تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      آنا (آنا یعنی مادر)
پاییز آمد نویسنده: - ۱۳٩٢/٦/۳۱

آغاز تعطیلات پاییزی را به همه ی مادرا تبریک میگم :) 

  نظرات ()
  نویسنده: - ۱۳٩٢/٦/۳٠

بعضی سازها هستن که صداشون با ما حرف میزنه 

  نظرات ()
به یاد روزگاران خوش نویسنده: - ۱۳٩٢/٦/٢٩

از بین یادداشت های پارسال پیدا کردم 

بازگشت از منی ،حالی دارد عجیب ! گاهی گنجایش خودت را هم نداری ... . خِیل جمعیّت از هر طرف سرازیر است !داری برمی گردی !پذیرفته شدی برای مرحله ی بعد ! چه فهمیدی ،چه توشه ای داری از این سه روز ؟به خودم نهیب می زنم می توانی ؟می توانی ؟از نو شروع کنی ؟بله ، می توانی ،می توانی .از نو زیستن ،اندیشیدن ،نفس کشیدن  ،از نو زاده شدن...  به گاه توّلد گریستن ،حسّ ِبودن ،نیوشیدن ،فهمیدن ... .بقیّه ی اعمال را انجام دادی و  تو حاجی هستی ! شب آخر است ... . هوای رفتن... . طواف ِوداع و اشک های بی صدا ی ِ روبروی کعبه !

طاقت نیاوردم . صبح قبل از رفتن برای آخرین بار رفتم و نشستم روی پلّه ها و فقط نگاه می کردم به کعبه ،به مردم و به خودم !... به خودم دلداری می دهم  که پنج دقیقه ای  فرصت دارم.همسرم زنگ زده که دیر نکنی جامی مونی ! ولی هنوز یک ثانیه هم می توانم نگاه کنم ،یک آن !فقط دمی ...  و باید برگردم .باید بروم .دلم را اینجا گوشه ای جا می گذارم و سوار اتوبوس های قرمزمی شوم و بازمی گردم چاره ای نیست !داریم برمی گردیم ... .

شب آخر است .فرودگاه جدّه هستیم .نشسته ایم توی سالن انتظار و منتظریم ... هوای رفتن ،شوق رسیدن به خانه و اندوه دل کندن !بیست و هشت روز گذشت ...؟!... وچه زود گذشت .از روزی که با چشم های گریان خانه را ترک کردیم .مضطرب و امّا امیدوار ،شوریده امّا شرمسار،به مدینه شهر غربت رسیدیم .ما بودیم و مناجات های پنهانی و پر دلهره در کنار بقیع ،ما بودیم و حرم پیامبر و مدفن ناشناخته ی دخترش...مُحرم شدیم .سپید پوش به کعبه سجده کردیم .طواف کردیم نه با پا که با دل هامان به جلو رانده شدیم.با هم خندیدیم ،با هم گریستیم.بیست و هشت روز مَحرَم ِ ناگفتنی ترین رازهای ِ هم شدیم .به عرفات رفتیم و از نو زاده شدیم .مشعر بودو آسمان وخدا...،منی واسماعیل هایی که ذبح شد . شیطانی که سنگ بارانش کردیم .وسوسه ها را  جا گذاشتیم و به مکّه بازگشتیم.طواف کردیم و حاجی شدیم و چه نیکو که حاجی باقی بمانیم .هوای ِ پِچ پِچ های مُدام ِ هزار توی پُر پیچ و خم اندرونمان را داشته باشیم .به یاد ِاین بیست و هشت روز بتوانیم نه بگوییم به تمامی آنچه ما را از حال و هوای ِانسان بودن دور می کند .

و اکنون ...

همسفر ،ما حاجی شدیم ! بله ما ! که در حج آموختیم من معنی ندارد .آرزومند ِ آرامش ،معرفت ،صبر و مهر مندی ِ انسان وار برای خودم و همه ی هم کاروانی هایم هستم .

  نظرات ()
ساز تخصصی داد تخصصی نویسنده: - ۱۳٩٢/٦/٢۸

کنسرت کلاسیک پخش میشه زل زده به صفحه ی تلویزیون پلک نمیزنه !

دخترم:مامان م_____ام______ان بیا بیا من از این ویولون سل دوست دارما !!!!

پسرم :زیرش له میشی برچسبت رو میزنن به دیوار 

نه خیرم برای من دو در چهارش خوبه استادم گفته 

بله ام برچسب میشی 

م______ام________ان داداش منو مسخره میکنه

  نظرات ()
لونگی با طعم ادبیّات نویسنده: - ۱۳٩٢/٦/٢۸

تقریبا کنار امامزاده ابراهیم آستارا رستورانی هست به اسم زیتون ،لَوَنگی هاش مشهوره لَوَنگی همان پاسدیرما یا باسدیرما هست و در اصل مواد پر کننده ی باسدیرما رو لَوَنگی میگن ( گردو و پیاز و رب انار ) وارد رستوران که بشین اطلاعات جامعی در مورد غذاها و خواص ّ ِ اون ها و نحوه ی پخت به شما داده میشه و بعد تا غذا بیاد روی میز شماره های قبلی مجلّه ی رودکی و چند تا کتاب درباره ی ادبیّات چشمک میزنه  :) اگر گذرتون به اونطرف افتاد بد نیست  یه سری به زیتون بزنید.

  نظرات ()
به رنگ دریا نویسنده: - ۱۳٩٢/٦/٢٧

ازتهران رفتیم شمال ،حالا یک دختر ِ آفتاب سوخته داریم . جلوی آینه کرم به دست ایستاده ! و پدر و پسری که عین خیالشون نیست چه رنگی هستن ! و چشمشون فقط دخترجان رو می بینه !

 

  نظرات ()
تهران بزرگ نویسنده: - ۱۳٩٢/٦/٢٢

با وجود داشتن جی پی اس و نقشه همینطور توی بزرگراه های تهران سرگردون هستیم :))) تا برسیم به جایی چند ساعت طول میکشه ! آخرش ماشین رو گذاشتیم خونه ی برادرهمسرم و آژانس گرفتیم و راحت شدیم .

  نظرات ()
ات آجی نویسنده: - ۱۳٩٢/٦/٢٢

مشاهده یادداشت خصوصی

  نظرات ()
این روز هم رسید نویسنده: - ۱۳٩٢/٦/٢۱

چند ساعت بعد مراسم عقد برادرم هست .برای شوریده ی شیدایم آرزوی بهترین ها را دارم .

این جوانه را رسیدن باید ... 

  نظرات ()
تکلیف بچّه های شرکت هم مشخص شد نویسنده: - ۱۳٩٢/٦/۱٩

دیروز که تولد بابامون بود من و دخترم عروسی دعوت بودیم .از یه روز قبلش کیک پخته بود .الان دیگه خودش خوب یاد گرفته من فقط میزارم توی فر و یه کم کمکش می کنم .می خواست باباش رو غافلگیر کنه ! از طرفی بچّه های شرکت دیروز صبح یه کیک گرفته بودن و توی شرکت هم تولّد بوده !!! 

- وقتی من که دختر بابام باشم ! هستم و کیک درست کردم چه معنی داره اینا برنامه ی من و بابام رو به هم بزنن ؟!!! 

خب خبر نداشتن 

- نبایدم داشته باشن بابا فقط بابای منه !! دیگه نمیرم شرکت 

  نظرات ()
و تو امروز چهل و هشت ساله می شوی نویسنده: - ۱۳٩٢/٦/۱۸

امسال نمی خواهم به رسم همیشه زادروزت را به خودت تبریک بگویم .می خواهم به پاس این روز دستان مادر و پدر نازنینی که تو را اینگونه تربیت کردند ببوسم .

  نظرات ()
وسایلی که برای حج(مخصوصا تمتع) لازم دارید و به شما نمی گویند نویسنده: - ۱۳٩٢/٦/۱٧

کلاه پارچه ای (حتّی پشمی ) حتما (برای محافظت از سرمای کولرها مخصوصا وقتی از مسجد الحرام برمی گردید و خیس ِ عرق هستید)-جلیقه یا ژاکت نیمه ضخیم حتما بردارید (برای زمانی که از طواف برمی گردید )-یک حوله ی نازک یا پارچه ی نخی یا شال نخی ، برای اینکه دور گردنتان ببنید ،مخصوصا موقع طواف (من از هم اتاقی ام خانم حبیبی یاد گرفتم)- .یه شال سبک نخی حتما همراهتون باشه هرجا کولر بود خیلی به درد خواهد خورد.روی جیب های لباس احرام دکمه یا زیپ بدوزید.-جوراب نخی به تعداد لازم-دمپایی بیرون ازهتل اصلا به درد نمی خوره.انگشتای پا تو دمپایی سُرمیخوره و بدجوری عرق سوز میشه ،کفش بپوشید یا دمپایی سگک دار بخرید. .پاپوش در طواف و سعی از روی جوراب بپوشید(خانما) . یک جفت دمپایی برای هتل کافیه-کیف دستی یا ساک هم چندان به درد نمی خوره ،از کِش های یکبار مصرف همراهتون باشه .کوله پشتی ِپارچه ای سبک خیلی مناسبه مخصوصا وقتی به منی و عرفات می برن ،هرچند کاروان ها خودشون ساک مخصوص میدن ولی کوله پشتی به نظر من مناسب تره،(توی پرانتز بگویم که به نظرم بهتره یه کوله پشتی پارچه ای ِ سبُک توی ساکی که از کاروان میدن بزارین و همراهتون ببرین چون سازمان حج و زیارت قبول نمیکنه که ساک یا چمدون ناهماهنگ با کاروان داشته باشید .این جهت زودتر پیدا شدن ِ ساک شما تو فرودگاه هست .امّا برای رفتن به عرفات و منی کوله پشتی بهترین گزینه هست .با خودتون ببرین و اونجا استفاده کنید و منو هم دعا کنید.آبنبات های مکیدنی برای گلو درد خیلی به درد میخوره ،خانم محمدی آورده بودند و خیلی استفاده کردیم.توی ساک دستی فقط و فقط لوازم ضروری بزارین چون بی خود  و بی جهت زحمت حمل بار براتون میمونه و خسته تون میکنه  مخصوصا وقتی از ایران میرین تو فرودگاه هرکسی یه چیزی می چپونه توی ساک !  قبل از محرم شدن و رفتن به مکّه اگرمدینه قبل باشید. وسایلتون رو جز ساک دستی یه شب زودتر خواهند برد .حواستون باشه وسایل لازم و لباس های احرام یادتون نره حتما قیچی و ناخنگیر کوچک برای حلق و تقصیر رو همون اول بزارین جیب لباس احرام و یه سنجاق قفلی هم بزنین 

                                                                                     التماس دعا 

  نظرات ()
یه دروغ کوچولو ! نویسنده: - ۱۳٩٢/٦/۱٦

خواستم روز دختر غافلگیرش کنم !یه تاج گل و یه گیره گذاشتم زیر بالشش ،بیدار که شد اصلا به روی خودش نیاورد و شروع کرد سؤال پیچ کردن که چند وقت پیش هم بالشم سفت شده بود ولی فرشته چیزی نیاورده بود !اصلا فرشته ها این چیزا رو از کجا میارن ؟از شهر دیگه ای میخرن ؟و یهو برگشت زل زد تو چشام که نکنه اینا رو تو گذاشتی زیر بالشم ؟!!!

من؟ نه ؟ چرا ؟

-خب روز دختره 

نه من می خوام یه کیک برات بپزم !

-همچین نگام کرد که یعنی من که میدونم خودتی :)) 

خب پس شکلش قلب باشه ها 

  نظرات ()
طرف ! نویسنده: - ۱۳٩٢/٦/۱۳

جنس صحبت های پسرم تغییر کرده :)

 توی ماشین با دوستش صحبت می کردن و منم گوشم به اونا بود .

دوستش :می دونی طرف !می خواست کلاهبرداری کنه ! بابام گرفتار شده دیگه سند نمیده و ... 

پسرم :غصّه نخور خونه ی ما هم همینطوره طرف ! کلاهبرداری کرده تازه دوست بابام هم بود و گرفتاریم ولی درست میشه 

دوستش :آره بابا درست میشه ولی دلم به حال بابا هامون می سوزه !! راستی موندم گوشی  رو بگیرم یا نه آخه دلار پایین میاد نه؟ تو چی میگی ؟

پسرم :از من گفتن اگه پولشو داری هرچی دوست داری نقد بخر! فکر میکنی دلار فوق ِ فوقش چقدر پایین بیاد ؟!

... 

پ ن :طرف :)))) گفتنشون یه جوری بود انگار کارشون معامله س!!

  نظرات ()
بدون کنکور تخصص بگیرید نویسنده: - ۱۳٩٢/٦/۱۱

 یک خانم متخصص :ناراحتی ؟

نه خسته ام 

خانم متخصص :چرا ؟

از صبح تا الان هشتمین باری هست که میرم و برمی گردم 

خانم متخصص : وا ؟ چه کاریه ؟ 

پس چی کار می کردم ؟

خانم  متخصص : من از خانمای قوی خوشم میاد !(که من جزو این دسته نیستم ) بچّه هاشن بزرگشون کنه !!(منظور همسرم هستا !!!) من از این کارا خوشم نمیاد ! تو اصلا به خودت نمیرسی ها 

چطور ؟مثلا چجوری به خودم برسم ؟

خانم متخصص :همه جا بدون کنکور ثبت نام میکنن و تو نشستی ! اونو میبری و اینو میاری  و ... 

عمرا برم  دانشگاه !!! چه با کنکور چه بدون کنکور 

 

حالا ببینیم یه روزی همین خانم بچّه داربشه و بچّه اش بگه گرسنه هستم و جواب بده من از خانمای قوی خوشم میاد یا خدای نکرده بچّه تب کنه و بگه از تب کردنت خوشم نمیاد !!!

  نظرات ()
به مسافرین ِ تبریز نویسنده: - ۱۳٩٢/٦/۱٠

حتّی اگر در وسط مرداد هم بخواهید به تبریز بیایید حتما یک دست لباس گرم و ژاکت و شال و کلاه  همراه داشته باشید .شب های سرد و هوای غیرقابل پیش بینی  اینجا با کسی شوخی ندارد .

اینجا بی خیال فست فود بشوید .سری به چلوکبابی مهران بزنید که فقط ناهار دارد و یک پرس چلوکباب مخصوص نوش جان کنید .برای شام چلوکبابی جعفری و اعتصامی توصیه می شود .

اوّل سری به قنّادی های اینجا بزنید و بعد عصر حسابی پیاده روی کنید (البتّه ژاکتی که در بالا ذکر شد هم همراهتان باشد )

بستنی های رنگارنگ اسانس زده را همه جا می شود پیدا کرد .سراغ بستنی های سنتی را بگیرید .(بهار ،سنتی جهانگیر ،بستنی سنتی روبروی مانتو صبا ی ولی عصر )

برای صبحانه همه به اتفاق کلّه و پاچه توصیه می کنند من میانه ی خوبی باهاش ندارم و در تخصصم نیست :))

آجیلی ها و عطّاری هم که نیاز به معرفی ندارند  .اگر از من می پرسید آجیلی محمدی ولی عصر رو پیشنهاد می کنم هرچند آجیلی های تواضع همه جا شعبه دارند .

بازار قدیمی تبریز (فرش و زرگرها و ... )رو باید با حوصله گشت .فاز دوم شاهگلی هم افتتاح شده ،اگه طرفدار مارک و با کلاسی هستید به لاله پارک  سر بزنید .مقصودیه با بافت قدیمی اش و موزه های دیدنی هم علاقمندان خاص ّ ِ خودش رو داره و ... 

شب هم که با ژاکت ِ مذکور و شال و کلاه  برین شاهگلی که بساط آش دوغ و بلال برپاست و البتّه هوا برای شما سرد خواهد بود :)

  توصیه های ایمنی : منهای ژاکت ِ مذکور:) جهت احتیاط آدرس رو از چند نفر بپرسید :))) 

 

    

  نظرات ()
شهر تبریز است و ... نویسنده: - ۱۳٩٢/٦/۱٠

 آذربایجانی ها و مخصوصا ما تبریزی ها مردم بسیار بسیار خوبی هستیم ! در این که شکی نیست :)  بافت خانواده ها هر چقدر هم که امروزی شده باشه ولی باز هم افراد هر خانواده ای ملزم به رعایت قانون هایی هستند که در شهرهای بزرگ دیگه کم رنگتر شده .دوست نداریم طوری بپوشیم که انگشت نما شویم .غذایی بخوریم که همسایه نتواند سرسفره اش بگذارد .معمولا در هر موردی حساب و کتاب  می کنیم .اینجا به ندرت گدایی می بینید .مهمان نوازیم وتشریفات رو هم  دوست داریم و ... و ... . می گویند خُلق و خویمان به آب و هوای شهرمان رفته ! در عوض ِ به سُخره گرفتن لهجه ی آذری کمی هم آدرس پرور هستیم :)))  ناگفته نماند که رانندگی در این شهر هم قوانین خاص خودش رو داره  :)

پ ن : البته همه جا استثناء داریم و ما تبریزی ها هم تافته ی جدا بافته نیستیم .

         آدرس پروری از اصطلاحات بابک نحرین است .

مقدمه ی بالا را گفتم ،برسم به اینجا که  همشهری عزیزی چند خانواده ی مسافر رو به قصد ِچلوکباب تبریز آدرس پروری کرده بود :)))  .از من پرسیدند این دور و بر فست فودی چیزی برای خوردن هست ؟ منم گفتم اگه می خواستین فست فود بخورین چرا تبریز اومدین ؟ که شرح آدرس پروری رو دادند و فهمیدم چه خبر بوده :))) به خودشونم گفتم تعجب کردن ،مسافرین عزیز در مورد لهجه ی ما ،مخصوصا آقایون زیاد عکس العمل نشون ندین تا راحت به مقصد برسین :)

کسی که ازش سوال کردین آقا بود 

-بله 

لهجه داشت ؟

- خندیدن که بعلهههه چه جورم 

بهش خندیدین ؟

- بزرگترا جواب دادن ما که نه ؟!! ولی خب دیگه ... بچه ها منظوری نداشتن 

پس که اینطور ! معلومه  بی منظور یه ساعته دور خودتون می چرخین :))))

 

  نظرات ()
باباهای دختری ،پسرهای بابایی !... نویسنده: - ۱۳٩٢/٦/٩

پسرم خیلی زیاد حسّاس شده مخصوصا به قربون صدقه های بابایی و دختری ! در عوض درکمال آرامش وکاملا برنامه ریزی شده  ! به حساب دخترم میرسه و جیغش رو که درمیاره!!! پیروزمندانه  یه لبخند موذی!! میزنه ومیگه بلد نیست صحبت کنه مثل نی نی کوچولو ها فقط داد میزنه !! دیشب خونه ی پدر همسرم نفهمیدیم چی خوردیم سر ِ شام ،بهش میگم فکر نکن من نفهمیدم چی کار کردیا ؟ جواب میده به من مربوط نیست ! به بابا بگو دخترش رو لوس میکنه ،کاری یادش نمیده ! و ... و ... . اصلا نباید فردا دخترش ر و بیاره شرکت !! بابا روببین باهاش چطور صحبت میکنه ؟!!!!!!! که اینطور اگر موضوع شرکته فقط بابا تصمیم میگیره فهمیدی ! غُر غُر کنان رفت اتاقش !!!

چند روز مونده این مدرسه ها باز بشه ؟:))

 

  نظرات ()
فوق تخصص در کل ّ ِ امور نویسنده: - ۱۳٩٢/٦/٧

بعضیا با چه اعتماد به نفسی برای هرمسئله ای نسخه می پیچن ؟! و کسی رو هم قبول ندارن 

  نظرات ()
یاد بگیریم که با ترس هایمان روبرو شویم نویسنده: - ۱۳٩٢/٦/٦

به جرأت می توانم بگویم اگر با ترس هایمان روبرو شویم برآنها غلبه خواهیم کرد .راه حلّ ِ من روشی بوده برای خود ِ خودم نمی دانم برای کسی دیگر هم جواب خواهد داد یا نه ؟هفده سال قبل خانواده ی ما تصادف وحشتناک و دلخراشی را تجربه کرد .دو کشته و سه زخمی ِ بد حال و بقیّه زخمی های سرپایی بودیم که به طرز معجزه آسایی جان سالم بدر بردیم .چهار خانواده بودیم که قرار بود با هم مسافرت برویم ولی ابتدا به ساکن در همان پلیس راه تبریز متوقف شدیم !چه توقفی !!! کاری به جزییاتش ندارم .همین قدر بدانید  که راننده ی ده چرخی خواب بود و با اشاره ی پلیس برای توقف بیدار شد و پایش را به اشتباه روی پدال گاز گذاشت و ... همه ی ما رو درو کرد ! بین آن شلوغی و خون و داد و فریاد ،رهگذری از توی وسایل ِ ما  چادر صورتی ام را پیدا کرد و کشید روی مادرم ! شب که هر کداممان را از بیمارستانی جمع کردند و بردند خانه ی مادربزرگم ،من از چادرش وحشت داشتم ! از هرچادری ! باید بلند میشدم یا از همه چیز دست می کشیدم .شب سوم ِ مادرم بود همه خانه ی ما بودن.نصف شب با چه حالی چادر خاله ام را برداشتم و در اوج وحشت رویم کشیدم .به خودم نهیب زدم که دیدی طوری نشد ! . رانندگی هم همین کار را کرده ام.بعد از آن تجربه ی سخت فکر نمی کردم پشت فرمان بشینم ولی دیدم باید بتوانم .اگر کامیونی ده چرخ  ببینم سعی میکنم سبقت بگیرم  .اگراز پارک واهمه داشتم عمدا تنهاجایی رفتم که مجبور باشم پارک کنم .درمورد آشپزی هم هیچوقت غذایی را قبلا تمرین نمی کنم .همیشه وقتی مهمون داریم سعی می کنم غذای جدیدی رو بپزم که تجربه اش رو نداشتم یا تا اون زمان جرأت نکرده ام بپزم.یک چیزی در مایه ی قورباغه ات را قورت بده شاید :)) درباره ی  دختر و پسرم سعی کرده ام واقعیت رو بدونن و هیچوقت بی دلیل از چیزی یا کسی نترسوندمشون .وقتی مادر و پدری رو می بینم که در ساده ترین حالت بچّه رو با آمپول تهدید می کنن واقعا افسوس می خورم .

نگذارید ترس های بی مورد مانع پیشرفتتان شود یا بی خود ذهنتان را مشغول کند .

  نظرات ()
شوخی نداریم نویسنده: - ۱۳٩٢/٦/٦

خواهرم اومده دیشب خونه ی ما بودن ،شب هم دخترم گفت باید اتاق من بخوابن (این باید رو داشته باشین )

کشک بادمجون درست کرده بودم .خواهرم گفت فشار خون رو خیلی زود میاره پایین 

دخترم :بعدش یه خرما بخور!

شب پسر خواهرم تب کرده 

دخترم :لباسشو سبک کن ،پاشویه کن ،قطره داری ؟

نزدیک صبح به زور پسرشو خوابونده ،یه بار دخترم عطسه کرد بیدار شد ،یه بار بادکنک  رو ترکوند ! باصدای اون بیدار شد بار سوم یادم نیست چی کار کرد که بازم بچه بیدار شد تا خواهرم بتونه عکس العملی نشون بده بدون هیچ تعارفی گفت :از اتاق من برین بیرون !!!!

نه به حرفای ِحکیمانه اش و نه به این بیرون انداختنش 

  نظرات ()
آرزو کنید نویسنده: - ۱۳٩٢/٦/٤

دوچرخه ی دخترم خراب شده بود .همسرم با چه ذوق و شوقی رفته یه دوچرخه ی بزرگتر خریده و گذاشته بود پارکینگ که دخترم رو غافلگیرکنه !عصری برمی گشتیم خونه ،دم در پارکینگ به دخترم میگه هر آرزویی داری بگو احتمالا تو پارکینگ باشه ! 

دخترم :واییییی من یه بچّه ی واقعی  واسه ی خود ِ خودم تنها می خوام !!!!!!!!!!!! 

  نظرات ()
بازارچه ی خیریه نویسنده: - ۱۳٩٢/٦/۳

بازارچه‌ی خیریه‌ای از فردا در شهر تبریز برگزار خواهد شد، که در این بازارچه آثار هنری فانتزی که حاصل هنر دانشجویان است، به نفع کودکان مبتلا به سرطان و افراد نیازمند به فروش خواهد رسید
از همه ی شما عزیزان دعوت به عمل می آید تا در این امر خداپسندانه شرکت کنید.
آدرس : ائل گلی - تالار اندیشه
زمان: از روز دوشنبه 4 شهریور الی 7 شهریور،ساعت 17تا 21 

  نظرات ()
مشاور نویسنده: - ۱۳٩٢/٦/٢

مشاهده یادداشت خصوصی

  نظرات ()
کلمات کلیدی وبلاگ (۱٠) آبابا (٦) آرزو (۱) آشپزی (٥) ادبیّات (۱٤) از مطالب دوستان (۱۱) استاد (۱٦) انجمن ادبی (۱٤) او (٢) بنیاد کودک (٦) تبریز (٧٢) تغذیه (۱) تغییر (۳٤) حال ِ دلم (۳) حج (٢۳) خبر (٢٧) خدایا (٥) خواهرانه (٢٩) خوب تر (٥) خودمان باشیم (۱۳) خوشحالیم (۳۱) درد می کند انحنای روح من (۳٩) درددل (۱٦) دوست (٢) رژیم (۱) روز معلّم (٦) روزگار وصال (۳) زلزله (٢٥) سؤال (٢٥) سفرنامه (٢٢) شعر (٥٠) عکس های دوربین من (۳) فیلم هایی که می بینم (٢۳) ما (٦٠) مادرانه (۱۱٢) مرکز مشاوره من و همسر جان (٦) مشاهدات (٢٩) معلّم (۸) من (٤۱) من نوشت (٦٧) من و بچّه ها (٢٦٧) موسیقی (۱٤) نوروز (٢) هشدار (۳) وقتی بابا غیر مستقیم صحبت میکند (۱٠) کالبدشکافی خودم (٧۱) کتاب (۳٥) کودکان ایران گل های سرزمین من (٢٦) یاد باد (۳۸) یادبود (٥) یک تجربه (٧۳) یک روز ِ ما (۱٠) یک سطر خواندنی (۳٠) یک عکس (٦)
دوستان من +AB ابناالهدی اردیبهشت از زندگی آغاز کلام آنا( بلاگفا) انجمن غیبی آوا ای جوان بدان که جهان پروردگاری دارد برسد به دست آینده بعد کیهانی بوی خاک و بلوط پانویس پرشین گیگ پیرفرزانه توکای مقدس تیتوک نقش زن چند قدم نزديكتر به خدا خارخاسک هفت دنده خاطرات یک پزشک قانونی خوابگرد دادلی دوزلی دخترشهریوری در آستان بلوغ در خانه ی ما دکتر کافی دنیای اسراء دنیای زیبای من دنیای کودک دیزی راهی رها روزگار وصال روزنگار خانم شین زرمان سپینود سرهرمس مارنا سلمان شاسوسا شاید شراگیم عاشقانه ها کسری کیانا گوریل فهیم مرا آفرید آنکه دوستم داشت موسسه خیریه رفاه کودک (بنیاد کودک ) مولکول مینجق ناگهان چقدر زود دير ميشود هیچکده پرتال زیگور طراح قالب