تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      آنا (آنا یعنی مادر)
فریزر سیّار نویسنده: - ۱۳٩۱/٧/۳٠

بدینوسیله انزجار خود را از هرگونه کولر گازی ،آبی ،برقی ،نفتی و ... اعلام می دارم.

 تقریبا 99%یا سرماخورده ایم یا به مواد ضدعفونی کننده که در حرم پخش می شود حساسیّت پیدا کرده ایم و سرفه می کنیم چه جور!

پ ن :برای جلوگیری از یخ زده شدن اینجا باید حتما پتوی مسافرتی رو همیشه همراه داشت .مخصوصا توی اتوبوس ها

  نظرات ()
دلتنگی به سبک یک پسر آذری ! نویسنده: - ۱۳٩۱/٧/٢٩

پسرم: دوستم میگه پس مامانت کِی میاد؟!

  نظرات ()
تلفن تصویری ِ من نویسنده: - ۱۳٩۱/٧/٢٩

 

 

دل هامان ما را به جلو می رانند ،به آنجا ! به سرزمین ِ رمزآلودِ عشق  ! و مهر موج می زند و سرریز می شود .انگارکه از آغاز هرچه بوده نور و روشنایی و مهربوده(مهرمندی ِ خالص) .انگار که تاریکی و عدم و خلاء وجود نداشته ،مفهوم نداشته ،بی معنی بوده

مدینه شهر غربت را ترک کردیم .مُحرم شدیم (در مسجد شجره )،سپید پوش لبیک گفتیم !جالب اینکه نا آشنا نبود .اصلا ناآشنا  نبود.گوشمان به این نوا عادت داشت !یک آن ،پرتاب شدیم به سال ها قبل !روحمان لرزید !  نوایی آشناتر از لالایی مادرکه با روح و خمیره ی ما آمیخته اند.با تکرار این کلمات سحر آمیز در راه خانه ی خدا هستیم .

سه شنبه 25/7/91

ساعت یک و ربع به هتل رسیدیم .(دارهادی )و یک و چهل و پنج دقیقه به طرف کعبه راه افتادیم .دل توی دلم نبود .حال ِ خاصّی داشتم .حدود صد و سی نفر سه گروه شدیم و راه افتادیم .از باب علی وارد شدیم .کعبه را که دیدیم به سجده افتادیم .حالی بود بین ِ بهت و شگفتی و اشتیاق و شرمساری،بلافاصله بعد از سجده به میان جمعیّت راه افتادیم وکم کم به خط امتداد رُکن حجر الاسود رسیدیم و طواف شروع شد .چشم باز کردم دیدم خانم طیّارنژاد به طرف انبوه جمعیّت پیش رفته و کعبه در چند قدمی ِماست !نمی توانستم به کعبه نگاه کنم ! بین سیل ِ جمعیّت غوطه ور بودیم .امّا عجیب اینکه یک لحظه روبرویت شکافته می شد و نفسی تازه می کردی !بعد از پایان هر دور زیر چشمی به حجرالاسود نگاه می کردم .نمی دانم چرا ؟خجالت می کشیدم!امّا توی دلم هم شوقی بود وصف ناکردنی !در میان کاسه ای سنگی وعظیم کعبه نگینی است بی پیرایه ،نشانه ای برای یاد آوری بودن و زیستن ِ انسان وار، کعبه هدف نیست تابلوی ِ راهنمایی است برای چونان منی آشفته و ره گم کرده که به هر ریسمانی دست می آویزد تا راه را بیابد.

اجتماعی از هر رنگ وشکل و ملیّت در یک زمان و در یک مکان ِخاص با هدفی یکسان

چهارشنبه 26/7/ 91

 

رد پای دو مادر در کعبه است .هاجر و مادر حضرت علی (ع)

هاجر مادری دفن شده در خانه ی خداست !

پنجشنبه 91/7/27

و جمعه سرما خورده روانه ی درمانگاه شدیم :)))

 

 پ ن :اینجا ساعت یازده و نیم شب هست و من برای اینترنت باید بیام لابی و مجبورم سریع و بدون ویرایش بنویسم .ماشالله همه ی خانم ها سرک می کشند :))

حتّی دیروز آقایی جلوم رو گرفت و گفت :آی خانوم ،آی خانوم آقاتو دیدی ؟بچّه هات خوبن ؟! منم هاج و واج نگاهش می کردم .جواب داد از پلّه ها دیدم .ماشالله رنگ تی شرت آقات بهش میاد تو براش خریدی ؟!!! اون تلفن تصویریت رو چند خریدی منم می خوام برای نوه ام بخرم! کامپیوترم باشه تو تلفنش کردی دیگه !!!! خلاصه اینجوری می باشد.

  نظرات ()
مقصود من از کعبه و بت خانه تویی تو نویسنده: - ۱۳٩۱/٧/٢٥

هیچوقت تا این حد از خانه ام دور و به خودم نزدیک نبوده ام! اینجا عشق به معنای واقعی و خالص آن را می شود خوب حس کرد .

 

پ ن :هم اتاقی های نازنینی دارم .متولدین دهه ی بیست و دهه ی سی 

خانم محمدی با همه به زبان ترکی و فارسی ارتباط برقرار می کند .مثلا امروز سر پیدا کردن جا برای نماز صبح تا من کشف کنم که خانم مالزیایی کنارم انگلیسی بلد است دیدم آن طرف تر خانم محمدی به راحتی به خانمی هندی گفت :تو -اینجا -نماز ، من -اینجا - نماز ! وبرای خودش جا باز کرد .به همین راحتی 

  نظرات ()
پَت پستچی رسید نویسنده: - ۱۳٩۱/٧/۱٩

زمان ما کارتونی بود به اسم پت پستچی که خیلی هم دوستش داشتیم .پنج بسته آماده کرده ام برای دخترم (هرچیزی که فکر می کردم خیلی دوست دارد )روی آن ها آدرس نوشته ام و گیرنده اسم دخترم است ! و یک رسید با محل ّ ِ امضایش که وقتی بسته رو تحویل گرفت امضاء کند ! ( این اختراع به نام خودم ثبت شده و انحصاری می باشد :)

امروز ظهر که زنگ زدم دیدم که بعله ! پستچی کار خودش رو کرده و صدای دخترم  آن تُن به خصوصی هست که عاشقش هستم ! از طرفی هتل وایرلس دارد و اسکایپ و مخلفات به راه است و خدا رو شکر گاهی صحبت می کنیم .

  نظرات ()
سفر نویسنده: - ۱۳٩۱/٧/۱۸

ساعت شش از تبریز به طرف ارومیّه حرکت کردیم .تنها پرواز مستقیم به مدینه بودیم ! ساعت سه به مدینه رسیدیم .

ماییم و غربت مدینه و مناجات های آرام و پنهانی در کنار بقیع و حال و هوایی که شرحش در قالب کلمات نمی گنجد .

  نظرات ()
قیزین کی اؤلدی ! نویسنده: - ۱۳٩۱/٧/۱٦

رفته بودیم برای دخترم لباس بخریم .شارژ موبایلم تموم شده بود و همسرم هم منتظر و نگران مونده بود یه گوشه ی خیابون تا ما برگردیم !

چرا دیر کردیم ؟

دخترم :

- نه با این شبیه گارسون ها شدم 

- نه شبیه پیرزن شدم !

-نه شبیه خانمایی شدم که تو فیلما نشون میده عینک با قاب سیاه دارن و یه کتاب دستشونه !

-نه این بچّه گانه س

-این که اصلا مناسب من نیست .به اندام من نمیخوره !!!!!!

...

و بالاخره هورا

خب این خوبه 

  نظرات ()
بالاخره سبک شدم نویسنده: - ۱۳٩۱/٧/۱٦

وقتی به همسر پدرت زنگ می زنی و خداحافظی می کنی !دقیقا همین حس رو داری

  نظرات ()
به سبک من نویسنده: - ۱۳٩۱/٧/۱٦

هم کاروانی هام رو  می بینم که قرآن به دست سر کلاس آمادگی حج میان و مثل آب خوردن چند صفحه رو در چند دقیقه میخونن یا فلان زیارت و دعا رو اَز بر هستن  ! منم طبق معمول بدو بدو خودمو می رسونم و از خستگی ولو میشم !

کاری به باید و نباید های فقه و شرع و ... ندارم .ذرّه ای  ادّعای دیانت هم نمی کنم ولی دنبال دلم میرم تا خودمو پیدا کنم و از خودم به او برسم .

  نظرات ()
  نویسنده: - ۱۳٩۱/٧/۱۳

 

آفتاب باش و بسوزانم 

باران باش و بگریانم ...

  نظرات ()
تأخیر نویسنده: - ۱۳٩۱/٧/۱۱

قرار بود هفته ی اوّل مهر بریم ولی از اونجایی که فرودگاه بین المللی تبریز ،بین المللی تر میشه و تعمیراتش تموم نشد !اگر تاریخش تغییر نکنه هفدهم میریم ارومیّه تا از اونجا بریم .نفع این تأخیر اجباری برای من رفتن بچّه ها به مدرسه بود .معلّم دخترم رو هم دیدم .همچنان فریزر رو پر می کنم .

این 36 روز  پدر و مادرهمسرم میان خونه ی ما ،شاید موقع برگشتن ببینم مادر همسرم کوله به پشت میره مدرسه ! :))  و به جای بچّه ها مشق هم می نویسه !از بس که دل نازکه 

مادر همسرم :من دلم نمیاد صبح بچّه ها رو بیدار کنم !باباشون بیدار کنه ،چه کاریه بچّه ها از صبح ِ سحر برن مدرسه 

پدر همسرم :یعنی چه ؟بیدار میشن ،مدرسه هم میرن ،کارهای دیگه رو هم انجام میدن

مادر همسرم :اگه به شما باشه ،قبل از غذا بعد از غذا باید درس بخونن .اَه

پدر همسرم :خانم نظم اینا رو به هم نزن 

مادر همسرم:چه نظمی ؟! من از وزیر آموزش پرورش شکایت می کنم .نوه های من خسته میشن !!

پسرم :مامان ؟بگو آبابا بره به کاراش برسه ،من خودم درسام رو می خونم !! 

دخترم :به آبابا بگو به من نگه نازلی بالام من دیگه بزرگ شدم !

و باز دخترم :مامان ؟غذا درست کردی ؟بزار فریزر رو ببینم ! آخیش داره پر میشه !!!

 

 

 

  نظرات ()
رحمتلیخ شورلت نویسنده: - ۱۳٩۱/٧/۱٠

این پیام خصوصی منو یاد ِ شورلتمون انداخت .

 سلام آنا خانم امیدوارم سالم و سلامت باشید آبجی غرض از مزاحمت وب من بلاک شده از گوگل و چون آبجی وب شما قدیمی هست اگه لطف کنید  آنلاین شدید لینک و لوگوی ما را در وبتان قرار دهید اگه خدا بخواد مشکل حل بشه ممنون می شوم وب منو به نام فروش کامیون کامیونت مینی بوس http://www.truckmaster.ir لطف می کنید ممنون میشم باتشکر

 

ما یه شورلت نوای آمریکایی داشتیم که خیلی هم دوستش می داشتیم. اگر جریان سهمیه
 بندی بنزین و پیدا نشدن لوازم یدکیش نبود مطمئن هستم که نمی فروختیمش رانندگی
 باهاش حسّی داشت خیلی جالب !احساس امنیّت خاصّی داشت .با هاش هرجایی که
 تونستیم رفتیم از درّه بگیرین تا تپّه های مرتفع ،مزیّت های زیادی هم نسبت به
 ماشین های پُفکی جدید داشت .

اولا خب به هرحال آمریکای ِ جهانخوار بودنش (به قول رها )
فرمان هیدرولیک محشرش
و استحکام فوق العاده اش به طوری که یه بار دنده عقب کوبیدم به دیوار بتنی !
سپر عقبش یه کوچولو خم شد ! یه بارم داشتم دور میزدم طرف پارکینگ ،همسرم گفت:
 مواظب باش! منم هول شدم به جای ترمز پام رو گذاشتم روی گاز وبه صورت کاملا 
 اتوماتیک داخل پارکینگ شدم.البتّه لازم به توضیحه که اون زمان درب اتوماتیکی وجود
نداشت (قفل در شکست )شورلت یه خط هم برنداشت !

سیستم موتور و سیم بندیش هم راحت بود بعضی وقتا وسط خیابون خاموش می شد
یاد گرفته بودم که دو تا سیم رو تکون بدم تا راه بیفته !
  نظرات ()
مهندسی زمان به قول امروزی ها نویسنده: - ۱۳٩۱/٧/٩
از یک طرف دفترچه ی راهنما برای همسرم می نویسم جهت محتوای کابینت ها و طرز کار
 ماشین لباسشویی و ...و برنامه ی بچّه ها و ...،از طرفی فریزر رو پر می کنم با این وجود 
دخترم میگه کیک خانگی هم برام بپزی !

تازه بعد از یه مدّت بالاخره با تعویض کلّ ِ سیم کشی خونه و مودم اینترنت دارهم شدیم
 نمیشه که اینجا نیام !
  نظرات ()
کلمات کلیدی وبلاگ (۱٠) آبابا (٦) آرزو (۱) آشپزی (٥) ادبیّات (۱٤) از مطالب دوستان (۱۱) استاد (۱٦) انجمن ادبی (۱٤) او (٢) بنیاد کودک (٦) تبریز (٧٢) تغذیه (۱) تغییر (۳٤) حال ِ دلم (۳) حج (٢۳) خبر (٢٧) خدایا (٥) خواهرانه (٢٩) خوب تر (٥) خودمان باشیم (۱۳) خوشحالیم (۳۱) درد می کند انحنای روح من (۳٩) درددل (۱٦) دوست (٢) رژیم (۱) روز معلّم (٦) روزگار وصال (۳) زلزله (٢٥) سؤال (٢٥) سفرنامه (٢٢) شعر (٥٠) عکس های دوربین من (۳) فیلم هایی که می بینم (٢۳) ما (٦٠) مادرانه (۱۱٢) مرکز مشاوره من و همسر جان (٦) مشاهدات (٢٩) معلّم (۸) من (٤۱) من نوشت (٦٧) من و بچّه ها (٢٦٧) موسیقی (۱٤) نوروز (٢) هشدار (۳) وقتی بابا غیر مستقیم صحبت میکند (۱٠) کالبدشکافی خودم (٧۱) کتاب (۳٥) کودکان ایران گل های سرزمین من (٢٦) یاد باد (۳۸) یادبود (٥) یک تجربه (٧۳) یک روز ِ ما (۱٠) یک سطر خواندنی (۳٠) یک عکس (٦)
دوستان من +AB ابناالهدی اردیبهشت از زندگی آغاز کلام آنا( بلاگفا) انجمن غیبی آوا ای جوان بدان که جهان پروردگاری دارد برسد به دست آینده بعد کیهانی بوی خاک و بلوط پانویس پرشین گیگ پیرفرزانه توکای مقدس تیتوک نقش زن چند قدم نزديكتر به خدا خارخاسک هفت دنده خاطرات یک پزشک قانونی خوابگرد دادلی دوزلی دخترشهریوری در آستان بلوغ در خانه ی ما دکتر کافی دنیای اسراء دنیای زیبای من دنیای کودک دیزی راهی رها روزگار وصال روزنگار خانم شین زرمان سپینود سرهرمس مارنا سلمان شاسوسا شاید شراگیم عاشقانه ها کسری کیانا گوریل فهیم مرا آفرید آنکه دوستم داشت موسسه خیریه رفاه کودک (بنیاد کودک ) مولکول مینجق ناگهان چقدر زود دير ميشود هیچکده پرتال زیگور طراح قالب