تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      آنا (آنا یعنی مادر)
مدرسه بدون کیک شکلاتی هرگز نویسنده: - ۱۳٩٠/٧/۱

به لطف خدا دخترم هم مدرسه رفت .اصلا نفهمیدم این هفت سال چطور گذشت ؟کِی بزرگ شد ؟اونقدری که بره مدرسه !!!!!!!!!!!!! امروز قیافه اش سر صف دیدنی بود .موقع برگشتن با اَخم می گفت نه از مدرسه خوشم اومد نه از خانمم !!!!!!!!!!

چرا ؟

-چون دوستم تغذیه که خورد به من تعارف نکرد !!!

تقصیر خانمت این وسط چی بود ؟

-تعارف کردن تغذیه رو یاد نداد که هیچ ،اصلا درس نداد .من بی سواد بمونم ؟

خب روز اوّله از یکشنبه درسا شروع میشه

-من میخوام رو دفتر خط دار بنویسم عین داداش ،بیشتر از داداش

کم کم از یکشنبه یاد میگیری ،دیگه ؟

-منم از کیکی که دوستم خورد میخوام

بیا بریم بگیرم برات (بعد از اینکه کیک شکلاتی خورد )

-خانم معلّمم رو یه عالمه دوست دارم ،مدرسه چقدر جالب بود چرا فردا تعطیله ؟!!!

  نظرات ()
فردا کلاس اوّلی ها به دبستان می روند نویسنده: - ۱۳٩٠/٦/۳٠

دخترکم از فردا دنیایت دگرگونه خواهد شد .

شکوفه ی بهاریم از فردا شکفتن را تجربه خواهی کرد و این آغاز راهی است بی انتها،عزیز دلم نمی دانی چقدر به خود می بالم از اینکه تو را در قامت دانستن می بینم .

برای آن انگشتان ِ کوچک هنرمندت ذوق

و

برای چشمان زیبای ِ درخشانت تلألو ِ دیدن آرزو میکنم .

فرشته ی زیبا عشق به دانستن و لذّت فهمیدن را برایت آرزومندم .

مطمئن باش که در هر کجای این راه باشی ، هر زمان به پشت سرت بنگری مرا خواهی دید .پس برو و قدمهایت را محکم بردار

                                            

  نظرات ()
شغل nام پسرم نویسنده: - ۱۳٩٠/٦/٢٩

امروز خواهرم از پسرجانمان پرسید :بالاخره تصمیم گرفتی چه کاره بشی ؟

- بازیگر میشم وقتی هم بازنشسته شدم ویدئو کلوپ باز میکنم !!!!!!!!!!!!

  نظرات ()
تلّ ِ نمک و شوره زار نویسنده: - ۱۳٩٠/٦/٢٩

بعد از پانزده سال دیروز با همسرم و بچّه ها و پدر و مادر همسرم رفتیم شرفخانه !بماند که آن ساحل خشک  و خالی و خاطراتش با من چه کرد .

این یکی از عکسهای دیروز هست از به اصطلاح بندر شرفخانه از اینجا تا جزیره با موتور میروند زمانی با قایق میرفتند مردم محلّی هنوز امیدوارند روزی این جا پر از آب شود ،هتل بسته شده، اکثرساکنین جزیره کوچ کرده اند

بندر شرفخانه 28 شهریور 1390

 

تا چشم کار میکند تلّ ِ نمک است و سوز بادِ شوره زار

چقدر با مامان اینجا قدم زده ام زیر همین اسکله بازی کرده ام .من بخشی از نوجوانی ام را اینجا جا گذاشته ام.

  نظرات ()
حمیده منتظر کفیل هست نویسنده: - ۱۳٩٠/٦/٢۸

 

دوستان حمیده جزو مددجویان با اولویت بالاست و در تبریز زندگی میکند

پدر خانواده چندین سال بود که کارگر روزمزد ساختمانی بودودرآمد ناچیزی را کسب می کرده ولی این اواخر ناراحتی عصبی و فشار روحی و تیک عصبی، وی را کاملاً از پا انداخته ودیگرقادر نیست که مانند سابق بصورت مستمر به کار کارگری بپردازد با بیکاری پدر، مادر خانواده مجبور است که در منازل دیگران کار کند تا شاید بتواند منبع درآمد ناچیزی را برای اعضای خانواده اش تهیه کند واز پس هزینه های سنگین زندگی برآید ولی این درآمد فوق العاده ناچیز است وکفاف هزینه های سنگین زندگی را نمی دهد وضعیت اقتصادی خانواده اصلاً مناسب نیست و آنها شدیداً نیازمند حمایت و مساعدت می باشند
شماره پرونده:5842

تبریز، خیابان امام، روبروی مسجد سالار شهیدان، جنب پاساژ سبلان، طبقه 6،واحد 601

تلفکس : 3361809-0411

Email : tabriz@childf.com

  نظرات ()
به یاد ِ کیف آبی نویسنده: - ۱۳٩٠/٦/٢٦

مدرسه ی دخترم لوازم تحریر و کیف مارک دار و آنچنانی ممنوعه ،دخترم اصلا ویترین هارو نگاه نمیکنه و در کمال تعجّب ساده ترین وسایل رو انتخاب کرد و من رو یاد ِ کیف ِ آبی ام انداخت که نقطه ی ذوب و انجماد خیلی پایینی داشت !!اونزمان بخاری نفتی تو کلاس داشتیم که فقط به شعاع چند قدمیش رو گرم میکرد یه روز من جلوی بخاری نشسته بودم موقع رفتن کیفم عین آدامس شده بود تا رسیدم حیاط مدرسه ،سردی هوای زمستون باعث شد به همون شکل کج و معوجش منجمد بشه از اون کیف چمدونی های قدیمی بود که قفلشون رو باید فشار میدادی

  نظرات ()
احتیاط شکستنی نویسنده: - ۱۳٩٠/٦/٢٦

احتیاط شکستنی است قسمتی از برنامه ی برج بلور رادیو بود که توی تاکسی شنیدم درمورد نوجوانان بود .واقعا جالبه ها اینطوری هستن مخصوصا این پسرا نمیشه چیزی بهشون بگی بدون اینکه غرور ِ مبارکشون رو جریحه دار نکنی

           دمدمی

           زودرنج

          اصلا یه جور دیگه میشن

  نظرات ()
حال ِ دلم نویسنده: - ۱۳٩٠/٦/٢٥

و خداوند برادرم را آفرید تا من کِیف کنم .

  نظرات ()
درد میکند انحنای روح من ... نویسنده: - ۱۳٩٠/٦/٢٤

دیروز عصر چهارراه ارتش پشت چراغ قرمز:به موازات ِ ما خودرو ی دیگه ای بود که توش زنی دخترش رو بغل کرد و غر غر کنان یا بهتره بگم فریاد زنان گفت :تا حالا پدرومادرم هم به من اینو نگفتن و در ماشین رو کوبید و میخواست بره اون طرف خیابون که همسرش هم (شوهرش )پیاده شدو دختر ِ کوچیک رو که فکر کنم در نهایت چهارساله بود و گریه میکرد به زور از همسرش (زنش)گرفت و چند تا هم سیلی جانانه نثار زنش کرد ، و چراغ سبز شد زن همچنان با صدای بلند صحبت میکردو کتک میخورد ،بچه  گریه میکرد و مرد  سرخ  شده بود و میزد و ...

و من درد دارم ،واقعا که درد میکند انحنای روح من ...

                                       

که چی ؟من نمیدونم مسأله شون چی بود؟ ولی اینو خوب فهمیدم که نه زن موقعیّت رو میشناخت و نه مرد ،این وسط خراشی بود که روح بچّه ی بیچاره برداشت .هیچکدوم یاد نگرفته بودند مثل دوتا آدم بدون تحقیر کردن هم و کنایه زدن حرفشون رو بزنن و بعید میدونم بتونن به اون دخترک هم یاد بِدَن .

شب به همسرم میگم اون مرد رو دیدی چطور زنش رو میزد ؟فقط سکوت کرد .

لحظه هایی است که انسان خسته ست
خواه از دنیا
از زندگی
از مردم
گاه حتی از خویش... نشود خوشدل با هیچ زبان ... نشود سرخوش با هیچ نوا
نکند رغبت بر هیچ کتاب
نه رسد هیچ باده به دادش

"نه برد راه به دوست"
گویی همه غمهای جهان در دل اوست !


فریدون مشیری
  نظرات ()
نمایشگاه آثار هنری و صنایع دستی ویژه حمایت از کودکان مبتلا به سرطان در تبریز نویسنده: - ۱۳٩٠/٦/٢۳

تبریز رواقهای مسجد کبود
خیابان امام جنب پارک خاقانی
تا پنجشنبه ی همین هفته برپاست


  نظرات ()
صدر نشینی نویسنده: - ۱۳٩٠/٦/٢٢

با بالا رفتن ِ سن در برابر بعضی مسائل محتاط تر میشی و با یه سری شجاع تر ،چه جالب

  نظرات ()
خدایا کمی از صبوریت را می خواهم و بس نویسنده: - ۱۳٩٠/٦/٢۱

 

تماشای عزیزی از دور ، برای اینکه ثابت کنه میتونه بدون ِ کمک کسی  رویِ پاهای خودش بایسته سخته ،مخصوصا زمانی که می دونی میتونی بهش کمک کنی و نمیخواد به روش بیاره

  نظرات ()
مقاومت می کنیم نویسنده: - ۱۳٩٠/٦/۱٩

در راستایِ تعلیم و تربیت  صحیح ِ پسرجانمان کمی تا قسمتی خشونت به خرج دادم .حالا این دلم هم تاب نمیاورد ولی همچنان ایستاده ام .

یک قیافه ای گرفته دیدنی  ،زیر چشمی هم نگاهش میکنی چشماش پُر میشه به زور خودشو نگه داشته تازه چیزی نشده میگه چرا منو میخندونی ؟

خلاصه آخر جذبه میباشم.

پ ن :طبق اصول روانشناسی وقتی برای بچّه ها شرطی گذاشتید تا تحریمشون رو لغو کنید، باید صبر کنید تا انجام شود.

  نظرات ()
  نویسنده: - ۱۳٩٠/٦/۱۸

 

به دور از هر گونه تعصّب

و

با تمام عشقم به این خاک

نگرانم

  نظرات ()
اُمید نویسنده: - ۱۳٩٠/٦/۱٧

من که عاشق این دست و پاهای کوچولو هستم

  نظرات ()
به نظرت بگم به همه سلام برسونین خوبه یا بگم به آقاهم سلام برسونین بهتره ؟ نویسنده: - ۱۳٩٠/٦/۱٥

دیروز یکی از اقوام زنگ زده که خواهرشوهرش دخترم رو دعوت کرده تولد دخترش البتّه تنها ،جمع دخترونه اس

-تنهایی میتونه ؟ گریه نکنه ؟

من توی دلم :(نمیدونی با کی طرفی؟ )بهش گفتم نگران نباش میدونم که میتونه

دخترم :بله که میرم ،اوّل سلام میدم بعد میگم تولدّت مبارک ؟نه دست میدم بعد تبریک میگم ،دامن سرمه ای رو بپوشم با کفش پولکی ام ؟نه کیف مهمونی ام رو بردارم با دمپایی بهتره ،موهام رو اینطوری میکنم ،اینجاش گیره میزنم اونجاش نگین میزنم .یه جوری سر صحبت رو باز میکنم که از منم بپرسن میری مدرسه یا نه ؟که منم بگم امسال دانش آموز ِ کلاس اوّلم !!!!!!!!!!!!!موقع برگشتن به نظرت بگم به همه سلام برسونین خوبه یا بگم به آقاهم سلام برسونین بهتره ؟بعدش هم میگم زحمت دادم ،خوشحال شدم و از این حرفا دیگه !!!!!!!!!!!!راستی اگه خسته شدم زنگ میزنم بیای دنبالم .

و من فعلا همچنان گوش میدم از قدیم گفتن قیزین که اؤلدی قیرمیزی دؤنوی چیخات

  نظرات ()
اوشاخ اولاسان نویسنده: - ۱۳٩٠/٦/۱٤

یادم رفته بود کفش نو چه ذوقی داره ، دخترم یه جفت کفش ِ نو گرفته برای مدرسه ش الان دیدم کفشاشو پوشیده با اونا خوابیده

  نظرات ()
  نویسنده: - ۱۳٩٠/٦/۱٤

حال و هوای ِ اینروزهای ِ شهرم دلگیر است .

  نظرات ()
پدر و مادری همراه باشیم نویسنده: - ۱۳٩٠/٦/۱٢

باید اعتراف کنم که وقتی دوستی مینویسد که تجربیّات مادرانه ام به دردش خورده بسیار خوشحال می شوم .احساس ِ شعف خاصّی ،شاید هم غرور یا چیزی در این مایه ها به سراغ ِ من ِ مادرانه ام می آید که بله !!! ولی بعد حسابی از این حسّ ِ یک طرفه شرمگین می شوم .من در تربیت این دو فرشته تنها نبوده ام پس از خدا ،حمایت بی قید و شرط همسرم و خانواده اش را به همراه داشته ام .البتّه منکر تجربه های ِ خواهرانه ام هم نیستم .به طور قطع اگر حمایت های عاطفی همسرم و خانوده اش نبود من تنهایی قادر به بزرگ کردن این بچّه ها نبودم و نخواهم بود .


ادامه مطلب ...
  نظرات ()
از جوایز نقدی به شدّت استقبال میشود!!! نویسنده: - ۱۳٩٠/٦/٩

پس از رایزنی های ِ فراوان ،پسرم چندین بار داراییش رو سرشماری کرد آخرش هم نصفش رو داد یه نیم سکّه خرید و بقیّه اش رو داد به باباش از بابت کامپیوتر دست دوم همسرم که امروز رسید به پسرجانمان !! خیلی دلم میخواد بدونم برای پُر کردن قلّکش چه نقشه ای داره ؟

در قدم اوّل امروز یه قطعه ی کوچولو حفظ کرده و راست وچپ  میزنه و زیرچشمی هم نگاهی به ما میکنه و میگه جایزه لازم نیستا حالا نقدی هم قبول میکنیم !!!

بعضیا میگن در مورد بچّه هاخیلی سخت گیرم ولی من فکر میکنم هیچم اینطور نیست لازمه ،ارزششو داره

  نظرات ()
تا کجا می برد این نقش به دیوار مرا ؟ نویسنده: - ۱۳٩٠/٦/٩

 ...

در فضایی که مکان گم شده از وسعت آن

 می روم سوی قرونی که زمان برده زیاد

گویی از شهر جبریل در آویخته ام

یا که سیمرغ گرفته است به منقار مرا . 

*

تا کجا می برد این نقش به دیوار مرا ؟

تا به انجا که فرو می ماند

چشم از دیدن و لب نیز زگفتار مرا .

                                                               "محمد رضا شفیعی کدکنی"

  نظرات ()
آخرین ِ اختراع ِ من نویسنده: - ۱۳٩٠/٦/۸

اگر چنانچه مهمون دعوت کردید و ته چین آماده ی برگرداندن روی ِ دیس بود و تنها ظرف ِ اندازه ی قالبتون شکست .هول نشین یک طبقه از کابینت رو بردارید با فویل آلومینیمی بپو شونید یک ظرف ِ عایق دارید .

                                          من ِ خلّاق نیشخند

                                        

  نظرات ()
ائتلاف برای ِ انجام پروژه ی جدید نویسنده: - ۱۳٩٠/٦/٥

 دخترجانمان :وای مامان نمیدونی انبار ِ نگهبانی آبابا خدا به یه گربه پنج تا نی نی داده ،وای وای نمیدونی چه نازن مگه نه داداش ؟

پسر جانمان :آره مامان راست میگه ،کوچولو موچولو خوشگل ،نرم،اشکالی نداره که دست بزنیم ؟

مگه نزدی ؟زدی دیگه

پسرم :اِ؟ این مامانم همه چی رو میدونه ،نگهبان گفت ؟

نه خودت گفتی نرم ،دستاتونو با صابون شستین ؟

جفتشون بلهههههههههه

دخترم :من خیلی حیوانات (چه جمع میبنده )خانگی دوست دارم ،گربه دوست دارم (زیر چشمی هم منو زیر نظرداره )خب حالا گربه نشد یه چیز دیگه موش هم قشنگه ها (وای خدای ِ من )

پسر جان ِ به روز بنده :آره دیگه من یه مقاله خوندم حیوان خانگی آرامش میده ،مخصوصا خواهر برادرا کمتر دعوا میکنن (اِی کلک )و خب منم خیلی دوست دارم گربه ها خیلی ناز بودن ولی آقای نگهبان میگه نمیزاره ببریم و ... و ...

منم بی تفاوت گفتم خیلی خوبه جوجه هاتون یادتونه نه ؟من مخالف نیستم امّا نزدیک پاییزه هوا داره سرد میشه توی خونه میتونین ؟هر کی حیوان خانگی بخواد به شرطی که تمام کاراش رو به عهده بگیره مخصوصا کثیف کاری هاش  رو ،حرفی ندارم از حالا بگم که من دست نمیزنم.

قیافه ی جفتشون دیدنی بود .من نمی تونم کوچیکم .اِ ؟منم نمیتونم مدرسه ها باز میشن من درس دارم .و به قول خواهرم با چشم و ابرو برای هم خط نشون میکشیدند .(پایان ائتلاف اعلام میشود)

دخترم :پروانه بگیریم ؟فکر میکنی بره دستشویی ؟

  نظرات ()
مریخ موشک بازی !! نویسنده: - ۱۳٩٠/٦/٥

ساعت 2:06 ،پنجم شهریور ماه 90

پسرم با چشمانی نیمه باز  و خمیازه کشان میگه حتما برای سحری منم بیدار کنین این مریخ رو ببینم .

خوبه سایت آسمان شب رو خوندیم که این خبر اشتباه ترجمه شده ولی ما با یک تلسکوپ ِ فوق ِ آماتوری که فوتش میکنی تغییر جهت میده در این آسمان ِ ابری تبریز نه ماهی میبینیم و نه مریخی چه برسد به دو عدد ماه،همچنان باسماجت تمام به رصد اَبرها مشغولیم ، آیا مریخ با ما قایم موشک بازی میکند ؟

  نظرات ()
میترسم از روزی که خشک شود .... نویسنده: - ۱۳٩٠/٦/۳

 

ایرانی دست خودش که نیست ... ما را از بچگی به عزت کشورمان قسم داده اند ...

ما از بچگی یاد گرفته ایم تنها گربه ی وفادار دنیا مرز های کشورمان است ...

دلمان میگیرد خزر / آبی ِ خوشرنگش را به فاضلاب داده

جگرمان میسوزد از آنور دنیا برسند و بگویند این خلیج / فارس نیست

با فرهنگ تر از آنیم که حقوق دیگران را نادیده بگیریم

اما تاریخمان را انکار نکنید ... ما برای خلیج جنگیده ایم

بحث اسم نیست ... بحث انصاف است

وسط این همه جنگ ...درد دارد از خودی خوردن

دریاچه ارومیه ، خلیج نمی شود اما جزیی از این مملکت است

درد دارد خودی هوای خودی را نداشته باشد

میترسم از روزی که خشک شود ....

و تنها چشم این گربه ی اشرافی پر از نمک گردد و خالی از ....



آنقدر بدبختی داریم که از سر کار نیامده خوابمان ببرد از خستگی

اما ایران برای ما همان مرز پر گوهر است

این گوهر ، خزر باشد ، خلیج باشد ، یا ارومیه ....

سیسنگان باشد یا علی مستان

زاگرس باشد یا البرز

کویر باشد یا بندر

.... با تمام خستگی از یادمان نمی رود ....

اینجــــــــــــــــــــــا هنوز ایـــــــــــــــــــران است

پشت پلک هایم / یک سرباز فراری را پناه داده ام

که در جیبش /هوای زاگرس را دارد

و کوله اش پر از لهجه ی شرجی زده ی خلیج است

نمی رقصد / مگر با بندری های خرمشهر زده

نمی خواند / مگر با ترکمن های صحرا نشین

سفر نمی کند مگر به نیت / عشایر

گریه نمی کند / مگر به شوری چشم ِ دریاچه اش

پشت پلک هایم / یک سرباز فراری را پناه داده ام

که با تمام جنوبماهی ها عهد بسته است

در شناسنامه شان / محل تولد

خلــــــــــیج فارس قید شود .....

پشت پلک هایم

یک سرباز فراری را پناه داده ام

که حکم تیرش را داده اند

سربازی که نقشه ی کشورش را

کودک ِ فرمانده آتش زده بود و میخندید و پدر به رویش نمی آورد و او ..............

هومن شریفی

  نظرات ()
سه تا سی دی بخر یه جایزه ببر نویسنده: - ۱۳٩٠/٦/٢

پسرم ریال به ریال جمع میکنه تا کامپیوترش رو عوض کنه ،هفته ی گذشته کامپیوترش سی سی یو بود!

چند روزی هست که می دیدم هر چی خرت و پرت داره ریخته وسط اتاقش و بسته بندی میکنه مخصوصا سی دی هاش رو ،یک سری کامل هم وسایل شعبده بازی داره که خیلی دوست داره روش نوشته بود for sell! و هر روز عصر هم میرفت خونه ی پدر همسرم که تو یه مجتمع هست البتّه با یه کوله ی پُر (حس ّ ِ مادرانه ام گفت کاسه ای زیر نیم کاسه هست )دیروز که بردمش دم در مجتمع پیاده شد و دیدم که نرفت طرف بلوک پدربزرگش ،یه دوری زدم و برگشتم .نشسته بود روی پلّه ها و بساط پهن کرده بود !!بچّه ها دورش جمع شده بودند و وسایل شعبده بازیش رو میفروخت !!!!!!!و سی دی هایی رو که دوست داره !!!منو که دید به مِن مِن افتاد که مامان تعویض میکنم .گفتم خب آقا شطرنج داری ؟منم میخوام ،چشماش یه برقی زد و جواب داد خب به شما تخفیف میدم خانم.بعد دیدم نوشته سه تا سی دی بخر یه جایزه ببر

همسرم گفته بساطش رو فردا ببره شرکت ،به بچّه های شرکت سپردیم هر چی داره بخرن( البتّه به حساب ما )عجب دنیایی شده یه روزی فسقلی بود الان میگم بیا بهت قرض بدم قبول نمیکنه میگه من که دیگه بچّه نیستم.

  نظرات ()
رفتار با نوجوانان 2 نویسنده: - ۱۳٩٠/٦/۱

پیشنهاد ِ این جلسه

1-بدترین هفت اشتباهی که پدر و مادر مرتکب میشوند

نویسنده:دکترجان ،سی ،فریل   مترجم :منیژه بهزاد

2-قوانین تربیت فرزندان

نویسنده :ریچارد تمپلر    مترجم :مهدی قراچه داغی

 

شما می توانید جسم و تن فرزندانتان را در خانه نگه دارید ولی روح آنها باید در گستره ای از وسعت آینده پرورش یابد.

                                        خلیل جبران

  نظرات ()
مواد مخدر نویسنده: - ۱۳٩٠/٦/۱

در مورد شکل ظاهری مواد مخدر و خطراتش با بچّه ها صحبت کنید.اینکه مواد خطرناکی هست که نباید طرفش رفت کافی نیست

  نظرات ()
کلمات کلیدی وبلاگ (۱٠) آبابا (٦) آرزو (۱) آشپزی (٥) ادبیّات (۱٤) از مطالب دوستان (۱۱) استاد (۱٦) انجمن ادبی (۱٤) او (٢) بنیاد کودک (٦) تبریز (٧٢) تغذیه (۱) تغییر (۳٤) حال ِ دلم (۳) حج (٢۳) خبر (٢٧) خدایا (٥) خواهرانه (٢٩) خوب تر (٥) خودمان باشیم (۱۳) خوشحالیم (۳۱) درد می کند انحنای روح من (۳٩) درددل (۱٦) دوست (٢) رژیم (۱) روز معلّم (٦) روزگار وصال (۳) زلزله (٢٥) سؤال (٢٥) سفرنامه (٢٢) شعر (٥٠) عکس های دوربین من (۳) فیلم هایی که می بینم (٢۳) ما (٦٠) مادرانه (۱۱٢) مرکز مشاوره من و همسر جان (٦) مشاهدات (٢٩) معلّم (۸) من (٤۱) من نوشت (٦٧) من و بچّه ها (٢٦٧) موسیقی (۱٤) نوروز (٢) هشدار (۳) وقتی بابا غیر مستقیم صحبت میکند (۱٠) کالبدشکافی خودم (٧۱) کتاب (۳٥) کودکان ایران گل های سرزمین من (٢٦) یاد باد (۳۸) یادبود (٥) یک تجربه (٧۳) یک روز ِ ما (۱٠) یک سطر خواندنی (۳٠) یک عکس (٦)
دوستان من +AB ابناالهدی اردیبهشت از زندگی آغاز کلام آنا( بلاگفا) انجمن غیبی آوا ای جوان بدان که جهان پروردگاری دارد برسد به دست آینده بعد کیهانی بوی خاک و بلوط پانویس پرشین گیگ پیرفرزانه توکای مقدس تیتوک نقش زن چند قدم نزديكتر به خدا خارخاسک هفت دنده خاطرات یک پزشک قانونی خوابگرد دادلی دوزلی دخترشهریوری در آستان بلوغ در خانه ی ما دکتر کافی دنیای اسراء دنیای زیبای من دنیای کودک دیزی راهی رها روزگار وصال روزنگار خانم شین زرمان سپینود سرهرمس مارنا سلمان شاسوسا شاید شراگیم عاشقانه ها کسری کیانا گوریل فهیم مرا آفرید آنکه دوستم داشت موسسه خیریه رفاه کودک (بنیاد کودک ) مولکول مینجق ناگهان چقدر زود دير ميشود هیچکده پرتال زیگور طراح قالب