تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      آنا (آنا یعنی مادر)
اسپند و کته نویسنده: - ۱۳٩٢/٤/۳۱

تابستان برای من فصل ِ پرواز ِ پرده ی اتاق بود . کتاب و کاردستی و مسئولیّت خواهر و برادرم ،تابستان ها اغلب مادرم کلاس داشت و درس می خواند.من هم به عنوان فرزند ارشد مسئول غذا و بچّه ها بودم.کنج قفسه ی کتاب خانه ی قدیمی توی انباری بهترین جای خانه بود برایم .آشپزخانه طبقه ی پایین بود و انباری محبوب من طبقه بالا ،دوره ای بود که بدون استثنا ء غذاها جزغاله می شد ! یادم نیست چند تا از قابلمه ها را نابود کردم !ولی خوب یادم هست من  در کتاب ها غرق  می شدم و خواهر و برادرم رو هم با کاردستی و نقّاشی مشغول می کردم تا بوی ِسوختن غذا توی انباری به مشامم برسد کار از کار گذشته بود .اسپند دود می کردم تا خرابکاریم را لاپوشانی کرده باشم ! قابلمه ی دیگه ای برمی داشتم و هول هولکی کته ای درست می کردم !مامان هیچوقت به رویم نیاورد جز یک باری که گفت :بازهم که اسپند دود کردی پس کته داریم !

بوی اسپند همسایه می آید :)

  نظرات ()
هزاران ساله برخاستم نویسنده: - ۱۳٩٢/٤/۳۱


من خودم هستم
بی خود این آینه را رو به روی خاطره مگیر
هیچ اتفاق خاصی رخ نداده است
تنها شبی هفت ساله خوابیدم و بامدادان هزارساله برخاستم.

سیدعلی صالحی

  نظرات ()
همکلاسی عهد بوق ! نویسنده: - ۱۳٩٢/٤/۳٠

همکلاسی دوران دانشجویی  همسرم که الان استاد دانشگاه تبریزه رفته شرکت و پسر جان رو دیده و توصیه کرده اگر اون ور آب پایگاهی دارین دیپلم که گرفت بفرستین بره !!!!!!!!!به همسرم میگم مگه خودت نمی گفتی اگه قسمت باشه حتّی شریف هم قبول بشه نمیزارم بره تهران ! همین تبریز لیسانسش رو بگیره حالا چطور شد ؟ تازه از یه ثانیه بعدمون خبر نداریم چه برسه به پنج سال بعد ؟ اینروزا همه میگن چرا نمیرین ؟چرا موندین ؟ چر نداره که ... .


  نظرات ()
! نویسنده: - ۱۳٩٢/٤/٢۸

گاهی در عین ِ‌مختار بودن نهایت جبر می شوم !

  نظرات ()
اندر کتاب تکانی بعضی ها نویسنده: - ۱۳٩٢/٤/٢٦

مادر همسرم برخلاف پدرش هیچ اهل کتاب و ... نیست . زنگ زده به من که بیا این پدر شوهر جانت رو از پذیرایی ِ من جمعش کن ببر اتاقش با این وسایلش  همه جارو ریخته بهم !!!!! رفتم دیدم از یوسف و زلیخا بگیرین تا خیّام و ... همش روی میز ناهارخوری حاضرن ! یه طرفم کتابای زبانش رو چیده ! با چه شوقی گفت :بیا بیا ببین چه قشنگ شده هر چی بخوایم دم ِ دستمونه اینا رو هم که برای پسرت حاضر میکنم .این دفتررو برای شما می نویسم و اون دفتر رو برای پسرت ... .منم موندم چی بگم؟ به مادر همسرم میگم حالا تخفیف بدین یه مدّت اینجوری بمونه بعد جمع میکنه ،الان چجوری بزنیم تو ذوقش ؟

چه ذوقی پذیرایی رو ول کن بیا آشپزخونه ام رو نجات بده :)))))))

  نظرات ()
عواقب یک سؤال در خانه ی ما نویسنده: - ۱۳٩٢/٤/٢٥

فقط پرسیدم دوچرخه ات چی شد ؟که دخترم شروع کرد به توضیح دادن و وسط عرایض دخترم درباره ی تعمیر دوچرخه ...

پسرم :من نمی دونم این دخترا به جای این که یک کلمه بله یا نه بگن چرا داستان تعریف میکنن ؟

دخترم :اِ ؟منو مسخره نکن !وسط حرفم نپر ... اخم کرد و غُر زنان رفت اتاقش درش رو بست !(طبق معمول)

پسرم :گفته باشم !من نمیرم منّت کشی ،تازه خیلی هم باید تشکّر کنین از من که نجاتتون دادم .

... .

  نظرات ()
رد ِ پای کودکی نویسنده: - ۱۳٩٢/٤/٢٤

اوّلین سالی که باید روزه می گرفتم مرداد ماه بود .همه بسیج شده بودند و در خدمتم بودند !بابا هر روز یک نوع نان مخصوص می گرفت تا  روزی که نوبت رسید به  نان روغنی ِ بادامی مخصوص بازار تبریز ! و من بالاخره خوشم آمد . امسال  چهارمین ماه رمضانی است که از این نان نخورده ایم !!! دروغ چرا ؟دلم برای بابا هم تنگ شده،خودم را که مرور می کنم می فهمم چقدر بی خود و بی جهت از هم دور بوده ایم ! یاد گرفته ام با خاطراتم کنار بیایم .قسمت های خوبش را جدا کنم و بقیّه را یک جایی توی دلم تلنبار کنم .

امروز دخترم همینطور که صحبت می کرد یک دفعه گفت :من دلم از اون نون هایی می خواد که !!( تُن صداش رو آرومتر کرد و گفت ) که بابای شما  می آورد .ببخشید ناراحت شدی ؟ و زُل زد تو چشام !

گفتم نه !ناراحت نشدم ! بابای منو یادت میاد ؟

بله فقط نمیگم که ناراحت نشی ! 

به خاطر دخترم هم که شده باید برم و از این نون ها پیدا کنم .

  نظرات ()
کمک ! نویسنده: - ۱۳٩٢/٤/٢٤

- کی اوّل اسم رنگ ها رو انتخاب کرد ؟

نمی دونم !

- کی مثلا کشف کرد آ+ب+ی میشه آبی ؟

نمی دونم !

- کی فهمید b+l+u+e=blue ? و این یعنی همون آبی ِ ما ؟قدیما که کلاس زبان نبود ؟همه بی سواد بودن ؟چطوری شد هم معنی کلمه ها رو فهمیدن؟

نمی دونم !!!

- خب پس فرق من با شما چیه ؟!

!!!!!!!!!! یکی جواب این بچّه رو بده لطفا :)))

  نظرات ()
پت و مت نویسنده: - ۱۳٩٢/٤/٢۳

ساختن یه ساختمون از پِی تا آخر خیلی راحتتر از تعمیرات و تغییراته اونم ماه رمضون با ابن بوی ِ سیگار کارگرا !!!!!!!!!!!! خفه شدیم ... .اصولا ما یک زوج بسیار بسیار ایده آل پارسال حدودا همین وقتا در اوج اسباب کشی و زلزله و ... دیدیم این دیوار مشکل داره ها ولی از بس بخش سروکلّه زدنِ مغزمون خسته شده بود! همدیگه رو دلداری دادیم که چیزی نیست  و بعدا یه کاریش میکنیم و اسباب کشی کردیم .حالا اینم نتیجه اش ! دود سیگاره که می خوریم صدامونم نمی تونیم دربیاریم بلکه زود کارشون رو تموم کردن و رفتن انشالله ... .

  نظرات ()
طرح تابستانی نویسنده: - ۱۳٩٢/٤/۱٩

برای کسایی مثل من تابستونا یعنی رفت و برگشت متعدد روزانه !کافیه فقط بچّه ها برن کلاس زبان و ورزش کل ّ ِ هفته پر میشه مخصوصا که تفکیک جنسیتی هم برقرار هست و طرح زوج و فرد کلاس ها هم مزید بر علّت !بهترین راه حل برای مادرایی مثل من که فاصله بین کلاسا علّاف نشیم کتابه (البتّه به نظر من ) حالا هر موضوعی که علاقه داریم یا حداقل جدول و سودوکو خیلی بهتر از وقت تلف کردنه 

رفته بودم دنبال دخترم که چند تا از مادرا جلسه تشکیل داده بودند !یکیشون  که دورادور منو می شناسه صدام کرد که نرو ! اون کاغذ پاره رو بزار کنار بیا از خودت بگو !!!! منظورش از کاغذ پاره خیّام نامه ی عزیز ِ پدر همسرم بود که امانت گرفتم !!!

خب چی بگم ؟

- چند تا بچّه داری ؟از زندگیت راضی هستی ؟خونه تون کجاست ؟شوهرت کیه ؟کارش چیه ؟از خانواده اش راضی هستی ؟... 

همشو بگم ؟!!!

- بگو وقت بگذره دیگه 

...

ما خانما چرا وقتمون رو بی خود تلف می کنیم ؟!

  نظرات ()
کشف نویسنده: - ۱۳٩٢/٤/۱٩

عمه :کلیدر دولت آبادی رو داری ؟خلاصه اش رو هم از نت برام پیدا کنی میشه

چطور ؟خبریه ؟!

عمه :یه گروه از انجمن رو هم برای صبح برنامه ریزی کردیم .کنارش کلیدر رو هم میخوایم شروع کنیم .

که اینطور ؟!!! منم ببرین بدم ! 

 

 من باید رفت و آمدهای عمه جانم رو زیر نظر بگیرم تاانواع و اقسام  انجمن های ادبی رو  کشف کنم :))

  نظرات ()
فرشته ها منتظرند نویسنده: - ۱۳٩٢/٤/۱۸


نمایشگاه گروهی نقاشی 
معلولین مرکز نگهداری و توانبخشی فیاض بخش تبریز 
افتتاح 15 تیرماه ساعت 16 الی 22
زمان 15 الی 20 تیرماه 
ساعت بازدید 16 الی 22
مکان : ولیعصر فلکه رودکی پلاک 26 گالری شکری
3296525 -0411


کارهای بچّه ها با پایه قیمت هفتاد هزار تومان به فروش می رسه ،البته هرکسی تمایل داشت میتونه بالاتر هم بخره ،نکته ی اصلی حضور خود بچّه ها و معرفی کارهاشون هست .دوستان تبریزی حتما یه سری بزنین ... . 


  نظرات ()
اولتیماتوم نویسنده: - ۱۳٩٢/٤/۱٦

میریم خونه ی آبابا زود باشین ببینم 

- جفتشون با نگاهی عالمانه همدیگه رو برانداز میکنن ! تو برو ،نه این دفعه خودت برو !

مگه با هم نمیریم ؟

- نه آخه میدونی ... . اِ ؟آبابا گفته تا یاد نگرفتین بی خود بحث نکنین  یکی یکی بیاین !خب ما هم هنوز به تفاهم نرسیدیم !تصمیم گرفتیم نوبتی بریم !!

  نظرات ()
... نویسنده: - ۱۳٩٢/٤/۱٤

مشاهده یادداشت خصوصی


ادامه مطلب ...
  نظرات ()
شک نکنید باباها دخترین ! نویسنده: - ۱۳٩٢/٤/۱۱

دخترم رو بردم کلاسش بهش گفتم بابا میاد دنبالت

-  جانمی جاننننننننن عروسی میگیریم !کِیف میکنیم هوراااا

با کی ؟کجا؟

- خب با بابا دیگه هروقت بابا بیاد دنبالم (یواش میگه البتّه تنهایی ) خیلی خوش میگذره !توی ماشین خودمون عروسی میگیریم !! بعدشم منو بغل کرده که مامان ِ خوب و فلان و بهمان تو برو به کارت برس بابا بیاد !!

  نظرات ()
جواب سؤال دوستان نویسنده: - ۱۳٩٢/٤/۸

به مامانی ِ جدید: نه من روانشناس نیستم !!

به آقای سینا :بخش من و بچّه ها داستان نیست .روایت زندگی روزمره ی  من و بچّه هام هست :) در ضمن نویسنده هم نیستم !!!

به دوست :ترجیح میدم اینجا اسم واقعی ام رو ننویسم .

به چیچک :چرا آدرس نمیزاری ؟اگر قصدت برای سنتور جدّی هست آدرس بزار بگم از کجا تهیّه کنی یا پیش کدوم استاد بری 

پ ن :احساس کنفرانس مطبوعاتی بهم دست داد :)))))

 

  نظرات ()
نوه دار شدیم نویسنده: - ۱۳٩٢/٤/٧

دیشب ساعت یک ونیم بعد از نصفه شب 

بعد از چند روز بدو بدوی محض چنان خسته بودم که با چشم باز خوابیده بودم ولی گوشم با دخترم بود 

- می خوای خوابم رو برات تعریف کنم حوصله ات سر نره ؟!

خب بگو 

- خواب دیدم یه دختر دارم 

چه خوب ! خب بخوابیم ؟

- نه بقیّه داره ها ! خوابت که نمیاد؟

!!!!نه بگو (من ِ پینوکیو)

- دخترم نی نی بود .بعد من بزرگش کردم .عوضش کردم .... (این وسطا من خوابیدم ) می شنوی ؟

اره بگو 

- بعد پنج سالش شد (پنج سال رو تو خواب دیده بوده ها !!!) پسرم رو می خوابوندم برای دخترم کتاب می خوندم !!!

پسرم داشتی ؟

- مگه گوش نمی کردی گفتم که پسرم دوسال از دخترم کوچکتر بود !!

آهان یادم اومد خب ؟(بازمن ِ پینوکیو)

- با چه آب و تابی هم تعریف می کرد بعدددد دخترم رو بردم مهدِ خودم .پسرم برای خواهرش گریه کرد و ... (من خوابم برد یعنی بیهوش شدم )

وقتی باز بیدار شدم دخترش رفته بود مدرسه !!!!!!!!!

_ خب تموم شد ؟شنیدی همشو ؟مثل اینکه خوابیده بودی ؟

نه فقط خسته بودم چشام رو بستم دروغگو

- میدونی خیلی دلم میخواد مامان بشم بچّه هام رو بیارم ببینی باهاشون بازی کنی 

منم دلم میخواد (توی دلم گفتم . ولی نه به این زودی ! یه کم استراحت کنیم :)) باباشون چی ؟

_ نمی دونم هنوز بابا ندارن بعدا پیدا می کنم !!

 

  نظرات ()
پت و مت ! دور از هم نویسنده: - ۱۳٩٢/٤/٦

همسرم رفته سفر کاری به بلادی در غربت و من که خانم خونه باشم کار واجبی پیش اومد باید پیداش می کردم .

کدوم هتل ؟  نمی دونم 

شماره ی هتل ؟  نمی دونم 

کدوم شرکت ؟نمی دونم 

برنامه شون چیه ؟ نمی دونم

شماره شرکت و کارخونه ای که رفته ؟همچنان نمی دونم !

خدا رو شکر حداقل اسم شهر و کشورش رو میدونم :)

جالبه که اونجایی که رفتن نه موبایل خط میده و نه اینترنت :)) پس بدانیم و آگاه باشیم که درباره ی نت اینقدر غُر نزنیم !

از دیروز ظهر که دنبال آقای همسر می گشتیم !ساعت یک بعد از نصف شب بود فکر می کردم نکنه مافیا گرفتنش !! بالاخره امروز نزدیک ظهر یافتیم و شماره ی هتل رو گرفتیم !

کلا ما یک زوج ایده آل می باشیم!

  نظرات ()
من ِ مغرور نویسنده: - ۱۳٩٢/٤/٥

پسرم ساعت رو کوک میکنه سرساعت هشت میره شرکت ،با خودش ناهار میبره ،رفته کنار بچّه های تولید مثل یه مرد کار میکنه که به قول خودش بدهیش رو بابت گوشی جدیدش با باباش صاف کنه ! یه آزمونی اوّل شده همسرم گفت جایزه ی این نتیجه نصف بدهی که گرفتی ،قبول نکرد .همچنان میره شرکت تازه کارتم میزنه !راستش یک احساس مغرورانه ای دارم! 

  نظرات ()
کلمات کلیدی وبلاگ (۱٠) آبابا (٦) آرزو (۱) آشپزی (٥) ادبیّات (۱٤) از مطالب دوستان (۱۱) استاد (۱٦) انجمن ادبی (۱٤) او (٢) بنیاد کودک (٦) تبریز (٧٢) تغذیه (۱) تغییر (۳٤) حال ِ دلم (۳) حج (٢۳) خبر (٢٧) خدایا (٥) خواهرانه (٢٩) خوب تر (٥) خودمان باشیم (۱۳) خوشحالیم (۳۱) درد می کند انحنای روح من (۳٩) درددل (۱٦) دوست (٢) رژیم (۱) روز معلّم (٦) روزگار وصال (۳) زلزله (٢٥) سؤال (٢٥) سفرنامه (٢٢) شعر (٥٠) عکس های دوربین من (۳) فیلم هایی که می بینم (٢۳) ما (٦٠) مادرانه (۱۱٢) مرکز مشاوره من و همسر جان (٦) مشاهدات (٢٩) معلّم (۸) من (٤۱) من نوشت (٦٧) من و بچّه ها (٢٦٧) موسیقی (۱٤) نوروز (٢) هشدار (۳) وقتی بابا غیر مستقیم صحبت میکند (۱٠) کالبدشکافی خودم (٧۱) کتاب (۳٥) کودکان ایران گل های سرزمین من (٢٦) یاد باد (۳۸) یادبود (٥) یک تجربه (٧۳) یک روز ِ ما (۱٠) یک سطر خواندنی (۳٠) یک عکس (٦)
دوستان من +AB ابناالهدی اردیبهشت از زندگی آغاز کلام آنا( بلاگفا) انجمن غیبی آوا ای جوان بدان که جهان پروردگاری دارد برسد به دست آینده بعد کیهانی بوی خاک و بلوط پانویس پرشین گیگ پیرفرزانه توکای مقدس تیتوک نقش زن چند قدم نزديكتر به خدا خارخاسک هفت دنده خاطرات یک پزشک قانونی خوابگرد دادلی دوزلی دخترشهریوری در آستان بلوغ در خانه ی ما دکتر کافی دنیای اسراء دنیای زیبای من دنیای کودک دیزی راهی رها روزگار وصال روزنگار خانم شین زرمان سپینود سرهرمس مارنا سلمان شاسوسا شاید شراگیم عاشقانه ها کسری کیانا گوریل فهیم مرا آفرید آنکه دوستم داشت موسسه خیریه رفاه کودک (بنیاد کودک ) مولکول مینجق ناگهان چقدر زود دير ميشود هیچکده پرتال زیگور طراح قالب