تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      آنا (آنا یعنی مادر)
  نویسنده: - ۱۳٩۱/۱٠/۳٠

همایون خرم هم که رفت .نسلی که موسیقی ِ ایران با آنها به اوج رسید رو به زوال است !

  نظرات ()
انرژی سوزی نویسنده: - ۱۳٩۱/۱٠/٢٩

من و بچّه ها امروز از صبح زود راه افتادیم و اوّل رفتیم خونه ی خواهرم و یه دل سیر با پسرش بازی کردیم .بعد رفتیم خونه ی خاله ام با نوه ی خاله ام مشغول بودیم آخر سر رفتیم به پدر و مادر همسرم سر زدیم .

شب 

دخترم :عجب خوش گذشت 

پسرم :اتفاقا از جهت سوزاندن انرژی بعضی ها خیلی مفید بود 

دخترم :اینی که گفتی به من مربوط میشه ؟!

پسرم :نمی دونم 

دخترم :م_______ا م________ان 

پسرم :حرفم رو پس می گیرم چندان هم مؤثر نبوده !

  نظرات ()
رفتن و نرفتن ،فرستادن و نفرستادن ؟ نویسنده: - ۱۳٩۱/۱٠/٢٧

یکی از دغدغه ها و نگرانی های من و همسرم ،جشن تولّد ِ یا دعوت های ِهمکلاسی ها و دوستانی هست که ما چندان اونها و خانواده هاشون رو نمی شناسیم ! و جالبه این دومین جشن تولّدی بود که دخترم خودش تو مدرسه به همکلاسیش گفته نمیام !!!

- این کارت رو یادگاری نگه می دارم امّا به سارا گفتم نمیام به مامانش بگه که یکی دیگه رو خواستن به جای من دعوت کنن ! 

نمی خوای بری؟

- سارا دختر خوبیه ها ولی من نمی خوام برم .بیا یه چیزی یواشکی بهت بگم :من باهاش جور نیستم !! ولی یه طوری نه گفتم ناراحت نشه

چی گفتی ؟

- گفتم ما از قبل یه جایی دعوت بودیم و بهشون قول دادیم .دروغ نگفتم که؟! مگه قرار نیست برم با آنیل (نوه ی خاله ام ) بازی کنیم .

خب هر طور راحتی ( و من توی دلم : آخیش راحت شدم )

 

نه اینکه مخالف رفت و آمد بچّه ها باشیم .ترجیح میدیم به خونه ی دوستانی برن که به خونواده هاشون آشنایی کامل داریم و به قول دخترم باهاشون جوریم . 

 

  نظرات ()
زمان و مکان نامناسب نویسنده: - ۱۳٩۱/۱٠/٢٥

جلوی درمانگاه دی 

22 دی91

مرد: من می دونم با تو چی کار بکنم .

زن :بکش و راحتم کن

مرد :اگر لازم بشه همین کار رو می کنم.

زن :سکوت...

مرد :باید بدونی اگه دلم خواست حق و حقوقت رو هم میدم. هیچکس از خونواده ات حق نداره پاش رو توی خونه ی من  بزاره ! اگه خواهر زاده ات بیاد قلم پاش رو می شکنم !

زن :سکوت ...

زن :گریه ...  

زن:مستأصل ...

زن :تنها ...

مرد :...

 

پ ن :روایت مستندی بود که ناخواسته شاهدش بودم :(((... .تنها جرمش یک سؤال بود...! فقط این دو جمله !بابات که چیزیش نیست سرما خورده ،خودش نمی تونه بیاد ؟فکر کنم دوجمله ای که نباید ادا می شد .حداقل در اون شرایط!

  نظرات ()
همسر شجاع نویسنده: - ۱۳٩۱/۱٠/٢٤

اصلا بگو ببینم مردی رو به شجاعت من دیدی اشتباهی بکنه و بعدش معذرت بخواد ؟! مثل من ! نه دیدی؟ 

بعد میگن این دخترت به کی رفته :) 

  نظرات ()
من آنقدر با تو بوده ام که از بودن کنار دیگران سردم میشود . نویسنده: - ۱۳٩۱/۱٠/٢٢

اصلا خوابم نمی آید .کمی بافته ام ،کمی کتاب خوانده ام .توی فیس بوک و پلاس چرخیده ام .آخرش به اینجا رسیده ام .

خیلی کم پیش آمده از همسرم بنویسم .شاید چون فکر کرده ام که دوست ندارد .هرچند چندان مطمئن نیستم اینجا را بخواند .ما زنان آذری خوب می دانیم مردان آذری متفاوت آفریده شده اند  .سخت ،تو دار ،ساکت البتّه در ظاهر :) اکثر مردان آذری اصیل ترجیح می دهند از کارشان ،مسائل و گرفتاری هایشان صحبت نکنند .ادبیّات و ابراز احساساتشان هم که کُد شکنی ِ خاص ّ ِ خودش را دارد .

خلاصه کنم که همسرم به دو چیز خیلی حسّاس است .سنتورهایش و مخصوصا مضراب های ساخت استاد مرحومش و سِت ضبط هایش با آن آمپلی فایر تخصصی !در طی ِ این سال های با هم بودن خوب می دانم وقتی صبح زود سراغ مضراب های نمد دار می رود و سنتور چپ کوکش را برمی دارد چه حالی دارد یا وقتی چند روزی پشت سرهم اصفهان مشق می کند چه احوالاتی ؟  چند روزی بود  سراغ سنتورهایش نمی رفت  و من خوب می فهمیدم که خبری شده !مضراب ها هم روی میز بودند ... مدّتی هست که درگیر مسئله ی ساختمان جدیدیم ،ما و بقیّه ی همسایه ها . مهندس سازنده وام برداشته و پرداخت نکرده و ...  .هفته ای که گذشت خیلی خوب میشد خستگی ناشی از مسائل اخیر  را از چهره اش خواند طبق معمول به روی خودش نمی آورد . 

امروز که خانه ی خاله ام مهمان بودیم یک لحظه فشارش بالارفت .هرچند خداروشکر خطر رفع شد  .

در تمام این سال ها عادت کرده ام هر وقت پشت سرم برگردم او را ببینم .در اوج ناامیدی و گرفتاری هایم همیشه دلگرمی داده  ،کسانی که او را از نزدیک دیده اند خوب می دانند که چه می گویم . هیچوقت ندیدم آهی بکشد .غُر بزند . من تمام شب به این فکر می کنم که او با تمام خصوصیّات آذریش همیشه همراهم بوده  بابای فوق العاده ای برای بچّه هاست .بهترین دوستی است که دارم .

من آنقدر با تو بوده ام
که از بودن کنار دیگران سردم میشود .

پل الوار 

  نظرات ()
تجربه نویسنده: - ۱۳٩۱/۱٠/٢٠

پدر همسرم یک خیّام با فونت فوق بزرگ برایم آورده 

- اینو نگه دار برای زمان پیرچشمی ! 

  نظرات ()
روان گردانی نویسنده: - ۱۳٩۱/۱٠/۱٦

دخترم پوشه ی ورقه اش رو مدرسه جاگذاشته ،با لب و لوچه ی آویزوون مشق می نویسه !

- من اینطوری نمی تونم بنویسم .

چرا ؟خب فردا میری حتما مونده رو نیمکت خودت ، فوقش گذاشتن سبد گم شده ها پیداش میکنی 

-آخه هم گریه ام میاد ،هم یه جایی که توی بدنم نیست ناراحته !!! یه جوری که نمی تونم بنویسم  !

پسرم : ها ها اون که روانته درد میکنه ! توی بدنت هم نیست .

- م___________ا م______________ان این داداش رو میبینی ! به من توهین می کنه ،روان گردان خودشه !!!!! 

روان گردان چیه ؟

- همونی که تلویزیون نشون میداد قرص داره میخورن دیوونه میشن جیغ میکشن !!!!

پسرم :اَه این دخترا چرا اینطورین ؟!!! اصلا به من چه !

.... 

 

  نظرات ()
خود بودن به سعی من نویسنده: - ۱۳٩۱/۱٠/۱٢

بعضی وقت ها باید همینطور بشینی و پاهات رو دراز کنی و به هیچی و هیچکس کاری نداشته باشی .خودت باشی و خودت (یه لیوان چای و یه کتاب و شایدم یه بافتنی هم باشه بد نیست )

  نظرات ()
دختر ِ داستان نویس من نویسنده: - ۱۳٩۱/۱٠/۱۱

یه دفتر نو برداشته و داستان سفر دختری رو می نویسه (بیشتر شبیه مسافرت نوروز سال پیش ِ خودمونه )،یه صفحه مقدمه در مورد خودش نوشته ! صفحه ی اوّلش اسم نویسنده و تصویرگرش که خودشه ،جای ناشر خالیه !! 

مامان من ناشری رو انتخاب می کنم که جلد کتابمو تخته ای چاپ کنه ،منو می بری با مسئولش صحبت کنم ؟!!!!!!!

  نظرات ()
پسرجان و عشق ننوشتن نویسنده: - ۱۳٩۱/۱٠/۸

مدرسه ی پسرم :

دبیر ریاضی :مواظب این پسر باشین هر چند چیزی نمی نویسه !ریاضی رو باید بنویسه

پسرم :اِ؟ آقا !! دیروز حال نداشتم ،ننوشتم !!(زمان ِ ما ،مادرم راهنمایی ناظمم بود تا چند کیلومتری به دفتر نزدیک نمی شدم بعد از دوسال تصادفی فهمیدن من دخترشم .الان بچّه ها دبیرارو قورت میدن )

دبیر عربی :به هرحال من که دونمره ازش در کارنامه به خاطر ننوشتن کم می کنم !

پسرم :اَه ،بنویس بنویس چند تا ضمیر و فعل هم نوشتن داره !! 

...

چرا نمی نویسی ؟

مگه میخوام میرزابنویس بشم ؟

 

با چنین پسری چه کنیم ؟ 

  نظرات ()
آستین ِ من بفرما نویسنده: - ۱۳٩۱/۱٠/٦

چند ماهی هست که اسباب کشی کردیم .انگار که ساختمون ارواحه ،سکوت و سکوت جز خانمی که در طبقه ی اوّل هست و رفت و آمد همه رو به ثانیه ثبت میکنه کسی رو ندیدم .

باقیافه ای تقریبا شبیه این عکس :

 سخت مشغول رُفت و روب و ... بودم که در زدند و یک خانم (خانوم به تمام معنا !) پشت در بودند .

بله ؟

- از حاج خانوم بپرس (ضمیر تو!) ببین وقت دارند(ضمیر ایشان !) ؟ 

بفرمایید

- گفتم از حاج خانوم بپرس (امری) 

نیستن  

- تشریف آوردن بگو طبقه ی فلان عصر مزاحم میشه 

 و بدو ن خداحافظی تشریف بردند !

عصر

من درلباس پلو خوری :) و بازم در زد وبله دیگه منم شدم خانوم !

- سلام ،وای من شرمنده ی شما (ضمیر احترام به لباس ) هستم .وای اصلا به شما نمیاد که فلان باشید و بهمان باشید و ... قیافه ی شما خیلی آشناست و راستی صبح به کارگرتون گفتم میام .پیغام منو به شما رسوند .

من خودشم :)

- تصّور کنید قیافه ی خانوم محترم را  

 

  نظرات ()
مفاهیم ِ زندگانی و بچّه ها ! نویسنده: - ۱۳٩۱/۱٠/۳

- مامان ؟ تو که نامزد نکردی ؟!!

- چطور ؟

- نامزد پیدا نکنی ؟گفته باشم !!!

- مگه چی شده ؟

- دریا خاله اش نامزد پیدا کرده حالا باید برای همه چی از اون اجازه بگیره !

- از کجا میدونی ؟

- دریا خودش گفت که می خواست خاله اش بیاد خونه شون ،مامانش گفته اون دیگه نامزد داره باید از اون اجازه بگیره !!!!

- خب من بابا رو دارم دیگه

- نه خیر ،بابا فرق می کنه !!! بابا نامزد نمیشه  ،نامزد یه کسی هست که تو خونه نیست ولی باید ازش اجازه بگیری !!!

 

  نظرات ()
ارتباط تیپ و یادگیری نویسنده: - ۱۳٩۱/۱٠/۳

مامان خانم نمی دونی چه تیپی ؟چه تیپی ؟ چه مقنعه ی کِرمی خوشگلی ! مانتو از اینجا تا اینجاش گل گلی ،نگین داشت .وای وای نمی دونی خانم ما چه تیپی زده بود ! من امروز اصلا خسته نشدم .

چنان از مانتوی معلّمش تعریف می کرد که منم هوس کردم برم ببینم چی پوشیده بوده ؟ 

  نظرات ()
1/1/1 نویسنده: - ۱۳٩۱/۱٠/٢

ظاهرا که امروز دوباره از نو دنیا ریسِت شد ! یا یوم الشکه ؟

  نظرات ()
فال حافظ دیشب نویسنده: - ۱۳٩۱/۱٠/۱


بلبلی برگ گلی خوش رنگ در منقار داشت

و اندر آن برگ و نوا خوش ناله‌های زار داشت

گفتمش در عین وصل این ناله و فریاد چیست

گفت ما را جلوه معشوق در این کار داشت

یار اگر ننشست با ما نیست جای اعتراض

پادشاهی کامران بود از گدایی عار داشت

در نمی‌گیرد نیاز و ناز ما با حسن دوست

خرم آن کز نازنینان بخت برخوردار داشت

خیز تا بر کلک آن نقاش جان افشان کنیم

کاین همه نقش عجب در گردش پرگار داشت

گر مرید راه عشقی فکر بدنامی مکن

شیخ صنعان خرقه رهن خانه خمار داشت

وقت آن شیرین قلندر خوش که در اطوار سیر

ذکر تسبیح ملک در حلقه زنار داشت

چشم حافظ زیر بام قصر آن حوری سرشت

شیوه جنات تجری تحتها الانهار داشت

  نظرات ()
کلمات کلیدی وبلاگ (۱٠) آبابا (٧) آرزو (۱) آشپزی (٥) ادبیّات (۱٤) از مطالب دوستان (۱۱) استاد (۱٦) انجمن ادبی (۱٤) او (٢) بنیاد کودک (٦) تبریز (٧٢) تغذیه (۱) تغییر (۳٥) حال ِ دلم (۳) حج (٢۳) خبر (٢٧) خدایا (٥) خواهرانه (٢٩) خوب تر (٥) خودمان باشیم (۱٤) خوشحالیم (۳٢) درد می کند انحنای روح من (۳٩) درددل (۱٦) دوست (٢) رژیم (۱) روز معلّم (٦) روزگار وصال (۳) زلزله (٢٥) سؤال (٢٦) سفرنامه (٢٢) شعر (٥٠) عکس های دوربین من (۳) فیلم هایی که می بینم (٢۳) ما (٦۱) مادرانه (۱۱٢) مرکز مشاوره من و همسر جان (٦) مشاهدات (٢٩) معلّم (۸) من (٤٢) من نوشت (٦٧) من و بچّه ها (٢۸٠) موسیقی (۱٤) نوروز (٢) هشدار (۳) وقتی بابا غیر مستقیم صحبت میکند (۱۱) کالبدشکافی خودم (٧٤) کتاب (۳٥) کودکان ایران گل های سرزمین من (٢٦) یاد باد (۳۸) یادبود (٥) یک تجربه (٧٦) یک روز ِ ما (۱٠) یک سطر خواندنی (۳٠) یک عکس (٦)
دوستان من +AB ابناالهدی اردیبهشت از زندگی آغاز کلام آنا( بلاگفا) انجمن غیبی آوا ای جوان بدان که جهان پروردگاری دارد برسد به دست آینده بعد کیهانی بوی خاک و بلوط پانویس پرشین گیگ پیرفرزانه توکای مقدس تیتوک نقش زن چند قدم نزديكتر به خدا خارخاسک هفت دنده خاطرات یک پزشک قانونی خوابگرد دادلی دوزلی دخترشهریوری در آستان بلوغ در خانه ی ما دکتر کافی دنیای اسراء دنیای زیبای من دنیای کودک دیزی راهی رها روزگار وصال روزنگار خانم شین زرمان سپینود سرهرمس مارنا سلمان شاسوسا شاید شراگیم عاشقانه ها کسری کیانا گوریل فهیم مرا آفرید آنکه دوستم داشت موسسه خیریه رفاه کودک (بنیاد کودک ) مولکول مینجق ناگهان چقدر زود دير ميشود هیچکده پرتال زیگور طراح قالب