تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      آنا (آنا یعنی مادر)
آن تایم ! نویسنده: - ۱۳٩۱/۱۱/٢۸

پسرم هفته ای یک جلسه ی کاملا رسمی با پدربزرگش کلاس داره ، کاملا رسمی یعنی تأخیر ممنوع و ... 

دیروز صبح خواب موندیم .وقتی گفتم ساعت نه و ربعه از جاش پرید و آژانس گرفت و رفت .وقتی برگشت .پرسیدم خب آبابا چی گفت ؟

نفهمید که ! ده دقیقه دیرکرده بودم .آبابا رفت کتاباش رو بیاره ساعتو ده دقیقه عقب کشیدم !! برگشتنی رفت لباس بپوشه درستش کردم ! 

من که فکر کنم به روش نیاورده  

  نظرات ()
بابا طاهر ِ ... نویسنده: - ۱۳٩۱/۱۱/٢٥

یکی از سوالات بنویسیم ورقه ی دخترم و جوابی که نوشته !

نام چند شاعر ایرانی را بنویس : سعدی -حافظ - مولوی -مثنوی - شهریار -بوستان -گلستان - بابا طاهر ... (بقیّه ی اسمش را اینجا نمی شود نوشت ) !!! -نظامی -شکوه قاسم نیا که من شعرهایش را خیلی دوست دارم !

  نظرات ()
گذشته تکانی نویسنده: - ۱۳٩۱/۱۱/٢٤

چندین روز هست که جعبه های خاک گرفته ی گذشته رو ریختم وسط اتاق ،نتیجه اش چندین کیسه زباله و کلّی خاطره ! و پیدا شدن کتاب ها و وسایلی که فکر می کردم سر به نیست شدن ... . بالاخره گذشته تکانی تموم شد :)

 

  نظرات ()
خالا جان نویسنده: - ۱۳٩۱/۱۱/۱٥

خاله پدر ِ پدرم بود بهش می گفتیم خالاجان.با کمری خمیده و موهای سفید ،همیشه بوی آب میداد .از وقتی که یادم می آمد چهل و پنج ساله بود !! خودش می گفت وقتی شناسنامه می دادند دختر نوجوانی بوده  ! شناسنامه اش را بزرگتر داده اند !به سن و سالش فوق العاده حساسیّت داشت !وقتی بابا می گفت :من چهل و پنج ساله ام اونوقت شما چند سالتونه ؟عصبانی می شد که نخیر تو هنوز بچّه ای ! من فوقش پنجاه سالمه ! و غر میزد :منن ظَرافَت ائلمه گوراخ 

گاهی  چند شبی خانه ی ما میماند . من  و خواهرم کلمه به کلمه ی سرگذشتش رو از حفظ بودیم .تاریخ زنده بود .از حمله ی روس ها می گفت از رفتن  احمد شاه ،... همیشه سفرنامه ی رفتنش به کربلا را با عشق تمام تعریف می کرد و من و خواهرم به هم اشاره می کردیم که یک جوری دربرویم ! از این شاکی بود که وقتی تذکره ها را می دادند نامش را بین آن همه مرد بلند صدا کردند ! حوله اش را توی حیاط روی شاخه ی درخت آویزان می کرد .می گفت :در زمستان باید سوز سرما لباس را خشک کند و در تابستان حرارت خورشید و گرنه آن لباس پوشیدنی نیست .ما یواشکی حوله اش را می انداختیم روی بند لباس ! عصبانی می شد که این طناب های پلاستیکی میکروب رویشان جمع می شود.هر قندی را نمی پسندید ،ما قندانش را عوض می کردیم ! به روی خودش نمی آورد .هیچوقت ندیدم شام بخورد .شامش یک لیوان شیر با نان لواش بود .از انواع شیرینی فقط اهری می خورد .بابا هرهفته برایش میخرید ما ناخنک می زدیم ! به جارو برقی اصلا اعتقاد نداشت می گفت خواب ِ فرش را از بین می برد .گاهی برایمان آذری می خواند .فال قهوه می گرفت .قهوه دم کردنش مراسمی بود که بچّه ها رو راه نمی داد ! هجده ساله که شدم منو صدا کرد و فنجان قهوه رو داد به دستم و شروع کرد به تعریف داستان همیشگی که مادام بهش یاد داده چطور قهوه رو دم بکند و فال بگیرد .همیشه می گفت :آستاناز شلوغدی ! اواخر عمرش (صد و چند سالگیش به روایت شناسنامه ) می گفت در رو باز نزارین سرما نیشم میزنه ! و ما می خندیدیم .می گفت :ژاکت می پوشم داغ می کنم ،در میارم یخ می زنم دارم پیر میشم .چهل وچند روز قبل از اینکه مامان هم برود زنگ زد به بابا که وقت رفتن رسیده !روی تختش دراز کشید و رفت .

و حالا من می فهمم سرما چطور نیش می زند ... و به خودم می خندم و یاد خالا جان می افتم و فاتحه ای می خوانم !!

تذکره : پاسپورت  

  نظرات ()
ضمیر ناخودآگاه نویسنده: - ۱۳٩۱/۱۱/۱٤

یک دوست :بَه سلام خانم دکتر 

دخترم : من که نمی خوام دکتر بشم ! یا آرایشگر میشم یا معلّم نقّاشی !

یک دوست خطاب به من :از حالا باید روی ضمیر ناخودآگاه بچّه کار کنی ! حتّی به نظرم بهش تخصص مغز و اعصابم میاد !!!

 دخترم : ضمیر رو با کدوم ض می نویسن ؟

من : خب با ض !

دخترم( یواش در گوشم ) :پس به این خانم بگو با ضمیر ناخودآگاه ِ من که با ض نوشته میشه کاری نداشته باشه ! 

 

پ ن : بگذاریم بچّه ها بچّگی بکنند کاری به ضمیر ناخودآگاهشان که با ض نوشته می شود نداشته باشیم !

  نظرات ()
ساز اصلی نویسنده: - ۱۳٩۱/۱۱/٩

دخترم :من ساز اصلیم رو انتخاب کردم یا از اون ویولون های بزرگ یا چنگ بزرگ !

پسرم :انتخاب به جاییه زیرشون می مونی برچسب میشی ! کمتر صحبت می کنی

و طبق معمول دخترم :م_____ا م_______ان داداش منو مسخره میکنه  

پ ن  :ویولون بزرگ = ویولون سل 

  نظرات ()
داداش ِ نوجوان نویسنده: - ۱۳٩۱/۱۱/۸

دخترم یواش پچ پچ میکنه :مثل اینکه داداش بلند گو قورت داده ،صداش یه جوریه !!!! مگه نه ؟ 

  نظرات ()
قدیم الایام نویسنده: - ۱۳٩۱/۱۱/٧

همسرم چند تا کارتن قدیمی از انباری آورد که ببین اینا چیه ؟نگه داریم یا بدیم برن ؟

و من همین طور لابه لای نقّاشی ها و طرح ها ،رنگ و زغال طراحی  ودفترچه های چندین سال قبل گم شده ام !باورم نمیشه که چقدر نوشته بوده ام ! جزوه های دانشکده ،اتودهای طراحی با مامان !! چطور بدهم بروند ؟چطور نگه دارم ؟کاریکاتورهایی که از اساتیدم می کشیدم !!! ... انگار من ِ امروزم صاحب این همه خاطره نبوده ،ظرفیت خواندن و نگاه کردن به خیلی از این دفترچه ها را ندارم .نمی خواهم جلوی بچّه ها اشک هایم سرازیر شوند ...

سال ها قبل هر روز برنامه ی عصرانه ی ما طرّاحی سریع بود ،از سطل آشغال گرفته تا پرده ی خانه ،از همه چیز  ... .  بعد از مامان همه را بایگانی کرده بودم... 

وسایل نقّاشی ام را به دخترم دادم .وای مامان تو نقّاشی ؟

بودم ... . (اونقدر کُند شده ام که بهتر است بگویم .بودم  )

  نظرات ()
یک ِاضافی نویسنده: - ۱۳٩۱/۱۱/٥

پسرم ورقه ی فیزیک آخر ترمش رو آورده :20+1 

من یه پیشنهاد دارم این یک ِ اضافی رو به بقیّه ی درسا اضافه کنن

مثلا ؟

تاریخ ،جغرافی ،اجتماعی !!! 

  نظرات ()
هرخوشحالی زحمتی داره نویسنده: - ۱۳٩۱/۱۱/٥

سه شنبه

پزشک :خب ؟! فردا مدرسه نمیری برات گواهی می نویسم .

دخترم با صدای گرفته :هورااااا

پزشک :به هرحال هر خوشحالی زحمت داره دیگه نه ؟

دخترم :وای آمپول !!  به هرحال منم تحمّل می کنم .جانمی جان مدرسه نمیرم !!

چهارشنبه صبح

ساعت ده :الان زنگ چندمه ؟

ساعت ده و نیم :خوش به حالشون الان علوم داریم .

ساعت یازده :من حوصله ام سررفته

ساعت دوازده :کاش گواهی نمیداد

ساعت دوازده و نیم :اصلا من حالم خوبه منو میبری مدرسه !

ساعت ... :من حوصله ام سررفت

...

نه شب :بابا ؟من امروز حوصله ام سررفته ها ،همش تقصیر دکتر بود!! 

  نظرات ()
فرش ،رنگ نویسنده: - ۱۳٩۱/۱۱/۳

با دوست هفتاد و چند ساله ام رفته بودیم مظفریّه ،جعفریّه و ... بازار فرش تبریز ،حجره هایی که هرکدامشان تاریخ بودند و فرش های محشری که حیف شد نتوانستم عکس بگیرم .نه اینکه اجازه ندهند،موقعیّت جوری بود که اصلا نتوانستم بین ِ کلام پدر همسرم و دوستانش بلند شوم و عکس بگیرم .پدر همسرم عاشق این است که لابه لای فرش های چندین و چندساله ی بازار فرش تبریز بچرخد و از نقشه ها و رنگ ها بگوید .

  نظرات ()
درد دارم نویسنده: - ۱۳٩۱/۱۱/٢

اونقدر سنگدل شدم که عکس جلّاد و مجرمی رو بِر و بِر نگاه کنم !

  نظرات ()
کلمات کلیدی وبلاگ (۱٠) آبابا (٦) آرزو (۱) آشپزی (٥) ادبیّات (۱٤) از مطالب دوستان (۱۱) استاد (۱٦) انجمن ادبی (۱٤) او (٢) بنیاد کودک (٦) تبریز (٧٢) تغذیه (۱) تغییر (۳٤) حال ِ دلم (۳) حج (٢۳) خبر (٢٧) خدایا (٥) خواهرانه (٢٩) خوب تر (٥) خودمان باشیم (۱۳) خوشحالیم (۳۱) درد می کند انحنای روح من (۳٩) درددل (۱٦) دوست (٢) رژیم (۱) روز معلّم (٦) روزگار وصال (۳) زلزله (٢٥) سؤال (٢٥) سفرنامه (٢٢) شعر (٥٠) عکس های دوربین من (۳) فیلم هایی که می بینم (٢۳) ما (٦٠) مادرانه (۱۱٢) مرکز مشاوره من و همسر جان (٦) مشاهدات (٢٩) معلّم (۸) من (٤۱) من نوشت (٦٧) من و بچّه ها (٢٦٧) موسیقی (۱٤) نوروز (٢) هشدار (۳) وقتی بابا غیر مستقیم صحبت میکند (۱٠) کالبدشکافی خودم (٧۱) کتاب (۳٥) کودکان ایران گل های سرزمین من (٢٦) یاد باد (۳۸) یادبود (٥) یک تجربه (٧۳) یک روز ِ ما (۱٠) یک سطر خواندنی (۳٠) یک عکس (٦)
دوستان من +AB ابناالهدی اردیبهشت از زندگی آغاز کلام آنا( بلاگفا) انجمن غیبی آوا ای جوان بدان که جهان پروردگاری دارد برسد به دست آینده بعد کیهانی بوی خاک و بلوط پانویس پرشین گیگ پیرفرزانه توکای مقدس تیتوک نقش زن چند قدم نزديكتر به خدا خارخاسک هفت دنده خاطرات یک پزشک قانونی خوابگرد دادلی دوزلی دخترشهریوری در آستان بلوغ در خانه ی ما دکتر کافی دنیای اسراء دنیای زیبای من دنیای کودک دیزی راهی رها روزگار وصال روزنگار خانم شین زرمان سپینود سرهرمس مارنا سلمان شاسوسا شاید شراگیم عاشقانه ها کسری کیانا گوریل فهیم مرا آفرید آنکه دوستم داشت موسسه خیریه رفاه کودک (بنیاد کودک ) مولکول مینجق ناگهان چقدر زود دير ميشود هیچکده پرتال زیگور طراح قالب