تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      آنا (آنا یعنی مادر)
سعادت آباد نویسنده: - ۱۳٩۱/٢/۳٠

خیلی وقت بود می خواستم سعادت آباد رو ببینم ،امروز فرصتی بود که بشینم پای تلویزیون 

ارزش حداقل یک بار دیدن رو داره ،مخصوصا برای متأهلین ِ محترم 

 

سه خانواده با مسائل خاص ِ خودشون و دروغ در یک زندگی مشترک که چه ها نمی کنه و البتّه عشق 

 توصیه شده تماشای آن در جمع خانواده به تشخیص والدین بلامانع است .

  نظرات ()
عروسک ِ با احساس نیازمندیم نویسنده: - ۱۳٩۱/٢/٢٩

دخترم:من دوست دارم خودم نی نی ِ واقعی داشته باشم که مال خودِ خودم باشه !این عروسکام احساسات ندارن !!

 

پ ن :کشور محترم ِ دوست و غیر همسایه چین تقاضا داریم عروسک هایی با احساسات تولید نمایید ،فعلا کار ما راه بیفته تا بعدا ببینیم چی میشه نیشخند

  نظرات ()
مامان شیرین و من نویسنده: - ۱۳٩۱/٢/٢۸

مامان ِ شیرین از آن دست آدم هاست که می توانید همه جوره رویش حساب کنید .ما از دبیرستان با هم بوده ایم ،باهم به دانشگاه رفتیم به فاصله ی کمی ازدواج کردیم و هنوز بعد از سال ها در ارتباط هستیم.

و البتّه پدرش (روحش شاد)

آقای ن جایگاه خاصی برای من داشت و دارد.هیچ یادم نمی رود با آن رنوی سبز صبح زود ما رو می برد تراکتورسازی (کارآموزی ما موتورسازان بود)یا آن صبح ِ وحشتناک تصادف تنها شماره تلفنی که به ذهنم آمد ،شماره ی خانه ی آن ها بود .هیچوقت دلگرمی های او و خانوده اش و تإثیر مثبت این خانواده را فراموش نمی کنم .

دیشب که مامان شیرین زنگ زد تا آش و دلمه را بیاورد ،یادم افتاد که سالگرد پدرش هست و خاطرات نوجوانی مان یک آن ،از جلوی چشمم گذشت .خوشحالم که مامان شیرین هست .

 

  نظرات ()
وقتی بابا به مسافرت می رود نویسنده: - ۱۳٩۱/٢/٢٥

یه شال سفید انداخته روی سرش ،با لباس ورزشی ،یه جفت دمپایی پاشنه بلند پوشیده ،سبد حصیری رو هم گرفته دستش با ناز و ادا راه میره 

یهو وایستاد ،آهی کشید جانسوز وگفت :الان اگه بابام بود یه عکس هنری از من می گرفت !!

نتیجه ی اخلاقی:بنده برگ چغندرم ؟ :)))

  نظرات ()
  نویسنده: - ۱۳٩۱/٢/٢۳

چندبار نوشتم و پاک کردم .مادر که باشی ...! مادر که باشی چی ؟

مادر که باشی ،مادری فقط همین و بس 

روز زن و مادر فقط یه بهونه است .به امید روزی که همه ی زن ها ،همه ی مادرا خودشون رو خوب بشناسن و ارزش خودشون رو بدونن

 

  نظرات ()
تیراختور ،تیراختور نویسنده: - ۱۳٩۱/٢/٢٢

تیراختور ِ ما که می برد ،این شهر یک جور دیگری می شود .شور و  شادی و غوغا ی خاصّی که از مردم جدّی تبریز بعیده همه جا رو می گیره .حتّی من که از فوتبال هیچ را هم نمی دانم سر ِ شوق می آورد .از پنجره که نگاه می کنم .جادّه ی شاهگلی  و تمام فرعی های منتهی به این جادّه تا چشم کار می کنه بسته شده ،بچّه ها با بادکنک های قرمز و فشفشه رفته اند دم در ،این مردم چقدر نیاز به شادمانی دارند .

اؤزون گولسون تیراختور

  نظرات ()
فرشته ی بهار نویسنده: - ۱۳٩۱/٢/٢٢

لبخند می زنی ،می خندی و می چرخی 

مثل فرشته ها شدی دختر اردیبهشت 

 

 

پ ن :نشسته ام از دور دخترم را تماشا می کنم .چه کیفی می کنه با این دامن توری !بماند که بین همکلاسی هایی که دعوت کرده برای تولّدش صدا به صدا نمی رسه

  نظرات ()
که ما چنین کردیم نویسنده: - ۱۳٩۱/٢/٢٠

وقتی چند روز پشت سرهم پسرتان در مذمت حفظ کردنی هایش سخنرانی کند باید شک کنید .

وقتی آرزو کند که همین فردا به دانشگاه برود تا از دست درس های اضافی خلاص شود بیشتر مشکوک بشوید.

وقتی از مدرسه نرسیده رضایت نامه ی اردو را بدهد امضا کنید و یک نفس عمیق بکشد !خیلی بیشتر شک کنید .

و بدانید و آگاه باشید که کاسه ای زیر نیم کاسه است .خودتان هم نتوانستید پدرش را بفرستید مدرسه ،که ما چنین کردیم و چه شد ؟

همسرم تعریف می کرد تا منو دید ،خیلی زود اعتراف کرد :اِ ؟بابا یادم رفته بود بگم گزارش تحصیلی میان ترم رو داده بودن !

حدس بزنید باقی ماجرا را نیشخند                                                                                        

پ ن : 

مگه عربی مشکل داری ؟

-نه !!! اِ ؟ این نمره ی منه ؟! آهان یادم افتاد به خاطر دفترم کم کرده ولی گفته بود کم نمی کنه 

خب ؟

- خب که چی ؟نمره ملاک نیست ،فهمیدن و درک مطلب مهمّه 

منظورم نمره نیست ،چرا به موقع نمی گی ؟سر من کلاه میزاری یا خودت ؟

-یادم رفت 

آهان !یادم اومد بگم که فعلا کامپیوتر تعطیل ،سی دی هات رو هم بده 

- نه سی دی هام نه ،خواهش می کنم 

بده ،همه رو جمع کن ،تا آخر امتحانا پیشم میمونه بعد اگر جبران کردی که هیچ وگرنه همه رو میدم بره

-نه خواهش می کنم ،حداقل بفروششون 

تمام

  نظرات ()
چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند نویسنده: - ۱۳٩۱/٢/۱٩

درد یک پنجره را پنجره ها می فهمند
معنی کور شدن را گره ها می فهمند

سخت بالا بروی ، ساده بیایی پایین
قصه ی تلخ مرا سرسره ها می فهمند

یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن
چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند

آنچه از رفتنت آمد به سرم را فردا
مردم از خواندن این تذکره ها می فهمند

نه نفهمید کسی منزلت شمس مرا
قرن ها بعد در آن کنگره ها می فهمند

                                                کاظم بهمنی

  نظرات ()
سیاحت و تجارت به سبک پسرجانمان نویسنده: - ۱۳٩۱/٢/۱٦

امروز پسرم میره اردو صبح دیدم سه تا ساک با یه زیر انداز گذاشته دم در!

-اینا چیه ؟

وسایلم 

-این همه ؟چه خبره ؟مگه خودشون ناهار نمیدن ؟

خوردنی نیست ،سرمایه ی تجارت منه !سی دی برای فروش داری ؟بده مشتریشو دارما ،فقط کپی نباشه ،از وزارت ارشادم مجوز داشته باشه 

- ناظم گذاشت تو هم تجارت کردی ؟حالاببین کِی گفتم 

من مدرک کتبی ازش دارم ببین خودش گفته:به جز موبایل ،لپ تاپ ،آی پد و تفنگ بقیّه ی وسایل آزاد است .!!!

چیه مگه ؟میرم هم سیاحت کنم هم تجارت ،بازار یابی هم کردم .حالا سی دی داری بده 

 

پ ن :صداش فردا درمیاد ،ناظمش زنگ بزنه من مدرسه نمیرم ،باباش بره

  نظرات ()
موارد بعدی حل می شود نویسنده: - ۱۳٩۱/٢/۱٦

شرایط آقای ع برای ازدواج :

اوّلش که گفت :به ما بخوره دیگه 

- یعنی ؟

تک دختر باشه

وضع پدرش خوب باشه

خونه اشون هم برام مهمّه ! دلگیر نباشه !!!! 

قیافه اش خوب باشه و به دلم بشینه 

حالا فوقش یه برادرم داشته باشه دیگه چه میشه کرد همه چی که یک جا نمیشه خواست !!!!!

- خب انوقت اخلاق و فرهنگ و...

اونا بعدا حل میشه !!!

 

پس نتیجه می گیریم واجدین شرایط بادر دست داشتن مدارک زیر به نامبرده مراجعه فرمایند یا وقت خواستگاری بدهند :

کپی عکس و نقشه ی منزل پدری و تعهد محضری مبنی بر تعویض نکردن این خانه

کپی مدارک آشپزی ،سفره آرایی ،میوه آرایی ِبین المللی ِ مادر

کپی آخرین وضعیّت حساب های پدر

کپی صفحه ی تعداد فرزندان ِشناسنامه ی پدر و مادر

گواهی ِ معتبر از متخصص زیبایی مبنی بر دلنشین بودن قیافه شان 

 

پ ن : عجب !!! ،به قول همسر جانمان خودت رو تو آینه دیدی ؟

  نظرات ()
نامه ی سی و هفتم نویسنده: - ۱۳٩۱/٢/۱٤

ای عزیز!

انسان،آهسته آهسته عقب نشینی می کند.

هیچ کس یکباره معتاد نمی شود

یکباره سقوط نمی کند

یکباره وا نمی دهد

یکباره خسته نمی شود،رنگ عوض نمی کند،تبدیل نمی شود و از دست نمی رود.

زندگی بسیار آهسته از شکل می افتد و تکرار و خستگی،بسیار موذیانه و پاورچین رخنه می کند.

باید بسیار هشیار باشیم و نخستین تلنگرها را ،به هنگام و حتّی قبل از آنکه ضربه فرود آید ،احساس کنیم.

هرگز نباید آن روزی برسد که ما صبحی را باسلامب محبّانه آغاز نکنیم .

خستگی نباید بهانه یی شود برای آنکه کاری راکه درست می دانیم ،رهاکنیم و انجامش رامختصری به تعویق اندازیم.

قدم اوّل را ،اگر به سوی حذف چیزهای خوب برداریم،شک مکن که قدم های بعدی را شتابان برخواهیم داشت.

ما باید تا آخرین روز زندگی مان- که اینگونه به دشواری پانگهش داشته ایم -تازه بمانیم .

به خدا قسم که این حقّ ِ ماست.

                                                                    از چهل نامه ی کوتاه به همسرم 

                                                                                     نادر ابراهیمی 

                                                                                نامه ی سی و هفتم

  نظرات ()
کم کم آماده می شوم نویسنده: - ۱۳٩۱/٢/۱٤

هفته ی گذشته چند کیسه پر از کاغذ پاره از اتاقم استخراج کردم و دادم رفت .همسرم می گفت عجب انقلابی کردی ؟

کتاب هام رو از گوشه کنار جمع کردم و کشف کردم با این قلم ِ ناقصم چقدر دفتر سیاه کرده بودم و نمی دونستم !

ته ِ دلم شور میزنه که همسرم چهل و اندی روز با این بچّه ها چطور سر خواهد کرد ؟احتمالا برگردم ببینم همسرم کوله به پشت میره مدرسه و بچّه ها رفتن تو کار ِ سرمایه گذاری و ...

تصمیمم در مورد سنّت شکنی آداب و رسوم ِ قبل از رفتن و بعد از برگشتن، کاملا جدّی هست .مطمئن هستم از ائیلشمه (فارسیش نمی دونم چی میشه اگر کسی می دونه ممنون میشم بگه )به اون معنی که در سال های اخیر مخصوصا درتبریز رواج داره خبری نخواهد بود .هر کسی هم هرچی می خواد بگه 

از پیشنهاد ِ دوستان در این مورد به شدّت استقبال می شود .

  نظرات ()
آدرس جدید بنیاد کودک شعبه ی تبریز نویسنده: - ۱۳٩۱/٢/۱٤

 

تقاطع قطران جنوبی وصائب کوی صوفیو پلاک 16

تلفن :4776698

  نظرات ()
این همه فریاد چراست ؟ نویسنده: - ۱۳٩۱/٢/۱٤

عشق تو چنین حکیم و استاد چراست ؟
مهر تو چنین لطیف بنیاد چراست ؟

بر عشق چرا لرزم اگر او خوش نیست
ور عشق خوش است این همه فریاد چراست ؟

                                                                  مولوی

  نظرات ()
  نویسنده: - ۱۳٩۱/٢/۱٢

به خدا معلّم من که تو دست کبریایی

به اشارتی به مردم ره عاقبت نمایی 

رقم وفا نگاری به گچ سفید چون تو

زدل سیاه تخته خط دشمنی زدایی

زصدای تک تک گچ بطپد دل عزیزی

به فضای درس پیچد چه ترنّم و نوایی

 

پ ن :شاعرش رو نمی دونم کیه ،مامان روی صفحه ی اوّل کتاب روش تدریس فارسیش نوشته بود.

  نظرات ()
معلّمی و ما نویسنده: - ۱۳٩۱/٢/۱٢

بچّه که بودیم (منظورم از بودیم من و همبازی های ِ دوران کودکی ام هست ،پسرخاله و دخترخاله ها و ...) معلّمی و معلّم بودن برای ما خیلی عادّی بود .مادر همه معلّم بود .خاله  و عمّه و پدر ِ اکثر ما هم یا معلّم بودند یا فرهنگی ،انگار آموزش و پرورش تبریز جزیی از خانواده ی درجه ی یک ما محسوب میشد .ازتمامی  اخبار اداره و مدارس با خبر بودیم.مدرسه برامون تازگی نداشت .یک جورهایی هم دل خوشی از این دم و دستگاه نداشتیم .خب به هرحال باید صبح ِ کلّه ی سحر بیدار می شدیم و می رفتیم مهد (البتّه به استثنای من که ازکودکستان فرار کردم ! پام رو  کردم توی یک کفش که من نمی رم .مربّی کودکستان ژاله  به من توهین کرده ! و نرفتم . به پشت گرمی مادربزرگم (مادر پدرم ،روحش شاد) کودتا کردم ).در این میان دخترا بیشتر طرفدار مادرا بودن و یه جورایی هم به این شغل معلّمی افتخار می کردن ولی پسرا با اکثریّت آراء مخالف بودن ،نشون به این نشون که پسرخاله ام جمله ی قصاری داشت در زمان سه ،چهار سالگیش :(خانم ها یا معلّمن یا خوشگل !!!) خودتون تا آخر داستان رو بخونین دیگه و حالا همه ی اون پسر بچّه ها برای خودشون مردی شدن و مخالف معلّم بودن همسراشون (همگی !!!) و این تأثیر ِ عمیق ِ مهد کودک های اون دوران (دهه ی شصت ) بوده بر روی خِیل ِ عظیم ِ نسل دوم خانواده ی ما 

من دوست نداشتم تو مدرسه بفهمن دختر کی هستم یا فلانی خاله ام و عمّه ام هست .می خواستم مثل بقیّه ی شاگردا باشم .ثلث سوم کلاس دوم راهنمایی بودم که دبیرا اتفّاقی فهمیدن بله !! دختر خانم م بنده هستم و لو رفتم .ولی خواهرم حسابی از موقعیّت دختر ناظم بودن بهره مند شد .یادمه بعضی روزا تا با مامان می رسید به خونه بازخواست خانم ناظم ادامه داشت :))

حالا که به عقب برمی گردم .می بینم ما همه هنوز همون معلّم زاده های قدیمیم که قد کشیدیم .هرچقدر هم که به روی خودمون نیاریم دلمون برای اون روزا  تنگ میشه و چقدر مدیون همه ی معلّم هامون هستیم حتّی بیشتر از بقیّه ی همکلاسی هامون  .

دلم برای مدرسه و معلّم ها تنگ شده و مامان ... ،تنها کاری که از دستم برای معلّم هام بر میاد تایپ همین چند سطره ،دست تک تک اونها رو می بوسم .

  نظرات ()
بازرگانان ِ آتی ! نویسنده: - ۱۳٩۱/٢/۱۱

این همه کارت چیه درست کردی ؟

دخترم : روز معلّم نزدیکه می خوام تجارت کنم !!

 

این کیف ِ به این سنگینی چیه برمی داری ؟با این می خوای بری تولّد دوستت ؟

پسرم :این منبع تجارت منه ،اونجا کلّی مشتری منتظر منه ؟!!!

 

دیروز پسرم پولای قلّک خواهرش رو می شمرد ،منم گوشم به اونا بود

ببین من تجربه دارم این پولا تا خرد باشه زود خرج می کنی ،بده مامان یا بابا برات اسکناس بدن ،بعد اونا رو حسابی جمع کن طلا بخر ،از این گردن بند و گوشواره ها نه ،سکّه بخر .بعد از چند سال سکّه هارو برات می فروشم .آپارتمان بخر بده اجاره !!!! 

من که تصمیمم همینه حالا خود دانی 

دخترم :اِ ؟داداش من نمی خوام تنها برم تو آپارتمان خودم .شب ها بیدار بشم بترسم .من هنوز داماد ندارم !

پسرم :کی گفت بری بخوابی ،اجاره بده یعنی یکی دیگه بره بخوابه تو آپارتمان به تو هم پول بده 

 

پ ن : به همسرم گفتم وقتشه بازنشسته بشی شرکت رو بدیم اینا بچرخونن نیشخند

  نظرات ()
شروع نویسنده: - ۱۳٩۱/٢/۱٠

تقسیم کار کردم .

پسرم تلویزیون و میزش رو گردگیری کرده با دستمال خیس !طرحی به سبک کوبیسم جاش مونده !!

دخترم هرچی لباسه چپونده تو کمد !

 

برای شروع بدک نیست .

  نظرات ()
  نویسنده: - ۱۳٩۱/٢/۱٠

وقتی سر ناهار کَل کَل می کنند پس حال جفتشون هم خوب شده ،بعد از دوهفته سکوت اوضاع عادّی می شود .

  نظرات ()
ارواح محترم شما را به خیر و ما را به سلامت نویسنده: - ۱۳٩۱/٢/۱٠

دیشب خواب دیدم توی یک خانه ی بسیار قدیمی هستم . حتّی پیانو هم داشت ولی خراب بود ! همه با هم بودیم و به همه ی اتاق ها سر می زدیم .آخر سر من و خاله و زن دایی ام رفتیم زیر زمین ،مامان بزرگم (روحش شاد ) مثل قدیما نشسته بود وسط اتاق یکی از پاهاش رو انداخته بود روی اون یکی و یه آقایی هم سن و سال خودش هم نشسته بود کنارش

مامان بزرگ برگشت به من گفت :کجایی دختر این منتظرته ! می خوان ببرنش فقط منتظر تو هستن کلید دست تو هست ! و اون مرد با چشم های اشک آلودش یک نگاهی به من کرد (عجیب ! خیلی عجیب از سر ناچاری یه جور خاص بود ) خلاصه مو بر تنم سیخ شد از خواب پریدم که ای داد الان میان منو میبرن همه ی کارام مونده !

تعبیرش رو پرسیدم ،میگن شبیه کی بود ؟ کسی با اون شمایل و چهره نمی شناسم .میگن چهره و اندام برزخی بوده ،هر چی بوده و هر کی بوده حلالش کن !! 

منو چه به این کارا !هرچند خیلی  غُر می زنم ولی خودم هزار تا عیب و ایراد دارم .هر کی بود خدا ببخشدش ،من از کسی کینه ای به دل نمی گیرم .

خلاصه این که ارواح محترم آسوده باشید .شما را به خیر و ما را به سلامت ،دیدار به قیامت 

پ ن : از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان که زَهره تَرَک شدم .

  نظرات ()
  نویسنده: - ۱۳٩۱/٢/۱٠
 

ای بجهان نهان چو جان روشنی جهان توئی

از همه دیدها نهان در همه جا عیان توئی

آنکه ز جای میبرد هر نفس این دل مرا

میکشدش بهر طرف در پی این و آن توئی

آنکه چو عزم میکنم کز پی مقصدی روم

میشکند عزیمتم ناگه و بیگمان توئی

آنکه چو دیو ره زند تا بجحیم افکند

در دل من ندا کند هی مرو آنچنان توئی

آنکه سفر چو میکنم حافظ اهل منزلست

باز مرا در آن سفر همدم انس و جان توئی

آنکه رهم بخود نمود آینهٔ دلم زدود

تا که بدیدم آنچه بود در تتق جهان توئی

آنکه ز مهر دلبران در دلم آتشی فکند

خاک مرا بباد داد ز آب رخ بتان توئی

آنکه ز نطفه آفرید سرو قدان دلفریب

کرد ز چشمهٔ حیاه آب روان، روان توئی

در رخ دلبران تو آب در دل بیدلان تو تاب

جان من این درین توئی جان تو آن در آن توئی

در دل بیقرار من مایهٔ اضطراب تو

در سر بیخمار من مستی جاودان توئی

ناوک غمزه میزند در دل من نهان کسی

می نکنم غلط که آن غمزه زن نهان توئی

کیست که هر نفس مرا تازه حیات می‌دهد

گر تو نگوئی آن منم کیست بگوید آن توئی

کیست که ذره ذره دل میبرد از برم نهان

هست عیان چو آفتاب دلبر من نهان توئی

کامل و ناقص جهان سوی تو کرده روی جان

قبلهٔ عارفان توئی مقصد سالکان توئی

مایهٔ شورش جنون در سر فیض جز تو نیست

حسن و جمال دلربا برزخ دلبران توئی

                                                        فیض کاشانی 

  نظرات ()
فقط نیم درجه نویسنده: - ۱۳٩۱/٢/٩

همسرجان زنگ زده به دکتر بچّه ها :آقای دکتر فقط نیم درجه تب داره !!!

پسرم :با 39.6 !!! بی حال ِ بی حال 

میگم اون زمان استامینوفن داده بودی الان داره می سوزه 

  نظرات ()
پنج سال بعد در چنین روزی نویسنده: - ۱۳٩۱/٢/۸

دیشب که ما خونه بودیم، بابا و داداش کجا خوابیدن ؟

-خونه ی عمو 

هتل نرفتن ؟

- نه 

منم دوازده ساله بشم با هم میریم تهران بابا و داداش میمونن خونه !

-نمی دونم شاید با هم رفتیم 

نخیر نمیشه ،میمونن خونه ما با هم میریم !

  نظرات ()
  نویسنده: - ۱۳٩۱/٢/٧

هیچ چیز به اندازه ی گوشه ای دنج دلچسب نیست .

  نظرات ()
استاد نویسنده: - ۱۳٩۱/٢/٧

 از عمق چشمان پدر همسرم عشق به آموختن و یاد دادن رو راحت میشه خوند.همیشه به خودم میگم عجب عشقی داره این مرد به  یاد گرفتن ویاد دادن ،چنان با ذوق و شوق و سلیقه پوشه های طرح درسش رو می چینه روی میز آدم هوس می کنه فقط بخونه 

یک پوشه با ملحقات برای پسرم ،یکی دیگه برای دخترم ،یکی برای من ِ تنبل خجالت که همیشه ی خدا ناقص می خونم ولی اون پوشه همیشه سر جاش هست ! که یعنی تو صفی،تازگی ها یک پوشه هم اضافه شده برای مادر همسرم ! خیلی جالبه یه روزی حتما میرم ببینم این دو تا چه جوری با هم درس می خونن 

امشب بهش می گفتم چشم منو دور دیدین این توضیحات حافظ ِ کیه میخونین ؟

این برای تو سنگینه!!(از بس که سابقه ی من خرابه :) ) ، برو سعدی بخون دختر جان ،برو سعدی بخون .چند تا از اون رمان هات رو هم بده به من ! 

  نظرات ()
  نویسنده: - ۱۳٩۱/٢/٧

سرما خوردگی هم سرما خوردگی های قدیم ،این به اصطلاح سرما خوردگی های امروزی عجیب جهش یافته هستند ،پسرم نا نداره آه بکشه ! تازه قراره با باباش بره تهران !

  نظرات ()
واژه ای به نام عمو نویسنده: - ۱۳٩۱/٢/٥

وقتی می رفت شش ساله بودم ،دانشجو بود همون اوّل جنگ ،رفت و برنگشت .بابا رفت دنبالش هیچ نشانی ازش  نبود .دوستش با پای زخمی اومد خونه ی قدیمی ِ ما ،من پشت در بودم خوب یادمه که به بابا گفت قصر شیرین  گلوله خورد بهش ما برگشتیم عقب و زخمی ها موندن !! مراسم ختمش رو نصفه گذاشتن ،عمّه هام هنوز منتظرن ...

امروز باز هم بقایای اجساد رو آوردن ،همچین وقتایی همه ی ما خودمون رو می زنیم به اون راه ولی ته ِ دلمون میگیم شاید بد نبود ختمش رو تموم می کردیم اگر هم برمی گشت که برگشته بود !!

هنوز عروسکم رو دارم ،اتوبوس ِ قرمزم و یه خاطره ی محو از واژه ای به نام عمو ...

  نظرات ()
  نویسنده: - ۱۳٩۱/٢/٥

گاهی با خواهرم پشت سر اموات خدا بیامرزمان صفحه می گذاریم و حسابی می خندیم .

مثلا فکر می کنیم که اگر مامان الان در قید حیات بود ما چه حالی داشتیم ! قطعا هنوز دانش می جو ییدیم ! کیف و کتاب به دست بدو بدو می رفتیم و می آمدیم ،مامان هم نوه داری می کرد و ما همینطور موقعیّت های اجتماعی را افزایش می دادیم .همسر هایمان هم !! تصّورش را هم نمی توانم بکنم با آن ها چه می کرد ؟نیشخندبه هر حال باید درس می خواندیم. مطمئن هستم روح محترم مادرم خشمگین دور سرمان می چرخد و انگشت اشاره اش را به نشانه ی دارم برات بالا می برد .در ضمن حتما قدم به خانه های ما نمی گذاشت چون مخالف بسیار سرسخت آپارتمان بود .

اصولا ما گاهی خیلی نوستالژیک می شویم .

  نظرات ()
La sconosciuta نویسنده: - ۱۳٩۱/٢/٥

 

The Unknown Woman 

این فیلم رو بارها دیدم مخصوصا اون صحنه که ایرنا سعی میکنه دفاع رو به دخترک یاد بده و دست و پای دختر رو میبنده ! 

  نظرات ()
  نویسنده: - ۱۳٩۱/٢/٥

پسر جانمان هم تب کرده اساسی ناراحت

دکتر توصیه کرده دو روز بمونه خونه،برگشته به دکترش میگه سه شنبه می تونم برم مدرسه ورزش داریم !

اصلا نمیشه از قبل برای یک دقیقه بعد هم برنامه ریزی کرد.

  نظرات ()
  نویسنده: - ۱۳٩۱/٢/٤

امروز عروس خاله ام خیلی از بچّه ها تعریف کرد .راستش من ِ مادرانه ام  حسابی کِیف کرد.

بعد من ِ مادرانه ام  رفت تو فکر که آیا این دو تا وروجک رو خیلی قانونمند بزرگ  میکنه ؟

تازه دیشب با همسرم صحبت می کردیم که باید در مورد بعضی موضوع ها به جفتشون خط بدیم و کمی تا قسمتی سخت بگیریم .

  نظرات ()
روز ادبیِّات کودکان نویسنده: - ۱۳٩۱/٢/٤

 بسی مفتخرم که بچّه هایم عاشق کتاب هستند و کتاب یک عضو جدا نشدنی از آن ها شده 

  نظرات ()
  نویسنده: - ۱۳٩۱/٢/۳

 

یکی عدد بانویِ مسلمان ِ بسیار محترم :من دیشب به... می گفتم این خانم ِ... (بنده ی حقیر منظورشه )خیلی با کمالاته و فلانه و حجاب هم خوب رعایت می کنه فقط خب چادره دیگه ،یعنی خیلی بهتون میاد اگر ....

ایرادی در پوشش من هست ؟

نه نه من به خودم میگم چادریتون بهتره 

این  بار چنان از حافظه بلند مدّتم خرسند شدم که نگو و نپرس

شما فلانی هستین دیگه نه ؟

بله !؟ منو می شناسی؟

فلان دبیرستان بودین دیگه نه ؟

بله ؟

همکار خانم ... بودین 

بله ؟؟؟؟؟ از تعجّب دهنش باز مونده بود 

من دخترشم و عکس شما و مامان و خودم رو تو دفتر دبیرستان هنوز دارم سال 57 یا 58 درسته ؟ مامانم همیشه مانتو روسری می پوشید .شما هم که خوب یادمه 

آهان ! بله ! وای چه بزرگ شدی !( یعنی باید 4-5 ساله می موندم !)

خوب یادتونه که مادر من قبل از انقلاب هم چه شکلی بود ؟منم همیشه همینم .شما هم خودتون باشین 

وای بین خودمون بمونه ها ،آدمیزاده دیگه ،من قصد بدی نداشتم ،برای خودت میگم 

بله متوجّه هستم خانم شما معمولا بین جمع بقیّه رو ارشاد می کنین ولی من اصلاح پذیر نیستم همینی هستم که می بینین وقتتون رو تلف نکنین 

همینجور بِر و بِر نگام کرد .

 

 چنان از حافظه بلند مدّتم متشکّرم که نگو و نپرس

بسی خرسند شدیم و هنوز بوی سوختگی به مشام می رسد .از یک آفتاب پرست گویا

 

پ ن : من گستاخ نیستم ،هیچوقت نبودم ولی لحن ِ نابجا و تذکّر بی ربط یک خانم پنجاه و اندی ساله دریک جمع وادارم کرد برگردم به سال ها پیش 

پوشش هر کسی البتّه که باید با  عرف و شرایط جامعه ای که توش زندگی می کنه هم خوانی داشته باشه، کسایی که منو و خانواده ام رو میشناسن خوب میدونن من در چه محیطی بزرگ شدم و چه تیپی دارم .واقعا بعضیا چه رویی دارن 

  نظرات ()
  نویسنده: - ۱۳٩۱/٢/۳

معنی تفاوت فرهنگی رو هم فهمیدیم ! بلانسبت البتّه 

 

پ ن :چه گویم که ناگفتنم بهتر است 

  نظرات ()
فلسفه ی عشق ِ هم بودن ! نویسنده: - ۱۳٩۱/٢/٢

الیناو سارا اونقدر با هم صمیمی هستند !!! عشق ِ‌همند !! اونقدر با هم صحبت می کنند !!!

- منظورت عاشق هم هستند ؟

نخیر عاشق بودن مخصوص آقا ها و خانما هست که ازدواج میشن!!!!!!

متفکر

  نظرات ()
کلمات کلیدی وبلاگ (۱٠) آبابا (٦) آرزو (۱) آشپزی (٥) ادبیّات (۱٤) از مطالب دوستان (۱۱) استاد (۱٦) انجمن ادبی (۱٤) او (٢) بنیاد کودک (٦) تبریز (٧٢) تغذیه (۱) تغییر (۳٤) حال ِ دلم (۳) حج (٢۳) خبر (٢٧) خدایا (٥) خواهرانه (٢٩) خوب تر (٥) خودمان باشیم (۱۳) خوشحالیم (۳۱) درد می کند انحنای روح من (۳٩) درددل (۱٦) دوست (٢) رژیم (۱) روز معلّم (٦) روزگار وصال (۳) زلزله (٢٥) سؤال (٢٥) سفرنامه (٢٢) شعر (٥٠) عکس های دوربین من (۳) فیلم هایی که می بینم (٢۳) ما (٦٠) مادرانه (۱۱٢) مرکز مشاوره من و همسر جان (٦) مشاهدات (٢٩) معلّم (۸) من (٤۱) من نوشت (٦٧) من و بچّه ها (٢٦٧) موسیقی (۱٤) نوروز (٢) هشدار (۳) وقتی بابا غیر مستقیم صحبت میکند (۱٠) کالبدشکافی خودم (٧۱) کتاب (۳٥) کودکان ایران گل های سرزمین من (٢٦) یاد باد (۳۸) یادبود (٥) یک تجربه (٧۳) یک روز ِ ما (۱٠) یک سطر خواندنی (۳٠) یک عکس (٦)
دوستان من +AB ابناالهدی اردیبهشت از زندگی آغاز کلام آنا( بلاگفا) انجمن غیبی آوا ای جوان بدان که جهان پروردگاری دارد برسد به دست آینده بعد کیهانی بوی خاک و بلوط پانویس پرشین گیگ پیرفرزانه توکای مقدس تیتوک نقش زن چند قدم نزديكتر به خدا خارخاسک هفت دنده خاطرات یک پزشک قانونی خوابگرد دادلی دوزلی دخترشهریوری در آستان بلوغ در خانه ی ما دکتر کافی دنیای اسراء دنیای زیبای من دنیای کودک دیزی راهی رها روزگار وصال روزنگار خانم شین زرمان سپینود سرهرمس مارنا سلمان شاسوسا شاید شراگیم عاشقانه ها کسری کیانا گوریل فهیم مرا آفرید آنکه دوستم داشت موسسه خیریه رفاه کودک (بنیاد کودک ) مولکول مینجق ناگهان چقدر زود دير ميشود هیچکده پرتال زیگور طراح قالب