تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      آنا (آنا یعنی مادر)
just red نویسنده: - ۱۳٩۱/٥/۱

دخترم با افتخار ِ تمام :هیچ می دونستی کلاس زبانم میانه ی ترم داره (یاد هندسه و اثبات هاش افتادم )

امروز ورقه ی میانه ی ترمش رو آورده ، یه سوالی قلب بود که باید سیاه رنگ می کرد .بهش میگم تو که رنگا رو خوب بلدی 

دخترم :بله که بلدم این تی چر ِ ما اصلا بلد نیست !من heart  رو black رنگ نمی کنم ! heart باید red باشه !!! اشتباه کرده که هیچی نمره ی منم نمیده !! باید بره کلاس نقّاشی ! بیا بهش بگو 

  نظرات ()
چراهای شگفت انگیز نویسنده: - ۱۳٩۱/٤/۳٠

پسرم مجموعه کتاب های چراهای شگفت انگیزش رو به خواهرش داده 

دخترم الان نشسته جلد ِ نوزاد جانوران رو میخونه 

اِ مامان می دونستی این فاخته ی اروپایی جوجه هاشو میزاره لانه ی دیگران خودش بزرگ نمی کنه ؟ ! اصلا از این فاخته ی اروپایی خوشم نیومد .

بعد از اینکه چند لحظه ماتش برد 

خوبه فاخته ی ایرانی اینطور نیست !!!

وای مامان میدونستی اسب دریایی باباشون بچّه به دنیا میاره ؟!!

و ... 

و همینطور ادامه دارد

  نظرات ()
یک سطل آب سرد روی خشونت نویسنده: - ۱۳٩۱/٤/٢٩

وقتی بعد از مدّت ها فرصت می کنی بری به خاله ات سر بزنی و به پسر جانت تأکید می کنی کلیدش رو برداره ،همین که میرسی پسرت زنگ میزنه من دم ِ در هستم کلیدم یادم رفته ،اشکالی نداره من فقط زنگ زدم نگران نشی !فوری برمی گردی و تا برسی به خونه توی دلت تمرین می کنی که چطوره یک عدد مادر  خشن باشی ! یا نه چطوره اخم کنی ! و یا ... 

دم ِ در که میرسی با قیافه ی خجلت زده ای روبرو میشی که میگه مامان اصلا راضی به زحمتت  نبودما ! من اصلا راضی نبودم به خاطر من از مهمونی بمونی !! هیچی دیگه یه سطل آب ریختن روی خشونت !

  نظرات ()
سؤالات بی پایان دختر جان نویسنده: - ۱۳٩۱/٤/٢٩

ادامه ی بحث موجودات زنده و غیر زنده 

مامان خانم من اصلا قبول ندارم که بی جان ها ،جان ندارند !

خب ؟! مثلا ؟

مثلا نداره دیگه ،این میز از چوب درست شده ،چوب از درخت اومده ،درخت هم موجود زنده هست .پس این میز جان دار است !!!!

 

پ ن : وقتی مامان خانم خطاب شوم یعنی بحث بسیار جدّی می باشد 

  نظرات ()
نوه ی عجول من !! نویسنده: - ۱۳٩۱/٤/٢٩

ده سالی هست که مترو تبریز نصفه نیمه در حال اجراست !

 

دخترم:فکر کنم من مامان هم بشم این مترو تموم نمیشه !بچّه ی من دلش خواست سوار مترو بشه چی کار کنم ؟!!

هیچی مثل من که بهت میگم باید صبر کنی تو هم به بچّه ات میگی صبور باشه :)

دخترم :نخیراَم بچّه ی من چقدر صبر کنه خسته میشه !

  نظرات ()
از دست خودم کجا برم شکایت نویسنده: - ۱۳٩۱/٤/٢۸

یه موضوعی رو به کسی گفتم که نمی بایست می گفتم :(((((

 گفته اند لعنت بر زبانی که بی موقع باز شود من می گویم اصلا چرا باید باز شود ؟که حالا از عذاب وجدان خوابم نبرد.

  نظرات ()
  نویسنده: - ۱۳٩۱/٤/٢۸

 

 

این نگین مشکین در متن بیابان های سوزان عربستان پاداش چه بود ؟

 

  نظرات ()
میم ِ جدید نویسنده: - ۱۳٩۱/٤/٢٧

میم یکی از انگشت شمار همبازی های کودکی من ویکسال از من کوچکتربود.مادرهای ما علائق متفاوتی داشتند.از نظرمادر میم دخترباید خانه داری می کرد. بیشتر به سبب همین تفاوت در نگرش و سبک زندگی مختلف ِ خانواده ها، به مرور رفت و آمد ها کم شد تا اینکه وقتی دبیرستان بودیم .کارت عروسیش به دستمان رسید .یادمه مادرم شوکه شده بود . با مادر میم گفته بود دختر که گذشت ازبیست باید به حالش گریست و داماد وضع مالی خوبی دارد و  رفتنی باید برود و میم رفت .یکسال بعد هم پسرش به دنیا آمد .شش سال بعدش همسرش فوت کرد.شب خوابید و صبح بیدار نشد .خانواده ها  به خاطر وجود بچّه ی صغیر در ِ خانه اش را قفل کرده بودند و مادرو پسربا چند دست لباس آواره ی خانه ی بزرگترها بودند .مراسم همسرش بنا به تصمیم بزرگترها جای دیگری برگزار شد وقتی توی مراسم دیدمش گریه کنان گفت بیچاره شدم .همان لحظه مادر همسرش زود آمد و از من جدایش کرد که این کیه ؟!!!! مادرش توضیحات مفصلی بهش داد تا من توانستم بنشینم کنارش دورادور از احوالش خبر داشتم .خانه اش را فروختند و  خانه ی دوطبقه خریدند .به خاطر این که پسرش رانگیرند مادر و پدرش هم با او زندپی می کردند .یک طبقه هم اجاره داده شده بود .

دیروز دیدمش توی پمپ بنزین ،خودش داشت به ماشینش بنزین میزد  ! شاید خیلی ساده به نظر بیاید ولی برای  دختر بی دست و پایی که من می شناختم پیشرفت فوق العاده ای هست  .وقتی صدایش کردم دیگه از اون چهره ی بی اراده و نگران خبری نبود .زنی را دیدم که روی پاهای خودش ایستاده .گفت که مادر و پدرش هر دو بیمار هستند و تقریبا همه کاره ی خانواده شده ،پسرش کنکوری هست و با هم برای کنکور آماده می شوند.

می گفت : پسرش گِله کرده که همه ی مامانا بلدن با ماشین بیان مدرسه فقط تو نمی تونی و این یه جرقه شده که علیرغم مخالفت همه رفته رانندگی یاد گرفته ،می گفت بعد از مدت ها فهمیدم که منم می تونم یاد بگیرم و جوانی و بیوه بودنم جرم نیست .

وای که چقدر خوشحالم 

  نظرات ()
جلد سرمه ای نویسنده: - ۱۳٩۱/٤/٢٦

چند روزی هست که همه جای خونه رو دنبال کتاب زندگانی پیامبر از زین العابدین رهنما می گشتم .بعد از اینکه همه جا رو ریختم به هم ،امشب دیدم قفسه ی اوّل کتاب خونه لابه لای کتابا بوده

این کتاب با جلد  سرمه ایِ رنگ و رو رفته اش جزء معدود کتاب های مادرم هست که دست منه ،دقیق یادم نیست اوّل یا دوم راهنمایی بودم که تعطیلات تابستان، مادرم این کتاب رو به من داد .مادرم هم از پدرش گرفته بود .تاریخ مقدمه ی کتاب 1316 هست و قیمتش 100 ریال !!

 یاد ِ تابستونای بچّگی و حیاطمون و درختاو باغچه ها  به خیر ،حیاط رو آب پاشی می کردیم و زیر سایه ی درختا دراز می کشیدیم روی فرش و کتاب می خوندیم .بساط طراحی و رنگ و کاغذ و بوم همیشه آماده بود .الان فقط بدو بدو هست و یه خاطره ی کم رنگ از اون روزا ...

  نظرات ()
قیزین کی اؤلدی ... نویسنده: - ۱۳٩۱/٤/٢۳

دخترم :من می خوام موهام رو کوتاه کنم !

مطمئنی ؟

دخترم :بله ! مامان لطفا !!!!‌

 

توی آرایشگاه 

 من از اون مدل ها دوست دارم که جلوشون بلند تره ،تل ها شون کم حجم تره !!!!!!

آرایشگر :مطمئنی !!

بله دیگه مثل همین و مدل رو به خانم نشون داد

 

خونه 

 من در رو باز می کنم !

نفر اوّل پسرم :اِ ؟من اشتباهی اومدم ؟ وای چه خوشگل شدی ؟!!!!!! (تصّور کنید قیافه ی دخترم رو )

نفر بعدی بابامون : اِ؟!!!!!! وای چی کار کردی ؟!!!! من الان چطوری تو رو بفرستم بیرون !!چه خوشگل شدی (کیلو کیلو قند تو دل دخترم آب میکنن )

بعد همسر جانمان یواش می فرمایند :مگه نگفتم اینو خوشگل نکن !!!!  (من چه کنم ؟)

 

حالا من یا سشوار دستمه یا اتوی مو ،دختر جان هم نصف روز جلوی آینه س

  نظرات ()
کنسرت گروه شهنازی در تبریز نویسنده: - ۱۳٩۱/٤/٢٢
 

  نظرات ()
از جملات قصار پدر و دختر!! نویسنده: - ۱۳٩۱/٤/٢۱

همانا بزرگترین ظلمی که به من روا شده  اینه که نمی تونم شنای دخترم رو ببینم !!!

دختر ِ باباش :وای بابا کلاه شنامو میدم بزار سرت ، عینک هم بزن کسی تو رو نمی شناسه بیا ببین من فقط توی قسمت عمیق شنا می کنم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

پی نوشت ندارد!

  نظرات ()
  نویسنده: - ۱۳٩۱/٤/٢۱
نردبان این جهان ما و منیست.
عاقبت این نردبان افتادنی است.
لاجرم آن کس که بالا تر نشست.
استخوانش سخت تر خواهد شکست.

مولانا
  نظرات ()
وای از این... نویسنده: - ۱۳٩۱/٤/۱٩

من کاری به سن ّ ِ بلوغ و ... و احکامش ندارم ،همین قدر می دونم که یک دختر بچّه ی ده ساله ،یک دختر بچّه هست .

 اگر رفتارشون رو با بهانه قراردادن سن ّ ِ بلوغ توجیه نمی کردند مخصوصا اون بستنی و آب نبات کذایی !!!! سنگین تر بودن 

وقتی اشتباه می کنیم (هر چند این یک بیماری یا ... هست تا اشتباه ) بهتره مرد و مردونه پاش وایستیم و معذرت بخوایم و سرپوش شرعی هم روش نزاریم !!!!!!!

 

چون حقایق مسخ شد دین جز یکی افسانه نیست 

کوردل آنان که این افسانه باور می کنند 

                                                  شهریار

  نظرات ()
آخر ِ مسؤلیّت نویسنده: - ۱۳٩۱/٤/۱٧

مهمون داریم با یه پسر کوچولو ی سه سال و نیمه ،دخترم تب کرد و بردمش دکتر

دخترم :یه آمپولی بدین زود خوب بشم !

دکتر :اِ؟چرا ؟

دخترم :آخه مهمون داریم ،من مسؤلیّت دارم اینطوری نمی تونم نزدیکش بشم !!!

  نظرات ()
یا دوست مددی ... نویسنده: - ۱۳٩۱/٤/۱۳

با در نظر گرفتن این که اکثرا به شوق اجرای ِ آذری استاد آمده بودند ، دو قطعه ی آخر حسابی چسبید .

و البتّه همراهی حاضرین به جای گروه کُری که مجوز نگرفت !!! بسیار جالب تر !

  نظرات ()
  نویسنده: - ۱۳٩۱/٤/۱۱

  نظرات ()
تفسیر به روز ِصبوری نویسنده: - ۱۳٩۱/٤/۱٠

حسابی با دخترم گرم صحبت بودیم تا رسیدیم به ضرب المثل ها و مفهومشون

گرصبرکنی زغوره حلوا سازی 

-دخترم :اینو دیگه من می دونم یعنی تا پنجم صبر کنم می تونم یه موبایل صورتی ِ واقعی داشته باشم و توش همه ی آهنگایی رو که دوست دارم ذخیره کنم و هرجا دوست داشتم گوش بدم .درست مثل انگور، خوشحالی ِ اون وقتم مزه ی خیلی شیرینی میده !

مگه نه ؟

 

چه عرض کنم ؟!!!!

  نظرات ()
پسر کو ندارد نشان از پدر !! نویسنده: - ۱۳٩۱/٤/۱٠

انگشتت چی شده ؟

-آزمایشگاه شیمی سوخته ،نسوخته که یه کمی قرمز شده چیزی نیست!!

اون یکی دستت چی ؟

-آزمایشگاه الکترونیک هویه خورد ،چیزی نشده که !!

  نظرات ()
تبریز در سِیل نویسنده: - ۱۳٩۱/٤/۸

یا آب و هوای تبریز به طرف های شمال متمایل شده یا تبریز به  شمال نزدیک تر شده !!!!

یک آب و هوایی من می گویم یک بارونی شما تصور کنید البتّه + سیل ِ گِل و لای ِمضاعفش

  نظرات ()
خداوند همه چیز می‌شود همه کس را نویسنده: - ۱۳٩۱/٤/٦
خداوند بی‌نهایت است و لامکان و بی زمان؛اما به قدر فهم تو کوچک می‌شود
و به قدر نیاز تو فرود می‌آید،و به قدر آرزوی تو گسترده می‌شود،و به قدر ایمان تو کارگشا
 می‌شود،و به قدر نخ پیر زنان دوزنده، باریک می‌شود،و به قدر دل امیدواران گرم می‌شود
پــدر می‌شود یتیمان را و مادر.برادر می‌شود محتاجان برادری را.
همسر می‌شود بی همسر ماندگان را.
طفل می‌شود عقیمان را.امید می‌شود ناامیدان را.راه می‌شود گم‌گشتگان را.
نور می‌شود در تاریکی ماندگان را.شمشیر می‌شود رزمندگان را.عصا می‌شود پیران را.
عشق می‌شود محتاجانِ به عشق را...

خداوند همه چیز می‌شود همه کس را.به شرط اعتقاد ،به شرط پاکی دل ،به شرط طهارت روح
به شرط پرهیز از معامله با ابلیس.

بشویید قلب‌هایتان را از هر احساس ناروا!و مغزهایتان را از هر اندیشه ی خلاف،
و زبان‌هایتان را از هر گفتار ِناپاک،
و دست‌هایتان را از هر آلودگی در بازار...و بپرهیزید از ناجوانمردی‌ها، ناراستی‌ها، نامردمی‌ها!
چنین کنید تا ببینید که خداوند، چگونه بر سفره‌ی شما، با کاسه‌ای خوراک و تکه‌ای نان می‌نشیند
و بر بند تاب، با کودکانتان تاب می‌خورد،و در دکان شما کفه‌های ترازویتان را میزان می‌کند
و در کوچه‌های خلوت شب با شما آواز می‌خواند...
مگر از زندگی چه می‌خواهید،که در خدایی خدا یافت نمی‌شود؟ 
که به شیطان پناه می‌برید!
که در عشق یافت نمی‌شود، که به نفرت پناه می‌برید؟
که در سلامت یافت نمی‌شود که به خلاف پناه می‌برید؟
قلب‌هایتان را از حقارت کینه تهی کنید و با عظمت عشق پر کنید
زیرا که عشق چون عقاب است. 
بالا می‌پرد و دور...بی اعتنا به حقیران ِ در روح.کینه چون لاشخور و کرکس است.
کوتاه می‌پرد و سنگین.
جز مردار به هیچ چیز نمی‌اندیشد.
بـرای عاشق، «ناب ترین»، شور است و زندگی و نشاط.
برای لاشخور، «خوبترین»، جسدی ست متلاشی ...
 ملاصدرا

  نظرات ()
تبریز در گِل نویسنده: - ۱۳٩۱/٤/٦

یک سیلی من میگم ،یک سیل آنچنانی شما تصّور کنین 

تا زانو در گِل فرورفتن این باید باشه ،معلوم نیست چه خبره ؟

  نظرات ()
  نویسنده: - ۱۳٩۱/٤/٥

در این سرای بی کسی کسی به در نمی زند
به دشت پرملال ما پرنده پر نمی زند

یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی کند
کسی به کوچه سار شب در سحر نمی زند

نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار
دریغ کز شبی چنین، سپیده سر نمی زند

گذرگهی است پر ستم که اندر او به غیر غم
یکی صلای آشنا به رهگذر نمی زند

دل خراب من دگر خراب تر نمی شود
که خنجر غمت ازین خراب تر نمی زند

چه چشم پاسخ است ازین دریچه های بسته ات؟
برو که هیچکس ندا به گوش کر نمی زند!

نه «سایه» دارم و نه بر ، بیفکنندم و سزاست
اگر نه بر درخت تر کسی تبر نمی زند

هوشنگ ابتهاج
  نظرات ()
کلمات کلیدی وبلاگ (۱٠) آشپزی (٤) ادبیّات (۱٢) از مطالب دوستان (۱٠) استاد (۱٤) انجمن ادبی (۱٤) بنیاد کودک (٦) تبریز (٦٩) تغذیه (۱) تغییر (٢٦) حج (٢٢) خبر (٢٦) خدایا (٤) خواهرانه (٢۸) خوب تر (۳) خودمان باشیم (٩) خوشحالیم (٢۸) درد می کند انحنای روح من (۳۳) درددل (۸) دوست (۱) رژیم (۱) روز معلّم (٥) روزگار وصال (۳) زلزله (٢٤) سؤال (٢۳) سفرنامه (٢٠) شعر (٤۸) عکس های دوربین من (۳) فیلم هایی که می بینم (۱٧) ما (٥۱) مادرانه (٩٤) مرکز مشاوره من و همسر جان (٥) مشاهدات (۳) معلّم (٥) من (۳۳) من نوشت (٦٤) من و بچّه ها (۱٧۳) موسیقی (۱۳) نوروز (٢) وقتی بابا غیر مستقیم صحبت میکند (٩) کالبدشکافی خودم (٥۸) کتاب (۳۳) کودکان ایران گل های سرزمین من (٢٤) یاد باد (۳٥) یادبود (٤) یک تجربه (٥٢) یک روز ِ ما (٩) یک سطر خواندنی (٢۸) یک عکس (٦)
دوستان من +AB ابناالهدی اردیبهشت از زندگی آغاز کلام آنا( بلاگفا) انجمن غیبی آوا برسد به دست آینده بعد کیهانی بوی خاک و بلوط پانویس پرشین گیگ پیرفرزانه توکای مقدس تیتوک نقش زن چند قدم نزديكتر به خدا خارخاسک هفت دنده خاطرات یک پزشک قانونی خوابگرد دادلی دوزلی دخترشهریوری در آستان بلوغ در خانه ی ما دکتر کافی دنیای اسراء دنیای زیبای من دنیای کودک دیزی راهی رها روزگار وصال روزنگار خانم شین زرمان سپینود سرهرمس مارنا شاسوسا شاید شراگیم عاشقانه ها گوریل فهیم مرا آفرید آنکه دوستم داشت موسسه خیریه رفاه کودک (بنیاد کودک ) مولکول مینجق ناگهان چقدر زود دير ميشود هیچکده پرتال زیگور طراح قالب

آنا

↑ Grab this Headline Animator