تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      آنا (آنا یعنی مادر)
همسایه ی محترم ما نویسنده: - ۱۳٩۱/۸/۳٠

- به عنوان یک تعارف گریز حرفه ای ترجیح میدم وقتی یکی از همسایه هامون رو می بینم فرار کنم .

  نظرات ()
دین ؟مهر یا خشونت ؟ نویسنده: - ۱۳٩۱/۸/٢٦

دخترم :اون خاکی که خون یه امامی توش ریخته چی بود ؟

کی اینا رو بهت گفته ؟

دخترم :خانم قرآن 

هیچ از این سیستم آموزش خوشم نمیاد

  نظرات ()
وقتی که من برگشتم ! نویسنده: - ۱۳٩۱/۸/٢٦

همه می پرسن وقتی برگشتی بچّه ها چی کار کردن ؟

حدود دو و نیم صبح رسیدیم تبریز ،به همسرم اس ام اس زدم که رسیدم ،زنگ زد که از فرودگاه پرسیده بودیم  گفته بودن چهار می رسین،ما الان تو راهیم صبرکن تا برسیم ! خونه هم که رسیدم بچّه ها خواب بودن ، صبح بیدارشون کردم رفتن مدرسه ،همین !مگه قرار بود اتّفاق خاصّی بیفته ؟ :)))

  نظرات ()
مجروح داری نویسنده: - ۱۳٩۱/۸/٢٥

سه شنبه پسرم رو عمل کردند .قرار بود شب همسرم پیشش بمونه ، فکر کردم بهتره خودم بمونم .

عصر که همسرم به دخترم گفته بود ما با هم میریم خونه با اَخم و گریه زنگ زد که یه ماه رفتی منو تنها گذاشتی امشبم میمونی پیش داداش ؟! بعدشم قطع کرد .فرداش که از مدرسه اومد .ما هم تازه از بیمارستان رسیده بودیم .یه نگاهی به انگشتای پانسمان شده ی برادرش کرد ،یه نگاهی به داروهاش و اومد در گوشم گفت :اگه می گفتی حال ِ داداش اینطوریه زنگ نمی زدم گریه کنم که بیای پیش من !! باشه امشبم برو با داداش بخواب تا حالش خوب بشه !

پانسمان صورتش رو باز کردیم که عوض کنیم . تا گاز استریل روش بزاریم  یهو دوید رفت نگاه کرد و جیغش رفت به هوا : وای وای نخ تو صورتمه ،نخ تو صورت ِ منه پس بخیه هاش کو ؟؟!

  نظرات ()
شب بیداریم نویسنده: - ۱۳٩۱/۸/٢٢

جمعه دخترم با دوستش بازی می کرد .معلوم نشد چوبی که دست دوستش بود خورد به صورت دخترم یا دخترم خورد به چوب ،به هرحال زیر چشمش چند تا بخیه خورد و خدا رحم کرد چشمش آسیبی ندید .حالا منم کشیک میدم روی اون طرف صورتش نخوابه 

سه شنبه هم انگشتای پای پسرم رو عمل میکنن ،فکر کنم حداقل یه هفته ای هم اون طول بکشه 

بعدش میگن سرسنگینی ! 

  نظرات ()
منیم جانیم یاندی نویسنده: - ۱۳٩۱/۸/٢٠

 زیر چشم دخترم  بخیه خورد :(((

با دوستش بازی می کرد ،چوب دست دوستش بود .یا چوب خورده بهش یا دخترم خورده به چوب ! در هر صورت خداروشکر چشمش آسیبی ندید.

  نظرات ()
خونه نویسنده: - ۱۳٩۱/۸/۱٩

یک هفته زودتر برگشتیم .هر کجا هم که باشم ،دلم برای خونه یه ذرّه میشه !

خونه هوراااا

  نظرات ()
! نویسنده: - ۱۳٩۱/۸/۱٢

همسرم: وقتی برگشتی شش ماه بیست و چهارساعته شرکتم ! شش ماهه کار نکردم !

چرا ؟ مگه من چند ماهه نیستم ؟!

همسرم : خب گرفتاری های اسباب کشی هم روش !

 

پ ن : حالا خوبه ما یه هفته زودتر برمی گردیم .

نتیجه ی اخلاقی : اسباب کشی و حواشی اون رو می نویسن به حساب بیست و هشت روز نبودن ِ خانم خونه !!

  نظرات ()
سرزمین آرزوها نویسنده: - ۱۳٩۱/۸/٩

 

منی سرزمین آرزوها !!!!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟(بدون شرح)


معنی علامت های سؤال و تعجّب  رو انشالله روزی قسمت بشه میرین و خودتون میبینین و میفهمید. کسایی که دیدند میدونن چی میگم .

 

از عرفات به راه افتادیم . زنان و بیماران و سالمندان با اتوبوس به منی رفتند .مردها شب در مشعر الحرام ماندند.جادّه به حدّی شلوغ بود که در مشعر از اتوبوس پیاده نشدیم فقط چند دقیقه دراتوبوس توقّف کردیم .پزشک کاروان با ما در اتوبوس بود .نیّت وقوف در مشعر کردیم وبعد از چند دقیقه حرکت کردیم .به محض ِرسیدن به منی وسایلمون رو درچادر گذاشتیم .سنگ هامون رو برداشتیم و به طرف جمرات به راه افتادیم . پیاده رفتیم و بار اوّل جمره ی عقبه هفت سنگ ،این یک حرکت نمادین است به یاد ِوسوسه های شیطان هنگام ذبح اسماعیل ،مهم اینکه ما  چقدر بتوانیم  در عمل پیاده کنیم .من چقدر بتوانم پایبند باشم و به این پِچ پِچ های مُدام ِ افسون کننده محل نگذارم.با اسماعیل های فراوانم چه کنم ؟! 

پیاده هم برگشتیم به چادرمون !دوده و گرد و خاک گرفته و ... .ا

اینجانب طی یک عملیّات انتحاری به عنوان اوّلین نفر اونجا رفتم ودست و رویی شستم !!  هرچند بقیّه ی هم کاروانی هایم آه و ناله  ای کردند ولی همون ها هم در روزهای بعدی مجبور شدند روشویی های اونجا رو ملاقات کنند:) توی خواب هم نمی تونستم ببینم من بتونم برم .منی برای من سوای بقیّه ی معانیش حکم سربازی رو داشت :))

اونجا یاد گرفتیم با نصف شیشه آب معدنی کوچولو هم میشه وضو گرفت ! یه حوله ی کوچولو پهن می کنید و وضو می گیرید و تمام.

 

یاد گرفتیم اگر ناله کنیم ، یک شب مانده به رفتن اون ساک کوچک رو هم می گیرند و با وانت می فرستند هتل ، روی زمین سینوسی  می خوابیم و صبح حالمون جا میاد :)

چادرهای منی برق و کولر دارند .همگی در یک چادر می مانیم و هرکس به اندازه ی زیر اندازش جا دارد....(اینجا از بعضی مسائل فاکتور می گیرم )چادرها دیوار به دیوار هم برپا شده و هرکشوری در منطقه ی مخصوص خودش چادر داره و هرسال هم همون قسمت چادر زده میشه و مسیر هرکشوری مشخصّه 

 هرچه بود یک برنامه ی منظّم و حساب شده بود برای یادآوری زندگی به ما و البتّه آموختن صبروالبتّه اینکه به هوش باش که هرچه داری و بهش مینازی در یک لحظه ازت گرفته میشه !

 شب از فضاهای خالی ِسقف چادر به آسمون نگاه می کردم و فکر می کردم من چه آرزویی دارم ؟ اصلا چه آرزویی می توانم داشته باشم ؟جز اینکه خدایا رهایم نکنی !

  روز دوم هم رفتیم رمی جمرات ،هرسه شیطان  هرکدام هفت سنگ ،آقایون هم بودند و شلوغ بود .یکی از دوستان یاد داد به حالت شیرجه زدن در استخر سرپایین بریم توی جمعیّت تا بازوهامون محافظ سرمون باشن !چند تا هم آرنج از سیاه پوستان محترم نوش جان کردیم !ولی تونستیم بریم جلوی سکو 

جمعه عید قربان بود و تعطیل بودیم .چند نفری حنا آورده بودند .کف دستشون و انگشت اشاره حنا گذاشتند .من هم گذاشتم ولی راستش نفهمیدم چرا ؟

روز سوم هم راه افتادیم به طرف جمرات ،رمی کردیم .تمام ِ انگشتای پام له شدن !چقدر نیرومند هستند این جماعت ِ سیه چرده! هزار ماشالله  و پیاده رفتیم مکّه ،چه رفتنی! !  یک رفتنی من میگم ،یک رفتنی شما تصّور کنید(علما دانند) 

  نظرات ()
روزگار وصال نویسنده: - ۱۳٩۱/۸/۸

عرفات

چهارشنبه 

تمام روز در هتل بودیم.بعد ازناهارلباس احرام پوشیدیم .کاروان ما همگی در طبقه ی اوّل  دارهادی جمع شدند و مُحرِم شدیم .این بار به نیّت حج ِ تمتّع و لبیک گفتیم .ساعت چهار بعدازظهر با اتوبوس ها به طرف عرفات راه افتادیم.البتّه یک شب زودتر می رویم .زمان اصلی بیتوته یک نیم روز پنجشنبه است و به محض غروب خورشید باید عرفات را به قصد مشعرالحرام ترک کرد.

یک ساک دستی کوچک داریم که هرکس لوازم شخصیش و پتو و سجّاده و زیراندازش رو برمی داره +یک دست لباس احرام اضافی +قرآن +داروهای ضروری و دیگر هیچ

 در عرفات نه برق هست و نه کولر ، یک چادرهشتاد نفره و تعدادی سرویس بهداشتی عمومی ! که باید از اون ها استفاده کنی ،راه دیگری نداری! 

هرکسی خزید به کنجی و با خدا خلوت کرد .از هرچادری زمزمه ی  درددل ها و مناجات ها را می شنیدی.بیرون ِچادرها مخصوصا بعد از نصف شب عالم دیگری بود .می گویند درعرفات به گناهات اعتراف کن و بخشوده شو.در آن صحرای هموار شنی که ارتباطت رابا هر آنچه مشغولت کرده قطع کرده ای .روی شن ها که می نشینی تا چشم کار می کند چادرهای یک شکل هست و خیل ِمردمی که چه زن و چه مرد حال ِ دیگر گونه ای دارند. زندگی ات را از آغازمرور می کنی نه برای زیر ذرّه بین گذاشتن خطاهایت که برای یادآوری نعماتت ،لطف های پروردگارت ،برای کنارزدن پرده ای که روی بصیرتت را پوشانده،اینجا آزادیم ازدست ِ هرآنچه که از خود بودنمان دورمان کرده (مال،مقام ،علم،خانه ،خانواده و حتّی دین و اعتقاد ات !...)چیزی نیست که دورش بگردیم ،آویزانش شویم یا دنبالش راه بیفتیم .خلاصه بهانه ای نیست .مائیم و خدا،درجمع هستیم امّا محصور در حصار تنهایی خاص و خالصی که من نمی توانم توصیف کنم .

نیمه شب گشتم و جایی برای خودم پیدا کردم .سمت ِ راستم جادّه و روبرویم چادرهای یک شکل سفیدو بالای سرم آسمان عرفات ! همینطور مبهوت مانده بودم .همین ...

 پنجشنبه روز آتش می بارید خیلی خیلی گرم بود!ولی جالب اینکه قابل تحمّل بود.غروب که شد اتوبوس ها آمدند باید می رفتیم .بقیّه رو نمی دونم من که عجیب دلم گرفته بود.اصلا سیر نشدم از اونجا !

  نظرات ()
بازگشت نویسنده: - ۱۳٩۱/۸/۸

دیروز پیاده از منی به مکّه اومدیم .فقط من موندم اینجا شهرداری نداره ؟

  نظرات ()
دعا نویسنده: - ۱۳٩۱/۸/٢

پیرمرد تاجیکی رو دیدم که به زبان فارسی دعا می کرد و می گفت :خدایا روزی دشمنانم را افزون گردان ! و چقدر شرمنده شدم از خودم 

 

امشب مسجد الحرام بودیم که نم نم بارون شروع شد .

  نظرات ()
من و میقات نویسنده: - ۱۳٩۱/۸/۱

91/7/29

در دیار خودت هر کسی بوده ای ،هر عنوانی داشته ای ،در هر مقامی بوده ای همان جا رها کرده ای.اینجا نام و مال و منسب به کارت نمی آید.خودت هستی و خدایت و سیل خروشان مردمی که باید با آن ها همراه و هماهنگ شوی وگرنه نیست می شوی .

آمده ام به طبقه ی سوم مسجدالحرام ،به آسمان ِ بالای سرم نگاه می کنم وبه کعبه وبه مردم

توی دلم مرور می کنم تا کسی را جانینداخته باشم .دو دوستی که ام اس دارند .خانمی که وقتی می آمدم دوره ی دوم شیمی درمانیش را شروع کرده بود.کنکوری هایی که بارها تأکید کرده اند.حتّی رشته و دانشگاه مورد نظرشان را نوشته اند.خانمی که سپرده یادش کنم مشکلش را خدا می داند !مادری زنگ زده و مشکل کاری پسرش را یادآوری کرده.همه به اتّفاق بهبوداوضاع اقتصادی را گوشزد می کنند.همسرم زلزله زده ها ی اخیر آذربایجان را یادم انداخت و ... و ...و تمامی دوستانم .فقط از آشنایان خواسته اند در مقام ابراهیم به نیابت از آن ها نماز بخوانم که فعلا امکان پذیر نیست .خیلی خیلی شلوغ هست .

و خانواده ام

و امّا خودم ؟!! من اینجا نیامده ام چیزی بخواهم .آمده ام خودم را پیدا کنم و از زیر زنگارهای پوچی که مرا پوشانده بیرون بکشم .فقط می خواهم خودِ واقعی ام باشم .بتوانم در برابر وسوسه های بیهوده نه بگویم  (امیدوارم بتوانم)

---------------------------------------------------------------------------------------------

همه ی آنچه تحت ِ عنوان عمره ی تمتع انجام دادیم آمادگی بود برای آغاز مراحل بعدی

وارد محدوده ی مکّه (حرم)که می شوی لبیک ها قطع می شود .یک آن سکوت فریاد می زند و این یعنی رسیده ای ،به قول شریعتی  «سکوت ،اندیشه ،عشق»

بردر مسجد الحرام ایستاده ای تا چشمت به کعبه می افتد سجده می کنی .اینجا هیچکس نیست ! مکعبی تو خالی ؟! به خودت می آیی می بینی مابین مردمی ،جزیی از آنهایی تو نمی روی .تو را می برند اصلا من و تویی وجود ندارد .هرچه هست ماست که اینجا خانه ی مردم است .خانه ی خداست .خدا جهت و سویی ندارد و تو با دیگران در برابرش سمت و سویی گرفته ای .

طواف می کنی به هر طرف رو کنی ،به سمت اویی

بعد از طواف پا جای پای ابراهیم می گذاری ؟! می توانی ؟! دورکعت نمازدر مقام ابراهیم (که در موسم حج تمتع به علّت ازدحام جمعیّت امکانش بسیار سخت است )یا در امتداد آن و سپس سعی به یاد عشق ِ مادری حبشی به فرزندش ،کنیزی که بسیار حقیر می نمود تا آن حد که خانم خانه او را رقیبی برای خودش ندید .اصلا در حد ِ خودش حساب نکرد! امّا هاجر چنان به خدا توکّل کرد که به عظمت عشقش زمزم جوشید.( نه به علّت رفت و برگشت هفت بارش مابین صفا و مروه )

و در پایان ِ سعی تقصیر می کنی و آزادی .لباس خودت را می پوشی و فرصت داری آماده شوی برای عرفات.زمانی هست برای این که به خودت بازگردی .در اندرون ِ پر پیچ و خم ِ هزار توی خودت سعی کنی و زمزمت را پیدا کنی.هشیار باشی نشانه ها را می بینی و دنبال می کنی

پ ن : آنچه نوشته ام برداشت شخصی من از حج است شاید هم برخلاف اصول و مناسک ِ معمول باشد .

  نظرات ()
کلمات کلیدی وبلاگ (۱٠) آبابا (٦) آرزو (۱) آشپزی (٥) ادبیّات (۱٤) از مطالب دوستان (۱۱) استاد (۱٦) انجمن ادبی (۱٤) او (٢) بنیاد کودک (٦) تبریز (٧٢) تغذیه (۱) تغییر (۳٤) حال ِ دلم (۳) حج (٢۳) خبر (٢٧) خدایا (٥) خواهرانه (٢٩) خوب تر (٥) خودمان باشیم (۱۳) خوشحالیم (۳۱) درد می کند انحنای روح من (۳٩) درددل (۱٦) دوست (٢) رژیم (۱) روز معلّم (٦) روزگار وصال (۳) زلزله (٢٥) سؤال (٢٥) سفرنامه (٢٢) شعر (٥٠) عکس های دوربین من (۳) فیلم هایی که می بینم (٢۳) ما (٦٠) مادرانه (۱۱٢) مرکز مشاوره من و همسر جان (٦) مشاهدات (٢٩) معلّم (۸) من (٤۱) من نوشت (٦٧) من و بچّه ها (٢٦٧) موسیقی (۱٤) نوروز (٢) هشدار (۳) وقتی بابا غیر مستقیم صحبت میکند (۱٠) کالبدشکافی خودم (٧۱) کتاب (۳٥) کودکان ایران گل های سرزمین من (٢٦) یاد باد (۳۸) یادبود (٥) یک تجربه (٧۳) یک روز ِ ما (۱٠) یک سطر خواندنی (۳٠) یک عکس (٦)
دوستان من +AB ابناالهدی اردیبهشت از زندگی آغاز کلام آنا( بلاگفا) انجمن غیبی آوا ای جوان بدان که جهان پروردگاری دارد برسد به دست آینده بعد کیهانی بوی خاک و بلوط پانویس پرشین گیگ پیرفرزانه توکای مقدس تیتوک نقش زن چند قدم نزديكتر به خدا خارخاسک هفت دنده خاطرات یک پزشک قانونی خوابگرد دادلی دوزلی دخترشهریوری در آستان بلوغ در خانه ی ما دکتر کافی دنیای اسراء دنیای زیبای من دنیای کودک دیزی راهی رها روزگار وصال روزنگار خانم شین زرمان سپینود سرهرمس مارنا سلمان شاسوسا شاید شراگیم عاشقانه ها کسری کیانا گوریل فهیم مرا آفرید آنکه دوستم داشت موسسه خیریه رفاه کودک (بنیاد کودک ) مولکول مینجق ناگهان چقدر زود دير ميشود هیچکده پرتال زیگور طراح قالب