تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      آنا (آنا یعنی مادر)
رسمی باشیم نویسنده: - ۱۳٩۱/۳/۳۱

صبح دست دخترم رو گرفتم و رفتیم تا دانش بجوییم یا بهتره اینطور گفت که زبان بیاموزییم ،کلاسمون که تموم شد  رفتم تا پیداش کنم .دیدم خیلی رسمی و عصا قورت داده ایستاده دم ِ در و منتظرمه 

- یواش به من گفت :اینجا به من نگی مامان جان !

منم آروم پرسیدم چرا ؟

- مگه محیط آموزشی نیست ؟خودت گفتی مسائل خصوصی مون به بقیّه ربطی نداره !!

و اینگونه شد که ما خیلی رسمی از آموزشگاه بیرون اومدیم.

  نظرات ()
غیر همسطحی !!! نویسنده: - ۱۳٩۱/۳/٢۸

من معمولا چند ترمی میرم کلاس زبان ،چند ترم نمی تونم برم دوباره میرم تعیین سطح و ... این چرخه چندین ساله که روال ِ کلاس زبان رفتن منه .اون وقتایی که نمیرم پدر همسرم ورقه به دست دنبالم راه میفته که این متن رو حفظ کن و فلان انشاء رو بنویس 

امروز بچّه ها رو برده بودم ثبت نام ،به سرم زد منم برم  تعیین سطح بدم ببینم چی میشه 

بعد از پسرم من و دخترم با هم رفتیم مسئول آموزشگاه که منو میشناسه تا مارو دید گفت وای این اون عروسک کوچولو بود با شما میومد سرکلاساتون برای همه نقّاشی می کشید ؟!!دخترم اَخمی کرد رفت نشست یه  گوشه و گفت من بزرگ شدم ، سطحم رو هم  امتحان نمیدم مامانم رو آوردم !!

زمان کلاسمو با دخترم تنظیم می کردم که با اخم به من میگه اگه دیر کنی من که دنبالت نمیام کلاس شما 

چرا ؟

همسطح نیستیم که !!!

  نظرات ()
درد می کند انحنای روح من نویسنده: - ۱۳٩۱/۳/٢٥

همسرم میگه مجبوریم جاهایی برای حفظ ظاهر هم که شده بریم و با اشخاصی باشیم که دوست نداریم .نمونه اش خانم و آقای به اصطلاح دکتری هستند که من نمی دونم برای چی با هم ازدواج کردن و چرا بعد از اون همه سبک ،سنگین کردن که تفاهم ندارن دو تا هم بچّه به جمع ِ ناهمگن اونا اضافه شد !!

متأسفانه دو تا فرشته ی کوچولو قربانی لج و لجبازی و ندانم کاری های این به اصطلاح دو دکتر پُرمدّعا شدن.من هروقت اینا رو می بینم هاج و  واج میمونم که چطور زیر یه سقف زندگی میکنن ؟!! بچّه ها شدن اهرم ِ فشار این دوتا به هم وخانواده های طرفین

اوّلین اشتباهشون همون اوایل ازدواجشون بود که بوق و کرنا گرفتن دستشون و هرکدوم تو خانواده ی اون یکی شروع کرد به بد گفتن از همسرش و این عادت بد شد ملکه ی رفتارهای این خانواده

دلم نمی خواد بچّه ها با همچین محیطی آشنا بشن ،بیشتر به این خاطر که خانم و آقای دکتر !!! اونقدر از بچّه های دیگه تعریف کردند( برای ایجاد انگیزه )که بچّه هاشون خیلی حسّاس شدن ،دیروز میگم خانم دکتر حیفه اینا موندن میون شما و باباشون ،برگشته رُک زُل زده تو چشمام که من مثل دیگران بی دست و پا نیستم !بچّه های خودشه ،خودش خواسته بزرگشون کنه !! تازه (بئلارینان بینین باشین سئریمیشم! ) !بعد هم سر سفره ی غذا  به دخترش میگه  :بی عرضه ببین این (دختر )چه مؤدبه چه خوب و تمیز غذا می خوره !!! نتیجه اش چی شد ؟تا آخر شب پدرِ دخترمنو درآورد که تو چرا اونطوری غذا خوردی ؟! تا مامانم عصبانی بشه !!و ... و ... 

واقعا سرسام گرفتم .به نظرم هیچم مجبور نیستیم حفظ ظاهر و هر چی که هست رو رعایت کنیم .

  نظرات ()
من در چند سال پیش نویسنده: - ۱۳٩۱/۳/٢٥

  نظرات ()
بهترین انتخاب ممکن :آبابا نویسنده: - ۱۳٩۱/۳/٢٤

-همه موبایل میارن 

خب از همه به ما چه ؟

-من از آقای م اجازه گرفتم ببرم !!

جدّی ؟!!!!

-بعد از چند روز با قیافه ای توصیف نکردنی اومد که اون یکی ناظم موبایلمو گرفت گفت اؤلیات آخرین امتحان بیان بدم 

من که نمیام ،بابات بیاد

-فردا آخرین امتحانمه میاین ؟

بابا کار داره ،آبابا میاد 

-وای نه آبابا نه !!

چرا ؟!! اتفّاقا بهترین گزینه آباباست تازه این یه قرار ِ بین من و آبابا 

-امروز برگشته ،اَه جلوی آبابا از من تعّهد گرفتن ،اصلا رعایت موقعیّت منو نکردن !!!

 

پ ن : از همون اوّل با پدر همسرم قرارداد بستیم که این جور مواقع ایشون برن ،به من ارتباط ندارهنیشخند

  نظرات ()
شعر ِ بلند به سعی دخترم نویسنده: - ۱۳٩۱/۳/٢۱

دختر رؤیایی من 

 

من یه شعر بلند سرودم !

آفرین برام بخون !

 

عروس و داماد اومدن الان

دست در دست هم ،شادان وخندان 

گل بریزین رو سرشون 

شادی کنین ، خوشحال و خندان

...

...

...

 

عروس و داماد رفتن خونه شون 

 

اینجاش اِشکال دارم که عروس میره خونه ی داماد یا داماد میره خونه ی عروس !!!!!!!!

  نظرات ()
سؤالات اساسی در باب ِ زندگانی !! نویسنده: - ۱۳٩۱/۳/۱٩

دیروز با دخترم رفتیم عروسی و همونطور که حدس میزدم ر یک ریز سؤاله که می پرسه 

 

یه عکس از عروس و  داماد دیده که ظاهرا  فتوشاپ بود و توی  کویر بودن

-اِ مامان مگه نمیگی بعدا بابا تو رو پیدا کرده ؟

خب ؟

-اینا از همون اوّل  توی کویر همدیگه رو پیدا کردن !!!

 

 

منو کشون کشون برده از سیر تا پیاز سفره ی عقد رو بررسی کرده 

-مامان ببین اینا رو از کجا گرفتن ؟

چطور؟

-منم سفره ی هفت سینم !! رو می خوام مثل همین باشه !! وای چه خوشگله

 

 

رفته با یه ذوقی از عروس اجازه گرفته به دامنش دست بزنه بدو بدو اومده پیشم

-مامان نمی دونی جنس پارچه اش چه عالیه !! منم از این لباس عروس برای خودم سفارش میدم !!!

 

 

-یه سؤال دارم از عروس برم بپرسم ؟

چیه به من بگو شاید بدونم

-عروس که الان اومده ،کیف نداره ،لباسشم جیب نداره پس سی دی ِ رقصشو کی داد به اون خانمه براش باز کنه !!!

 

ساعت یک و نیم نصفه شبه و خانم هنوز بیداره 

-مامان فقط یکی بپرسم بخوابم ؟

خب ؟

-من فقط یه مشکل دارم ! داماد ندارم !!! میشه اوّل عروس بشم بعد مامان بشم ،بعدا داماد پیدا کنم ؟!!!!!!آخ

 

 

صبح که بیدار شده 

-وای یه خواب عالی دیدم ،آرایشگاه بودم عروس شده بودم ،موهام رو مثل رنگین کمان هفت رنگی کرده بودم وای چه عالی !من عروس بشم موهام رو هفت رنگی میکنم !!

  نظرات ()
  نویسنده: - ۱۳٩۱/۳/۱٧

دخترم :

-وقتی هم سن من بودی ،خودت می رفتی کلاس زبان ؟

بله ،من خودم با اتوبوس می رفتم.

-پس بابا کجا بود؟چرا بابا تو رو نمی برد؟!

خب من و بابا همدیگه رو ندیده بودیم ،بچّه بودم .

-آبابا تو رو با ماشینش می برد ،تا بابا و تو بزرگ بشین !!!

نه من خودم می رفتم 

- چقدر تنها بودی نه ؟!!!

  نظرات ()
فصلی جدید نویسنده: - ۱۳٩۱/۳/۱٥

این روزها ی پسرم 

خودم میرم،خودم می تونم ،من بزرگ شدم ،چرا نه ؟یعنی در مورد من چی فکر می کنی ؟من دیگه بچّه نیستم ،من از عهده اش برمیام ،می خوام تنها برم ، می خوام تنها برگردم،می خوام با پول خودم بخرم،منو درک نمی کنی ،چرا منو درک نمی کنی ؟یه لحظه (این یه لحظه حداقل نیم ساعت طول میکشه ) !یه چیزی هم بهش میگی گریه میکنه !! این آقای کوچک ِ ما

  نظرات ()
آذرخشی در تاریکی نویسنده: - ۱۳٩۱/۳/۱٤

برای من آن

 نگاه ِ امن ِ مطمئن 

لبخند ِ  همیشگی ِ گرم

قدم های ِ خسته ی ِامیدوار

بسان آذرخشی بود درتاریکی ِ بی قراری هایم 

 

روز مرد مبارک 

  نظرات ()
  نویسنده: - ۱۳٩۱/۳/۱٠

    

                          بر دلت زنگار بر زنگارها      جمع شد تا کور شد ز اسرارها

                                                                                                           مثنوی

  نظرات ()
بابا نویسنده: - ۱۳٩۱/۳/۸

دوستی رو دیدم بعد از تعارفات معمول، خیلی صمیمی گفت به بابا سلام برسونین !

بابا !سه سالی میشه فوت کرده 

...

الان که رسیدم خونه ،گذشته با شدّت هرچه تمام داره هجوم میاره ؛ بچّگی من دو بخش عمده داشت یکی مدرسه ی مامانم و دومی دانشگاه تبریز.من و بابا با هم عالمی داشتیم.مخصوصا اونزمان که هنوز خواهر و برادرم به دنیا نیومده بودن .بابا کارمند دانشگاه بود. به واسطه ی این شانسی که داشتم اغلب به راحتی می رفتم توی مخزن کتابخونه .شش هفت سال اوّل زندگی من با دانشکده ی علوم دانشگاه تبریز عجین شد بابا منو همه جای دانشگاه تبریز می برد از رصدخونه اش تا زمین ِچمنش ،حتّی بخش تاکسیدرمی حیوانات دانشکده ی علوم رو خوب یادمه!بزرگتر که شدم از نظر اعتقاد و علایق ِ مشترکمون فاصله ها شروع  شد .بعد از فوت مامان فضای خالی بین ما به وضوح بیشتر شد و با ازدواجش ارتباط من و اون یک چیزی شد شبیه جنگ سرد ،هیچوقت نتونستم با سفرهای مکررش و تنها موندن خواهر و برادرم کناربیام،شاید هم اصلا به من ربطی نداشت. آخر سر من ترجیح دادم فاصله ام رو با اون و زندگیش رعایت کنم تا راحت باشه ،ارتباط ما محدود میشد به عید و مراسم های رسمی و گاهی یه تماس تلفنی خشک و خالی ،هیچوقت نتونستم بهش بگم چقدر دوستش دارم ،هیچوقت نتونستم بگم( مخصوصا بعد از مامان)که چقدر بهش نیاز دارم .

شمایی که الان اینجا رو میخونی و هنوز فرصت داری ،قدر مادر و پدرت رو بدون 

  نظرات ()
  نویسنده: - ۱۳٩۱/۳/۸

چو طفلى گم شدستم من ... میان کوى و بازارى
که این بازار و این کو را ... نمى دانم ، نمى دانم

                                                                مولانا

  نظرات ()
تفریح سالم شما چیست ؟ نویسنده: - ۱۳٩۱/۳/٦

همانا از تفریح های سالم من و بچّه ها شکار ِ ماشین های  عروس  در مسیر شاه گلی و بوق زدن برایشان می باشد .

حالا اگر عروس خانم مرحمتی بکند یک دستی هم تکان بدهد که دختر جانمان روی ابرها سِیر می کند .

پ ن :از دوستان همشهری تذکّر دادن که اسم جدید ِ خیابونا رو بنویسم ،شاهگلی تاجایی که ذهنم یاری می کنه ، شاهگلی بوده ولی روی تابلو نوشته شهید باکری

  نظرات ()
آرزوها نویسنده: - ۱۳٩۱/۳/٦

پریشب به بچّه ها می گفتم که شما امشب می تونین هر آرزویی بکنید ،منم دعا کنین .شب آرزوهاست و ... ،حرف تموم نشد که  جفتشون رو جَو گرفت، وایییییییییییییی جان آرزو می کنیم همه چی رو امشب یاد بگیریم نریم مدرسه !!! هوراااا شب آرزوها 

  نظرات ()
کپی پِیست ِ به روز ِ خودم نویسنده: - ۱۳٩۱/۳/٦

  هانس زیمر  و آهنگ هایش شده اند موسیقی متن ِبیست و چهار ساعت ِ اتاق پسر جان وقتی می خواستم بگویم بسه یه کم صداش رو کم کن ،یادم اومد سال ها پیشتر مادرم چقدر صبور بود با من و آن ضبط کاست دارم .چشم هایم را بازنکرده دگمه اش رو فشار می دادم ،شب هم خوابم می بردوکاست می رسید به آخر

گاهی سعی می کنم از بالا به خودم نگاه کنم .به رفتارم با بچّه ها ،چقدر اشتباه دارم من 

  نظرات ()
نوت بوک نویسنده: - ۱۳٩۱/۳/٦

در اصطلاح فیزیک ما در مکان سکونت داریم،امّا به بیان احساسی،خاطره در ما سکونت دارد.خاطره ای که درونش زندگی می کنیم،مانند جزیره ای میان دو اقیانوس_یکی گذشته ی ما ،دیگری آینده مان.ما می توانیم روی امواج اقیانوس گذشته ی نه چندان دور خود به مدد حافظه ی شخصی سفرکنیم،چرا که در این حافظه یاد راه های سفرکرده ی پیش هنوز زنده است ،امّا برای سفر در گذشته های دور،ناگزیریم از خاطراتی بهره بگیریم که زمانش (مدّت ها پیش در پستوهای روزگار)اندوخته شده،و مکانش ،مانند خود ِ زمان ،پیوسته در تغییر است .

                        از نوت بوک ِ ساراماگو

  نظرات ()
  نویسنده: - ۱۳٩۱/۳/۳

یا باد می‌آید و آسمان را خواهد رُفت، 
یا شاید کرامتی شد و باران آمد...

                                         سید علی صالحی

و امروز عصر باران آمد 

  نظرات ()
گرد و غبارتو خوب کن نویسنده: - ۱۳٩۱/۳/٢

دیروز در اوج آلودگی هوا بیرون بودم ،چند تا هم فیلم و کارتون گرفتم .

به قول خاله جانم صدام هرچی که بود زجرکش نمی کرد فوقش یه شیمیایی میزد و خلاص ! اینا هرچند وقت یک بار گرد و غبارشون رو می فرستند وتدریجا به حساب ِ ریه هامون می رسند .

دیشب اخلاقتو خوب کن رو دیدیم .مشکل نادیده بودن فرشته ها برای دختر جان حل شد .این مدل فرشته ی به روز با موبایل خیلی جالبه !

ابتدایی ها تعطیلن نشستن کنار مادرشون غُر میزنن حوصله شون سررفته !راهنمایی ها رفتن امتحان بدن و برگردن غُر میزنن این عادلانه نیست که هوا فقط برای خواهرشون آلوده شده!!!

 

امروزم حوالی اتوبان رو دیدم.چه فیلمی !

 

  نظرات ()
به بهانه ی استرس نویسنده: - ۱۳٩۱/۳/۱

اگر دخترتون با لب و لوچه ی آویزون از مدرسه بیاد که استرس داشتم !!! ریاضی رو خراب کردم چه می کنین ؟

ما که به افتخار استرس، دختر جانمان را بغل کردیم بعدش رفتیم رستوران نیشخند

  نظرات ()
اندکی هوا لطفا نویسنده: - ۱۳٩۱/۳/۱

تبریز مه و گَرد و خاک آلود ،چه هوای ِ بدی !

  نظرات ()
کلمات کلیدی وبلاگ (۱٠) آبابا (٦) آرزو (۱) آشپزی (٥) ادبیّات (۱٤) از مطالب دوستان (۱۱) استاد (۱٦) انجمن ادبی (۱٤) او (٢) بنیاد کودک (٦) تبریز (٧٢) تغذیه (۱) تغییر (۳٤) حال ِ دلم (۳) حج (٢۳) خبر (٢٧) خدایا (٥) خواهرانه (٢٩) خوب تر (٥) خودمان باشیم (۱۳) خوشحالیم (۳۱) درد می کند انحنای روح من (۳٩) درددل (۱٦) دوست (٢) رژیم (۱) روز معلّم (٦) روزگار وصال (۳) زلزله (٢٥) سؤال (٢٥) سفرنامه (٢٢) شعر (٥٠) عکس های دوربین من (۳) فیلم هایی که می بینم (٢۳) ما (٦٠) مادرانه (۱۱٢) مرکز مشاوره من و همسر جان (٦) مشاهدات (٢٩) معلّم (۸) من (٤۱) من نوشت (٦٧) من و بچّه ها (٢٦٧) موسیقی (۱٤) نوروز (٢) هشدار (۳) وقتی بابا غیر مستقیم صحبت میکند (۱٠) کالبدشکافی خودم (٧۱) کتاب (۳٥) کودکان ایران گل های سرزمین من (٢٦) یاد باد (۳۸) یادبود (٥) یک تجربه (٧۳) یک روز ِ ما (۱٠) یک سطر خواندنی (۳٠) یک عکس (٦)
دوستان من +AB ابناالهدی اردیبهشت از زندگی آغاز کلام آنا( بلاگفا) انجمن غیبی آوا ای جوان بدان که جهان پروردگاری دارد برسد به دست آینده بعد کیهانی بوی خاک و بلوط پانویس پرشین گیگ پیرفرزانه توکای مقدس تیتوک نقش زن چند قدم نزديكتر به خدا خارخاسک هفت دنده خاطرات یک پزشک قانونی خوابگرد دادلی دوزلی دخترشهریوری در آستان بلوغ در خانه ی ما دکتر کافی دنیای اسراء دنیای زیبای من دنیای کودک دیزی راهی رها روزگار وصال روزنگار خانم شین زرمان سپینود سرهرمس مارنا سلمان شاسوسا شاید شراگیم عاشقانه ها کسری کیانا گوریل فهیم مرا آفرید آنکه دوستم داشت موسسه خیریه رفاه کودک (بنیاد کودک ) مولکول مینجق ناگهان چقدر زود دير ميشود هیچکده پرتال زیگور طراح قالب