تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      آنا (آنا یعنی مادر)
قدم زدن در خیابان ممنوعه نویسنده: - ۱۳٩٢/۱/٢٧

قدم زدن در خیابان ممنوعه  

تقریبا یکسال هست که با دنیای زیبای من آشنا شده ام .آشنایی ما به واسطه ی مدرسه ی پسرها بود .در واقع یک جور همکلاسی محسوب می شویم .چند نفری از اولیای مدرسه اینجا را می خوانند .ما مادر و پدر ها شاید دیدگاه های متفاوتی داشته باشیم ولی دغدغه های مشترک زیادی داریم .

 

 

  نظرات ()
پت و مت نویسنده: - ۱۳٩٢/۱/٢٧

صبح با صدای تلفن از خواب پریدم طبق عادت یه نگاهی به شماره انداختم ،اسم خودمو دیدم ! اوّلین چیزی که به ذهنم رسید این بود که حتما جان به جان آفرین تسلیم کردم و مثل فیلم ها روحم از بالا نظاره میکنه ! پس طبق اونچه در فیلم ها دیده بودم نمی تونستم به تلفن جواب بدم .بعد فکر کردم من  تنها تو خونه از این دنیا رفتم !بچّه ها از مدرسه برمی گردن میمونن پشت در ! منم ببینن زهر ترک میشن !چطوری خبر بدم که چی شده ؟تلفن همینطور زنگ میزد !! در همون حال گیجی دیدم دارم گوشی رو لمس  میکنم !عجیب این که حسش می کردم! گوشی رو  برداشتم همسرم بود :))) 

-کجایی ؟چرا گوشی رو برنمی داری؟خوابیده بودی ؟موبایلت رو اشتباهی برداشتم .ببین موبایل من کجاست بیار پایین :)) موبایل همسرم کنار چرخ خیاطی من بود !!! 

  نظرات ()
فکر کنم اعتصاب کرده ایم ! نویسنده: - ۱۳٩٢/۱/٢٦

به کسی کاری ندارم (این کسی شامل حال خواهر و برادرم می شود !فکر کنم آنقدر بزرگ شده اند که من دست از سرشان بردارم )

کتاب می خوانم چه جور ! خودم را ملزم کرده ام هرطور شده بروم توی نخ ِ عمّه جانم :)) که مرا هم ببرد انجمن ! 

خیّاطی می کنم البتّه اگر بشود گفت خیّاطی ! 

ورزش می کنم نشان به این نشان که ! کمرم خشک شده و نفسم بالا نمی آید !

من و همسرم در راستای طرح کاهش چربی همچنان خوراکی ها را تماشا می کنیم !و آب می نوشیم و رژیم می گیریم .

با هم فیلم می بینیم ! عادتی که فراموش کرده بودیم .

برای پدر همسرم نقشه می کشم ! برای کتاب خانه اش ! کتاب هایش ! کتابخوانی هایش :))

لبنیّاتی آنا فعّال است ! ماست و پنیر از تولید به مصرف ،از سال جدید شیر ِ محلّی می گیریم .بچّه ها دوست ندارند ! می ریزم توی پاکت شیرهای پاستوریزه ،هموژنیزه :))) می خورند یه نگاه عاقل اندر سفیهی به هم می کنند و بعد هم میگن این شیر چه مزه ای میده ؟از همون شیری که برای خودتون خریدین بده :))

آموزش و پرورش و روش جدید  رو بی خیال شدم خودم با روش خودم به دخترم درس میدم.

برای مامان شیرین و پیاده روی هم نقشه می کشم !

در خانه ی جدید همسرم با فراغ بال سازهایش را تر و خشک می کند :)من هم تماشا می کنم .هوس می کنم !

دنگ و فنگ شرکت هم که همیشه هست .همسرم بدجوری درگیر کار هست ولی شاهنامه را شروع کرده !! اگر با چشم خودم نمی دیدم باور نمی کردم .

 ...

 

  نظرات ()
ماجراهای من و بچّه ها نویسنده: - ۱۳٩٢/۱/٢٦

پسرم در نهایت احساس مسئولیّت داشت توضیح میداد که یک قسمت از سه قسمت ِ مساوی رنگ شده یعنی یک سوم و سه قسمت از پنج قسمت مساوی رنگ شده یعنی ...،دخترم هم ظاهرا با دقّت ِ بسیاری گوش می داد که گفت :داداش یه لحظه صبر کن من یه موضوع مهمی به ذهنم رسید ! هیچ میدونی تو دایی بچّه ی منی !!!

وای مامان من مطمئن هستم معلّم دخترا نمیشم ! من اصلا از این دختر سردر نمیارم وسط ریاضی ببین چی میگه ! اَه ما کلاس چهارم بودیم کسر می خوندیم چرا کسر ها رو آوردن دوم برای اینا زوده !!! این دختر اصلا گوش نمیده 

و دخترم غُرغُر کنان برادرش رو از اتاقش هل داد بیرون که :تقصیر منه که فکر کردم خوشحال میشی ! برو بیرون خودم بلدم  .خیلی هم خوب بلدم 

شب اومده درگوشم پچ پچ کرده که مامان به خانمم نگی ! من از درس خوندن خوشم نمیاد ! من فقط دوست دارم علوم بخونم !

 

پ ن : آقا ،خانم ! دم به ساعت سیستم آموزشی رو تغییر بدین !!!

  نظرات ()
مادر بودن نویسنده: - ۱۳٩٢/۱/٢٥

مامان ،یک شغل خیلی خیلی بزرگ،بزرگترین شغلی که می شناسی چیه ؟

سوفی جان راستش بزرگترین شغلی که من می شناسم مراقبت از تو و برادرت است .

مادر بودن مهم ترین و زیباترین شغلی است که من دوست دارم.

 

                                                                       بزرگترین شغل دنیا 

                                                                       مترجم :مریم رزاقی  

پ ن : سوفی ِ این کتاب مشابه دختر من هست ! شاید هم مثل همه ی دخترها در این سن و سال 

  نظرات ()
  نویسنده: - ۱۳٩٢/۱/٢٤

نه دامیست نه زنجیر همه بسته چراییم ؟

                                                       مولوی ،دیوان شمس 

  نظرات ()
تسلیم نویسنده: - ۱۳٩٢/۱/٢۳

وقت هایی هست که باید بنشینی و تماشا کنی ... تا موعد مقرر فرا برسد!

چه شب هایی که تا صبح نگاهت کردم و توی دلم زمزمه کردم کِی بزرگ می شوی ؟چه روزهایی که دیوانه وار دور خودم چرخیدم تا خبری از تو بگیرم ؟می دانم تمام این سال ها نگرانی مزمن و سخت گیری های ِ ناتمام ِ خواهرانه ام کلافه ات کرده 

امّا ... وقتش رسیده که من هم فقط تماشاچی حال ِ اینروزهای تو باشم ...

  نظرات ()
مفتخر شدیم نویسنده: - ۱۳٩٢/۱/٢٢

میدونی خانمم میگه همیشه منتظره من ورقه هامو ببرم امضاشونو ببینه و شعرایی رو که براش می نویسی بخونه ! خانمم جلوی همه ی همکلاسی هام به من گفت از مامانت تشکّر کن ! من جلوی همکلاسی هام خیلی مفتخر !!! شدم مرسی مامان ... 

مفتخر یعنی چی؟

یعنی خیلی کِیف کردم ! 

پ ن : اعتراف می کنم که گاهی از روی امضاهای مامانم کپی می کنم .دفتر دیکته ام رو هنوز دارم!

  نظرات ()
آرامش به سبک ما نویسنده: - ۱۳٩٢/۱/٢٠

اگه بخوام بشینم و پاهامو دراز کنم و چند لحظه ای مثلا تمرین آرامش بکنم .مثلا البتّه 

پسرم : کاملا امری دستور میده که بخند زود باش بخند 

دخترم :وایییییی تنها موندی ؟حوصله ات سررفته ؟زود میره یه بشقاب رو از هرچی که تو یخچال پیدا کنه پر میکنه تزیین میکنه میاره و یه نامه هم می نویسه میزاره کنارش که مامان دوست دارم و ممنونم که اینقدر برای من زحمت میکشی و یا چیزی با این مضمون 

و ... و ... دقیقا از این لحظه آرامش تموم میشه 

-اَه دخترا !

+ دخترا چی ؟بگو ؟بگو؟

- بگم گریه میکنی نی نی کوچولو

+ من ؟من نی نی هستم ؟

- بله دیگه 

+نخیر من خودم بابا رو بوس میکنم .انرژی میگیره این همه کار میکنه !!! تو چی ؟

- وای ترسیدم 

... 

م_______ام__________ان  :))))

  نظرات ()
نوه های من ! نویسنده: - ۱۳٩٢/۱/۱۸

دخترم :مامان که شدم اسم دخترمو میزارم نسیم ،اسم پسرمو میزارم محمّدرضا ،اگه اسم آقام !!!(توجّه کردین که آقاش !!)محمّد رضا بود اسم پسرمو چی بزارم ؟!!

آقام نمی دونم کیه ! ولی به هرحال خیلی خیلییییییی دوسش دارم !!! (خوش به حال داماد آینده ی ما )

پسرم :واه واه این دخترا و آرزوهای مسخره شون اَه اَه چه اسمایی !

و طبق معمول دخترم :م________ام_______ان داداش اسم بچّه های منو مسخره میکنه !

 

پ ن :آقام !!! این کلمه ی آقام همینطور توی ذهن من عقب و جلو میره ...

  نظرات ()
آرزوهای ِ حفظ نکردنی نویسنده: - ۱۳٩٢/۱/۱۸

همسرم از پسرم می پرسه دوست داری چه رشته ای رو انتخاب کنی ؟

-- هر رشته ای که توش زیست نباشه ،اصولا در  آرزوهای من حفظ کردنی وجود نداره !!

پ ن : همسرم و بچّه ها 

  نظرات ()
شغل جدید دخترجان نویسنده: - ۱۳٩٢/۱/۱۸

 دخترم : چطوری چند نفر رو استخدام میکنن ؟

آگهی میدن 

دخترم : خب (بسی متفکرانه ) پس من در آینده باید آگهی بدم !

برای چه کاری ؟

دخترم :تصمیم گرفتم هم مربّی نقّاشی باشم و هم مغازه ی پلاسکو !! داشته باشم وقتی میرم گالری نقّاشیم ! چند نفر باید تو فروشگاهم باشن به مردم جواب بدن دیگه 

که اینطور !!!

  نظرات ()
سالی نوجوانانه نویسنده: - ۱۳٩٢/۱/۱۸

سال گذشته علیرغم بدو بدو ها و مشغله های زیادش سال خوب و بی اینترنتی برای من بود :)

با تلویزیون آشتی کردم ! یا بهتر است بگویم من و همسرم با تلویزیون آشتی کردیم .گاهی با هم فیلم می بینیم ،برای خودمان سریال دنبال می کنیم ! 

بچّه ها به طرز غریبی بزرگ شده اند ! بحث می کنند ودلیل می آورند ! خوب هم سر هم داد می کشند حتّی ما را هم از این داد و فریاد بی نصیب نمی گذارند ! صاحب سبک شده اند در پوشش و گویش و البتّه در اشتها !! 

خلاصه خانواده ی ما وارد مرحله ی نوجوانانه ای می شود :))

  نظرات ()
اندر آرامش خانه ی ما نویسنده: - ۱۳٩٢/۱/۱۳

تعطیلات عید را چگونه گذراندید ؟

+ این دختر دستور میده ها ! رئیس رئیس دستور بده 

- اِ به من چی کار داری ؟م_______ام_________ان

+ نی نی ،نی نی ، نی نی کوچولوی رئیس 

-...

+...

- هه هه هه هه هه هه

+ها ها ها ها ها ها

- من که گوش نمی کنم

+ من که نمی شنوم

....

اوه 

  نظرات ()
یک عدد مادر اینترنت دار نویسنده: - ۱۳٩٢/۱/۱٢

بالاخره مخابرات رو بی خیال شدیم و رفتیم سراغ مبین نت 

  نظرات ()
ترک عادت نتوان کرد نویسنده: - ۱۳٩٢/۱/٥

امروز در گوشه ای متروک از لابی کتابخونه ای پُر از رُمان و مجلّه و آموزش بافتنی و ...کشف کردم .به انگلیسی و آلمانی و فرانسه ! یه رمان شروع کردم همسرم میگه دو روزه نمی تونی تموم کنی !! حالا ببینم چی میشه :) احمد حلّت با خانواده اش هم اینجاست .مجلّه ی موفّقیّت منظورمه !بعدازظهر دخترم با باباش بازی می کرد و پسرم مشغول دانلود بازی بود .رفتم یه گوشه ی دنج برای خودم پیدا کردم یه ساعت کتابمو خوندم ! از بس که بدو بدو می کنم عادت ندارم که ! چند بار رفتم بهشون سر زدم  .خلاصه که ترک عادت نتوان کرد !

  نظرات ()
انتخاب یا اجبار ؟! نویسنده: - ۱۳٩٢/۱/٢

یک شب قبل از اینکه راه بیفتیم ،زنگ زده بود .کشیک بود .صدایش یه جوری بود ! محزون ،مردد،نگران !

ویزامون اومده تا آخر اردیبهشت میریم !! میفهمی که ؟! یه آینده ی نامشخص ! کارم هم که معلوم نیست چی میشه ولی برای ما راهی نمونده ! حداقل برای پسرم بهتره !فوقش سه سال می مونیم و اقامت می گیریم !برای کسایی مثل ما که فقط سرشون به کارشونه و دغل بازی بلد نیستن چاره ای نمونده ،تو منو بهتر از هرکسی میشناسی مگه نه ؟! 

چی میتونستم بگم ؟! جزدلداری و امید دادن و آرزوی ِ بهبود شرایط رو کردن ؟! 

متخصص بیهوشیه ،همسرش دانشگاه تدریس میکنه و دارن میرن ... رابطه ی ما هیچوقت مثل خواهرشوهر و عروس نبوده ما سنگ صبور هم بودیم ! 

  نظرات ()
کلمات کلیدی وبلاگ (۱٠) آبابا (٧) آرزو (۱) آشپزی (٥) ادبیّات (۱٤) از مطالب دوستان (۱۱) استاد (۱٦) انجمن ادبی (۱٤) او (٢) بنیاد کودک (٦) تبریز (٧٢) تغذیه (۱) تغییر (۳٤) حال ِ دلم (۳) حج (٢۳) خبر (٢٧) خدایا (٥) خواهرانه (٢٩) خوب تر (٥) خودمان باشیم (۱۳) خوشحالیم (۳٢) درد می کند انحنای روح من (۳٩) درددل (۱٦) دوست (٢) رژیم (۱) روز معلّم (٦) روزگار وصال (۳) زلزله (٢٥) سؤال (٢٥) سفرنامه (٢٢) شعر (٥٠) عکس های دوربین من (۳) فیلم هایی که می بینم (٢۳) ما (٦۱) مادرانه (۱۱٢) مرکز مشاوره من و همسر جان (٦) مشاهدات (٢٩) معلّم (۸) من (٤٢) من نوشت (٦٧) من و بچّه ها (٢٧٧) موسیقی (۱٤) نوروز (٢) هشدار (۳) وقتی بابا غیر مستقیم صحبت میکند (۱۱) کالبدشکافی خودم (٧۳) کتاب (۳٥) کودکان ایران گل های سرزمین من (٢٦) یاد باد (۳۸) یادبود (٥) یک تجربه (٧٦) یک روز ِ ما (۱٠) یک سطر خواندنی (۳٠) یک عکس (٦)
دوستان من +AB ابناالهدی اردیبهشت از زندگی آغاز کلام آنا( بلاگفا) انجمن غیبی آوا ای جوان بدان که جهان پروردگاری دارد برسد به دست آینده بعد کیهانی بوی خاک و بلوط پانویس پرشین گیگ پیرفرزانه توکای مقدس تیتوک نقش زن چند قدم نزديكتر به خدا خارخاسک هفت دنده خاطرات یک پزشک قانونی خوابگرد دادلی دوزلی دخترشهریوری در آستان بلوغ در خانه ی ما دکتر کافی دنیای اسراء دنیای زیبای من دنیای کودک دیزی راهی رها روزگار وصال روزنگار خانم شین زرمان سپینود سرهرمس مارنا سلمان شاسوسا شاید شراگیم عاشقانه ها کسری کیانا گوریل فهیم مرا آفرید آنکه دوستم داشت موسسه خیریه رفاه کودک (بنیاد کودک ) مولکول مینجق ناگهان چقدر زود دير ميشود هیچکده پرتال زیگور طراح قالب