تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      آنا (آنا یعنی مادر)
من و میقات نویسنده: - ۱۳٩۱/٩/۳٠

یادداشت هام رو کمی ویرایش کردم .


ادامه مطلب ...
  نظرات ()
آمادگی برای شب یلدا نویسنده: - ۱۳٩۱/٩/۳٠

چند شبی هست که با دخترم توی نت می چرخیم تا ببینیم چی برای شب یلدا پیدامی کنیم .

- تزیین کیک با هندونه ؟  نه این که قنّادی ها همشون بلدن !

- کیک انا ر؟ نه ترش بشه شاید خوشمزه نشه 

-ژله با طرح هندونه ؟ اِ نه حالا بازم بگرد!

...

- لاک با طرح هندونه ؟! و دخترم با هیجان ِ تمام :آره خودشه همین برای شب یلدای ِ من خوبه

پس بقیّه چی ؟ خب بقیّه ناخنای منو تماشا کنن کِیف کنن !! 

  نظرات ()
لوستر و تفکّر نویسنده: - ۱۳٩۱/٩/٢۸

خانم ب با حسن نیّت تمام زنگ زده که دختر جان (یعنی من )وظیفه ی منه که یه چیزایی رو بهت گوشزد کنم .حتّی اگه خوشت نیاد .

منم با کنجکاوی تمام گفتم که بفرمایید

و خانم ب شروع کرد اوّل از تمام خاطرات چندین سال قبل گفتن و به اینجا رسید که خوب نیست بعد  از چند ماهی که اسباب کشی کردی جای لوستر یه لامپ وسط پذیرایی آویزون باشه !  یکی بیاد چه فکری میکنه ؟(راستش مهم نیست هر فکری میخواد بکنه :) )

خانم ب مثل اینکه غریبه س و خبر نداره که اوّلا برای مامهم نیست ثانیا همین چند روز پیش فرصت کردیم و رفتیم سفارش بدیم .بعدشم کجا بود خانم ب وقتی من تازه از سفر رسیده بودم و آنفولانزای شدیدی که سوغاتی  آورده بودم منو کوبیده بود  زمین ولی از یه طرف دیگه باید شب تا صبح مواظب صورت دخترم بودم که روی بخیه نخوابه و از اون طرف هم همراه پسرم بودم تو بیمارستان ؟ 

چقدر جماعت بیکارن که سقف خونه ی بقیّه رو رصد میکنن ! 

 پ ن : با نداشتن لوستر خانم های وظیفه شناسی چونان خانم ب را کشف کنید !

  نظرات ()
خبر ناگوار نویسنده: - ۱۳٩۱/٩/٢٧

دیشب دخترم تمام حواسش به اخبار استان بود .پسرم رفت اتاقش و غر غرکنان گفت خبر به درد بخوری برای من نیست .همین که تعطیلی ِ دوباره ی ابتدایی ها رو اعلام کردند .دخترم دستاشو به هم مالید و گفت :حالا چطور این خبر تأسف بار رو به داداش بیچاره بگم !!

  نظرات ()
چه استدلالی نویسنده: - ۱۳٩۱/٩/٢٦

دخترم جشن گرفته فردا تعطیلن 

پسرم :قبول نیست .

دخترم :هه هه آخه ما ابتدایی هستیم هورا ! 

پسرم :منم به سن تکلیف نرسیدم پس باید منم تعطیل باشم  !

  نظرات ()
جلسات آموزش خانواده نویسنده: - ۱۳٩۱/٩/٢۳

اؤلیای محترم راهنمایی شهید مدنی تبریز 

جلسات آموزش خانواده (شامل ارتباط و نوجوانی و ...)دوشنبه صبح و پنجشنبه( برای والدین شاغل) هر هفته در مدرسه برپا می شود.

اونقدر به این آقای بهرامی ارادت دارم .

خلاصه ی جلسه ی اوّل

برای جور بودن با نوجوونتون اوّل باید خودتون با هم (منظور همسران ِِ محترم )جور باشید .

خب آقایون حاضر در جلسه آخرین باری که یه شاخه گل برای همسرتون گرفتین کِی بوده ؟

جواب :خودمون گلیم !(اگر جز این بود باید شک می کردیم :) )

واقعا این جواب رو دادن

یک زمان خاص حداقل یه شب در هفته داشته باشید که همه ی اعضای خانواده دور هم باشن .یه پارچه ای ،رو فرشی پهن کنین رو فرش یه پاکتم تخمه بگیرن .چیتاماخ کنین پرت کنین روی زمین (نقل قول کلمه به کلمه می کنم )

رأی گیری شد .جلسه ی بعد در مورد ارتباط بین همسران بیشتر بحث خواهد شد .مامان و بابا ها با هم بیان (حداقل فقط جلسه ی بعد) 

توصیه ی اصلی آقای بهرامی که به زبان ساده بیان می شد این بود که :بزارین بچّه ها بچّگی کنن .دست از سرشون بردارین .بچّه های این مدرسه بهترین کارنامه و نتایج علمی رو دارن ولی از لحاظ برقرای ارتباط خیلی ضعیفن  .مهارت های زندگی عادی رو بلد نیستن ،بهشون مسئولیّت بدین .

همه جا مثل قارچ دانشگاه روئیده نگران نباشین یه جایی قبول میشن یه کم از کلاساشون کم کنین !

  ما اگر بشه با هم میریم .اگر همسرم نتونه من که میرم .

  نظرات ()
درس شیرین ِ ... نویسنده: - ۱۳٩۱/٩/٢٢

پسرم :این تاریخ و اجتماعی و جغرافی به چه درد من می خوره ؟چرا باید حفظ کنم ؟اصلا من خوابم میاد ،میرم بخوابم .

جدّی رفت خوابید !!! 

  نظرات ()
اندوه دیگران مرا از صرافت آینه انداخته است نویسنده: - ۱۳٩۱/٩/٢٠

 اندوه ِ عمیق ِ این اتّفاق(اگر بشه اتّفاق یا حادثه نامید !)رو مسئولین حس می کنند ؟مهمان های شهرم یکی یکی پر می کشند.شاید هم بهتر است بگویم راحت می شوند .

هشت دانش آموز تبریزی از دوازده نفر دانش آموز کلاس پنجمی ِمسموم، همون روز حادثه ی آتش سوزی پیرانشهر به بیمارستان سینا منتقل شده بودند .چهار نفر از اون ها  هنوز در بیمارستان کودکان بستری هستند و ریه ی یکی از بچّه ها آسیب دیده !،این بچّه ها هم به دلیل نشت کلر در استخر آموزش پرورش مسموم شدند.

خدا به والدین این بچّه ها صبر بده  

 اندوهِ دیگران
مرا از صرافتِ آینه انداخته
تمام عیار شکسته
هزار تکه
تکه شده ام .

... 

سید علی صالحی 

  نظرات ()
درد داریم نویسنده: - ۱۳٩۱/٩/٢٠

هیچوقت همسرم را تا این حد کلافه و درهم  ندیده بودم .پسرم آرام می پرسد چی شده ؟بابا یه جوریه

همسرم : این بچّه ها رو می بینم و می سوزم :(((

  نظرات ()
سرتان سلامت نویسنده: - ۱۳٩۱/٩/٢٠

آقای وزیر امروز دومین دختر (آمنه) رو به بهبود هم در بیمارستان سینا فوت کرد .

  نظرات ()
چون سروکارت با کودک فِتاد ... نویسنده: - ۱۳٩۱/٩/٢٠

مانده ام به معلّم ِ بسیار محترم چه بگویم ؟اوّل سال تو جلسه گفت اکثرابچّه هاتون رو لوس کردید .همین جا ازهمه ی اؤلیا حلالیّت می خوام که من کمی تند هستم .دم به ساعت هم نیاین مدرسه 

 

 - خانمم گفته اگر نخونید می کشمتون !!! 

شاید یه کلمه ی دیگه ای گفته اشتباه شنیدی 

- نه همیشه میگه  (اؤلدورم ها)

-به دوستم گفت شلخته !ولی ثمین اصلا شلخته نیست 

-ولی به من گفت چرا رنگت پریده برو بیرون یه دوری بزن و تغذیه بخور ،من  از حرفش ناراحت بودم !

 

هر چند که همیشه میگه دختر من خیلی مستقله و فلانه و بهمانه ولی اصلا این روش تحقیر کردن بچّه ها رو نمی پسندم .

 

  نظرات ()
هر دم از این باغ بری می رسد نویسنده: - ۱۳٩۱/٩/٢٠

استخر آموزش پرورش تبریز هم که باعث شده هشت نفر از دانش آموزان بستری بشن ،البتّه مقصر فقط استخر بوده شاید هم کُلُر یا هر دو با هم دست به یکی کردن !

سیران یگانه دختر دبستان گلستان مدرسه شین آباد اول سوخت و بعد مرد.اینم یه خبره همین و بس 

  نظرات ()
اندیشه پویا نویسنده: - ۱۳٩۱/٩/۱٩

شماره ی چهارم (آبان و آذر)اندیشه ی پویا ،حکایت بخشی از خاطرات کودکی و نوجوانی من است .



 

  نظرات ()
شاگردای من نویسنده: - ۱۳٩۱/٩/۱٧

خاله ام صبح:ما از همین فردا آماده ایم کلاس زبانمون رو ادامه بدیم .به کامپیوترم علاقمندیم.یه فکری هم به حال کامپیوتر بکنی

من :خب فردا صبح ساعت ده

اون یکی خاله ام شب:تعطیلات کریسمس نمیدی فعلا تعطیل باشه تا بگیم !! 

 

پ ن :اصولا بازنشسته ها محشرن 

  نظرات ()
مهمان های زمستانی نویسنده: - ۱۳٩۱/٩/۱٧

حدود بیست هشت سال قبل ،چهارم دبستان بودم .زمستان بود(زمستان های قدیم نه الان ...) .صبح که رفتیم مدرسه ،دبستان ِ نسرینی در کار نبود .مدرسه مون سوخته بود ! یکی از بخاری های نفتی  روشن مونده بود و آتش به پرده سرایت کرده بود و ... .شانس آوردیم که شب بود .

بعد از این همه سال ،این همه تغییر !! باز هم بخاری نفتی ،باز هم ؟... 

دخترهای پیرانشهر رو آوردن تبریز ،اگر تبریز باشید می تونید زمان ملاقات سری به بیمارستان سینا بزنید . 

  نظرات ()
  نویسنده: - ۱۳٩۱/٩/۱٥

ایمیلم رو هک کردند :( 

  نظرات ()
او نویسنده: - ۱۳٩۱/٩/۱٥

دوشنبه روز معلول بود و این هفته رو هم هفته ی معلول نامیده اند !

محدودیّت جسم روز نمی خواهد ،بهتر بود روزی برای روح ِ محدود انتخاب می کردند.

 

من کسی را می شناسم .علیرغم تصّور ِ دیگران از محدودیّتش در راه رفتن ، زیباترین قدم ها را برمی دارد .  

 

 

  نظرات ()
داماد ِ آینده ی ما ! نویسنده: - ۱۳٩۱/٩/۱٢

امروز ظهر داشتیم با دخترم داستان دخترنارنج و پسر سینی رو می خوندیم .رسیدیم به جایی که بعد از هندوانه و خربزه ،انار هم به سینی گِردِ نقره ای جواب رد داد .

دخترم با خودش زمزمه کرد :اشتباه کرد دیگه من اگه جاش بودم بله رو گفته بودم سینی به این خوشگلی !!! 

  نظرات ()
صفرسالگی نویسنده: - ۱۳٩۱/٩/۱٠

دخترم : از بچّگی هام بگو 

چند ماهگیت ؟

دخترم : وقتی صفرساله بودم ! 

  نظرات ()
می خواهید در آینده چه کاره شوید ؟ نویسنده: - ۱۳٩۱/٩/٦

دخترم :خانم معلّمم پرسید چه شغلی رو دوست داری ؟منم بهش گفتم معلّم نقّاشی 

پ ن :امروز نظرش تغییر کرد به آرایشگری ! 

  نظرات ()
سیزده سال ِ تمام نویسنده: - ۱۳٩۱/٩/٥

وقتی تولّد سیزده سالگی پسرت مصادف با عاشوراست و دو تا انگشت شست قلمبه ی پانسمان شده هم دارد .مستأصل می مانی که چه کنی ؟

صبح بهش میگم تولّدت مبارک .چند روز بگذره تولّد ِ با کیک داریم .

- خودم میدونم .من دیگه بزرگ شدم ! 

یه لحظه یادم افتاد دوسالش  که بود از یه ماه قبل تر هرکسی رو می دید می پرسید :چند روز به پنج آذر مونده ؟ 

  نظرات ()
وقتی پسرم بزرگ می شود نویسنده: - ۱۳٩۱/٩/۱

امروز پسرم رو برده بودم پانسمانش رو عوض کنن .اونقدر تبصره گذاشت که منم نشستم و کاری به کارش نداشتم

 

- به هرحال کفش می پوشم گفته باشم !

- دستمو نگیری خودم می تونم راه برم 

-اصلا نمیام اتاق انتظار من بیرون ایستادم 

- نگام نکن ،حالمو نپرس 

؟! 

  نظرات ()
کلمات کلیدی وبلاگ (۱٠) آبابا (٦) آرزو (۱) آشپزی (٥) ادبیّات (۱٤) از مطالب دوستان (۱۱) استاد (۱٦) انجمن ادبی (۱٤) او (٢) بنیاد کودک (٦) تبریز (٧٢) تغذیه (۱) تغییر (۳٤) حال ِ دلم (۳) حج (٢۳) خبر (٢٧) خدایا (٥) خواهرانه (٢٩) خوب تر (٥) خودمان باشیم (۱۳) خوشحالیم (۳۱) درد می کند انحنای روح من (۳٩) درددل (۱٦) دوست (٢) رژیم (۱) روز معلّم (٦) روزگار وصال (۳) زلزله (٢٥) سؤال (٢٥) سفرنامه (٢٢) شعر (٥٠) عکس های دوربین من (۳) فیلم هایی که می بینم (٢۳) ما (٦٠) مادرانه (۱۱٢) مرکز مشاوره من و همسر جان (٦) مشاهدات (٢٩) معلّم (۸) من (٤۱) من نوشت (٦٧) من و بچّه ها (٢٦٧) موسیقی (۱٤) نوروز (٢) هشدار (۳) وقتی بابا غیر مستقیم صحبت میکند (۱٠) کالبدشکافی خودم (٧۱) کتاب (۳٥) کودکان ایران گل های سرزمین من (٢٦) یاد باد (۳۸) یادبود (٥) یک تجربه (٧۳) یک روز ِ ما (۱٠) یک سطر خواندنی (۳٠) یک عکس (٦)
دوستان من +AB ابناالهدی اردیبهشت از زندگی آغاز کلام آنا( بلاگفا) انجمن غیبی آوا ای جوان بدان که جهان پروردگاری دارد برسد به دست آینده بعد کیهانی بوی خاک و بلوط پانویس پرشین گیگ پیرفرزانه توکای مقدس تیتوک نقش زن چند قدم نزديكتر به خدا خارخاسک هفت دنده خاطرات یک پزشک قانونی خوابگرد دادلی دوزلی دخترشهریوری در آستان بلوغ در خانه ی ما دکتر کافی دنیای اسراء دنیای زیبای من دنیای کودک دیزی راهی رها روزگار وصال روزنگار خانم شین زرمان سپینود سرهرمس مارنا سلمان شاسوسا شاید شراگیم عاشقانه ها کسری کیانا گوریل فهیم مرا آفرید آنکه دوستم داشت موسسه خیریه رفاه کودک (بنیاد کودک ) مولکول مینجق ناگهان چقدر زود دير ميشود هیچکده پرتال زیگور طراح قالب