونقدر بزرگ شدن که بتونن از عهده ی تهیّه ی غذاهای ساده بربیان

3- کتاب :بعدازظهرها با هم دراز می کشیم و کتاب می خونیم و یه چرتی می زنیم و این یعنی تعطیلات ،نمی دونین چه مزّه ایی میده

4-فیلم می بینیم و این یعنی ما بسیار پیشرفته شدیم و تلویزیون ما هم روشن میشه

5- زبان :قراره با هم زبان بخونیم به روش خودمون ببینیم چی میشه ؟

6- پیشنهاد شما چیه ؟

  نظرات ()
  نویسنده: - ۱۳٩٠/۳/٧

پسرم :هیچ دقّت کردی ما خیلی کمتر بحث میکنیم ؟

بحث یا جنگ جهانی ؟

حالاااااااا  !

پسرم:می دونی چرا ؟ داریم بزرگ میشیم ،عاقل شدیم

!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

  نظرات ()
  نویسنده: - ۱۳٩٠/۳/٦

Life is ice enjoy it before it melts

  نظرات ()
سرپیری معرکه گیری هم عالمی دارد نویسنده: - ۱۳٩٠/۳/٥

دیروز بچّه ها به من اسکیت یاد میدادند و من به این نتیجه رسیدم که اصطلاح دلم افتاد توی پاشنه ام وتمام موارد مشابه  کاملا صحیح می باشد.پسرم امتحان ِ ریاضی داشت از بیکاری مربیگری می کرد !!! چقدر ما امتحان دوست هستیم !!

  نظرات ()
روز زن و مادر مبارک نویسنده: - ۱۳٩٠/۳/۳

یکی از دوستان لطف کرده برام پیامی فرستاده بود نصفه شبی کلّی خندیدم

انواع روشهای خودکشی:

مرگ موش

قرص خواب

طناب دار

پرتاب از بلندی

رفتن زیر قطار

زدن شاهرگ . . .

امّا زن ها راهی آرام و مطمئن ،تدریجی و تضمینی ر ا انتخاب می کنند .  ازدواج

روز زن مبارک

  نظرات ()
  نویسنده: - ۱۳٩٠/۳/۳

 متخصص روانشناسی :بَه بَه هوش عملی 143!!!!! ،هوش 136  و می دونین یعنی چی ؟

- متفکرمادری بسیار متفکّر

 متخصص :البتّه این دومین مورده بالای 140هست من می بینم اولیش یه پسر بود پنج ،شش سال پیش که یکی از همکارانم  دیده بودند و ... و ... و ... میتونید با مادرش در ارتباط باشید .

_ اون مورد هم برادرش بود آقای دکتر 

 جناب متخصص :!!!!!!!!!!خب پس کارتون خیلی سخت شد

- پس شما به چه دردی میخوری ؟فقط تست کردن (مادر در دل غرغر کُن)نیشخند

 

  نظرات ()
آنام یادیما دؤشدی... نویسنده: - ۱۳٩٠/۳/۱

  نظرات ()
  نویسنده: - ۱۳٩٠/۳/۱

  نظرات ()
کلمات کلیدی وبلاگ (۱٠) آبابا (٦) آرزو (۱) آشپزی (٥) ادبیّات (۱٤) از مطالب دوستان (۱۱) استاد (۱٦) انجمن ادبی (۱٤) او (٢) بنیاد کودک (٦) تبریز (٧٢) تغذیه (۱) تغییر (۳٤) حال ِ دلم (۳) حج (٢۳) خبر (٢٧) خدایا (٥) خواهرانه (٢٩) خوب تر (٥) خودمان باشیم (۱۳) خوشحالیم (۳۱) درد می کند انحنای روح من (۳٩) درددل (۱٦) دوست (٢) رژیم (۱) روز معلّم (٦) روزگار وصال (۳) زلزله (٢٥) سؤال (٢٥) سفرنامه (٢٢) شعر (٥٠) عکس های دوربین من (۳) فیلم هایی که می بینم (٢۳) ما (٦٠) مادرانه (۱۱٢) مرکز مشاوره من و همسر جان (٦) مشاهدات (٢٩) معلّم (۸) من (٤۱) من نوشت (٦٧) من و بچّه ها (٢٦٧) موسیقی (۱٤) نوروز (٢) هشدار (۳) وقتی بابا غیر مستقیم صحبت میکند (۱٠) کالبدشکافی خودم (٧۱) کتاب (۳٥) کودکان ایران گل های سرزمین من (٢٦) یاد باد (۳۸) یادبود (٥) یک تجربه (٧۳) یک روز ِ ما (۱٠) یک سطر خواندنی (۳٠) یک عکس (٦)
دوستان من +AB ابناالهدی اردیبهشت از زندگی آغاز کلام آنا( بلاگفا) انجمن غیبی آوا ای جوان بدان که جهان پروردگاری دارد برسد به دست آینده بعد کیهانی بوی خاک و بلوط پانویس پرشین گیگ پیرفرزانه توکای مقدس تیتوک نقش زن چند قدم نزديكتر به خدا خارخاسک هفت دنده خاطرات یک پزشک قانونی خوابگرد دادلی دوزلی دخترشهریوری در آستان بلوغ در خانه ی ما دکتر کافی دنیای اسراء دنیای زیبای من دنیای کودک دیزی راهی رها روزگار وصال روزنگار خانم شین زرمان سپینود سرهرمس مارنا سلمان شاسوسا شاید شراگیم عاشقانه ها کسری کیانا گوریل فهیم مرا آفرید آنکه دوستم داشت موسسه خیریه رفاه کودک (بنیاد کودک ) مولکول مینجق ناگهان چقدر زود دير ميشود هیچکده پرتال زیگور طراح قالب