تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      آنا (آنا یعنی مادر)
در گوشی های خواهری برادری نویسنده: - ۱۳٩٢/۱۱/٢٧

پسرم :چرا موسیقی رو تمرین نمی کنی ؟ تو که خیلی خوب پیش میری منظم تمرین کن و .... 

دخترم :یه مشکلی دارم نمی تونم بهت بگم و نمیرم کلاس و تمرینم نمی کنم !!!!!

پسرم :چه مشکلی ؟یادت رفته ؟

دخترم :نه

پسرم :بگو 

دخترم :چشمات رو ببند !!!!!!!! تا بگمو یواش زمزمه کرد  یا کلاسمون بوی بدی میده یا استادم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!! من نمی خوام برم 

پسرم :یواشکی اِ؟!!! خودم باهات میام ببینم چه خبره :))))

  نظرات ()
خانم متفکر! نویسنده: - ۱۳٩٢/۱۱/٢٧

دخترم :من آرزوی خیلی بزرگی دارم و فکر می کنم برای عملی کردنش باید فریزر داشته باشم !دلم می خواد یه تیکه از ابر رو برای خودم نگه دارم ! یه طبقه ی خالی از فریزر داریم ؟

ابرش رو چطور میاری ؟

دخترم :همین مسئله ی منه دیگه دارم فکر می کنم ! فریزر جای خالی داری ؟منم ببینم ابر رو چطور بیارم ؟!!!!!!!!!!!!!!!

  نظرات ()
نمی دانم راحت جان است نویسنده: - ۱۳٩٢/۱۱/٢۳

پسرم :سه ساعت نشسته بودیم نمازخونه سرود خوندیم ؟

چی خوندین ؟

پسرم :نمی دونم من نخوندم ! بچّه نیستیم که!رئیس آموزش و پرورش هم اومده بود سخنرانی کرد 

در چه مورد ؟

پسرم :نمی دونم گوش نکردم !یه آقایی هم اومده بود هفت هشت تا زبان بلد بودتو انگلیسی هم سی امتیاز بهم داد 

چه زبان هایی ؟

پسرم :نمی دونم  من فقط انگلیسی و عربی رو فهمیدم !

جشن گرفته بودین ؟

پسرم :بله 

چه خوب اینو می دونستی :))

پسرم :خب عین بچّه ها برامون جشن تکلیف گرفته بودن !!!

اِ جدی ؟بیا ببینم 

فرار کرد رفت اتاقش !!!!!!!!!!!!!!

  نظرات ()
نمایشگاه نویسنده: - ۱۳٩٢/۱۱/٢۱

امروز نمایشگاهی از کارهای هنری بچه ها برگزار شده بود .دیشب گفت اگر وقت داشتی بیا نقاشی و کاردستی های منو ببین زنگ تفریح بیا خودم ببرمت !زنگ تفریح آخر رفتم دوستاش تا منو دیدن فریاد زنان رفتن کلاسشون بیا مامانت اومده از بالای پلّه ها باچنان افتخاری پایین میومد !!! به انتظاماتشون گفت بکشین کنار مامان خودمه اومده کارای منو ببینه ! یه ساعتم توی کوچه گشتم که زنگ آخر با خودم برگردیم. توی ماشین برگشت و خیلی جدّی گفت : از این که برای من وقت گذاشتی ممنونم !!!!!!!!!!!!! خیلی خوشحالم کردی !

پ ن : این زبون رو نداشت چه می کرد ؟!

  نظرات ()
همزمانی کارنامه و تولد چه شود ! نویسنده: - ۱۳٩٢/۱۱/۱٧

 لپ تاپ رو که باز کردم دیدم یه صفحه که توش نوشته مامان ببخشید ناراحتت کردم تولدت مبارک  ! از طرف پسرم بود.یه دسته گلم برام گرفته بود :))

همسرم رمز اینترنت رو تغییر داده بود امتحانات بشینه درس بخونه !یا بهتره بگم چند صفحه حفظ بکنه نتیجه این شد که لپ تاپ توی کمدش بود و متصل به نت ! خب مشخصه رمزش رو پیدا کرده بود ! همسرم  فهمید عصبانی شد که دیگه حق نداری دست به کامپیو تر بزنی و ... و این چه نمره هایی هست و ...(نتیجه ی امتحانات رو دیروز دادن و طبق معمول حفظ کردنی ها تعریفی ندارن !به قول خودمون جان اللاها وئریر ایکی خط حیفظ لسین ها !)

 به پسرم گفتم بشین یه برنامه برای خودت بنویس هر کمکی هم لازم داشتی روی من حساب کن ولی انتظار نداشته باش من بشینم به جای تو حفظ کنم .نمی تونم و فرصتش رو هم ندارم که بشینم کلمه به کلمه ی تاریخ و جغرافی و اجتماعی رو کنترل کنم ببینم خوندی یا نه ! به هر حال تکلیف خودته باید بخونی چه دوست داشته باشی چه نداشته باشی !قرائت فارسی که دیگه کاری نداره ! در ضمن من از پنهان کاریت ناراحت شدم ! ازت اصلا توقع نداشتم هر زمان لازم داشتی در  اختیارت بود مگه نه ؟!سرخ و سفید شد و هیچی نگفت !

از اون طرف همسرم همچنان تو فکرنشسته  !میگه از دست خودم و رفتارم ناراحتم عجله کردم نباید تند می رفتم ! 

من که فکر می کنم سخت گرفتن بدتر می کنه ! از طرفی اقتضای سنشه دیگه 

 

  نظرات ()
این قافله ی عمر عجب می گذرد نویسنده: - ۱۳٩٢/۱۱/۱٤

در آستانه ی چهل سالگی هستم و فکر می کنم  بسیاری از به ظاهر دویدن هایم چه بی خود بوده و فقط توان پاهایم را از من گرفته، درحالی که هیچ سودی برایم نداشته جز سکون و جاماندن در نقطه ی آغازین !چه غصه هاو خود خوری های بی جهتی که فقط باعث به هم ریختنم شده ، در حالی که افسانه ای بیش نبوده و چه تکاپوهایی برای هیچ به معنی کامل آن ...هر چند برای من گذران سالهایی آکنده از هیچ نبود ! لابه لای این سال ها یاد گرفتم زندگی نه دویدن برای رسیدن به آن محالِ آرمانی است و نه نگرانی برای از دست دادن ِ داشته هایی که در واقع از آن ِمن نیست ونه اندوه رفته ها! که رفتن و ماندن دراختیارم نیست و نه غم بازماندن ! که کسی ماندنی نیست  !...زندگی همین لحظه است و چگونه بودن ِ در حال ، تنها انتخاب ِقابلیّت تعریف برایم . هرثانیه فرصتی برای نو شدن و یافتن است.درک لذّت ِخنده های بی دلیل با عزیزان و بودن باعشق ِبه بودن ! ِبی نقاب بدون هیچ برچسبی  ...و البتّه رهایی از قید ِ بندهای نامرئی ِ پوچی که روح را به بند می کشد .!...می گویند چهل سالگی موسم ِ پوست اندازی روح است .به نوعی سکون و بلوغ !... شایدهم رسیدن!... هرچه که باشد آغازی دگر است و فصلی نو... .

پ ن : قافله اش اصلاح شد :)

  نظرات ()
اوشاخ اولاسان ! نویسنده: - ۱۳٩٢/۱۱/۱٢

سه روزی بود که دندون لقش افتاده بود گذاشته بود زیر بالشش که فرشته بیاد برداره و به جاش جایزه بزاره !(به تقلید از فیلم پری دندون و کتاب پری دردسرساز)بیدار میشد با لب و لوچه ی آویزوون میومد که فرشته بازم نیومد! منم یادم میرفت چیزی بزارم میگفتم می بینی که هوا چه برف و بوران و سرده نتونسته پرواز کنه !! آخرسرپسرم یه اسکناس گذاشت زیر بالشش !بعدازظهر پیدا کرد و با داد و فریاد اومد که وای فرشته اومده بود و خیالبافی هاش شروع شد !! 

فکر می کنی دندونم رو چی کار می کنن ؟خب به نظر من توی بهشت می کارن و درخت دندون سبز میشه خدا که آدم ها رو خلق می کنه ! میزاره توی لثه شون !!! دندونای خراب رو هم می کارن از درختشون دندون مصنوعی سبز میشه برای آدمای پیر!!!!!!!!!!!!!  

  نظرات ()
چون سرو کارت با کودک فتاد ... نویسنده: - ۱۳٩٢/۱۱/۱۱

مدیرمون اومده بود تدریس خانم قرآن رو ببینه ،وقتی اون نباشه داد میزنه و عصبانی با ما  صحبت می کنه مثلا ساکت شو ،حرف نزن ببینم و ... ولی جلوی مدیرمون اونقدر محترمانه بود ددددد! می گفت عزیزم شما بفرمایید !!!!!!!!!!!!!!!! کاش مدیرمون همیشه زنگ قرآن بیاد کلاسمون !!

پ ن : سروکلّه زدن با بچّه ها حوصله می خواد هر کسی رو میارن سرکلاس درس بده !بچّه ها خیلی خوب می فهمن چی به چیه 

  نظرات ()
فردا روز دیگری است نویسنده: - ۱۳٩٢/۱۱/٩

دخترم نشست روبرویم و زُل زد توی چشمام ! مامان خانم من یه حرف جدّی دارم با شما ؟

بفرمایین 

من تصمیم گرفتم برم کلاس نقّاشی این کلاس نقّاشی که می رفتم دیگه جوابگوی من نیست ! همه اش بچّه گانه شده برای من ! می خوام سیاه قلم یاد بگیرم .لطفا! به درسام هم می رسم .

چند جا سر زدم .اغلب قبول نکردند و گفتن برای طراحی زوده حاضر هم نشدن نمونه کارهاش رو ببینن !یه جا که گفتن در حد کپی کارتون های والت دیزنی براش خوبه !!! وقتی توضیح دادم که کپی نمی خوام !مربی خندید و گفت که انتظارم بالاست ! همین که چند تا از کاراش رو به دیوار بزنم و به بقیه نشون بدم دلسرد میشم !!! اتفاقی جایی رو دیدم با هم رفتیم کارهاش رو دید با دخترم صحبت کرد و گفت طراحی رو از پایه شروع می کنیم .با کّلی ذوق و شوق وسایل طراحیش رو آماده کرده که فردا بره

  نظرات ()
مادر و پسر نیتروژنیزه نویسنده: - ۱۳٩٢/۱۱/٩

 برخورد پسرم با دیگران خیلی فرق کرده ! خیلی راحت با هر سنی ارتباط برقرار می کنه .صحبت می کنه نظر میده محترمانه مخالفت می کنه خب راستش منم حسابی کِیف می کنم .روز اوّلی که می رفت مدرسه فکر می کردم از بس که مظلومه و ساکته  لهش میکنن ! دیروز عصر با هم رفته بودیم دکتر از بابت سندروم میخچه ی پای راستی که جفتمون گرفتاریم :)) چنان با دکتر گرم گرفته بود که من متعجب فقط تماشا کردم ! موقع برگشتن یه جفت گیره خرید برای خواهرش ! 

اینا رو براش گرفتم که دست خالی نرم ! آخه این دخترت خیلی جیقیلو بیقیلو ه ! 

خیلی چیه ؟

جیقیلو بیقیلو ! بهش نگیا !چی گفتم 

چرا ؟

که بزنه زیر گریه ؟

نه که تو بلد نیستی جیغشو در بیاری ؟

خب حالا ! جیغ زدنش بعضی وقتا مزه میده !برای بابا جونشم لبو گرفتم !

 

 

  نظرات ()
آموزش مثلا ی بسکتبال ! نویسنده: - ۱۳٩٢/۱۱/٧

دخترم :امروز بسکتبال داشتیم یکی از هم گروهیام توپ رو می گرفت مثلا اینطوری خب ؟بعد پرتاب می کرد .فهمیدی خوب دقّت کن !میزد مثلا اینجوری !بعد ما جیغ می کشیدیم ! می گرفتیم ! نمی دونی چه خوش گذشت فهمیدی دیگه بسکتبال اینجوریه مثلا ببین ! ولی آخرش مربی ورزشمون داد میزد اینجوری نه ! به هرحال گروه ما اوّل شد ! یاد گرفتی توپ رو چطور بگیری ؟

مثلا بله :))

  نظرات ()
  نویسنده: - ۱۳٩٢/۱۱/٧

در پاسخ به پیام های خصوصی دوستی که روزمره نویسی هایم به نظرش خسته کننده ،بی ارزش و آبکی و غیر تخصصی هستند باید بگویم  من نه ادعایی دارم و نه تخصصی شما نخونید و وقت باارزشتون رو برای نوشتن نظر هدر ندین 

                                                                                                         با احترام

  نظرات ()
کاش دری باشد برای زدن نویسنده: - ۱۳٩٢/۱۱/٦

 که من در بزنم و او باز کند ! دلم برای بابا تنگ شده !!

  نظرات ()
باز فرو ریخت عشق از در و دیوار من نویسنده: - ۱۳٩٢/۱۱/٥

دیروز در کنسرت سیامک آقایی بسی خوش گذشت .با آن سنتور ده خرک ِ مونس نام 

  نظرات ()
هنر خنثی بودن :) نویسنده: - ۱۳٩٢/۱۱/۳

گاهی وقت ها باید کَر،کور و لال شد ! البته گاهی اوقات 

  نظرات ()
  نویسنده: - ۱۳٩٢/۱۱/۱

چشم تو ناز می کند ناز جهان تو را رسد

                                              مولوی 

  نظرات ()
کلمات کلیدی وبلاگ (۱٠) آبابا (٦) آرزو (۱) آشپزی (٥) ادبیّات (۱٤) از مطالب دوستان (۱۱) استاد (۱٦) انجمن ادبی (۱٤) او (٢) بنیاد کودک (٦) تبریز (٧٢) تغذیه (۱) تغییر (۳٤) حال ِ دلم (۳) حج (٢۳) خبر (٢٧) خدایا (٥) خواهرانه (٢٩) خوب تر (٥) خودمان باشیم (۱۳) خوشحالیم (۳۱) درد می کند انحنای روح من (۳٩) درددل (۱٦) دوست (٢) رژیم (۱) روز معلّم (٦) روزگار وصال (۳) زلزله (٢٥) سؤال (٢٥) سفرنامه (٢٢) شعر (٥٠) عکس های دوربین من (۳) فیلم هایی که می بینم (٢۳) ما (٦٠) مادرانه (۱۱٢) مرکز مشاوره من و همسر جان (٦) مشاهدات (٢٩) معلّم (۸) من (٤۱) من نوشت (٦٧) من و بچّه ها (٢٦٧) موسیقی (۱٤) نوروز (٢) هشدار (۳) وقتی بابا غیر مستقیم صحبت میکند (۱٠) کالبدشکافی خودم (٧۱) کتاب (۳٥) کودکان ایران گل های سرزمین من (٢٦) یاد باد (۳۸) یادبود (٥) یک تجربه (٧۳) یک روز ِ ما (۱٠) یک سطر خواندنی (۳٠) یک عکس (٦)
دوستان من +AB ابناالهدی اردیبهشت از زندگی آغاز کلام آنا( بلاگفا) انجمن غیبی آوا ای جوان بدان که جهان پروردگاری دارد برسد به دست آینده بعد کیهانی بوی خاک و بلوط پانویس پرشین گیگ پیرفرزانه توکای مقدس تیتوک نقش زن چند قدم نزديكتر به خدا خارخاسک هفت دنده خاطرات یک پزشک قانونی خوابگرد دادلی دوزلی دخترشهریوری در آستان بلوغ در خانه ی ما دکتر کافی دنیای اسراء دنیای زیبای من دنیای کودک دیزی راهی رها روزگار وصال روزنگار خانم شین زرمان سپینود سرهرمس مارنا سلمان شاسوسا شاید شراگیم عاشقانه ها کسری کیانا گوریل فهیم مرا آفرید آنکه دوستم داشت موسسه خیریه رفاه کودک (بنیاد کودک ) مولکول مینجق ناگهان چقدر زود دير ميشود هیچکده پرتال زیگور طراح قالب