تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      آنا (آنا یعنی مادر)
  نویسنده: - ۱۳٩٠/۸/۳٠

...

او زنده است در غم و شعر و خیال من
میراث شاعرانه من هرچه هست از اوست
کانون مهر و ماه مگر میشود خموش

...

                                                از ای وای مادرم ِ  شهریار 

  نظرات ()
آقا ممنونیم نویسنده: - ۱۳٩٠/۸/۳٠

اونقدر غُر زدیم ،شوفاژهای مدرسه ی پسرم درست شد 

                                                        با تشکّر ویژه از مسؤلین راهنمایی شهید مدنی 

  نظرات ()
حکایت م غیر آخر و بیمارستان نویسنده: - ۱۳٩٠/۸/٢۸

دخترم دیکته اش رو آورده با یه غلط مَسموم رو نوشته بود مسوم،معلّمش هم روی ِ مسوم نوشته بود مسموم ( بدون فتحه) و به رسم ِ همیشه باید یک سطر از اشتباهش می نوشت 

با اَخم اومده که چرا باید یه سطر اضافی بنویسم وقتی درست می خونم ،تازه خوبه من اینقدر گذشت و فداکاری می کنم  اَ  رو نادیده می گیرم برای خانمم غلط نمی گیرم ولی هیچکس یه م رو نادیده نمی گیره ، تازه اش اینقدر به م گیر میدین این مریض بیچاره که مسموم هست حالش بد بشه ببرنش به بیمارستان !!!!!!!!!!!!!!!!!

  نظرات ()
انسان نوشت نویسنده: - ۱۳٩٠/۸/٢۸

با دوستانم مشورت کردم احتمالا یه وبلاگ باز کنم و هرماه یه کتاب معرِّفی بشه بخونیم و خلاصه ی اونو تو وبلاگ بنویسیم .نظر شما چیه ؟اکثرا همکلاسی های دوران دبیرستان و دانشگاهم هستند که بیشترشون رو به لطف فیس بوک پیدا کردم .منتهی برای دوستان داخل کشور مسأله ی ف ی ل ت ر هست .بنابراین تصمیم گرفتیم یه وبلاگ باشه 

از پیشنهاد همه ی دوستان ِ این وبلاگ هم استقبال میشه 

  نظرات ()
همایش بنیاد کودک در تبریز نویسنده: - ۱۳٩٠/۸/٢۸

متاسفانه من دیروز نتونستم برم.

ازدوستان رفتن نقل قولی هست از سونیا جان

 

قسمتی از آرزو های کودکان بنیاد:

-خدایا می دانی که زهرا هر دو گوش هایش نمی شنود می خواهم یکی از گوش های من را به او بدهی ...

-پدر کاش می توانستم شب بخوابم و صبح مردی شده باشم تا بتوانم کمکت کنم قرض هایت زود تر تمام شود

-خدایا کمک کن تا در سال جدید مادربزرگم دوباره دندان در بیاورد

-خدایا کاش قطاری داشتم و می توانستم همه ی بچه های مریض را ببرم مشهد تا امام رضا شفا دهد.

-دعای من این است که مرغ و روغن ارزان شود تا ما هم سیر بخوابیم
                                                                           قسمتی از سخنرانی دکترکافی
  نظرات ()
یک مادر ِ رؤیایی نویسنده: - ۱۳٩٠/۸/٢٧

با خودم فکر می کردم سالها بعد که بچّه ها بزرگ شدند و اینجا رو خوندن چه عکس العملی خواهند داشت ؟

                     

  نظرات ()
  نویسنده: - ۱۳٩٠/۸/٢٦

نقل قولی از صفحه ی فیس بوک بروبکس ولی عصر تبریز :((

 

  نظرات ()
یک عدد شاگرد تنبل نویسنده: - ۱۳٩٠/۸/٢٥

کلاس پنجم رو که تموم کردم ،مامانم دست من و دخترخاله ام که هم سنیم رو گرفت و برد ثبت نام کرد کلاس خیاطی متد گرلاوین !

دو تا دختر بچّه بودیم که کلّ ِ سه ماه تابستون فقط خندیدیم .یادش به خیر خانم میلانی مربّی ما بودند یه روز از دستمون جون به لب شد و گفت آخه کی شما هارو ثبت نام کرده کلاس خیاطی؟ ،دامن ها رو تموم کردیم و بالاتنه که شروع شد مهر رسید و ما هم اَلفرار ... 

اونوقتا مامان کمکم میکرد برای عروسکام بدوزم ،هرکجاش سخت بود حواله میکردم خودش میدوخت ،یقه ،جیب و... هر قسمتی که ظریف کاری لازم داشت خودش انجام می داد و بعدش می گفت ببینید دخترم چی دوخته !!

و حالا چند وقتیه میرم کلاس خیاطی !! اونقدر تکلیف دارم که باید تا دوشنبه ی بعد تموم کنم .

با همسرم هم تو کلاس فتو شاپ و وب و مخلفاتش هم کلاسیم ،تکالیف اونم مونده 

چه شاگرد تنبلی هستم خودم :))

  نظرات ()
  نویسنده: - ۱۳٩٠/۸/٢۳

با تشکّر از عاشقانه ها 

یک عاشقانه 

فرزندم! روزگاری بود که

آدم‌ها با قلبشان می‌خندیدند
و با چشم‌شان:
اما امروز تنها با دندان‌هایشان می‌خندند
در حالی که نگاهشان، سرد و غریب
سایه‌ام را از پشتِ سر می‌پایند.

به راستی زمانی بود که
آدم‌ها با قلبشان دست می‌دادند
اما فرزندم گذشت آن زمان.
امروز آنها بی‌قلبشان دست می‌دهند
در حالی که با دست چپ
جیب خالی‌ام را می‌کاوند.

(خانه‌ی خودت است)، (باز هم بیا)
چنین می‌گویند، و چون باز می‌آیم
و خودمانی رفتار می‌کنم
بارِ دیگری در کار نیست
درها به رویم بسته می‌مانند.

پس بسیار چیزها آموخته‌ام، فرزندم!
آموخته‌ام که چهره‌ام را با نقاب‌های گوناگون بپوشانم
همچون جامه‌های گوناگون – نقاب خانه،
نقاب اداره، نقاب خیابان، نقاب مهمانی،
با لبخندهایی مناسب هر نقش
همچون صورتک‌هایی نقاشی شده.

نیز آموخته‌ام من
که تنها با دندان‌هایم بخندم
و بی‌قلبم دست بدهم.
آموخته‌ام بگویم: (خدانگهدار)
حال آن که دلم می‌گوید: (برنگردی!)
و بگویم: (از ملاقاتِ شما بی‌نهایت خوشوقتم)
حال آنکه سخت بی‌تفاوتم، و بگویم: (لذت بردم از مصاحبت شما)،
حال آن که سرشار از ملال گشته‌ام.

اما باور کن فرزندم
می‌خواهم همچون خودم باشم در گذشته‌ها
زمانی که همچون تو بودم.

می‌خواهم از یاد ببرم همه‌ی این نقش‌ها و نقاب‌ها را
از آن پیش‌تر، می‌خواهم دیگر بار خندیدن با قلبم را بیاموزم
زیرا خنده‌ام در آینه، تنها دندان‌هایم را نمایش می‌دهد
راست همچون نیش‌های زهرآگین مار یا کژدم!

پس به من بیاموز فرزندم،
چگونه بخندم،
چگونه همچون گذشنه‌ها با قلبم بخندم
و همچون تو، خودِ خودم باشم …

گابریل اوکارا، برگرفته از کتاب شعر آفریقای معاصر، ترجمه فریده حسن‌زاده(مصطفوی)

  نظرات ()
آقا کلاس ِ پسرم سرد است .خیلی سرد نویسنده: - ۱۳٩٠/۸/٢۳

آقای ِ مدیر ،معاون ،مسؤل ِ محترم ،سمپاد ،آموزش و پرورش،آقای ِ افزایش ظرفیت ،آقای ِ عشق ِ سمپاد ِ یک ... هر کی که هستی

با شما هستم جناب

اوّلین روزی که برای ثبت نام آمدم گفتید: از این به بعد بچّه ها را به مابسپارید و مطمئن باشید !!!!!!

پنجاه و دو روز از مهر می گذرد .صد و پنجاه نفرنوجوان   دوازده ساله در پنج کلاس ِ سرد ِ سرد درس میخوانند .در به اصطلاح کلان شهر تبریز!!!!!!!! این کلاس ها وسیله ی گرمایشی ندارند .موتورخانه با چندین ساختمان مشترک هست و سه ساختمان آنطرف تر واقع شده ،نشتی دارد .سرویس بهداشتی هنوز در دست احداث هست و خدا میداند کِی روبان قرمز می بندید و افتتاح می کنید و ... و ...

آقا من ِ مادر فقط یک تقاضا دارم .زنگ اوّل همراه این بچّه ها و درکلاسشان باشید ،فقط یک ساعت با این بچّه ها باشید تا بفهمم کسی صدایم را می شنود.

یا که نه ! سمپاد ِ چینی هم وارد شده وخبر نداریم ؟

 

پ ن :می گویند بیایید بازدید کنید ،قابل تحمل است دم و بازدم بچه ها کلاس را گرم کرده !!!!!!!! می گویند از این پلوپزهای بزرگ می خریم می گذاریم وسط ِ راهرو ، و من می گویم که  یک شخص بسیار محترمی نیست به درد دلمان گوش کند .واقعا که!!!!!!!!!!!!!!!!

  نظرات ()
  نویسنده: - ۱۳٩٠/۸/٢۳

زنگ ِ در را که میشنوم ،صدای ِ قلبم را می شنوم .

دو فرشته را پشت در می بینم و کِیف میکنم .

 

 

من عوض بشو نیستم عاشق بچّه ها بودم ،هستم و خواهم بود .

  نظرات ()
The Sound of Music نویسنده: - ۱۳٩٠/۸/٢٢

فیلم ِ اشک ها و لبخندها یک شاهکاره مخصوصا از بابت موسیقی ِ کودکان

  نظرات ()
یه دل میگه بریم ،یه دل میگه نریم نویسنده: - ۱۳٩٠/۸/٢۱

اگر برق 132کیلو ولت پانزده متر یا حتّی کمتر به موازات اتاق ها خودنمایی کند روز اسباب کشی عقب گرد می کنید ؟عروسک های دخترم رو از کمدش جمع کردم و نرفته برگشتیم .خیلی سبک سنگین کردیم ،من و همسرم می ترسیم ولی خیلی ها اهمیّت نمیدن میگن داستان سرطان خون و آشفتگی عصبی اثبات نشده !

این چند سطر بالا مربوط به چهار سال ِ قبل هست .نه اسباب کشی کردیم و نه از دلمون اومد بفروشیم خلاصه همینطور بلاتکلیفیم .این برق 132کیلوولت از باغمیشه ی تبریز شروع می شود ،توانیر و الهی پرست و رجائی شهر و ... عبور می کند .تمام این مناطق مسکونی هستند . جای ما بودید چه می کردید؟

کوی الهی پرست بچّه ها درست زیر همین سیم و پای دکلش توپ بازی می کنند .میر داماد زیر همین سیم پارک کودک هست و ...

  نظرات ()
انجمن ادبی بانوان 2 نویسنده: - ۱۳٩٠/۸/۱٧

به من میگن از در میندازیم بیرون از پنجره میاد .امروز رفتم دیدم همه صائب دستشونه ،دو تا گروه هستن یه گروه صائب تبریزی میخونن و گروه بعدی پروین اعتصامی

گروهی که عمّه جانم هست ظرفیت تکمیله خب هیچ اشکالی نداره با گروه بعدی هماهنگ می کنم .

1-صائب، تبریزی هست نه اصفهانی 

2-اختلاف نظر هست در گِل یا گُل در به خصم گل زدن ازدست من نمی آید .عدّه ای معتقدند اشاره ای است به متن منصور حلّاج 

 

پیشنهاد این جلسه کتاب مجموعه  حکایات  عرفانی (گرد آوری از یدالله رنجبر)

در آخر جلسه که هرکسی یه مطلبی یا یه پیامکی میخوند فهمیدم که معمار برج آزادی حسین امانت بوده معماری رو دانشگاه تهران تموم کرده

و یکی از اعضا تعریف کردند از سفرشون به مسکو :آمارطلاق اونجا در زمانی که اتحاد جماهیر شوروی بود خیلی زیاد بوده بعد ها تحقیق کردند و نتیجه این  که: روش آموزش و پرورش رو از مهدها تغییر دادند .پسرها باید به دخترها به عنوان یک جنس لطیف احترام میزاشتن مثلا اوّل تغذیه به دخترها داده میشد و کلا احترام متقابل و ... از خردسالی آموزش داده میشده و نتیجه شده زمان ِحال ِ مسکو ،به گفته ی ایشون که استاد روانشناسی هم هستند خیلی فرق کرده

و شهرستان کیوی یا کوثر معرّفی شد از خصوصیاتش این هست که هیچ خونه و باغی قفل نداره ،آمار طلاق یک درصده ،سوئیچ روی ماشین هاست و کلا اروپایی هست برای خودش و توصیه میشود حتما ببینیم .مخصوصا حمّام سنگیش رو خیلی تعریف کردند .از راه اردبیل جادّه آسفالت هست ولی از طرف میانه قسمتی خاکیه .


شهرستان کوثر

شهرستان کیوی

  نظرات ()
غذای روز نویسنده: - ۱۳٩٠/۸/۱٦

همانا از بزرگترین دغدغه های من این است که :چی بپزم ؟

  نظرات ()
  نویسنده: - ۱۳٩٠/۸/۱٥

عید قربان رو تبریک میگم

  نظرات ()
  نویسنده: - ۱۳٩٠/۸/۱٤

اگه سه ساعتی خانه نباشم ،گرگی آرد به دست زده در  ِ خانه نیاید ؟ یا روباهی دغل یا ....

همسر جانمان می فرماید یا من سه شنبه ها بروم پی ِ ادبیّات یا او برود پی ورزش !

آه خدای من ،می روم   نمی روم   می روم نمی روم   میرممممممممم.:)))))

  نظرات ()
تو به صورت رفته ای گم گشته ای زان نمی یابی که معنی هشته ای نویسنده: - ۱۳٩٠/۸/۱۳

همه ی ما می خواهیم سعی کنیم که عشق را بشناسیم و عاشق باشیم .خو د و موقعیّت خودمان را بشناسیم .منتهی سَرَک می کشیم .همانطوری که رنگ ها را انتخاب می کنیم ،زبان ها را هم انتخاب می کنیم تا به مقصد برسیم .پس می گردیم و همزبانمان را هم پیدا می کنیم .

  نظرات ()
  نویسنده: - ۱۳٩٠/۸/۱٢

با عرض سلام مخصوص به پسر خاله جان نامرئی  ،کشف این بلاگ را به شما تبریک عرض می نمایم .

                    ستاد استقبال از کاشفان ِ محترمنیشخند 

  نظرات ()
انجمن ادبی مهر بانوان تبریز نویسنده: - ۱۳٩٠/۸/۱۱

دیروز فرصتی بود  با دوستان ِ بسیار عزیزی دیدار کنم و به قول خانم دکتر مهری باقری به چنین زنانی ببالم و خوشحال هستم که در شهرم چنین جمعی برگزار میشه 

هرچند که من فکر می کردم درس این جلسه صائب هست و رفتم دیدم همه پروین اعنصامی دستشون هست . :)

مثل بچّه های سه ساله ای که روز اوّل کلاس نوباوه هستن توی مهد کودک ،من فقط نگاه کردم 

میهمان ِ این جلسه خانم دکتر مهری باقری بودند . چه بانوی ِ نازنینی !

  دیروز مناظره ی گل و شبنم  و مثنوی بعدش خونده شد و به رسم ِ این جمع در آخر یک غزل از حافظ رو بررسی کردند .در آخر هم که خانم دکتر باقری صحبت کردند .ایشون پیشنهاد کردند که شعر نو هم توی برنامه باشه ،که به نظر من عالی میشه

یکی از اعضاء قران و مثنوی و حافظ و... حفظ بود .برای هر آیه ی قران یه بیت شعر سروده بود و خلاصه من دیروز چنین جایی بودم و بسی خوش گذشت .

ومن دوباره یادم اومد که از شبنم عشق خاک آدم گِل شد .

فقط زمانش با برنامه های من جور نیست گریه                                                

  نظرات ()
تحصیلات خانوادگی نویسنده: - ۱۳٩٠/۸/٩

اگر کتابی به غیر از مرآت و واله و ... در مورد شیمی و فیزیک اوّل راهنمایی سراغ دارید ممنون میشم اگه راهنمایی کنید .

مفاهیم رو درس نداده یهو میرن سر موضوعاتی که نمی دونم درسته یا نه ؟من که این روش رو نمی پسندم .تا جایی که بتونم تو خونه با وسایل ساده آزمایش می کنیم ولی سؤال اینه که جایگاه آموزش و پرورش کجا می باشد ؟ 

مواد لازم :یک عدد دانش آموز + مدرسه + کتاب و دفتر + مادر و پدر =آموزش و پرورش ؟!!!

یا

 دانش آموز +معلّم خصوصی و کلاسای مشابه +مدرسه و کتاب و دفترش =نخبه پروری !!!!

  نظرات ()
به بهانه ی سال روز پرواز قیصر امین پور نویسنده: - ۱۳٩٠/۸/۸
 
 
 


پیش از اینها فکر می کردم خدا
خانه ای دارد کنار ابر ها

مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتی از الماس، خشتی از طلا

پایه های برجش از عاج و بلور
بر سر تختی نشسته با غرور

ماه برق کوچکی از تاج او
هر ستاره، پولکی از تاج او

اطلس پیراهن او، آسمان
نقش روی دامن او، کهکشان

رعد و برق شب، طنین خنده اش
سیل وطوفان، نعره ی توفنده اش

دکمه ی پیراهن او، آفتاب
برق تیغ خنجر او ماهتاب

هیچ کس از جای او آگاه نیست
هیچ کس را در حضورش راه نیست

پیش از اینها خاطرم دلگیر بود
از خدا در ذهنم این تصویر بود

آن خدا بی رحم بود و خشمگین
خانه اش در آسمان، دور از زمین

بود، اما در میان ما نبود
مهربان و ساده و زیبا نبود

در دل او دوستی جایی نداشت
مهربانی هیچ معنایی نداشت

هر چه می پرسیدم، از خود، از خدا
از زمین، از آسمان، از ابرها

زود می گفتند : این کار خداست
پرس و جو از کار او کاری خطاست

هرچه می پرسی، جوابش آتش است
آب اگر خوردی، عذابش آتش است

تا ببندی چشم، کورت می کند
تا شدی نزدیک، دورت می کند

کج گشودی دست، سنگت می کند
کج نهادی پای، لنگت می کند

با همین قصه، دلم مشغول بود
خوابهایم، خواب دیو و غول بود

خواب می دیدم که غرق آتشم
در دهان اژدهای سرکشم

در دهان اژدهای خشمگین
بر سرم باران گرز آتشین

محو می شد نعره هایم، بی صدا
در طنین خنده ی خشم خدا ...

نیت من، در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا

هر چه می کردم، همه از ترس بود
مثل از بر کردن یک درس بود

مثل تمرین حساب و هندسه
مثل تنبیه مدیر مدرسه

تلخ، مثل خنده ای بی حوصله
سخت، مثل حل صدها مسأله

مثل تکلیف ریاضی سخت بود
مثل صرف فعل ماضی سخت بود

تا که یک شب دست در دست پدر
راه افتادم به قصد یک سفر

در میان راه، در یک روستا
خانه ای دیدم، خوب و آشنا

زود پرسیدم : پدر، اینجا کجاست؟
گفت: اینجا خانه ی خوب خداست!

گفت : اینجا می شود یک لحظه ماند
گوشه ای خلوت، نمازی ساده خواند

با وضویی، دست و رویی تازه کرد
با دل خو ، گفتگویی تازه کرد

گفتم، پس آن خدای خشمگین
خانه اش اینجاست؟ اینجا، در زمین؟

گفت : آری، خانه ی او بی ریاست
فرشهایش از گلیم و بوریاست

مهربان و ساده و بی کینه است
مثل نوری در دل آیینه است

عادت او نیست خشم و دشمنی
نام او نور و نشانش روشنی

خشم، نامی از نشانی های اوست
حالتی از مهربانی های اوست

قهر او از آشتی، شیرین تر است
مثل قهر مهربان مادر است

دوستی را دوست، معنی می دهد
قهر هم ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌با دوست معنی می دهد

هیچ کس با دشمن خود، قهر نیست
قهری او هم نشان دوستی است...

تازه فهمیدم خدایم، این خداست
این خدای مهربان و آشناست

دوستی، از من به من نزدیک تر
از رگ گردن به من نزدیک تر

آن خدای پیش از این را باد برد
نام او را هم دلم از یاد برد

آن خدا مثل خیال و خواب بود
چون حبابی، نقش روی آب بود

می توانم بعد از این، با این خدا
دوست باشم، دوست، پاک و بی ریا

می توان با این خدا پرواز کرد
سفره ی دل را برایش باز کرد

می توان درباره ی گل حرف زد
صاف و ساده، مثل بلبل حرف زد

چکه چکه مثل باران راز گفت
با دو قطره، صد هزاران راز گفت

می توان با او صمیمی حرف زد
مثل یاران قدیمی حرف زد

می توان تصنیفی از پرواز خواند
با الفبای سکوت آواز خواند

می توان مثل علفها حرف زد
با زبانی بی الفبا حرف زد

می توان درباره ی هر چیز گفت
می توان شعری خیال انگیز گفت

مثل این شعر روان و آشنا :
« پیش از این ها فکر می کردم خدا ...»
 
 
 

 

  نظرات ()
یک جمع دوست داشتنی بعداز یازده ماه !! نویسنده: - ۱۳٩٠/۸/٦

بالاخره من هم وارد می شوم !  گزینش این جمع از کنکور هم سخت ترهست .یکی از عمه هام به شرطی گذاشته من برم که دفعه ی بعد یه مطلب براش بنویسم ببره

جلسه ی بعد صائب تبریزی شروع میشه کتابشو داشتم نمی دونم کجا گذاشتم .باید یه مطالعه ی قبلی درمورد موضوع جلسه ی بعد داشته باشیم و یه مطلبی هم بنویسیم در موردش ،نه که خیلی بلدم بنویسم ! اونقدر به جان عمه ام  نق زدم آخرش منم راه دادن  

یک جمع دوست داشتنی 

  نظرات ()
آزمایشگاه هفت سالانه نویسنده: - ۱۳٩٠/۸/٤

من فکر می کردم این مدرسه حداقل آزمایشگاهش هفت سالانه باشه .

- چطور ؟

یعنی اینکه ما رو بردن آزمایشگاه من هم خیلی ذوق کردم ،ولی چند تا خوردنی گذاشتن بچشیم و بفهمیم مزه ها شور وشیرین و تلخ و ترش هستن اینارو یه نی نی هم بلده دیگه اَه اصلا جذّاب نبود .تازه مزه ی گس رو بلد نبودن یادمون بدن 

من دوست دارم توی آزمایشگاه از توی یه لوله چند قطره بریزیم توی یه لوله ی دیگه منفجر بشه سقف بریزه همه جا سیاه بشه و اختراع کنم !!!!!

- اونوقت خودتم سیاه میشی نه ؟

خب میرم حموم ،عوضش اختراع میکنم .این آزمایشگاه اصلا هفت سالانه نبود

 

پ ن : گاهی فکر می کنم این دختر فقط تو رؤیا زندگی میکنه 

  نظرات ()
درخت بودن یا نبودن ،مسأله این است ! نویسنده: - ۱۳٩٠/۸/۳

دخترم :کاش من یه درخت بودم.

چرا؟

دخترم:مجبور نبودم درس بخونم .!

مگه مدرسه رو دوست نداری؟

دخترم:مدرسه رو دوست دارم ولی این م و ن و د ... نوشتن رو دوست ندارم.

اگه درخت باشی زمستونا برگهات میریزه 

چند لحظه ماتش برد و بعد گفت :نه نوشتن همون حروف رو ترجیح میدم از کچلی بهتره!

  نظرات ()
گزارش ماهانه نویسنده: - ۱۳٩٠/۸/٢

ریاضی سرگروه شدم ،فیزیک نفر اوّل شدم .حرفه وفن چهار تا سؤال خالی گذاشتم ،دینی هم ده شدم تازه دبیرش هم دعوام کرد !!!

 مامان میگم چرا نمیگن و امتحان می گیرن بی انصافی میکنن من از کجا بدونم حرفه رو حفظ میکنن مگه درس عملی نیست؟

 - مگه ریاضی و فیزیک گفته بودن امتحان میگیرن ؟

ریاضی و فیزیک فرق میکنه اونا رو که لازم نیست بخونیم .

- وا؟؟

 

خب این هم از گزارش ماهانه ی پسرجانمان 

  نظرات ()
پاییز نویسنده: - ۱۳٩٠/۸/۱

 

پاییز می رسد که مرا مبتلا کند با رنگ های تازه مرا آشنا کند

 

  نظرات ()
کلمات کلیدی وبلاگ (۱٠) آشپزی (٤) ادبیّات (۱٢) از مطالب دوستان (۱٠) استاد (۱٤) انجمن ادبی (۱٤) بنیاد کودک (٦) تبریز (٦٩) تغذیه (۱) تغییر (٢٦) حج (٢٢) خبر (٢٦) خدایا (٤) خواهرانه (٢۸) خوب تر (۳) خودمان باشیم (٩) خوشحالیم (٢۸) درد می کند انحنای روح من (۳۳) درددل (۸) دوست (۱) رژیم (۱) روز معلّم (٥) روزگار وصال (۳) زلزله (٢٤) سؤال (٢۳) سفرنامه (٢٠) شعر (٤۸) عکس های دوربین من (۳) فیلم هایی که می بینم (۱٧) ما (٥۱) مادرانه (٩٤) مرکز مشاوره من و همسر جان (٥) مشاهدات (۳) معلّم (٥) من (۳۳) من نوشت (٦٤) من و بچّه ها (۱٧٢) موسیقی (۱۳) نوروز (٢) وقتی بابا غیر مستقیم صحبت میکند (٩) کالبدشکافی خودم (٥۸) کتاب (۳۳) کودکان ایران گل های سرزمین من (٢٤) یاد باد (۳٥) یادبود (٤) یک تجربه (٥٢) یک روز ِ ما (٩) یک سطر خواندنی (٢۸) یک عکس (٦)
دوستان من +AB ابناالهدی اردیبهشت از زندگی آغاز کلام آنا( بلاگفا) انجمن غیبی آوا ای جوان بدان که جهان پروردگاری دارد برسد به دست آینده بعد کیهانی بوی خاک و بلوط پانویس پرشین گیگ پیرفرزانه توکای مقدس تیتوک نقش زن چند قدم نزديكتر به خدا خارخاسک هفت دنده خاطرات یک پزشک قانونی خوابگرد دادلی دوزلی دخترشهریوری در آستان بلوغ در خانه ی ما دکتر کافی دنیای اسراء دنیای زیبای من دنیای کودک دیزی راهی رها روزگار وصال روزنگار خانم شین زرمان سپینود سرهرمس مارنا سلمان شاسوسا شاید شراگیم عاشقانه ها کسری کیانا گوریل فهیم مرا آفرید آنکه دوستم داشت موسسه خیریه رفاه کودک (بنیاد کودک ) مولکول مینجق ناگهان چقدر زود دير ميشود هیچکده پرتال زیگور طراح قالب

آنا

↑ Grab this Headline Animator