تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      آنا (آنا یعنی مادر)
لبه هفت ،هشت ! نویسنده: - ۱۳٩٢/۳/۳۱

مادر که باشید باید چه خودکُشانی بکنید !بابت یک پیراهن با دامن تور دار ِ آرزوهای دخترتان که هرچقدر گشتید پیدا نکردید !

پیشنهاد:تولیدی های محترم دامن تور داری که لبه هاش هفت ،هشت باشه و وقتی می چرخی مثل چتر باز شود قطعا بازار خوبی داره 

  نظرات ()
درس یعنی ! نویسنده: - ۱۳٩٢/۳/٢٩

پسرم کارنامه اش رو گرفته 

تاریخ 15 

خب ؟! تاریخ کل ّ ِ اعتبار منو زیر سوال برد ولی خداییش درس یعنی ریاضی و فیزیک و شیمی ها 

شیمی اخیرا جزو درس محسوب میشه !!

  نظرات ()
شاید بشود خندید نویسنده: - ۱۳٩٢/۳/٢٦

چقدر استعداد قهرمان سازی داریم ما ملّت ِ قهرمان پرور !و چه حافظه ی دراز مدّت ضعیفی ... 

به امید روزهای بهتر ،شادتر،بی غُل و زنجیر و...

دیروز که صدای بوق ماشینا میومد ،دخترم پرسید چه خبره ؟چن تا عروسه مگه ؟و من جوابی برایش نداشتم !خوشحالم برای شادی مردم و این بارقه ی امید ، از طرفی واهمه دارم از آنچه در راه است !

امّا باز به خودم میگم شاید بشود خندید 

  نظرات ()
حماسه نویسنده: - ۱۳٩٢/۳/٢٦

خب بالاخره با مشخص شدن نتیجه ی این حماسه ی تاریخی ! اخبار خاموش و تلویزیون به دست بچّه ها افتاد :) حالا هم بحث سر ِ اینه که نوبت کیه !

من کارتون میبینم 

نخیر من بزرگترم نوبت ایکس باکس منه 

نخیر 

بله 

نخیر 

...

  نظرات ()
بدون شرح :) نویسنده: - ۱۳٩٢/۳/٢۳

مادر ِ همسرم :اینجا هر آرزویی داری بگو 

دخترم :!! هر چی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بعد از تفکّری طولانی !

خب من آرزو کردم مامان بشم !!!!!!

  نظرات ()
ورژن مردانه ای از یه الف بچّه نویسنده: - ۱۳٩٢/۳/۱٩

فردا اگر قسمت شد با دخترم و مادرهمسرم می رویم مشهد، ازقضا امروز برادر همسرم برای جراحی کوچکی بستری شد مانده بودم که برویم بمانیم !

پسرم :اِ؟چرا تو فکری ؟فردا آخرین امتحانمه از اونجا میرم خونه ی آبابا خودم مواظب عمو هستم !خریداشون رو هم می کنم !به غذا هم میرسم !!!!!!!!!!!! با خیال راحت برین 

  نظرات ()
مردم همه از خواب و من از فکر تو مست نویسنده: - ۱۳٩٢/۳/۱۸

 

سعدی خوانی هایمان را با پدر همسرم شروع می کنیم .

  نظرات ()
من ِ خونسرد !!! نویسنده: - ۱۳٩٢/۳/۱٧

معجزه ای رخ داده است که پسرم خودش مثل یک آقا زیست می خواند چه جور! 

برادرم بدون من ! رفته نامزد کرده و من اینقدر راحت نشسته و تایپ می کنم !! (دراین مورد به خصوص چیزی فراتر از معجزه هست قطعا !!) 

خلاصه ی ماجرا :چند روزپیش برادرم اومد گفت این تعطیلات می خواد بره ،من هم که نمی تونستم .قبلا هم بهش گفته بودم تا امتحانای بچّه ها تموم نشه نمی تونم .گفتم برو وقتی تصمیم گرفتی! امیدوارم هر چی که به صلاحته همون بشه !!پروفایل فیس بوکش رو دیروز تغییر داده engaged!! ته ِ دلم دوست داشتم می پرسید کی می تونی بیای ؟نگفت :(((( و رفت بدون من ! چقدر برای همچین روزی خیالبافی کرده بودم !

پ ن : و این نشانه ای است از بالا رفتن ِ سن :))) اگر مادرم بود چنان بلایی به سر برادرم می آورد که لغت ِ ازدواج و نامزدی یادش بره :)امّا بابام اگر بودهرچندکه  غُر میزد ولی نه نمی گفت 

  نظرات ()
دوست من نویسنده: - ۱۳٩٢/۳/۱٤

امروز عصر یه سر رفتم دیدن پدر و مادر همسرم بدون بچّه ها البتّه ،به وضوح می توان دید با رفتن دخترشان کلافه اند ولی همچنان به رویشان نمی آورند!

بدون شک آرامش زندگی ما مدیون این دو عزیز دوست داشتنی است. هرچند بقیّه از پدر همسرم خیلی حساب می برند ! فکر می کنند که توی خونه هم همون دبیر ِ سخت گیر ِ سرکلاسه!یادم میاد روز سؤز دانیشمه ی  ِ ما خاله هام تا چشمشون به پدر همسرم افتاد هر کدومشون گوشه ای پناه گرفتند:) (همه شاگردش بودن)یکی از خاله هام تعریف می کرد اوّل مهر هر سال تا جایی که می تونسته آیه الکرسی می خونده و فوت می کرده که دبیرش نباشه!ولی پشت این سیمای ِ منضبط ،روح لطیفی هست بسی شاعرانه و دلی بسیاررئوف که  خب اگر لازم باشه نگاهی هم داره به معنی ِ حواسم هست بشین سرجات :))) آخر ِ جذبه یعنی ! 

  نظرات ()
اوشاخ اؤلاسان نویسنده: - ۱۳٩٢/۳/۱٢

بعد از گذراندن مراحل عروسی و رژ و لاک و تور و تاج و نبود داماد و نوه دار شدن !!! رسیدیم به ثبت نام نوه هایمان !!(کسایی که اینجا رو از اوّل خوندن به دخترجان ما و آرزوهاش عادت کردن )

مامان ؟؟؟...! این از اون مامان گفتنای ِ عالم رؤیاهاست و بس :)) 

مامان میگم آدما بچّه ی اوّلشون پسر باشه بهتره یا دختر ؟!!! اصلا نمیشه انتخاب کرد !نه ؟ به هرحال هر دوتاشون رو میزارم مهد ِ خودم .دخترمو ثبت نام می کنم مدرسه ی خودم !فقط پسرمو نمی دونم !مطمئن نیستم بزارم بره مدرسه ی داداش !مگه نمی بینی چقد شلوغن چی به سر انگشت داداش آوردن ! باید تحقیق کنم !!! 

  نظرات ()
باتلاق نویسنده: - ۱۳٩٢/۳/۱۱

بوردا بیر بئله قالماق

و اِییلنمَک ایسته میردیم 

یول تاپانمادیم گئتمه یه 

من باتلاق دئییلم

داشلارا راسلاشان بولاغام !

 

                                     از آتلار و باشقا ایشیقلار ِ رسول یونان 

اینجا بدینگونه ماندن و وقت گذراندن نمی خواستم .راهی نیافتم .من باتلاق نیستم .چشمه ای به سدِّ سنگ ها گرفتارشده ام !

پ ن:اییلنمک به معنی خوش گذراندن هم هست .

  نظرات ()
تبریزین دَلی هاواسی نویسنده: - ۱۳٩٢/۳/۱۱

نوعی سرماخوردگی داریم که علائم ظاهری معمول را ندارد ولی چنان به حساب پیچ مهره های اندرون ِ بدن می رسد که می چسبی به تشک نای ِ نگاه کردن هم پیدا نمی کنی ! اینجانب با چند درجه بهبودی  !نه تنها نشسته ام توی رختخواب ،که انگشتانم  کیبورد را هم می فشارند :)) 

می گویند تبریز پنج فصل دارد ولی مبادا به این گفته ها توجّه کنید که به هفتمین فصلش هم رسیده ایم ! گول خورشید درخشان و هوای صاف ِ اکنون را نخورید !قطعا چند دقیقه بعد باد و بوران خواهد بود و تگرگ !و اگر لباس مناسبی به تن نداشته باشید در عرض چند لحظه هوای دگرگون شده اش!!! چنان به حسابتان می رسد که دیگر تنبلی نکنید و ژاکت و چتر و کلاه را همیشه همراه داشته باشید !!

  نظرات ()
رفتن باید نویسنده: - ۱۳٩٢/۳/٥

خواهر همسرم از آن دست زنانی است که از خاله بازی فراری هستند .از تشریفات گریزانند و تلفن شان فقط برای مواقع ضروری زنگ می زند .می دانند چه می خواهند ولی چنین زنانی هم گریه می کنند .تمام راه خانه به فرودگاه بغض کرده بود و آرام اشک می ریخت .رفت...  شیدا هم رفت !ما در  یک هفته ای که اینجا بودند از چشم های هم می گریختیم مبادا اندوه درونشان آشکار شود !

 

  نظرات ()
تجربیّاتی اندر زندگانی 2 نویسنده: - ۱۳٩٢/۳/٥

بعضی وقت ها از خانواده ام (همسرم و دختر و پسرم )آنقدر شرمنده می شوم به خاطر تمام ِ لحظاتی  که از آنها دریغ کردم !  بی خود و بی جهت دنبال  خواهر و برادرم و دردسرهای خانه ی پدری بودم .

شمایی که اینجا رو می خونی اوّل چهاردیواری خودت به قول ما مَچیدین ایچی 

نتیجه ی اخلاقی اینکه وابستگی عاطفی حد و حدودی دارد .

  نظرات ()
او رنگ نمی شناسد امّا زندگی ام را رنگارنگ کرده نویسنده: - ۱۳٩٢/۳/٢

ما از مردها زیاد گفته ایم .از نابرابری حقوق مان در قیاس باجنس مخالف ،از آزارها ،رفتارهاوتحقیرها ،از سرکوب ها ، از جای کبودی ِ مشت ها و لگدها ،از نگاه های ِمشمئزکننده و...

ولی چه بسیار مردهایی که در پس ِ این گله مندی هامان پنهان مانده اند ! مردهایی که دور نیستند .خاص نیستند .فرشته هم نیستند ولی مَرد هستند به معنای واقعی کلمه ... . خوب که دقّت کنیم می توانیم  لبخندِخسته شان را ببینیم .

دوست داریم گزارش روزانه بدهیم و بشنوند.حرف بزنیم و گوش بدهند .نظر بدهیم و تایید کنند .تغییر بدهیم و ببینند .غُر بزنیم و حوصله کنند .حتّی گاه دستور بدهیم و اجرا کنند !شاید از عهده ی این انتظارات ما برنیایند که به ذهنشان هم خطور نکند !باید چنین باشند !امّا فراموش نکنیم که چنین مردهایی بال پروازمان شده اند ،احساس خود بودن به ما داده اند ،تکیه گاهی اطمینان بخش برای یافتن آن من ِ زنانه ی درونمان بوده اند .همراه آن ها اندیشه مان رُشد کرده ،با آن ها و درکنارشان چگونه بودن و شدن را یاد گرفته ایم .

قدرشناس ِ چنین مردانی باشیم.نه یک روز ِ خاص در سال که هر لحظه با هم بودنمان ارزشمند است .

  نظرات ()
خدا روزی رسونه نویسنده: - ۱۳٩٢/۳/٢

پسرم عاشق سینماهای چند بعدی هست .رفته بودیم لاله پارک ،نشسته بود و تماشا می کرد ! بهش گفتم من پیش بچّه ها هستم تو با خیال راحت برو سینما 

- نه نمی خواد ! اِ...؟ نه دوست ندارم !

بعد از چند ثانیه 

- اِ؟ ! میگم پولشو بده 

مهمون من 

- خب پولشو بده من هر وقتی بخوام میرم آخه راستش از اینجا قراره با بابا بریم گوشی بگیریم یه ریالم برام نمی مونه !!!

خواهر همسرم آمده تبریز برای خداحافظی دو تا تراول پنجاهی داد به پسرم که هرچی دوست داشتی از طرف من برای خودت بخر ،تصور کنید قیافه ی پسرم رو !منو صدا کرده که مامان ببین میگن خدا روزی رسونه !:)

الانم گوشی به دست توی خونه می چرخه !

  نظرات ()
فالتو بگیرم ؟ نویسنده: - ۱۳٩٢/۳/۱

-مامان 5 تا اسم پسرانه که دوست داری ،5 تا عدد زیر 200 و 5تا رنگ و 5تا اسم ماشین بگو 

منم همینطوری هر چی به ذهنم اومد گفتم 

جمع و تفریق کرد و یه جدول درست کرد چند تا از اسامی رو خط زد نتیجه این که :

-خب مامان اسم شوهرت !!! احمده !!! 98 تا بچّه خواهی داشت و این رنگ لباس پوشیده و ماشینشم فلانه !!!

اینا چیه ؟

-فاله دیگه تو مدرسه یاد گرفتم !

دقیقا از این نقطه پسرم خزید کنارش ! آهان گفتی فال چیه ؟فال منم بگیر 

- نمیشه فقط واسه خانماس 

خب این فال جالب رو کی بهت یاد داده ؟و ...خواهرش رو تخلیه ی اطلاعات کرد و اومد 

مامان خانم اینم اسم دختره ی کلاس چهارمه که این مزخرفات رو یادش داده !زنگ بزن به مدرسه ی اینا بگو ما دخترمون رو می فرستیم فالگیربشه ؟

و چند دقیقه ی بعد فریاد دخترم که م________ام_________ان این داداش به فال من گیر میده بهش بگو دخترونه س دخالت نکنه !!!

 

  نظرات ()
کلمات کلیدی وبلاگ (۱٠) آبابا (٦) آرزو (۱) آشپزی (٥) ادبیّات (۱٤) از مطالب دوستان (۱۱) استاد (۱٦) انجمن ادبی (۱٤) او (٢) بنیاد کودک (٦) تبریز (٧٢) تغذیه (۱) تغییر (۳٤) حال ِ دلم (۳) حج (٢۳) خبر (٢٧) خدایا (٥) خواهرانه (٢٩) خوب تر (٥) خودمان باشیم (۱۳) خوشحالیم (۳۱) درد می کند انحنای روح من (۳٩) درددل (۱٦) دوست (٢) رژیم (۱) روز معلّم (٦) روزگار وصال (۳) زلزله (٢٥) سؤال (٢٥) سفرنامه (٢٢) شعر (٥٠) عکس های دوربین من (۳) فیلم هایی که می بینم (٢۳) ما (٦٠) مادرانه (۱۱٢) مرکز مشاوره من و همسر جان (٦) مشاهدات (٢٩) معلّم (۸) من (٤۱) من نوشت (٦٧) من و بچّه ها (٢٦٧) موسیقی (۱٤) نوروز (٢) هشدار (۳) وقتی بابا غیر مستقیم صحبت میکند (۱٠) کالبدشکافی خودم (٧۱) کتاب (۳٥) کودکان ایران گل های سرزمین من (٢٦) یاد باد (۳۸) یادبود (٥) یک تجربه (٧۳) یک روز ِ ما (۱٠) یک سطر خواندنی (۳٠) یک عکس (٦)
دوستان من +AB ابناالهدی اردیبهشت از زندگی آغاز کلام آنا( بلاگفا) انجمن غیبی آوا ای جوان بدان که جهان پروردگاری دارد برسد به دست آینده بعد کیهانی بوی خاک و بلوط پانویس پرشین گیگ پیرفرزانه توکای مقدس تیتوک نقش زن چند قدم نزديكتر به خدا خارخاسک هفت دنده خاطرات یک پزشک قانونی خوابگرد دادلی دوزلی دخترشهریوری در آستان بلوغ در خانه ی ما دکتر کافی دنیای اسراء دنیای زیبای من دنیای کودک دیزی راهی رها روزگار وصال روزنگار خانم شین زرمان سپینود سرهرمس مارنا سلمان شاسوسا شاید شراگیم عاشقانه ها کسری کیانا گوریل فهیم مرا آفرید آنکه دوستم داشت موسسه خیریه رفاه کودک (بنیاد کودک ) مولکول مینجق ناگهان چقدر زود دير ميشود هیچکده پرتال زیگور طراح قالب