تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      آنا (آنا یعنی مادر)
  نویسنده: - ۱۳٩۱/٢/۱

سؤنان گؤرمؤش = تازه به دوران رسیده 

هیچ از این چنین فردی خوشم نمیاد .

  نظرات ()
معیار تشخیص سلامت طبق استاندارد های ِ ما نویسنده: - ۱۳٩۱/۱/۳٠

دیشب 

دخترم :من با بابا می خوابم 

پسرم : لحاف و بالشش رو آورد !

اَه گفتم من با بابا می خوابم ،نگفتم ما!

اِ ؟! بابا ی منم هست ،بابا وسط می خوابه 

نه 

بله 

نه 

بله 

...

پسرم :مامانننننننن نگران نباش ،حالش خوب شده ،کاملا خوبه ! 

-از کجا فهمیدی ؟

پسرم :خب داریم بحث می کنیم !!!

 

پ ن : بحث به نقل از فرهنگ نامه ی خانواده ی ماعبارت است از نوعی گفتگوی پایان ناپذیر ِ ادامه دار از روی لج و لجبازی!

  نظرات ()
  نویسنده: - ۱۳٩۱/۱/٢٩

جمعه ی گذشته اونقدر برنامه های من قاطی و درهم شد که وقتی به اتاقم نگاه می کنم خنده ام میگیره 

صبح یه چهلم بود رفتم و برگشتم دیدم دخترم تبش قطع نشده که بدتر هم شده ،همسرجان هم پتو رو کشیده روش نشسته کنارش !(سیاتیک ایشون هم گرفته بود اساسی)پسرم هم غُر میزنه بابا داروهاش رو نداد ،من گفتم باید چی رو بده ولی نداد !

دخترم رو بردم دکتر برگشتم .باید یه جایی هم حتما می رفتم گؤرؤش (دیدار) ِ یک عدد پسر کاکل زری اونم اون سر شهر بود ،بدو بدو برگشتم .همسرم رو بردم اورژانس که به خیر گذشت .

خلاصه شب رسیدیم .

از اون روز تا الان درگیردخترم بودم .هر لباسی هم که برای این چهار مجلس جداگانه پوشیدم و عوض کردم .پرت کرده بودم گوشه ی اتاقم !!!

آخر ِ ایزو چند هزاریم دیگه نیشخند

  نظرات ()
  نویسنده: - ۱۳٩۱/۱/٢٩

دخترم با39.3 درجه تب!!

-کاری داشتی بگو 

سرفه می کنم ،میگم کاری نمی کنی که !

پ ن:ناراحت

  نظرات ()
یک عدد پسر جان فول آذری نویسنده: - ۱۳٩۱/۱/٢۸

میگم منم می خوام بیام تراوین 

پسرم :اسم زنانه نزاری !مزاحمت میشن !!!

 

  نظرات ()
مهم نویسنده: - ۱۳٩۱/۱/٢٧

حتما رمز کارت های اعتباری رو تغییر بدین 

 

پ ن : هکر تبریزیه !!!

  نظرات ()
  نویسنده: - ۱۳٩۱/۱/٢٦

دخترم تب کرده !به ندرت پیش اومده اینطور بی حال باشه 

چقدر بی دفاع ،ساده و دوست داشتنی 

پ ن :احساسات مادرنه مان به جوش آمد و سر رفت .

  نظرات ()
  نویسنده: - ۱۳٩۱/۱/٢٤



"Life is like a combination lock; your job
is to find the right numbers, in the 
right order so you can have 
anything you want."

  نظرات ()
خانم ایکس نویسنده: - ۱۳٩۱/۱/٢۳

خانم ایکس لیسانس دارد .همسرش دیپلمه است .خانم ایکس این مدرک را پُتکی کرده و بیست و چهار ساعت بر سر همسرش و خانواده ی همسرش می کوبد !خانم ایکس به خودش حق می دهد به همه از بالای آسمان خراش ِ خودخواهی و غرور نگاه کند (البته به زعم خودش و دیگران )

امّا تشخیص من این است که خانم ایکس نه تنها اعتماد به نفس ندارد بلکه همیشه در فکر این است که دیگران علی الخصوص خانواده ی همسرش در موردش چه می گویند! مخصوصا اگر پای خانواده ی همسرش در میان باشد به خودش این حق را می دهد که زنگ بزند و دستور بدهد کاملا امری فلان لباست را بپوش چون فردا مادر شوهرم هم هست !

خانم ایکس به خودش این حق را می دهد بیاید به خانه ی ما و در همه ی کمد و کابینت ها را باز کند و تمام آن ظروف ِ بی مصرفی که من اصلا دوست ندارم را بیاورد بیرون و بچیند روی میزها و ... ومن هم در کمال ِ خونسردی همه ی آن ها را جمع می کنم و می دهم به خودش که اگر دوست دارید مال شما ! من دوست ندارم خونه بشه مثل سمسارینیشخند

و او مثل همیشه سخنرانی می کند که من خیلی پَرت می باشم که چرا بعد از چهارده سال فرش طرح فلان ندارم ،چرا کریستال مارک فلان ندارم !چرا مثل بچّه ی آدمیزاد مرتّب به شرکت نمی روم !بچّه ها بالاخره بزرگ می شوند و قدر مرا نخواهند دانست !و من در سن بازنشستگی بسیار حوصله ام سر خواهد رفت !

بعد می رود سراغ کتاب هایم و من می گویم با کتاب هایم شوخی ندارم و به کسی هم امانت نمی دهم و اگر زحمتی برایش نیست کتابی را که دوازده سال هست که از من گرفته برگرداند !

 

خانم ایکس های زیادی در اطراف ما هستند ،مهم این است که ما خودمان باشیم .

  نظرات ()
کلاه برداری از طریق عابر بانک ... نویسنده: - ۱۳٩۱/۱/٢۱

 

 

 دیروز دوبار بهم زنگ زدن . طرف از اونور خط گفت که سرگرد محمودی هستم از قصر فیروزه مزاحمتون میشم میخواستیم برای یکی از افسرهای ارتش که فوت کرده سبد و کروم گل سفارش بدیم هم برای سر خاک هم برای مسجد. لطفا یه قیمت بهم بدین. برادرم هم میگه باشه و خلاصه بعد از این که چند بار زنگ میزنن قیمت میده. اونا هم میگن ما پول رو براتون کارت به کارت میکنیم فقط اگه ممکنه شما اول یه موجودی برا ما بگیرین با شماره ازجاع و بعد ما پولو میریزیم به حسابتون. میگه خیلی سمج بودن وسط یه جلسه کاریم انقدر زنگ زدن تا بلاخره من از وسط جلسه پاشدم با دوستم رفتیم عابر بانک. منتهی از اونجایی که بهشون شک کرده بودیم اول حسابمو خالی کردم تو یه حساب دیگه و بعد هم شماره ارجاع رو اشتباه خوندم. طرف گقت قربان لطفا دوباره کارت رو بزارید تو عابر بانک و چون ما سیستممون مشکل داره زبان انگیسی رو انتخاب کنید! و بعد که من انتخاب کردم دقیقا کارهایی رو گفت که وقتی قراره کارت به کارت به حساب کسی پول بریزی  باید انجام بدی من گفته بودم موجودیم ۱۹۰۰۰۰۰ تومنه و اون وقتی رسید به اون قسمتی که باید مبلغ بزنی گفت خوب من یه کد میگم لطفا وارد کنید ۱۸۷۹۶۴۳۱ یعنی یه ذره کمتر از یک و نهصدی که داشتم که البته دیگه اون موقع نداشتم! چون قبلا ریخته بودم به حساب دیگه ای!! بعدم که باید شماره کارت رو وارد میکردم گفت خوب سیستم ما یه کد داده اینم لطفا تا سیستم هنگ نکرده سریع وارد کنید و شماره حسابشو داد! چون ما دستشونو خونده بودیم گفتم اه این که انگار از حسابم پول کم کرد! که یاور فوری قطع کرد اما انگارقتی چک کرد و دید پولی به حسابش نرفته  دوباره زنگ زد که قربان ظاهرا یه اشتباهی رخ داده ۸۰ تومن اشتباهی از حساب شما اومده تو حساب ما ! که البته اینم دروغ میگفت! لطفا یه بار دیگه پای عابر بانک برین که من قطع کردم و بعد از این که به آگاهی و ۱۱۰ زنگ زدم براش اس ام اس کردم که درسته ما از پشت کوه اومدیم اما برا مسافرت رفته بودیم پشت کوه! برادرم گفت تو کلانتری که رفتم ماموره گفت اینا یه باندن که الان مدتهاست دارن همین کارو میکنن و ما در تلاشیم که گیرشون بندازیم  توی عید حساب یه خانومی که غذای خونگی درست میکرد رو خالی کرده بودن که بدبخت موجودیش همه ی سرمایه کاریش بود. 

 

 از وبلاگ یاسمن رمضانی (چند قدم نزدیکتر به خدا )

 

 

 

 

  نظرات ()
  نویسنده: - ۱۳٩۱/۱/٢٠

امروز با دخترم رفتم دفتر کاروان برای معاینات پزشکی و دادن یک سری مدارک ،به خاطر سنم جلسه ی سه شنبه شامل حالم نشد .سه شنبه مسن تر ها و افرادی که داروی به خصوصی رو به طور مستمر مصرف می کنند باید برن 

برمی گشتیم بهش گفتم ،مامان جان تقریبا هفت ماه دیگه یه مدّت نیستم .حدس می زدم که اَخم کند ، سگرمه هایش رفت تو هم که کی به درسام برسه بابا اُ استثنا ء رو بلد نیست ! 

تمتع از پارسال شده 45 روز !! ومن شنیده بودم 21 روز خواهد شد ! کشورهای دیگه 16 روزه هست .بعضی وقتا به خودم میگم کاش از یه جای دیگه ثبت نام می کردم .

  نظرات ()
  نویسنده: - ۱۳٩۱/۱/٢٠

این عکس ها را درجواب دوستی می گذارم که پرسیده بود آیا اونجا واقعا 24 ساعت جز خوردن کار دیگه ای نکردید ؟

کتاب خوندیم  و قلعه ساختیم .

ما همه جا بیل و سطل مان همراهمان است و تخصص در ساخت انواع قلعه ی شنی با نمای صدفی و سنگی داریم .البتّه اونجا ابزار نداشتیم پلاستیکی اش رو پیدا کردیم .

بچّه ها 

مجتمع شنی دختر جان !

و همینطور تا غروب مشغول بودیم .

این هم دختر جانمان در کسوت بنّایی

  نظرات ()
اون تالیا نویسنده: - ۱۳٩۱/۱/٢٠

داشتم تعطیلات نوروز خود را چگونه گذراندید k1 رو می خوندم که داغ دلم تازه شد .اوّلش قرار بود بریم شمال ولی همسرجانمان طی یک عملیّات انتحاری البتّه بهتره بگم تبلیغات انتحاری ِ آژانس، ما رو غافلگیر کرد که میریم آنتالیا !

پارسال هم همین آژانس توصیه می کرد که حتما برین اونجا و اون زمان هم من گفته بودم که بریم اونجا چه کنیم ؟مهم تر این که بچّه ها چه کنند ؟

اوّلا انگار تبریز بودی !با تفاوت ِ پوشش ِ افراطی و نوشش ِ فوق افراطی افراد !هیچ حسّ ِ آرامشی به من دست نداد مخصوصا تو هتل اوّلی 

صبح که چشممون رو باز می کردیم به مدد ِ آشپزخانه ی بین المللی ترکیه می خوردیم تا شب که سرمون رو میزاشتیم روی بالش !یعنی برای کسانی مثل من کار دیگه ای نبود جز خوردن ! البتّه نکته ی مثبتش اینترنتش بود و فیس بوک ِ بی ف ی ل ت ر

یه مینی کلوپی هم بود برای بچّه ها دخترم صبح و ظهر و شب اونجا بود ،نقّاشی و کاردستی و سرود و... همیشه برپا بود .

پسرم تا جایی که تونست خورد !و دخترم همیشه پای یخچال بستنی بود اواخر خودش سفارش بستنی می گرفت وقتی آقای بستنی نبود !

من فکر می کردم به سواحل پر از پلاستیک و ...خزر و نگاهی می کردم به ساحل ِ تمیز آه می کشیدم .فکر می کردم به پول های بی زبانی که ریخته می شد به جیب این کشور دوست و همسایه ترکیه و باز آه می کشیدم .

هیچ انگیزه ی عکّاسی هم در من  بوجود نیامد ،شهر هم نرفتیم .فقط یه بار من بدو بدو رفتم یکی از مراکز خرید و دو ساعته برگشتم .

هتل دوم که دورتر بود و ایرانی کمتر ،چند خانواده ی تبریزی همراه به نوعی از ما دوری می کردند که ما نه اهل نوشیدن بودیم و نه اهل پوشیدن 

یکی از خانواده ها را می شناختیم .آقا همکلاسی همسرم بود و خانمش هم مدرسه ای من ،اواخر فهمیدند که ما موجودات بی آزاری هستیم کمی نزدیک تر آمدند نیشخند

من ایرانم هم همینم ،ترکیه هم همینم ،هر کجا که رفته ایم همین طوری بوده ام .نه به کسی کاری داشتم نه کسی با من کاری داشت ،این ایرانی جماعت چرا این طور شده اند ؟یادم هست متروی پاریس تا به مقصد برسیم یک خانم ِ مسنّی که دبیر بازنشسته بود حسابی از دیدن ما چهار نفر ذوق کرده بود ! و کلّی از ایران پرسیده بود و آداب و رسوم ما ، امّا هم ولایتی هایمان تا پایشان به آنتالیا رسید شدند اؤزگه ؟!(غریبه )

k1خیلی جالب نوشته بود که هم اتاقی هایم پول هایشان را در یخچال گذاشتند و آبجو ها را در گاو صندوق !

و من موندم که چرا ؟البتّه که به خود شخص مربوطه که چی بپوشه و چی بخوره و چطور فکر بکنه ولی رفتار ِ کلّی ِ هموطنانم اونجا گاهی واقعا منو شرمگین می کرد و از طرفی نیش و کنایه های ترکیه ای ها خشمگین !

برگشتنمون هم داستانی داشت ،فرودگاه انگار بازار آغزی ِ تبریز بود ،تو صف ِ طولانی چمدون به دست  معطّل بودیم که چی ؟از اونجا میز ناهار خوری گرفته بودند بیارن ایران !اضافه بار داشتند و ایستاده بودند چند تا چمدونشون رو به کسایی که اضافه بار نداشتند بدن 

همسرم هم رُک گفت آقا من نمی دونم که توی چمدون شما چی هست ،پارسال مالزی چند نفری که این کار رو کردند اونجا هنوز توی زندانن (یکی به بهانه ی اضافه بار چمدونی که توش مواد مخدر بود رو میداده به مسافرای ساده بیارن ایران )

ارزش یه بار دیدنش رو داشت ،حیف از اون پولی که به کشورهای دوست و همسایه میره ولی ساحل خزر اونجور ،دریاچه ی ارومیّه این طور و ... چه گویم که ناگفتنم بهتر است .

پ ن : اون تالیااا ! ازاصطلاحات بابک نحرین است همان آنتالیاست 

  نظرات ()
موقع ِ دخترانه ! نویسنده: - ۱۳٩۱/۱/٢٠

دیکته اش رو آورده امضا کنم ،موقع رو نوشته مُقه !میگم مامان جان آخه بلد بودی که ،دیروز خودم املا گفتم درست نوشتی !؟جواب میده اتفاقا باید دیروز هم مُقه می نوشتم ،من از ترکیب قِ با عین خوشم نمیاد پسرانه میشه !

  نظرات ()
روزنه ای به نور نویسنده: - ۱۳٩۱/۱/۱٩

من در خانواده ا ی با اعتقادات مذهبی، میان ِ رنگ و قلم مو و بوم و کتاب بزرگ شدم.مادرم هیچوقت در قبول عقایدش به من اجباری نداشت ولی پدرم دلبستگی های ویژه ای داشت .این که می گویم دلبستگی چون من پای منبر بودن و n رکعت نمازخواندن و محرم اشک ریختن و سینه زدن و ...و nn بار حج و کربلا و سوریه رفتن بدون درک عمیق ِ آنچه گفته و انجام می شود را دین نمی دانم !حتّی دورانی نماز نخواندم چون فکر می کردم خدای جهنّم و بهشتی که مرا از او می ترسانند به خم و راست شدن های ِ اجباری من نیازی ندارد .بابا هر چند چندان حرف نمی زد ولی خوب می فهمیدم که دلخور است ولی مامان غُر می زد :)

 به سبک خودم خدا را احساس کردم و به شیوه ی خودم خدا را پرستیدم ولی هیچ وقت از خدا نترسیدم .وقتی تصادف کردیم دنیای من در عرض چند ثانیه عوض شد .من دو راه داشتم یا باید مثل بقیّه مستأصل و پریشان بر سر می کوبیدم و یا محکم می ایستادم و ادامه می دادم .آن زمان بود که خدا را لمس کردم .به جرأت می توانم بگویم خدای دوزخ و آتشی که دم می زنند دستم را گرفت ولی نه از کوره های مذاب خبری بود و نه از آتش سوزان هر چه بود از جنس مِهر بود و نور بود و روشنایی

خیلی اشتباه داشته ام ،نادانسته بسیار به خطار رفته ام ،دانسته مسخ ِ شیطان شده ام !به قول سوسن ضحاک شده ام ولی خدای من همیشه دستم را گرفته و مرا پَس کشیده تا قدمی جلوتر نگذارم .پیش آمده که سینه به سینه ی شیطان ایستاده ام !لهیب ِ آتشی که می گویند را آن لحظه حس کرده ام .تاریکی و سقوط و جهنّمی که نویدش را می دهند آن لحظه ای است که افسارمان را به دست ِ او می دهیم وگرنه من غُل و زنجیری در بارگاه خدایم ندیده ام .

چند ماه بعد از فوت مامان یکی از خاله هایم به سفر حج رفت وقتی برگشت چنان تعریفی از آنجا کرد که دلم لرزید قبل از آن بارها حج ِشریعتی را خوانده بودم ،خسی در میقات جلال را خوانده بودم ولی عمق کلمات و عشق نهفته در آن ها را درک نکرده بودم .آن زمان همه خیلی بی تاب بودیم ،خاله ام تعریف کرد که باور کن کعبه را که طواف می کردم نه یاد فوت شدگان بودم و نه زخمی های تصادف یادم افتاد .باید یک بار هم که شده بروی پانزده سال می گذرد و من هنوز منتظرم ...

بعد از ازدواج  هنوز بچّه ها به دنیا نیامده بودند که ثبت نام کردیم (من و همسرم و مادر و پدر ِهمسرم )همه رفتند و بازگشتند و تعریف ها کردند.

ده،یازده  سالی هست که نوبتم رسیده  ولی من همیشه بهانه های ِخودم را داشتم ،پسرم ،دخترم ،بابا هم که فوت کرد  ماجراهای وصیّت را بهانه کردم و ... . مهم تر از این بهانه ها خودم بودم ،نمی خواستم برای فرار از دلتنگی هایم به حج بروم .می خواستم تکلیفم را با خودم مشخص کنم .

همسرم پریروز گفت این روزا ثبت نام شروع میشه و تو امسال میری .

-بچّه ها رو چه کنم ؟

اونا با من برو.

 

و من امروز ثبت نام کردم .هاج و واج نشسته ام که چه دارم برای پیشکشی به خدایی که می پرستم ؟

  نظرات ()
برای دخترم نویسنده: - ۱۳٩۱/۱/۱۸

نوشتن دفتری درباره ی آشپزی را برای دخترم شروع کرده ام ،گاهی هم با خودش آشپزی می کنیم و عکس مراحل پخت را می اندازیم و می چسبانیم لا به لای  توضیحات و حسابی لذّت می بریم .

و این یعنی دخترم بزرگ شده ،خیلی ذوق می کند بارها تکرار کرده وقتی مامان شدم اینو به دخترم نشون میدم ،کاش آن روزها را هم ببینم.

  نظرات ()
The Karate Kid نویسنده: - ۱۳٩۱/۱/۱٧

داستان درباره پسر بچه‌ای به نام دره پارکر با بازی جیدن اسمیت است که همراه مادرش از دیترویت به چین سفر می‌کند. وقتی هم سن و سال‌های دره برای او مزاحمت ایجاد می‌کنند با کمک یک استاد کاراته (جکی چان) یاد می‌گیرد از خود دفاع کند.

  نظرات ()
مرکز مشاوره من و همسر جان نویسنده: - ۱۳٩۱/۱/۱٧

ما بین اقوام یه زوج جدید ِ تازه نفس داریم که از اوّل در جریان ازدواجشون بودیم و یه جورایی میانجی بین والدین طرفین (یا چیزی در این مضمون )،چند روز پیش دیدم آقای داماد و عروس خانم جفتشون تو فیس بوک مسابقه گذاشتن در انتشار مطالبی اندر معایب ازدواج و اینکه آدم اوّل خودشو پیدا کنه و نیمه ی گم شده اش پیش کشش !

به همسرم گفتم بیا  ببین مشاجره ی  فیس بوکی یعنی این ،همون لحظه آقای داماد زنگ زد و مِن و مِنی کرد و گفت فقط می خواستم حالتون رو بپرسم (ما هم مثلا باور کردیم !)بعد دوباره زنگ زد همسرم گوشی رو برداشت بعد ِ سلام و احوال پرسی دیدم رنگ همسر جان پرید و ماتش برد و گفت باشه بعدا صحبت می کنیم .چند ساعت بعدش همسرم گفت بیا یه موضوع مهم هست (هر وقت این جمله ادا بشه یعنی جلسه رسمی می باشد)آقا داماد گفته ما می خوایم طلاق بگیریم !(البتّه من مثلا باور کردم )امّا همسرم که هنوز شوکه بود پرسید :میگی چی کار کنیم ؟الان بریم ؟ 

من ِ مشاورم گفت :زنگ بزنید بگین الان کار داریم قرارمون باشه واسه سه روز بعد 

سه روز بعد ...

زنگ زدیم :آقا داماد شاد و شنگول جواب داد .اِ؟!راستی یادم رفت به شما خبر بدم مسأله ما حل شد به کسی نگین؟!

عروس داماد هم عروس دامادهای قدیم ،امروزیا تا تَقی به توقی میخوره زود حکم طلاق توافقی رو صادر میکنن 

  نظرات ()
به یاد کاکتوس ها نویسنده: - ۱۳٩۱/۱/۱٥

اسم این بخش رو باید بزارم بچّه ها و من !

پسرم چند سالی میشه سه تا کاکتوس داره ،یکیشون از اون دورنگ ها بود ،خیلی مواظبش بود .وقتی می خریدیمش من دیدم یه قسمتی از کاکتوس رو بریدن و گذاشتن روی یک نوع دیگه از اون زمان یادم بود ،کاکتوس ها حسابی بزرگ شدن و جوانه زده بودند(یا چیزی شبیه به اون ). به سرم زد منم اختراع بکنم ، از یکیشون بُریدم و به بقیّه چسبوندم تا ازدیاد ِنسل جدیدی از کاکتوس ها رو اعلام کنم ولی نمی دونم چرا همه شون فوت کردن !پسرم یه نگاهی کرده و میگه مامان فکر کردی اینا شمعدونی هستن ببُری بزاری توی آب زیاد بشن ؟

 

نتیجه می گیریم که :منو چه به کاکتوس !

پ ن :دلم براشون سوخت 

  نظرات ()
میزان نویسنده: - ۱۳٩۱/۱/۱٤

خوندن این موضوع خالی از لطف نیست 

یکی از عوامل مهم عدم توازن در جامعه بشری امروز هدایت روشمند بانوان به‌سوی مشاغلی‌ست که یا شایسته‌ی آن‌ها نیست، یا سزاوار آن نیستند، یا هر دو. مصادیق مربوط به هر یک از این موارد را می‌توان به ترتیب زیر بیان کرد:

بقیه اش رو در بُعد کیهانی همراه با نظراتش بخونین 

  نظرات ()
رژیم می گیرم پس هستم نویسنده: - ۱۳٩۱/۱/۱٤

بعد از اینکه دخترم به دنیا آمد به جرأت می توانم بگویم یک سال و نیم خانه نشین بودن حتّی نمی توانستم برای خرید یک پاکت شیر بروم سوپر روبروی خانه مان ،پسرم پنج ساله بود و دخترم نوزاد ،سرم حسابی شلوغ شده بود .دقیقا اون موقع همسرم و من با هم رژیم گرفتیم (تحت نظر دکتر ) وچند ماه بعد من ِ جدید دست بچّه ها رو گرفت و رفت بیرون !بعد از من برادرم شروع کرد سی کیلو کم کرد و خوشبختانه با اراده ی مصمم شش سال همین وزن را نگه داشته است.

و امّا حالا درد زانو ها و البتّه این عصب سیاتیک ِ بسیار عصبی ام و اندکی هم دیسک چشمک می زنند و من ِ تنبلی که این ها را بهانه کرد و ورزش را هم کنار گذاشت و خوردن را هم به طرز نادرستش آغاز کرد دوباره مشکل اضافه وزن شروع شده ولی نمی خواهم برگردم مثل آن وقت ها بشوم .هرچند در تعطیلاتی که گذشت تا جایی که توانستم در خوردن زیاده روی کردم خجالت

من و همسرم رژیم و ورزش را شروع کرده بودیم که مینجق را خواندم و بسیار خوشحال شدم .

 

پ ن : هیچوقت سراغ رژیم های من درآوردی نروید .حتما تحت نظر متخصص باشید .

نوشیدن هشت لیوان آب در طول روز فراموش نشود .

نکته ی مهم :بعد از کم کردن ده کیلو (در کسانی که بیش تر از ده کیلو اضافه وزن دارند ) ورزش شروع  می شود .

پس از کم شدن ده کیلو طبق تجویز پزشک مصرف مولتی ویتامین لازم هست .

 اگر با ما همراه هستید اینجا رو هم ببینید معجزه ای برای چاق ها و لاغرها 

  نظرات ()
همه با هم نویسنده: - ۱۳٩۱/۱/۱۳

به نقل از وبلاگ منجیق

هر کدام یک برنامه و تصمیمی داریم که نیاز به اراده دارد. قرار شده برای آن برنامه ای داشته باشیم و هر هفته جمعه بیاییم و به هم گزارش کنیم.   از جمعه ی این هفته شروع می شود

از دوستان اگر تمایل دارند میتونن شرکت کنند.

  نظرات ()
  نویسنده: - ۱۳٩۱/۱/۱۳

سیزده را همه عالم به در امروز از شهر

من خود آن سیزدهم کز همه عالم به درم

 

                                                                                              استاد شهریار
  نظرات ()
  نویسنده: - ۱۳٩۱/۱/۱٠

یادم هست روزگاری دور برای دل خودم داستان می نوشتم ،به آخر که می رسید پاره می کردم تا کسی نبینه!!(الان به خودم می خندم که چرا؟ هرچقدر هم فکر می کنم دلیلی پیدا نمی کنم احتمالا از نقد شدن واهمه داشتم )

یک بار وقتی ازمادرم( که حواسش به همه چیز بود ،حتّی کاغذ پاره های سطل زباله ی اتاقم !)خواستم مقدمه ای بنویسه برای متن تحقیقم ،گفت برو خودت بنویس و زمزمه کرد روزی که بچّه دار شدی فراموش نکن اشتباه منو تکرارنکنی ،باید زودتر از این ها به تو نه می گفتم خودت که میتونی بنویسی.

و من از همان روز نخست به پسر و دخترم در مورد خیلی چیزها نه گفتم ،فکر می کنم کار درستی انجام داده باشم .

 

پ ن :به مرور زمان خیلی از ایده آل های نوجوانیم کم رنگ تر شدند حتّی بعضی از مرزبندی های اندیشه ام پاک شدند ،شاید مربوط به بالارفتن سن باشد یا مرحله ی گذاری جدید امّا هرچه که هست جسارتم اندکی بیشتر شده :)

  نظرات ()
الکل آری یا نه ! نویسنده: - ۱۳٩۱/۱/٧

دخترم :الکل خوبه یا بده ؟

_! بستگی به استفاده اش داره 

دخترم :یعنی آمپول زدنش هم که درد داره خوبه ؟

- اون زمان بیشتربرای ضدعفونی کردنه ،دارو رو با  آمپول تزریق میکنن نه با الکل

دخترم :اونایی که نوشابه ی الکلی میخورن توی بدنشون رو ضدعفونی میکنن ؟

-!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!متفکر

پسرم :اَه از دست این دخترا؟!!!!! مامان ؟؟؟؟ به این بگو به مردم چی کار داره؟

- خودتم قد خواهرت بودی از این سؤالا کم نپرسیدی صبرکن ببینم چی میخواد بگه 

دخترم:اَه از دست داداشا مامان اینو می بینی ،اَه مامان داداش منو اذیّت میکنه ها 

پسرم :مگه نگفتم به حرف بزرگترت گوش بده 

... همینطور کلمه پرتاب میکنن به طرف هم (آه خدای من اندکی صبر و دیگر هیچ)

-سکوتتتتتتتتت

دخترم :بالاخره الکل بده یا خوبه ؟

-ما نوشابه ی الکلی نمی خوریم چون مضّره مثل سیگار که برای سلامتی ضرر داره ولی خیلی ها سیگار می کشن مگه نه ؟

-دخترجانمان آهان فهمیدم

-پسرجانمان :چرا مامان میگه خوب می فهمی ،من میگم لج میکنی 

دخترجانمان:تو با من عصبانی صحبت میکنی 

پسرجانمان :نخیر تو لج می کنی

نه خیر ام ،بله ام ،اصلا با من صحبت نکن ،خودت اوّل با من حرف زدی ... 

... باز کلمه پرانی شروع می شود ،آه خدای من اندکی آرامش لطفا

... هنوز هم جنگ کلماتشان ادامه دارد 

  نظرات ()
من ایرانی ام آرمانم ... نویسنده: - ۱۳٩۱/۱/٦

کلّی در مورد نوروز و تاریخچه اش و ایران برای بچّه ها سخنرانی کردم .

 

بعد از چند روز :

دخترم :من افتخار می کنم ایرانی هستم !

-آفرین !!!! آفرین (فکر کردم در نتیجه ی روشن گری های اینجانب بوده )چرا ؟

دخترم :خب معلومه ایرانی ها نوروز رو اختراع کردند دو هفته نریم مدرسه هورااااااااا به ایرانی ها !!

پسرم :آره افتخار کن ،منم مفتخرم به این شیرینی هاش !بعد از تعطیلات رژیم می گیریم !

  نظرات ()
این منم ؟! نویسنده: - ۱۳٩۱/۱/٦

کشف کردم که اندر زوایای پنهان روح من اهریمن مخوف حسادت کمین کرده است !من چشم دیدن این کشور دوست و همسایه ی عزیز ترکیه را ندارم ! اینا چرا اینقدر پیشرفته می شوند ؟

  نظرات ()
بی بی ِ کودکی هامان هم رفت نویسنده: - ۱۳٩۱/۱/٥

پروین دخت یزادنیان (بی بی قصّه های مجید )شباهت غریبی به مادربزرگم داشت (مادر ِپدرم ).سوای این تشابه چهره من عاشق لهجه ی شیرینش بودم .روحش شاد

هر وقت قصّه های مجید رو می دیدم یاد ِ کته با زرده ی تخم مرغ مادربزرگم می افتادم که اغلب وقتی بعدازظهری بودم برای ناهارم حاضر می کرد .

  نظرات ()
1 نویسنده: - ۱۳٩۱/۱/۳
 
 
 
اگر انسان‌ها را از پشت نقاب‌هاى متفاوتشان شناختى،نامت را انسانى باهوش بگذار.

  نظرات ()
کلمات کلیدی وبلاگ (۱٠) آبابا (٧) آرزو (۱) آشپزی (٥) ادبیّات (۱٤) از مطالب دوستان (۱۱) استاد (۱٦) انجمن ادبی (۱٤) او (٢) بنیاد کودک (٦) تبریز (٧٢) تغذیه (۱) تغییر (۳٤) حال ِ دلم (۳) حج (٢۳) خبر (٢٧) خدایا (٥) خواهرانه (٢٩) خوب تر (٥) خودمان باشیم (۱۳) خوشحالیم (۳٢) درد می کند انحنای روح من (۳٩) درددل (۱٦) دوست (٢) رژیم (۱) روز معلّم (٦) روزگار وصال (۳) زلزله (٢٥) سؤال (٢٥) سفرنامه (٢٢) شعر (٥٠) عکس های دوربین من (۳) فیلم هایی که می بینم (٢۳) ما (٦۱) مادرانه (۱۱٢) مرکز مشاوره من و همسر جان (٦) مشاهدات (٢٩) معلّم (۸) من (٤٢) من نوشت (٦٧) من و بچّه ها (٢٧٧) موسیقی (۱٤) نوروز (٢) هشدار (۳) وقتی بابا غیر مستقیم صحبت میکند (۱۱) کالبدشکافی خودم (٧۳) کتاب (۳٥) کودکان ایران گل های سرزمین من (٢٦) یاد باد (۳۸) یادبود (٥) یک تجربه (٧٦) یک روز ِ ما (۱٠) یک سطر خواندنی (۳٠) یک عکس (٦)
دوستان من +AB ابناالهدی اردیبهشت از زندگی آغاز کلام آنا( بلاگفا) انجمن غیبی آوا ای جوان بدان که جهان پروردگاری دارد برسد به دست آینده بعد کیهانی بوی خاک و بلوط پانویس پرشین گیگ پیرفرزانه توکای مقدس تیتوک نقش زن چند قدم نزديكتر به خدا خارخاسک هفت دنده خاطرات یک پزشک قانونی خوابگرد دادلی دوزلی دخترشهریوری در آستان بلوغ در خانه ی ما دکتر کافی دنیای اسراء دنیای زیبای من دنیای کودک دیزی راهی رها روزگار وصال روزنگار خانم شین زرمان سپینود سرهرمس مارنا سلمان شاسوسا شاید شراگیم عاشقانه ها کسری کیانا گوریل فهیم مرا آفرید آنکه دوستم داشت موسسه خیریه رفاه کودک (بنیاد کودک ) مولکول مینجق ناگهان چقدر زود دير ميشود هیچکده پرتال زیگور طراح قالب