تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      آنا (آنا یعنی مادر)
تفاوت انسان و حیوانات نویسنده: - ۱۳٩٠/٧/۳٠

پنجشنبه به دخترم گفتم مامان بزرگ ِ من که مریض بود فوت کرده باید برم. وسایلتو جمع کن هرچی میخوای بردار، ببرمتون خونه ی آبابا(پدر همسرم) کارم تموم شد میام دنبالتون بدون مقدمه پرسید:

- مامان ؟میدونی من فکر میکنم فرق بین آدما و حیوانات چیه ؟

چیه ؟

- آدما دلهره دارن حیوانات ندارن !!!!!!!!!!

  نظرات ()
با رفتنت دفتر کودکی هایم رسما بسته شد نویسنده: - ۱۳٩٠/٧/٢٩

دیگر دغدغه ی آن جسم ِخاکی را نداری ،آزاد شدی ،آزاد ِ آزاد

هر جا که می خواهی برو

به هرکس که دلت خواست سر بزن به محمد علی ات، به ثریّا ،به محسن  

خیالت جمع آنقدر پوست کلفت شده ام که جسمت هنوزآنجا روی تخت جا مانده و انگشتان من اینجا دکمه های کیبورد را نشانه می رود

راحت برو ، من آنقدر بزرگ شده ام که شب ها لحاف را رویم بکشم و در سرمای تبریز لباس گرم بپوشم

آنقدر قد کشیده ام که تو بروی و من بمانم

فدای ِ آن موهای ِ سپید ت راحت بخواب و به فکر هیچکس نباش

از دست ِ آن تخت و تشک لعنتی راحت شدی نه؟

محبس ِ خاکی ات به پایان رسید

از این به بعد آرام می خوابی

 

بوی ِ آب و بوی ِ تو

نگاه ِ تو و دل ِ من

 

تو خود ِخودِ عشق بودی

 

جسمت از آن ِ خاک و روحت با افلاک

 

منزل نو مبارک

  نظرات ()
و باز هم عزیزی رفت نویسنده: - ۱۳٩٠/٧/٢۸

 همین چنددقیقه پیش مادربزرگم(مادر مادرم ) رفت و باز هم و باز هم ...

ائـی ســاروان آهــسـتـه گـئـت ، آرام جـانـیم دیر گـئـدن

آلمیش چکیـر یـار کـؤنـلـومـو ، کـؤنلو آلانیم دیرگـئـدن

  نظرات ()
شخص مورد نظر نویسنده: - ۱۳٩٠/٧/٢۸

چند ماهی بود که می خواستم همکلاسی های دانشگاه رو پیدا کنم و دور هم باشیم (سه ماهی میشه  باچند تایی که می شناختم هماهنگ کرده بودم ،مثل دکترا منم وقت میدم برای چند ماه بعد :)))   ) شماره ی یکی رو از دوست ِ صمیمی اش گرفتم و برای همه شون اس ام اس زدم .

چهارشنبه وقت دارین بچّه ها ؟

-همه ی جوابا بله بود حتّی اون آخریه 

آدرس رو هم دادم (هیچوقت مثل من بی احتیاطی نکنین )

-همه هم جواب دادن که میان امّا اون آخریه جواب داد تنهایی؟!!تعجب

شک کردما ولی سرم به بچّه ها گرم شد و روز بعدش یادم اومدم یه لحظه به خودم گفتم ای وای اگه شماره اشتباه باشه چی ؟ دود از کلّه ام بلند شد به همسرجان زنگ زدم که ببین این کیه من دعوت کردم همون لحظه شخص مورد نظر اس ام اس داد که خانم اشتباه شماره دادن گفتم خبر بدم که من نیستم .قیافه ی خودم رو مجسم می کنم و میگم حقته.

دوستم یه رقم اشتباه گفته بود به جای دو ،سه .یک درس عبرت حسابی گرفتم که تنبلی نکنم و زنگ بزنم.

دیروز که بچّه ها اومده بودن همش سراغ  شخص مورد نظر رو می گرفتن و سر به سرم میزاشتن. باز هم حقم بود که من باشم از این کارا نکنم.

 از شخص مورد نظر ممنونم که خبر داد داشتم سکته می کردم.

  نظرات ()
دلتنگ باشیم ولی دلمرده نباشیم نویسنده: - ۱۳٩٠/٧/٢٧

وقتی عزیزی رو از دست میدی یه جورایی خودتم گم می کنی ،زمان می بره برگردی به زندگی عادی و این بازه ی  بلاتکلیفی(  بین زنده هابودن و فکر کردن به اونایی که رفتن)  خیلی سخته ،دائم به رفتن فکر میکنی و اینکه چه کاری درسته و چه کاری اشتباه ،همه چیز رو سیاه و سفید می بینی ،یه وقتایی اونقدر عذاب وجدان داری که انگار مسبب مرگ اون عزیز خودت بودی ،صحنه ی دفنش جلوی چشمت عقب و جلو میره ،کارایی که کردی و نباید می کردی یا اونچه که می تونستی انجام بدی و ندادی مثل یه سوهان میفتن به جونت و مثل یه رنده ی کُند روحت رو میتراشن،افسوس لحظه هایی رو میخوری که از دست دادی و  ِای کاش ها رهات نمیکنن. یه دوره ای تک تک نزدیکان من هر کدوم به نوعی رفتن ،مادرم ،داییم ،مادربزرگم و بابام و ... یه زمانی رسید که دیدم شدم بزرگ خاندان !!! فکر کردم باید جای همشون رو پر کنم مخصوصا برای خواهر و  برادرم ، همه چی رو ول کردم که خیلی اشتباه بود .یه روزایی بود که حس    می کردم دارم تلف میشم و هیچ نتیجه ای هم نمی گیرم (تلف شدن به معنی کامل کلمه منظورم هست

 برای من که خیلی سخت بود الانم هست ولی کم کم یاد گرفتم که منم آدمم میتونم اشتباه کنم ،میتونم مثل بقیّه باشم و زندگی کنم .با این غم دوست باشم و خودمو ملامت نکنم .شاکر اونچه دارم باشم و از زنده بودن لذّت ببرم و زندگی کنم .دلتنگ اونایی که رفتن باشم ولی دلمرده نباشم 

 اینم بگم که اون حفره ی خالی تو دلت هیچ وقت پر نمیشه ولی شکل اندوه به مرور زمان عوض میشه شاید کم رنگ بشه ولی پاک نمیشه همیشه یه چیزی اینجا توی قفسه ی سینه ات هست که بهت یاد آوری کنه زمانی کسی بود که چقدر دوستش داشتی،حالا هم  دوستش داری و خواهی داشت شاید خیلی بیشتر از قبل  ولی دیگه کنارت نیست و یه روزی تو میتونی بری پیشش

امیدوارم هیچکس چنین حسی رو تجربه نکنه

وقتی دوستان میگن چقدر حوصله داری یا بچّه ها رو ول کن خودشون بزرگ میشن و میرن و این تویی که تنها خواهی موند .جوابی ندارم جز این حسّ ِ شیرین لذّت بردن از حالا چون بازی روزگار قابل پیش بینی نیست .یادمه مامانم همیشه می گفت :حالا این ترم رو هم  تموم کنم فرصت اضافه دارم باهم این کارو بکنیم یا فلان جا بریم و اون ترم هیچوقت تموم نشد.قدر همین الان رو بدونین ،زمان به عقب برنمیگرده

  نظرات ()
به اکابر می رویم نویسنده: - ۱۳٩٠/٧/٢٦

وقتی کار به جایی برسه که دختر هفت ساله ات ،برات ورقه ی ریاضی طرح کنه بشینه بالای سرت که اگه اشکالی داری بگو توضیح بدم ؟خب معلومه باید چند تا سؤال رو بلد نباشی .همچین ورقه ای رو هم باید پسرت امضاء کنه دیگه 

تازه یازده و نیم شب هم پسرت بشینه در مورد پتانسیل گرانشی برات کنفراس بزاره ،صبح یواشکی باید به جزوه های متروک شونصد سال پیشت ناخنک بزنی که کم نیاری 

 کلاس مکانیک و آقای تهامی یادش به خیر

  نظرات ()
ساربان نویسنده: - ۱۳٩٠/٧/٢٥

ائـی ســاروان آهــسـتـه گـئـت ، آرام جـانـیم دیر گـئـدن

آلمیش چکیـر یـار کـؤنـلـومـو ، کـؤنلو آلانیم دیرگـئـدن

هیجران عــذابی بیر طــرف ، بیر یاندان آغـری خسته لیک

ســانکی سوموکده سانجیلان ، سانجـار تیکانیم دیر گئدن

جهد ائتدیم  هیجـران یـاراسـیـن ، گیزلندیـرم افسـون ایلــه

گؤردوم دا اولماز گیزله لی ، کؤکسومده قانیم دیر گـئـدن

سـاخــلا یــورولــدو کـاروان ، ائـدمـه جـفـا ائـی سـاروان

او سرو بـوی یـار عـشـقـیـنـه ، گویی روانـیـم دیـر گـئـدن

تک لیک آغین دادماقدا من،اوزموش اَتَک مندن گئدیر

سـورمـا داهـا منـدن نیـشـان ، دئلــدن نیشانیم دیر گـئـــدن

مندن دؤنوب سرکش یاریم ، ناخوش اونون عشقینده من

اولموش اوجاق اودلان دولو ، باشدان دوخانیم دیر گئـدن

سایسیـز بئدادی لــه اونـون ، اولمـوشسـادا  ایلقــاری بوش

کـؤنـلـومـده وار یـادی یئنه ، یا دیلده سانیم دیر گـئـدن

اگلش گؤزوم اوستـه قایـیـت ، ائی کؤنلوم آلمیش نازنین

یئردن قـوپان شیــوه ن سسـیـم ، گـؤیـلـرده بانیم دیر گئدن

یـاتمام گئجه صبحه کیـمـی ، آلـمام اؤیود بیر کیمسـه دن

نـه قـاصـیـدم یـولـدا گـئـدن ، الـدن عـئـنانیم دیـر گـئـدن

بیر ایسته دیم زار آغــلایام ، زیغــدا چؤکوب قالسین ده وه

دیل یوخدو گؤردوم آغـلایام ، دیلدن بـیانیم دیـر گـئـدن

یار وصلینه صبـر ائـیـلـه مـک ، هم ده قـایـیـتـماق یاردان

نئیلیم ایشیــم اولماز سادا ، ایشــدن هــر آنیم دیـر گئدن

جانین بدن دن چیخماغا ، سؤزجورلـه یـیـر هر بـیر گـه لن

گؤزلرده راز اولموش عیان ، جیسمیـنده جانیم دیر گـئدن

لاییق دئییل کـی «سعدی» یـه ، ائـی بی وفا ائدمک فـغـان

یوخ طاقـتیم هئـچ جـوورونـا ، ایـشدن فـغـانیم دیر گـئـدن

 

از :ماموردی سامانی(ایمان) 
  نظرات ()
علوم به سعی دخترم نویسنده: - ۱۳٩٠/٧/٢٤

معلّم دخترم برام نوشته سؤالات علوم  پرسیده شود .

1-عضو ِ بینایی چیست ؟

دخترم با اَخم :من از این چیزا خوشم نمیاد جواب نمیدم 

چرا ؟

از این عضو خوشم نمیاد،مگه نمیگی فیلم و کارتون خشن برای من  خوب نیست پس چرا اینو می پرسی؟

میدونی عضو یعنی چی ؟

بله ،یعنی چشم منو دربیارن بِدن به یکی دیگه ،اهدای عضو همینه دیگه من هیچ سؤالی در مورد عضو جواب نمی دم !!!!!!!!!!!!

 

 

2-وقتی سرما می خوریم چرا بوی غذاها رو حس نمی کنیم ؟

این هم اشتباهه حس میکنیم 

چطوری ؟

میریم دکتر قطره میده !!!!!

 

3- کدام قسمت های بدن در فهمیدن مزّه ی غذا نقش دارند ؟زبان ،بینی ،شکم 

شکم نیست که فقط زبان و بینی 

نه خیر شکم من مزّه ها رو میفهمه ،حتما شکم شما گرفته حس نمیکنین!!!!!!!!!!!!!

 

 

و این ماجرا ادامه دارد...

  نظرات ()
یک عدد من ِ باکلاس نویسنده: - ۱۳٩٠/٧/٢۳

رفته بودیم خونه ی پدر همسرم ،بچّه ها موندن ،من و همسر جان برگشتیم تو راه خونه گفتیم بریم یه دوری بزنیم ببینیم دنیا یا بهتره بگم این ولی عصر دست کیه ؟کلاس بزاریم دو تایی بریم کافی شاپ خیال باطل

خلاصه رفتیم یک کافی شاپ بسیار باکلاس ،کلاس ِ افرادی که اونجا بودن کجا کلاس ِ ما کجا ؟اوّلش یاد گرفتیم که من باید روی کلّه ام یه کاسه ای کوزه ای چیزی میزاشتم بعد یه کلاه گیس هم روی اون میزاشتم بعد یه شال رو به شیوه ی بسیار خاص مینداختم روش ،جدی این شال چه جوری روی سر ِ این مدلی سُر نمی خوره برای من جای سؤال داره بعدشم فهمیدیم موهای همسر جانمون رو باید میدادیم بچّه ها اساسی(یولماخ) کنن فارسیش چی میشه ؟لباس پوشیدن دیگه بماند من اگر اون کفشا رو بپوشم راه رفتن خودم رو هم فراموش میکنم

حالا می رسیم به منو

من که نفهمیدم به چه زبونی بود یه اسپرسو ملات دار بود مثل اینکه یا چیزی شبیه به این سفارش دادیم .من که غرق در مد و احوالات اطراف بودم .آقای ِ کافی شاپی دو تا فنجون قد ِ اسباب بازی های خاله بازی دخترم آورد .همسرجانم گفت نخوری برای معده ات خوب نیست ولی مگه میشد ؟کلاسم پایین می اومد اون چند قطره ی فوق تلخ به توان n رو خوردن همان و این مری و معده ی مبارک ِ خش دار به فریاد افتادن همان

یکی نیست به من بگه تو رو چه به کلاس گذاشتن ؟

  نظرات ()
اندر شیرین بودن شیمی نویسنده: - ۱۳٩٠/٧/٢٢

از دبیر شیمی چی گفتی ؟امروز میگفت از شیمی خوشم نمیاد .

همسر جانمان :خودم درستش میکنم .نگران نباش

و باز همسر جانمان روبروی اتاق پسرم :من دوم دبیرستان از معلمم خوشم نمیومد ،سوم که بودم عاشق دبیرمون بودم تو شیمی همیشه نمره ی اول بودم .نمی دونین چقدر شیرینه چقدر درس جالبیه !!!(آیکون خونه ی ما )

پسرم از تو اتاق داد میزنه :اِ تازه یادتون افتاده شیرین بوده ؟؟

 

پ ن : اصولا ما خانوادگی علم را دوست می داریم .چه جورم نیشخند

  نظرات ()
آشی جهت شیمی و زیست نویسنده: - ۱۳٩٠/٧/٢٢

پسرم:من از شیمی و زیست خوشم نمیاد

بنده :از کِی به چنین کشف بزرگی دست یافتی فرزند ؟

پسرم :اِ ؟من شوخی نمیکنما

بنده :اِ؟منم اگه گذاشتم آشپزخونه ی نازنینم رو با اون سولفات ...و آمونیاک و ... به هم بریزی .

پسرم :بابا میگفت از دبیر شیمی و ادبیّاتش بدش میومد !!متفکر

بنده :(که اینطور ؟بابا که خونه میاد ،نمیاد؟نیشخندتوی دلم )خب ادبیّات و زیست چه ربطی دارن ؟

پسرم :هیچی من که عاشق ادبیّاتم (جانمی جان ،باز هم توی دلم )زیست گفته میبره آزمایشگاه برای تشریح من نمیرما از حالا بگم ،شیمی هم که خب بابا میگه خوشش نمیومد

بنده :هر طور راحتی ،تو دیگه بزرگ شدی خودت میتونی تصمیم بگیری (یک آشی بپزم برای این زیست و مخصوصا شیمی و باز هم توی دلم )خب با این حساب بهتره اون وسایل آزمایش شیمی رو بدی به من بی خودی توی کمدت شلوغ نشه ؟نیشخند

پسرم :اِ مامان ؟ من آزمایش دوست دارم به اونا چی کار داری ؟

 

  نظرات ()
ادبیّاتِ دوست داشتنی نویسنده: - ۱۳٩٠/٧/۱٩

دبیر ادبیّات پسرم روش تدریس خیلی جالبی داره ،مثلا رادیو کلاسی برگزار میکنه یکی از بچّه ها میشه مجری و چند تا رو هم انتخاب میکنه و نقش شعرا و نویسنده ها رو بهشون میده (فردوسی ،حافظ ،مولوی و ...)مجری باید سؤالاتی مربوط به اون شخصیّت طراحی کنه طوری که با چیدن جواب سؤالا کنار هم زندگینامه ی اون شخص بدست بیاد .دانش آموزی هم که نقش شاعر رو داره باید تحقیق کنه و زندگینامه ی اون شخص رو داشته باشه تا بتونه به سؤالای مجری جواب بده

فردا پسرم فردوسی خواهد بود .دیدنیه ،چند صفحه گرفته دستش تمرین میکنه

پدر همسرم تا شنید چه خبره ، دیروز رفت مدرسه ی پسرم با دبیراش از جمله همین دبیر ادبیّات صحبت کرد. زنگ زده بود با چه آب و تابی برای من تعریف میکرد .خانوادگی چه ذوقی کردیم .

  نظرات ()
دفتر کجاست ؟ نویسنده: - ۱۳٩٠/٧/۱٩

دخترم :این مدرسه هم جای عجیبیه ها ؟

چطور مگه ؟

دخترم :منو صدا کردن دفترکارت سرویس رو عوض کنن آخه راننده ما عوض شده ، هر چقدر گشتم دفتر رو پیدا نکردم ،آخرش خانم ناظم منو پیدا کرد برد دفتر ،میگم خانم اینجا دفتره ؟پس قفسه ی دفتراش کو ؟میخنده

فکر میکردی دفتر چه جور جاییه ؟

دخترم :یه اتاق پر از قفسه که وقتی دفتر مشقامون تموم میشه میدیم میزارن توی قفسه ها !!! یه دونه دفتر مشقم نداشت .

  نظرات ()
قوانین زندگی نویسنده: - ۱۳٩٠/٧/۱۸


قانون یکم:
به شما جسمی داده می‌شود. چه جسمتان را دوست داشته یا از آن متنفر باشید،
باید بدانید که در طول زندگی در دنیای خاکی با شماست.

قانون دوم:
در مدرسه‌ای غیر رسمی و تمام وقت نام‌نویسی کرده‌اید که "زندگی" نام
دارد. در این مدرسه هر روز فرصت یادگیری دروس را دارید. چه این درس‌ها را
دوست داشته باشید چه از آن بدتان بیاید، پس بهتر است به عنوان بخشی از
برنامه آموزشی برایشان طرح‌ریزی کنید

قانون سوم:
اشتباه وجود ندارد، تنها درس است. رشد فرآیند آزمایش است، یک سلسله
دادرسی، خطا و پیروزی‌های گهگاهی، آزمایش‌های ناکام نیز به همان اندازه
آزمایش‌های موفق بخشی از فرآیند رشد هستند

قانون چهارم:
درس آنقدر تکرار می‌شود تا آموخته شود. درس‌ها در اشکال مختلف آنقدر
تکرار می‌شوند، تا آنها را بیاموزید. وقتی آموختید می‌توانید درس بعدی را
شروع کنید، بنابراین بهتر است زودتر درس‌هایتان را بیاموزید

قانون پنجم:
آموختن پایان ندارد. هیچ بخشی از زندگی نیست که در آن درسی نباشد. اگر
زنده هستید درس‌هایتان را نیز باید بیاموزید

قانون ششم:
قضاوت نکنید، غیبت نکنید، ادعا نکنید، سرزنش نکنید، تحقیرو مسخره نکنید،
وگرنه سرتون میاد. خداوند شما را در همان شرایط قرار می‌دهد تا ببیند شما
چکار می‌کنید.

قانون هفتم:
دیگران فقط آینه شما هستند. نمی‌توانید از چیزی در دیگران خوشتان بیاید
یا بدتان بیاید، مگر آنکه منعکس کننده چیزی باشد که درباره خودتان
می‌پسندید یا از آن بدتان می‌آید.

قانون هشتم:
انتخاب چگونه زندگی کردن با شماست. همه ابزار و منابع مورد نیاز را در
اختیار دارید، این که با آنها چه می‌کنید، بستگی به خودتان دارد.

قانون نهم:
جواب‌هایتان در وجود خودتان است. تنها کاری که باید بکنید این است که
نگاه کنید، گوش بدهید و اعتماد کنید.

قانون دهم :خیرخواهِ همه باشید تا به شما نیز خیر برسد
  نظرات ()
و امروز ...! نویسنده: - ۱۳٩٠/٧/۱٦

 انگشت های ترک خورده

صورت  ِ غبار آلوده

کفش های ِپاره

نگاه فرشته

دخترک گلفروش سر چهارراه ،پسر واکسی ِِ دم پارک و امروز ...!

کاش!!!...

 

  نظرات ()
روز جهانی کودک نویسنده: - ۱۳٩٠/٧/۱٦

 

فراموش نکنیم که هر کودکی حق دارد هویّت داشته باشد

تحصیل کند

خانواده داشته باشد

و

...

شاد و سالم باشد

  نظرات ()
دختر های ِ بابایی و بابا های ِ دختری نویسنده: - ۱۳٩٠/٧/۱٦

تنها کسی که می تواند  در یک روز کاری پُر مشغله ،مردی را 24 ساعت درخانه نگه دارد دخترش می باشد .

 

چطوری ؟ کاری نداره ،یه زنگ میزنه محل ّ ِ کار باباش که بابایی دلم برات یه ذرّه شده فردا جایی نمی ری میمونی پیش من فقط بازی می کنیم +یه مقداری ناز و ادا ،تموم شد دیگه همه چی حلّه

پنجشبه همسرم هر کاری کرد یه سر به شرکت بزنه دخترجانمان زود اشک هایش را روان کرد که قول دادی قول دادی

  نظرات ()
isad نویسنده: - ۱۳٩٠/٧/۱٥

هیچ کس دوست ندارد که بمیرد حتی آن‌هایی که می‌خواهند بمیرند و به بهشت وارد شوند. ولی با این وجود مرگ واقعیت مشترک در زندگی همه‌ی ما ست.

شاید مرگ بهترین اختراع زندگی باشد چون مأمور ایجاد تغییر و تحول است. مرگ کهنه‌ها را از میان بر می‌دارد و راه را برای تازه‌ها باز می‌کند. یادتان باشد که زمان شما محدود است، پس زمانتان را با زندگی کردن به جای زندگی بقیه هدر ندهید.

هیچ وقت توی دام غم و غصه نیافتید و هیچ وقت نگذارید که هیاهوی بقیه صدای درونی شما را خاموش کند و از همه مهمتر این که شجاعت این را داشته باشید که از احساس قلبی تان و ایمانتان پیروی کنید.

                                                       قسمتی از سخنرانی استیو جابز در استنفورد

 

پ ن :آنچه که از دل برآید بر دل نشیند ،مردم خوب درک میکنند و این راز محبوب بودن یا منفور بودن یک انسان است .

  نظرات ()
  نویسنده: - ۱۳٩٠/٧/۱٤

در نقش پدر یا مادر ،آنچه که هستید به شیوه یی بسیار مؤثرتر به فرزندانتان می آموزد،تا آنچه که می گویید.

                                                             هفت قانون معنوی برای والدین

                                                                  ترجمه گیتی خوشدل

  نظرات ()
قابل توجّه مامانای کلاس اوّلی های امسال نویسنده: - ۱۳٩٠/٧/۱٤

ریاضی اوّل ابتدایی کلا عوض شده ،روش تدریسش بسیار زیاد تر تغییر کرده پس خودسرانه به بچّه ها درس ندین که گیج میشن

نکته ی مهم :استفاده از انگشتان و چوب خط در جمع و تفریق و شمارش و مقایسه ی اعداد اجباری می باشد در صورتیکه سالهای قبل روی روش محاسبه ی ذهنی تأکید می شد.

از دست آموزش و پرورش محترم ،من تازه به روش قبل مسلط شده بودم .باید دوباره از نو شروع کنم.

  نظرات ()
تَرک فیس بوک ِ تضمینی نویسنده: - ۱۳٩٠/٧/۱۳

توفیق اجباری نصیبم شده که ترک فیس بوک بکنم .دلم برای دوستام تنگ شده ،خیلی از همکلاسی ها ی قدیمی رو پیدا کرده بودم .بیشتربرای آلبوم نقّاشی های دخترم دلم می سوزه هرشب  تعداد لایک های نقّاشی هاش رو با چه ذوقی می شمرد .حالا موندم یه وبلاگ براش باز کنم با همین پروفایل یا یه پروفایل جدید براش باز کنم ؟خب اگه بخوام نامرئی بمونم دومی عاقلانه تره نه ؟



  نظرات ()
آنا نویسنده: - ۱۳٩٠/٧/۱٢

آیینه سکوت رو  به آنا تغییردادم .

  نظرات ()
اندر شفاف سازی آزادی تهوع نویسنده: - ۱۳٩٠/٧/۱٢

میدونی مدرسه ی ما میشه بدون اجازه استفراغ کرد ؟

چی؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!! 

خانمم گفت

 

چند روز بعد جلسه ی اؤلیا

معلّم دخترم درمورد روش جدید تدریس ریاضی و نکات ضروری توضیح می داد از جمله:

همونطوری که به بچّه ها هم گفتم لازم نیست برای هر چیزی اجازه بگیرن ،مثلا یکی حالش به هم خورد می تونه زود از کلاس بره بیرون

  نظرات ()
مشق با مزّه ی آژیر قرمز نویسنده: - ۱۳٩٠/٧/٩

این روزای اوّل مدرسه و هوای خنک ِ تبریز همیشه منو میبره به سال ها قبل ،یه لحظه روز اوّل مدرسه ی دخترم و خودمو مقایسه کردم کلّی خندیدم .


مدرسه

دخترم و مدرسه

دوران دبستان رفتن من مصادف بود با جنگ ،البتّه ما که چیز زیادی از جنگ ندیدیم .مردم شهرهای مرزی و جنوب ایران جنگ رو به معنی واقعی تجربه کردند .خدا اون روزها رو نیاره بمباران ها که شروع شد پنجره ها رو چسب زدندو شیشه ها رو با پلاستیک سیاه پوشوندند. یادمه یه چراغ بادومی ِ کوچولو تو انباری روشن میکردیم و من مشقامو می نوشتم .هنوز هم اوّلین دفتر مشقم رو دارم .چه خطی !!خوبه که مامانم معلّم بود ولی چیزی نمی گفت یک صفحه فوقش پنج تا آب نوشتم با فونت شماره  n،مامانم بدجوری می ترسید شاید وحشت ِ افراطی کلمه ی درست تری باشه ،همین که صدای آژیر قرمز میومد یه حالی میشد که دفتر و مشق و مدرسه رو فراموش می کردم.عزیزان ِ زیادی رفتند ،خیلی ها رفتند و برنگشتند .ما مدیون کسایی هستیم که خالصانه اززندگیشون گذشتند .

  نظرات ()
مرا پاک کنید نویسنده: - ۱۳٩٠/٧/٩

حواستون باشه شیشه ی کثیف ماشین جریمه داره پونزده هزار تومان !!!،احساس جهان اوّلی بودن داره به من دست میده

 

پ ن :سرویس دخترم دیر کرده بود چون به خاطر شیشه هاش پلیس به حسابش رسیده بود!!

  نظرات ()
یک سر و دو گوش نویسنده: - ۱۳٩٠/٧/٧

دخترم :خانم معلّمم شش تا چشم داره ها میدونستی ؟

نه؟!! چطوری کشف کردی ؟

دخترم :خودش گفته شاید گفته نمیدونم ولی پشتش به ما هم باشه میگه ردیف دو صحبت نکن پس دوتا پشت سرش هست بالای هر گوشش هم یکی !!

حرف دیگه ایی برای گفتن نداریم ،وقتی پای ِ دخترم به خونه میرسه تا بخوابه توصیف مدرسه و خانمشه و پسرم که آخرش از کوره به در میشه و میگه  اوّلی ِ مدرسه ندیده ،بعد مقابله به مثل شروع میشه و از آنجایی که هر نیرویی عکس العملی داره دخترم جوابشو میده که خودتم اوّلی ،خودتم اوّلی و چرخه ی مشهور شروع میشه و هنوز ادامه داره ...

 

پ ن : قدیما میگفتن یه سر و دوگوش اومده یادتون هست ؟این خانم معلّم محترم هم شش چشم دارن !

  نظرات ()
آموزش و پرورش محترم نویسنده: - ۱۳٩٠/٧/٦

خدمت آموزش و پرورش ِ محترم مسئولش هر کی که هست

لطف کنید مخترع طرح ِ تعطیلیه پنجشنبه و طولانی کردن ساعات بقیّه ی روزای هفته رو کاندید جایزه ی نوبلی ،جشنواره ی خوارزمی و ... بکنید .

                                                                              

کاش میشد این مسئول ِ محترم رو می دیدم ،یه عرض ارادت مخصوص بهشون بدهکارم با بت این طرح جامع تشویق

یه بچّه ی هفت ساله باید ساعت چند بیدار بشه و یه ساعت زودتر از معمول به مدرسه برسه و تا ساعت دو ونیم بعد از ظهر مدرسه باشه ،خوشبینانه ترین حالت ساعت سه برسه خونه ولی برای دبیرستانی ها اختیاری و به صلاحدید مدیرا باشه !!!!

  نظرات ()
پیشگویی می کنیم نویسنده: - ۱۳٩٠/٧/٥

پسرم :یه نفر میتونه دانشگاه یه رشته ایی بخونه ولی شغلش یه چیز دیگه باشه ؟

خب مثلا الکترونیک بخونه ولی بازیگر بشه ؟

پسرم :اِ اِ؟؟؟؟ چقدر حسّ ِ ششم قویی داری مامان ؟

ما اینیم دیگه نیشخند چقدر ساده هست این پسر؟این روزها دچار سندروم انتخاب شغل شده

  نظرات ()
پَت و مَت در آغاز مدرسه ها بعد از چهارده سال ِ تمام نویسنده: - ۱۳٩٠/٧/٤

دیروز باید در تاریخ ِ خونواده ی ما ثبت بشه ،بیمه ی ماشین تموم شده بود .گوشی موبایلم سکته ی مغزی کرده بود ، کار نمیکرد.سرویس های بهداشتی خونه مشکل داشت قرار بود تعمیرکار بیاد.اوّلین روز مدرسه ها بود و بچّه ها صبح سرویس نداشتن

پسرجانمون رو باباش و پدر همسرم بردن ،من هم قرار بود دخترمو ببرم یه سه چرخه هم پیدا نکردم .زنگ زدم به همسرم که  من  ماشین میبرم.

وضعیّت خیابونا که توضیحی لازم نداره ،حالا بماند چطور رسیدم مدرسه ی دخترم ،رسیدنش یه مسأله ،جای پارک پیدا کردن خودش داستانیه بنابراین دلمو زدم به دریا و برای نخستین بار در تاریخ پربار رانندگیم دوبله پارک کردم و دقیقه ی نود دخترجانم رسید به مدرسه ودیدم مامانا میگن کجایی شوهرت دنبالت میگرده ؟من بگرد ،همسرم بگرد ،موبایل هم  خراب بالاخره آقای همسر رو یافتم و رفتیم دیدیم یک خانمی با قیافه ی بسیار اَخمو منتظره تا بیایم ماشینو بکشیم کنار (به عنوان یک شهروند چنان شرمنده شدم حد نداشت ولی اعتراف میکنم من ِ مادرانه ام اصلا انگار نه انگار خوشحال هم بود که دخترش به موقع رسیده !!)رفیم بیمه ارتباط سیستم قطع بود .هر چقدر هم منتظر شدیم ارتباطی به وجود نیامد دوباره برگشتیم خونه ،وسایل دستشویی رو آوردن ،آژانس گرفتیم  هر کدوم بریم دنبال یکی از بچّه ها ،توی ماشین از وضع خیابونا و رانندگی صحبت میکردیم همین که راننده ی آژانس گفت باید گواهینامه ی خیلی ها رو باطل کنن یک پرشیا راست و مستقیم اومد کوبید به ما ! ماشین طرف داغون شد .خدا رحم کرد به کسی آسیبی نرسید جز اینکه هنوز تمام سلول های من میلرزه .گیج و منگ جفتمون مونده بودیم کنار خیابون ،تا یه تاکسی پیدا کنیم دوباره خیابونا شلوغ شد ناراحتخلاصه کنم که:

وقتی رسیدیم مدرسه ی دخترم گفتن چند دقیقه پیش با سرویس فرستادیمش  خونه قیافه ی ما دیدنی بود .حالا جفتمون هم ایستادیم کنار خیابون همسرم یه مسیری میگه به تاکسی  ،من یه مسیر دیگه (عین پت و مت )

به محض اینکه رسیدم خونه چند دقیقه بعدش دخترم اومد و با چه افتخاری شروع کرد به دادن گزارش میخواستم سورپرایزت کنم با سرویس اومدم و ....و ... و ...یه ساعت بعدش پسرم رسید و شروع کرد این چه مدرسه ای هست ؟برنامه ندارن اینطوریه و اونطوریه و .. و ... و ...

عصرباید می رفتم بیرون وقتی برگشتم دیدم آقای نصّاب همه چی رو برعکس نصب کرده ،خونه هم بازار شام. به آقای همسر میگم اینارو نصب میکرد کجا بودی ؟جواب میده  خب خودش وارد بود من چیزی نگفتم امّا به نظرم عجیب اومدازنگ میزنم فردا بیاد دوباره از اوّل نصب کنه .

سوئیچ پیش تو مونده ؟نه ،پیش منم نیست ،پس کجاست ؟بعد از تحقیقات میدانی عظیمی از جیب کیف خودم پیدا شد .

بنابر اصل بی خیالی  گفتم هرچه باداباد دست به هیچی نزنیم و  بخوابیم . تازه یادمون اومد پت ومت  چهارده سال قبل در چنین روزی عقد کرده بودن

  نظرات ()
کی هستیم ؟ نویسنده: - ۱۳٩٠/٧/٢

من نمی تونم  با تعارفات غیر معمول و لقب ها  و ... کنار بیام .نه اینکه با اشخاص مشکل داشته باشم ،نمی تونم هضم کنم که یک نفر چرا نمی خواد خودش باشه ؟

 توی یک جمع کاملا دوستانه که مدرک و لقب و مقام ،برتری هیچکس رو مشخص نمیکنه  (البتّه این نظر شخصی من هست )

 

خانم الف (صاحبخونه )با افتخار معناداری ،معرفی میکنم : فوق مهندس ب !!!!!!!!!!و ایشون هم خانم دکتر ج

(توی دلم :به سلامتی خب ؟):خوشحال شدم

بعد از سلام و آشنایی،در مورد یه موضوعی بحثی شروع شد وقتی گفتم که خانم مهندس نظر شما چیه ؟

 فوق مهندس ب :نمی دونم باید از آقای فوق مهندس( همسرش) بپرسم رشته ی من کاردانی ِ زبانه     !!!!!!!!!!!! ،موقع معرفی نمی تونستن بگن این فوق مهندسی مدرک همسرمه ؟تازه اون خانم دکتر هم شوهرش دکترای دامپزشکی داشت در مورد هر بیماری یه زنگ میزد به همراه آقای دکترش ،تلفنی مریض مداوا می شد!!!

این یعنی چی ؟رشته ی تحصیلی همسر  هر کسی هر چی که باشه ربطی به شخصّیت مستقل اون شخص نداره  ،حتّی بیسواد هم باشه ،به عنوان یک انسان ،دوست ،همسایه و ... ارزشمنده دیگه مگه نه ؟یا من اشتباه میکنم

پ ن : حتما میدونید که فوق مهندس یعنی داشتن فوق لیسانس در یکی از رشته های مهندسی

 

 

  نظرات ()
کلمات کلیدی وبلاگ (۱٠) آبابا (٦) آرزو (۱) آشپزی (٥) ادبیّات (۱٤) از مطالب دوستان (۱۱) استاد (۱٦) انجمن ادبی (۱٤) او (٢) بنیاد کودک (٦) تبریز (٧٢) تغذیه (۱) تغییر (۳٤) حال ِ دلم (۳) حج (٢۳) خبر (٢٧) خدایا (٥) خواهرانه (٢٩) خوب تر (٥) خودمان باشیم (۱۳) خوشحالیم (۳۱) درد می کند انحنای روح من (۳٩) درددل (۱٦) دوست (٢) رژیم (۱) روز معلّم (٦) روزگار وصال (۳) زلزله (٢٥) سؤال (٢٥) سفرنامه (٢٢) شعر (٥٠) عکس های دوربین من (۳) فیلم هایی که می بینم (٢۳) ما (٦٠) مادرانه (۱۱٢) مرکز مشاوره من و همسر جان (٦) مشاهدات (٢٩) معلّم (۸) من (٤۱) من نوشت (٦٧) من و بچّه ها (٢٦٧) موسیقی (۱٤) نوروز (٢) هشدار (۳) وقتی بابا غیر مستقیم صحبت میکند (۱٠) کالبدشکافی خودم (٧۱) کتاب (۳٥) کودکان ایران گل های سرزمین من (٢٦) یاد باد (۳۸) یادبود (٥) یک تجربه (٧۳) یک روز ِ ما (۱٠) یک سطر خواندنی (۳٠) یک عکس (٦)
دوستان من +AB ابناالهدی اردیبهشت از زندگی آغاز کلام آنا( بلاگفا) انجمن غیبی آوا ای جوان بدان که جهان پروردگاری دارد برسد به دست آینده بعد کیهانی بوی خاک و بلوط پانویس پرشین گیگ پیرفرزانه توکای مقدس تیتوک نقش زن چند قدم نزديكتر به خدا خارخاسک هفت دنده خاطرات یک پزشک قانونی خوابگرد دادلی دوزلی دخترشهریوری در آستان بلوغ در خانه ی ما دکتر کافی دنیای اسراء دنیای زیبای من دنیای کودک دیزی راهی رها روزگار وصال روزنگار خانم شین زرمان سپینود سرهرمس مارنا سلمان شاسوسا شاید شراگیم عاشقانه ها کسری کیانا گوریل فهیم مرا آفرید آنکه دوستم داشت موسسه خیریه رفاه کودک (بنیاد کودک ) مولکول مینجق ناگهان چقدر زود دير ميشود هیچکده پرتال زیگور طراح قالب