تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      آنا (آنا یعنی مادر)
برزخ ِ توهم نویسنده: - ۱۳٩٢/٥/٢٩

دختر هجده ساله ی یکی از دوستان ایمیل بلند بالایی برام فرستاده و شرح عاشقی ِ یک طرفه اش به آقایی متاهل ! رو نوشته و البته خواسته  چیزی نگم .نصیحتی نکنم ! اون بنویسه و منم بخونم .خوشبختانه به اون آقا هنوز چیزی نگفته ولی هفته ای سه روز اون رو میبینه و خیلی مردد هست که بگه یا نه ؟!!!بیشتر خیال بافی های دخترانه س و عاشق ِ حسّ ِ عاشق بودن به کسی که میدونی بهش نمیرسی !یه جور نیاز به دوست داشتن ِ کسی در این سن و سال ! منتهی خب یک دوست داشتن ِ اشتباه ... .خواستم بنویسم دختر جان من اگر خیلی زرنگ بودم کاری برای حال و هوای برادرم می کردم !بعد پشیمون شدم و فقط  نوشتم اگر گوش شنوایی می خوای من اینجام . مطلقا بهش در مورد احساست چیزی نگو و زمان کلاست رو هم تغییر بده . خودت بهتر می دونی که نباید به این حس ّ ِ یک طرفه ات شاخ و برگ بدی و باید همین الان خیال بافی رو  تمومش کنی ! اگر دوست داشتی می تونم قراری بزاریم بریم مشاور بدون اینکه مامان و بابات بفهمن .نمی دونم چقدر کارم درست بوده ؟ 

  نظرات ()
شؤبَلَماخ نویسنده: - ۱۳٩٢/٥/٢۸

رفته بودم  به خواهرم سر بزنم .اواخر رمضان اسباب کشی کرد و رفتند تهران ! همین که وارد خونه شدیم پسر یک و نیم سالش چسبید به دخترم ،منم نشسته بودم و تماشا می کردم یهو اومد و صورتشو گذاشت روی پام ! می دونه چطور خودشو تو دل آدم جا کنه شیطون ،فرصت زیادی نبود .همین که ببینم خواهرم در چه حالیه و جابه جا شده و یه نصفه روز بردن بچّه ها به تیراژه  به قول خودمون شؤبَلَدیم گَلدیم .مجبور شدم زودتر برگردم .بلیطم رو طوری تنظیم کردم که با پسرم برگردیم .اونم از اصفهان می اومد بهش نگفته بودیم تو فرودگاه ما رو دید و بهت زده نگامون می کرد و می گفت چرا این همه راهو اومدین ؟ :) توی هواپیما دختر و پسرم بعد از یه هفته دوری  به هم چسبیده بودن و پِچ پِچ می کردن با خودم فکر می کردم ما هم اینجوری بودیم ولی الان هرکدوم یه طرف ،زندگی چه بازی هایی که نداره ؟

  نظرات ()
ما نویسنده: - ۱۳٩٢/٥/٢٥

پنجشنبه ها با پدر همسرم بوستان و گلستان می خونیم .شرکت اسباب کشی داشتیم همسرم حسابی مشغول بود .دخترم کلاس داشت و من هم طبق معمول درگیر بودم از طرفی امروز با دخترم قراره برم تهران،باید وسایلم رو حاضر می کردم  .عصر که پدر همسرم اومد مثل بچّه هایی که تکلیفشون مونده و هر کاری میکنن حواس معلّمشون پرت بشه از همه چی صحبت می کردیم جز سعدی :) از مجلس و نماینده گفتیم تا اسباب کشی و دوچرخه سواری !البتّه کتاب های ما آماده روی میز بود! آخرش پدر همسرم گفت می بینم که امشب اصلا تو حال و هوای ادبیّات نیستید !همسرم گفت بله دیگه اگر سعدی هم اسباب کشی داشت هیچوقت بوستان و گلستانی هم درکار نبود !

  نظرات ()
من و دخترم نویسنده: - ۱۳٩٢/٥/٢٤

عصر دست دخترم رو گرفتم و رفتیم پیاده روی بی هدف ،بی برنامه ،همینجوری !بماند که آخرش سر از ولی عصر درآوردیم و به هر مغازه ای سَرَک کشیدیم .پاتوق همیشگی مون فالوده خوردیم .آنقدر راه رفتیم که از پا افتادیم و به یه کافی شاپ پناه بردیم برای نشستن،  بستنی های جورواجورش چشمک می زد ونگاه دخترم  که می خواست من بگم بستنی می خوای ؟:) دستم به فنجان قهوه ام بود و حواسم به دخترم که با چه کِیفی بستنی می خورد! یهو خیلی جدّی گفت :راستی مامان من می دونم که الان باباتو خونه برای برگشتن ما ثانیه شماری میکنه !!! بزار زنگ بزنم بوسشو بدم تا ما برسیم حوصله اش سرنره! (اوشاخ اؤلاسان ها !) تا بریم بازم بگردیم .

  نظرات ()
باید یکی باشه که ... نویسنده: - ۱۳٩٢/٥/٢۳

پسرم زنگ زده :دخترت چی کار می کنه ؟دلش برام تنگ شده ؟! بهونه ی منو می گیره ؟چی میگه ؟چی کار میکنه ؟

تو چی ؟دلت برای خواهرت تنگ شده ؟

- حوصله ی آدم سرمیره وقتی کسی نیست بهش گیر بده صداشو دربیاره دیگه !!!حالا گوشی رو بده به دخترت !!!

-----

دخترم :می خوام کارتون تماشا کنم .

خب برو ببین 

دخترم :جان تلویزیون مال ِ خودمه ،ولی اینطوری نمی چسبه باید یکی باشه آدم سر کارتون یا ایکس باکس باهاش کَل کَل کنه برنده بشه !!!

  نظرات ()
بالاجاکیشی نویسنده: - ۱۳٩٢/٥/٢۱

پسرم رو برای اولین بار  تنها راهی تهران کردیم که باعموش بره اصفهان برای نمایشگاه ،امروز نرفته بود شرکت و نشسته بود  وسطِ تل ّ ِ جوراب و مجلّه و لباس و چمدون می بست :) فرودگاه دخترم رفته بغلش کرده که داداش خداحافظ در عوض اونم در گوشش غُر میزد اینجا نمی بوسمتا !!! برو پیش مامان و بابا من دیگه میرم .برگشته به من میگه :مامان تو زنگ نزنیا من خودم موقعیتم مناسب بود بهت زنگ میزنم !نشسته بودیم از کافی شاپ فرودگاه رفتنش رو دید میزدیم ! قیافه ی همسرم خیلی دیدنی بود امروز چنان با افتخار نگاه می کرد و می گفت بالاجا کیشیمدی منیم که خنده ام گرفته بود .خداروشکر همچین روزی هم رسید و دیدیم .

  نظرات ()
زندگی آنقدر فراز و فرود دارد که گیجت می کند !هوشیار باش که این گیجی سرگردانت نکن نویسنده: - ۱۳٩٢/٥/٢٠

شاید دیگر زمان ِ آن رسیده باشد که رفتن را برای رسیدن آغاز کنم .خودِ چموش ِ پنهانم را زنجیر کنم .سرم را بالا بگیرم و بروم ...  .جای زخم های روحم را هیچ مرهمی جز بی خویشی ام درمان نخواهد کرد .خودم را که از روحم جدا کنم درد هم نخواهم داشت.از درون اندوه های ِ خالصانه ی منی سرشار از شور، جوانه میزنم .این بار امّا دیگر گونه !

  نظرات ()
مهربانی را نوبتی نکنیم نویسنده: - ۱۳٩٢/٥/۱۸

بچّه ها مثل اسفنج هستند ،هرچه به آنها بدهید همان را جذب می کنند .وقتی می گویم به فرزندم که من نگرانم ،امّا فکر می کنم تو می توانی انتخاب درستی داشته باشی در اصل به او اعتماد به نفس دادم .اشکالی که در نگاه تربیتی ما وجود دارد این است که ما عرصه هایی را به بچّه ها می دهیم و بعد می گوییم نمی توانی از آن استفاده کنی و پسش می گیریم .یعنی تو لیاقت داشتن این را نداری و این وارد بیش از هرچیزی به آنها آسیب می زند .در اصل باید به بچّه ها بگوییم که تو در هرلحظه داری نگاه خودت را درجهان انتخاب می کنی ،خودت می دانی .من با همراهی و حفاظت و دادن تجربه های مفید مسئول حمایت از تو هستم .امّا در نهایت معمار زندگی خودت ،خودت هستی ...

                                               تربیت کودک از بلوغ روانی والدینش آغاز می شود

                               دکتر مهرنوش هدایتی ،مجلّه ی موفّقیّت نیمه دوم مرداد 92 ،ص 36

  نظرات ()
عشق نویسنده: - ۱۳٩٢/٥/۱٧
عشق
برخی اوقات تحمل کردن است
اینکه با وجودِ زخم‌های زندگی
بتوانی هنوز پا برجا باشی...

عشق
گاهی زندگی
با سینه‌ایی بدونِ نفس است
و بدان که مرگ،
قلبی است، بدون عشق

عشق
برخی اوقات سنگین است.
همچون،
سنگینیِ لیاقتِ دوست داشتهِ شدن

عشق
برخی اوقات زندگی دوباره است
عشق
زنده نگه داشتنِ کسی در درونت است
با وجودِ
فاصله‌های دور...

آزدمیر آصف

  از : دیالکتیک تنهایی
  نظرات ()
30 روز تمام نویسنده: - ۱۳٩٢/٥/۱٧

شب قدر شب بیدار ماندن نیست ،شب بیدار شدن است .

امیدوارم در حد ّ ِ خودمون برداشت مثبتی از این ماه داشته باشیم .عید همگی دوستان مبارک 

  نظرات ()
اندر اهمّیّت زبان خارجه نویسنده: - ۱۳٩٢/٥/۱٦

 چند روزی  هست عزیزی تازه به دیار غربت سفر کرده اینجا رو می خونه:) 

قسمتی از let,s talk in english از وبلاگ voice of canada 

مادر دوستم یه ۱۰ سالی‌ می‌شه اینجا زندگی‌ می‌کنه ولی‌ زبانش خوب نیست چن وقت پیش پلیس بنا به دلایلی ماشینش رو متوقف می‌کنه و خواسته جریمش کنه این هم اومده ایرانی‌ بازی‌ در بیاره یک کم قسم و آیه‌ بده شاید جریمه نشه. به پلیس میگهyour children life God" پلیس دوباره ازش میپرسه چی‌ گفتی‌ میگه " your children life God" و صداش هم رکورد می‌شده پلیس هم مطمئن شده که این داره تهدیدش می‌کنه که اگه جریمم کنی‌ بچه هاتو میفرستم پیش خدا یعنی‌ میکشم زنگ می‌زنه نیروی کمکی‌ میاد چون نیروی پلیس تهدید به مرگ شده بوده. سر سه سوت پلیس از زمین و آسمون می‌ریزه. زنه می‌بینه خیلی‌ اوضاع خرابه خوابوندنش کف زمین دارن بازداشتش می‌کنن فقط داد می‌زنه translator translator، وقتی‌ وصل میشن مترجم پلیس، مترجمه میپرسه تو چی‌ گفتی میگه بابا من خواستم بگم جون بچه هات جریمم نکن 

منبع :voice of canada

  نظرات ()
قابل توجّه والدین ورودی سوم ابتدایی نویسنده: - ۱۳٩٢/٥/۱٥

اگر ورودی سوم ابتدایی دارید. بعضی از کتاب های جدیدالتألیف دانلودش هست .می تونید یه نگاهی بکنید .البتّه لازم به یادآوری نیست که مطلقا به بچّه ها نشون ندین 

  نظرات ()
بشقابا قویمالی نویسنده: - ۱۳٩٢/٥/۱٥

ما در ترکی اصطلاحی داریم با عنوان« بشقابا قویمالی» یعنی قابل عرضه در برابر عموم یا قابل رونمایی درجمع 

طبق معمول منتظر یکیشون بودم تا از کلاس بیاد.می خواستم رادیو آوا رو روشن کنم دستم خورد و موج 93.5 تغییر کردو یه لحظه صدای رئیس جمهور منتخب رو شنیدم .کنجکاو شدم دیدم بعله !مصاحبه ی مطبوعاتی هست .بعد از هشت سال سیاست مداری ایرانی حداقل ،بشقاباقویمالی صحبت می کرد ! و من رادیو رو خاموش نکردم :) 

من به سیاست کاری ندارم ولی کلماتی که به کار می بریم خیلی مهمه 

  نظرات ()
فلاش بَک نویسنده: - ۱۳٩٢/٥/۱٥

من و هم نسل های من رو معمولا اینطور بزرگ کرده اند که که احترام بزرگتر واجب هست و هوای کوچکتر رو هم باید داشت.چیزی نگفت که به کسی بربخورَد .طوری نگاه نکرد که طرف مقابل خجلت زده شود .جواب سر بالا نداد که دور از ادب است .مبادا جلوی کسی پای خود را دراز کنیم !اگر بمیریم هم باید تحمّل بکنیم !نان را باید بوسید و با احترام کناری گذاشت .اوّل باید  به کوچکترها آب داد .در هر مجلسی به بزرگترها جا داد .همیشه در پستویی و گوشه کناری باید مقداری پس انداز داشت .تحت هر شرایطی کنج آشپزخانه باید آرد و نان داشت ..خُرده نان های سفره همیشه از آن ِ پرنده ها بود و باقیمانده ی غذا برای گربه ها ! مادربزرگم می گفت هر دانه برنجی که موقع شستن به چاه برود (خدای نکرده ) باید بابتش یک استغفرالله و یک سوره ی توحید خواند .به اندازه غذا بکش حتّی کمتر !اگر سیرنشدی دوباره می کشی که باقیمانده ی غذا نفرینت می کند ! دیوان حافظ وبوستان و گلستان و مثنوی و حیدربابا و... جزیی لاینفک از شب های طولانی ِزمستان هاو بعد از ظهرهای ِ کِش دار تابستان هایمان بود . تا کفش و لباسی برایمان قابل استفاده بود می پوشیدیم .مخصوصا برای مدرسه هیچوقت اجازه نمی دادند کیف و کفش رنگین و مد روز بخرم ! خوراکی ِ غیر معمول ممنوع بود ! همیشه ی روزگار مادرم دستم را می گرفت می برد دمِ کفش ملّی یا بلا ! از پوتین های تکراری آنجا خسته شده بودم !مامان می گفت طوری لباس نپوشید که انگشت نما شوید یا هم مدرسه ای هایتان هوس داشتن وسایل و لباس و کیف و کفش شما را بکنند !آنوقت ها نمی فهمیدم .

ولی حالا ... ؟! چرا بچّه های خودمان را اینقدر پرتوقع و کم حوصله بار آورده ایم ؟ما اشتباه می کنیم یا بزرگترهای ما ؟

  نظرات ()
اندر فواید فیس بوک نویسنده: - ۱۳٩٢/٥/۱۳

دیشب توی فیس بوک چشمم به اسمی خورد .رد شدم ولی یک لحظه زمین چمن دانشگاه تبریز جلوی چشمم آمد .من با کلّه ای کچل ! و پیشانی باند پیچی شده ام ! ... سی و پنج ،شش سال پیش جلوی چشمهایم جان گرفت .فکر کنم حداکثر سه ساله بودم دم ِ در خوردم زمین و پیشانی ام شکافت .مادرم و همسایه مان زاری کنان مرا می بردند بیمارستان ! خوب یادم هست که گریه نمی کردم .موهای جلوی سرم را برای بخیه زدن کوتاه کرده بودند .خانه که رسیدیم راضیم کردند بقیّه ی موهایم را هم کوتاه کنند .باسلام و صلوات مرا بردند سلمانی و درکمال قساوت و خونسردی ! موهایم را از ته تراشیدند .برای موهایم چقدر گریه کردم !چقدر ... آخر سر بابا گفت هرچه میخواهی بگو و من فقط می خواستم با پسر یکی از دوستانش فوتبال بازی کنم ! یادم نیست چطور پیدایش کردند ولی از آن روز و کلّه ی کچل و زمین فوتبال عکس دارم :) به لطف فیس بوک  همبازی آن روزها را پیدا کردم . الان خودش پدر هست و پزشک .

  نظرات ()
تغییر ِحال نویسنده: - ۱۳٩٢/٥/۱٠

شب قدر فرصتی هست برای رفتن از حال ِ درگیر به گذشته ی رها ،سفری از درون به خود ِ واقعی ،تمام لذّتش به اختیاری بودن ِ انتخاب بازگشت هست و برگزیدن ِفهم .برگشت به طرف ِ نور ِ آگاهی و ترک کردن ِتاریکی ِجهل و اسارت ِنادانی  .

  نظرات ()
فداکاری نویسنده: - ۱۳٩٢/٥/۸

حدود یک ساعتی مونده به افطار با بچّه ها رفته بودیم خرید .جفتشون رو با بقچه ی مخصوص نون رفتند صف یکی ها ! از آینه ی ماشین نگاه می کردم پسرم بقچه رو داده بود به دخترم و خودش با سنگگ داغ ! اوه اوه کنان اومد .پرسیدم چرا نزاشتی توی بقچه ؟خب یه بقچه دادی منم دادم بهش (خواهرش ) که دستش نسوزه !! وای از بس که این نون داغ بود یادم رفت پول بدم و بدو رفت !!!!!

به فکرشون نرسیده بود هر دو تا سنگگ رو بزارن یه جا ؟!

  نظرات ()
هنوز فرصت هست . نویسنده: - ۱۳٩٢/٥/٥

...

«جملاتی که نباید بر زبان بیاوریم و متاسفانه راحت بیان می کنیم .قصّه هایی که نباید گوش کنیم و با کمال تأسف آنهارامقابل چشمان خودمان و بچّه های معصوم پخش و بازگو می کنیم .جاهایی که نباید برویم و می رویم .دوستانی که باید ازآنها فاصله بگیریم و نمی گیریم .حریم هایی که نباید وارد شویم و می شویم .طبیعی است که هرکدام از این ها شبیه کلنگی هستند که به مجسمه ی پاکی و طهارت وجود ما می خورد و بخشی از آن را می کَنَدو دور می اندازد.هیچکس نمی تواند بگوید من همان مجسمه ی پاک روز اوّلم که الان آسیب دیده ام.در حقیقت باید بگوید من کسی هستم که تکّه تکّه از وجود پاک خودم را کَندَم و فروختم تا به این جا رسیدم .یک جا فروشی با تکّه تکّه فروشی نتیجه اش هیچ فر قی نمی کند .فقط در تکّه تکّه فروشی فرد ممکن است خودش را به باقیمانده ای که هنوز نفروخته دلخوش کند و بگوید هنوز چیزهایی دارم .امّا حقیقت این است که انسان مجموعه ی همه چیزهایی است که فروخته و نفروخته .»

...

                                                              مجلّه موفّقیّت نیمه اوّل مرداد 92،ص 46

پ ن : هرچند که من با تعبیر فروش ِ به کاررفته موافق نیستم ولی هنوز ته ِ دل همه ی ما یه قسمت های ناب و خالصی از انسان بودن هست .این روزها فرصتی هست که زنگارهای درون ِ خودمون رو پاک کنیم و روح و وجود ِ واقعی مون رو صیقل بدیم ... .

  نظرات ()
صدای درون نویسنده: - ۱۳٩٢/٥/٤

دخترم :الان من ساکتم ؟نه ؟ولی روحم رو می دونم کجاست ؟

-کجاست ؟

یه جایی توی ِتویِ توی دلم که من صداشو می شنوم ولی تو نمی تونی بشنوی !این روح منه!! یعنی الان که اینجام می تونه به یه جای دیگه ای فکر کنه ولی تو نبینیش !!!!!!!!!

  نظرات ()
پشت صحنه ی من ! نویسنده: - ۱۳٩٢/٥/۳

دیشب

ساعت دقیقا 12:36 بعد از نیمه شب !همسرم و پسرم توی ماشین خوابیده بودند و منم منتظر دخترم که  از تاب و سرسره ی پارک خسته بشه! بهش گفتم:خب دیگه بیا بریم دیره،پاهاشو کوبیده زمین و غُر و لند کنان که من نمیام حوصله ام تو ی خونه سرمیره !!

خب تو بمون ! من رفتم 

گریه کنان دنبالم راه افتاد 

--------------------------------------

امروز 

نیم ساعت فرصت داری اتاقتو مرتب کنی 

بعد از یک ساعت 

چی کار کردی ؟با تبلت بازی میکنی ؟بده به من 

- این تبلت نیست که نوت باباس و پرتش کرد !

از کارت و این رفتارت هیچ خوشم نیومد تا اتاقتو مرتب نکردی بیرون نیا .اون تبلت یا هرچی که هست رو بده به من ،گریه کرده که چرا منو دعوا میکنی اصلا تو منو دوست نداری نمی خواستی که دختر داشته باشی !!!! منو نمی خوای و ...

بهت گفتم از رفتارت خوشم نیومد بی خود گریه نکن فهمیدی !

خوشم نمیاد لوس بار بیاد ،چه حرفا ؟! نمی خواستی دختر داشته باشی !!! اینا رو از کجا کشف میکنه ؟

  نظرات ()
به پسرم نویسنده: - ۱۳٩٢/٥/٢

 پسرم کاش می توانستم به تو یاد بدهم زندگی ریاضی نیست .دو ،دوتایش چهار تا نمی شود .معادلاتش قانونمند نیست.مجهول هایش اغلب با داده ها نمی خواند .قضیه هایش اثبات ندارد .گاهی اثبات ها هم ثبات ندارند .حتّی برهان خُلف هم گاه راه به جایی نمی برد !بعضی  وقت ها مو به مو هم که راه حل ّ ِمسئله را بنویسی باز به جواب آخر نمیرسی ولی علیرغم تمام گره های کورش ،با وجود بن بست هایی که در طول راه برمی خوری !زندگی ارزش دارد و تو هستی که خودت ارزشمندی آن را تعریف می کنی  .به تو  نگاه می کنم اثری از آن پسرک چند سال پیش نمی بینم.بل نوجوانی به غایت برومند روبرویم ایستاده  .و تو از این به بعد باید بتوانی قدم هایت را محکم برداری چه باشم و چه نباشم فراموش نکن زندگی ریاضی نیست !!زندگی را باید زندگی کرد ... .

  نظرات ()
سرمایه گذاری کنید نویسنده: - ۱۳٩٢/٥/۱

همسرم از این مدال های ماه تولّد برای دخترم گرفته بود .

پسرم :اینا چیه برای دخترت میگیری ؟سکّه می گرفتی بعدا به دردش میخورد ؟اینو بخواد بفروشه که ارزونتر برمیدارن !!

دخترم:چی کار به ماه تولّد من داری خیلی خوشگله 

پسرم :میخوام یه چیزی بهت بگم بشین !تا حرفم تموم نشده صحبت نکنیا !قول بده که وسط حرفام چیزی نگی !

دخترم با اَخم :خب قول 

پسرم شروع کرد به توضیح که پولاتو جمع کن و هفتگی از بابا بگیر و سکّه بخر بعد سکّه ها که زیاد شد بفروش و وام از بانک بگیر و آپارتمان بخر! و اجاره بده ! فهمیدی ؟!

دخترم :اِ؟ اجاره بدم خودم توی کوچه بخوابم ؟!!!!!!!

پسرم :وایییییییییییییی از دست دخترا 

...

پ ن :میگن پسر جان ما مغز اقتصادی داره ! به ما که نرفته :)

  نظرات ()
کلمات کلیدی وبلاگ (۱٠) آبابا (٧) آرزو (۱) آشپزی (٥) ادبیّات (۱٤) از مطالب دوستان (۱۱) استاد (۱٦) انجمن ادبی (۱٤) او (٢) بنیاد کودک (٦) تبریز (٧٢) تغذیه (۱) تغییر (۳٥) حال ِ دلم (۳) حج (٢۳) خبر (٢٧) خدایا (٥) خواهرانه (٢٩) خوب تر (٥) خودمان باشیم (۱٤) خوشحالیم (۳٢) درد می کند انحنای روح من (۳٩) درددل (۱٧) دوست (٢) رژیم (۱) روز معلّم (٦) روزگار وصال (۳) زلزله (٢٥) سؤال (٢٦) سفرنامه (٢٢) شعر (٥٠) عکس های دوربین من (۳) فیلم هایی که می بینم (٢۳) ما (٦۱) مادرانه (۱۱۳) مرکز مشاوره من و همسر جان (٦) مشاهدات (٢٩) معلّم (٩) من (٤٢) من نوشت (٦٧) من و بچّه ها (٢۸٢) موسیقی (۱٤) نوروز (٢) هشدار (۳) وقتی بابا غیر مستقیم صحبت میکند (۱۱) کالبدشکافی خودم (٧٥) کتاب (۳٥) کودکان ایران گل های سرزمین من (٢٦) یاد باد (۳٩) یادبود (٥) یک تجربه (٧٦) یک روز ِ ما (۱٠) یک سطر خواندنی (۳٠) یک عکس (٦)
دوستان من +AB ابناالهدی اردیبهشت از زندگی آغاز کلام آنا( بلاگفا) انجمن غیبی آوا ای جوان بدان که جهان پروردگاری دارد برسد به دست آینده بعد کیهانی بوی خاک و بلوط پانویس پرشین گیگ پیرفرزانه توکای مقدس تیتوک نقش زن چند قدم نزديكتر به خدا خارخاسک هفت دنده خاطرات یک پزشک قانونی خوابگرد دادلی دوزلی دخترشهریوری در آستان بلوغ در خانه ی ما دکتر کافی دنیای اسراء دنیای زیبای من دنیای کودک دیزی راهی رها روزگار وصال روزنگار خانم شین زرمان سپینود سرهرمس مارنا سلمان شاسوسا شاید شراگیم عاشقانه ها کسری کیانا گوریل فهیم مرا آفرید آنکه دوستم داشت موسسه خیریه رفاه کودک (بنیاد کودک ) مولکول مینجق ناگهان چقدر زود دير ميشود هیچکده پرتال زیگور طراح قالب