تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      آنا (آنا یعنی مادر)
خانواده ای نوجوانانه نویسنده: - ۱۳٩٢/٧/۳٠

صبح بدرقه شون کنی و ظهر منتظر برگشتنشون توی آشپزخونه سر اجاق حواست به ساعت باشه وبه پرحرفی ها و غُرغُرشون سرناهار با دهن ِپرشون بخندی تکرار مُدام اینروزهای منه

این سال تحصیلی به وضوح میشه ورود بچّه ها رو به مرحله ی نوجوانانه حس کرد !جنس ِحرف هاشون ،بحث هاشون حتّی گیر دادن هاشون به همدیگه فرق کرده !علاقمندی هاشون به مباحث تخصصی تر شده ،نگاهشون به زندگی عمیق تر شده خوب که دقّت می کنم نسبت به ما در اون دوره ی سنّی خیلی بهتر با شرایط کنار میان و میدونن از زندگی چی می خوان در حالی که حداقل خود من اون زمان خیلی خام بودم :)

  نظرات ()
متعجبیم ! نویسنده: - ۱۳٩٢/٧/٢٧

وقتی در خانه ی ما سکوت برقرار می شود باید به اوضاع جوّی مشکوک بود :))

  نظرات ()
  نویسنده: - ۱۳٩٢/٧/٢٧

اعتماد و پذیرش ِ محض در چهارچوب خانواده ،راهی راحت برای موفق شدن بچّه ها امتحانش ضرری نداره 

  نظرات ()
همراه او نویسنده: - ۱۳٩٢/٧/٢٢

شبی که فارغ از کلمات ،قانون ها ،حد و مرزها ،بایدها و نباید ها آزادیم با دلمان همراه شویم و ریشه را جستجو کنیم .بلند شویم روی انگشتان پایمان بایستیم و دستمان را به سویش دراز کنیم .مطمئن باشید آنجا جایی هست بین زمان و مکان که دستمان را می گیرد .اگر بخواهیم و خودمان باشیم .او میزبان دل های ناآرام و تنهایمان است ..عرفات به تنهایی بدون جان ِ مشتاقی چگونه می تواند سرزمین بازگشت باشد ؟امشب اگر هُشیار باشیم یک آن ،اندک اشاره ای کافی است .برای آویختن به سرچشمه ی  مهر و نور ... برای چشیدن ِ حس ّ ِ زیبای بودن !  نه در قالب محدود جسم  و ماندن در خاک که همراه او شدن رها در افلاک ... .

  نظرات ()
نمایش عروسکی کوشی و موشی نویسنده: - ۱۳٩٢/٧/٢٠

پنجشنبه با دخترم رفتیم .به زبان آذری هست .تا بیست و شش مهر در مجتمع فرهنگی بیست و نه بهمن، ساعت شش و هفت بعداز ظهر ،زمان اجرا حدودا یک ساعته 

دخترم که خیلی خوشش اومده و می خواد بازم بریم ! برای منم تجربه ی جالبی بود.اگر فرصت دارید توصیه میکنم با بچّه ها سری بزنید . 

  نظرات ()
تبریزین دَلی هاواسی :) نویسنده: - ۱۳٩٢/٧/۱٩

در اوج سرمای ناگهانی تبریز شمعدانی من گل داد ! :)

  نظرات ()
قسمتی از «ذن،زن و التیام رنج دیگری » نویسنده: - ۱۳٩٢/٧/۱٧

ماریان نشانم دادزن بودن رؤیای صلح در دل داشتن تلاش برای ساختن ویرانی ها و التیام رنج دیگران تا چه حد هنوز با معناست هر چند شک به تحقق عدالت و توسعه و سازمان هایی که داعیه ی آن دارند روز به روز در کشوری محروم و زخم خورده از جنگ های قومی ،ملّی و مذهبی پر رنگ تر شود چطور می شود برای تحقق رؤیای صلح جنگید؟مبارزه ای که پیش از هر چیز عاقلانه باشد و مهم تر ازآن ، فدا کردن بیش از حد نداشته باشد،طوری که بعد تر عوضش را بخواهی در بیابان بگیری .مبارزه در عین راضی نگه داشتن تن و سلامت روان ،در عین لذّت بردن از شادی های کوچک ،در عین قدر دانستن لحظه های به ظاهر بی اهمیتی که از بی شمار انسان دیگر دریغ شده است .

                                                قسمتی از «ذن،زن و التیام رنج دیگری »

      یادداشتی بر کتاب «ذن زیر آتش چطور در دل جنگ به آرامش رسیدم از ماریان الیوت»

  نظرات ()
گذشته نویسنده: - ۱۳٩٢/٧/۱۳

ببینید 

  نظرات ()
نیروی کمکی نویسنده: - ۱۳٩٢/٧/۱۳

امروز عصر از تولّد دوستش برگشته و یک ریز گزارش میده !

- کادوی مامان و باباش تبلت بود تازه همه ی بچّه ها موبایل داشتن از اون لمسی ها بعدشم یکیشون نت ِ دو ! داشت !! اس فور هم داشت !! ... . منم می خوام !!

خب سلام ! خوش گذشت ؟

- مسابقه ی کلاه برنده شدم جایزه ندادن !

دیگه ؟

- کیک خوردیم دیگه همین

پسرم : هر وقت بخوای که من گوشی ام رو میدم بهت ! نمیدم ؟ به سن تو  بودم منم نداشتم 

- نخیر الان همه ی بچّه ها داشتن 

پسرم :داشتن که داشتن مگه همه هرچی دارن باید تو هم داشته باشی ! اتاقتو یه نگاه بکن همه چی داری نداری ؟! مگه الان همه بسیج نشدن برای خانم ساز پیدا کنن !

دخترم چنان رفت تو فکر و بعدشم لباساشو عوض کرد و عروسک به بغل اومد !:)

پ ن :تغییر میکنن ما هم همراه اونا روند ِ جالبی رو طی می کنیم ! 

 

 

 

  نظرات ()
نیازمندی ها نویسنده: - ۱۳٩٢/٧/۱۱

ویولون سل دو در چهار فعلا البتّه !

ساز در این اندازه نیست یا توی گمرگ هست و ترخیص نشده و ...( بنا به دلایل معلوم ! )یا نیست! 

  نظرات ()
صرفه جویی در زمان نویسنده: - ۱۳٩٢/٧/٩

امشب وقتی دخترم تکلیفای ریاضی می نوشت !

-کامپیوتر کار بابا رو راحت نکرده ؟

خب چرا ؟!!

-این همه اختراع برای تلف نشدن وقته ؟

برای راحتی ما و صرفه جویی در زمان !

-چرا باید وقت من بی خود هدر بره ؟

منظور ؟!!

-ماشین حساب برای چی اختراع شده ؟من چرا باید با این همه جمع و تفریق زمانم رو از دست بدم ؟

  نظرات ()
زن بودن نویسنده: - ۱۳٩٢/٧/٧

 خودمون خوب می دونیم با وجود تمام شعارهای زیبایی که در مورد زن و حقوقش داده میشه ! هنوز راحت نمی تونیم حرفمون رو بزنیم ! با وجود نادیده گرفتن ها  !معذب بودن ها   ... پس یه جای کار می لنگه ! حالا روز جهانی زن باشه یا نباشه چه فرقی میکنه !نگاه به زن در معنای عام و در متن جامعه ،در لایه های درونی همونه که بوده !کاری به طبقه ی خاصّی که بیشتر به چشم میاد ندارم .منظور من بیشتر اکثریت ِ نامرئی هست که صداشون به جایی نمی رسه حتّی نمی دونن که حقی هم دارن ! بعضی جاها زن بودن کافیه برای نبودن ... !

  نظرات ()
گاهی باید او بود نویسنده: - ۱۳٩٢/٧/٥

می خواستم رد بشوم از این روز !می خواستم بین خودمان بماند ولی پیغام دوستی و دکمه های کیبورد وسوسه ام کرد :)ما شانزده  سال را رج به رج با هم بافتیم تا به اینجا رسیدیم .خندیدیم .گریه کردیم.رنجیدیم .فراموش کردیم. سال های با هم بودن به ما آموخت زندگی ِمشترک را در قالب یک قانون ِمدّون وماده تبصره های خشک وقانومند ِخارج از چهارچوب دو فردِهمراه نمی شود تعریف کرد.قدم در این راه که می گذاری باید آماده ی مواجهه با هر شرایطی باشی .تعارف که نداریم نه اسب سفید و شاهزاده ی رؤیایی قصّه های کودکی مان وجود دارد و نه پرنسسش،زندگی شوخی بردار نیست و از طرفی دشوار و پیچیده  هم نیست اگربدانیم کجاباید سخت بود  و کجا  موافق مسیر حرکت کردو کِی نرمش ِقهرمانانه داشت :))نباید فراموش کرد زندگی ِ مشترک یعنی ما ،نه من و نه او ،برای ما بودن گاهی لازم است فقط او باشیم همانطور که او بعضی وقت ها فقط من ِمقابلش می شود . مهم با هم بودن است با نگاهی که اَمن و  گرم است و لبخندی که هر دشواری را آسان می کند .قدر دان ِلحظه های با هم بودن باشیم .

  نظرات ()
سالگرد به سعی بچّه ها نویسنده: - ۱۳٩٢/٧/٥

دیروز سالگرد شانزده سال با هم بودنمون رو بچّه ها پیتزا سفارش داده بودن با آهنگ تولّدی هم که دخترم باز کرد کاملا جور بود :)))

شانزده سالی که رج به رج با هم بافتیم و به اینجا رسیدیم .

  نظرات ()
من ِ جدّی نویسنده: - ۱۳٩٢/٧/۳

در این که پسرم هوش سرشاری دارد شک نیست :))) !!! مهم تر اینکه از این هوش بالا کجا ها استفاده  می کند !

 شک نکنید هر چیزی که توی اتاقش دم دست ولو باشه جای سؤال داره یا ممنوعه یا قراره ممنوع بشه ! و دنبال هر وسیله ی گم شده ای باشید میتونید از توی کمدش پیدا کنید ! چون همه چی رو در هم می چپونه توی کمدش !بنابراصل حق ّ ِ آب و گِلی هم که داره برطبق یک قانون اساسی نانوشته و لازم الاجرا تمام سی دی ها و کتاب ها و مجلّه های مشترکشون دست اونه ! هر خوراکی که در صورت عدم حضورش برای دخترم خریده بشه حتّی اگر دوست نداشته باشه باید برای اونم خریده بشه !به هر دلیلی اگر بلایی سر وسایل مشترکشون بیاد حق با اونه !بعضی چیزها رو جفت میخرن اگر اونی که دست پسرمه خراب بشه در کمال آرامش میره اتاق خواهرش لنگه اش رو برمیداره !!

دیروز با هم اتاقش رو مرتّب کردیم .بهش گفتم بیا با هم یه برنامه ی هفتگی بنویسیم .برای آخر هفته هم کاری به خواهرت نداریا اون مجبور نیست باهات هماهنگ باشه باید قبول کنی اونم یه شخصیّت مستقل داره فهمیدی ؟در ضمن وقتی صحبت میکنه تا آخرش گوش میکنی و نمی پری وسط حرفاش در این مورد آخرین باریه که بهت تذکر میدما 

یک نگاهی کرد و گفت :خیلی جدّی هستیا ؟! شوخی هم نداری نه ؟

نه :)))

 

  نظرات ()
به خدا معلّم من که تو دست کبریایی نویسنده: - ۱۳٩٢/٧/٢

دخترم:من دوست دارم معلم امسالم خانم ش باشه ،نگی فرقی نمیکنن برای من خیلی فرق میکنه در موردش از هم سرویسی هام خیلی شنیدم ! خیلی برام مهم هست .قبل از خواب برای من دعا کنی خب ؟

دیروز سر صف از دور نگاش می کردم خدا خدا می کردم ختم به خیر بشه من ِ خودخواهم دعا می کرد اسم دخترم توی لیست کلاس خانم ش باشه ! اسامی سوم یک رو خوندن اسمش نبود پس بقیه شاگردای خانم ش بودن ! من ِ خودخواهم چقدر خوشحال شد چقدر ... !! خانم ش اومد که دانش آموزاش رو ببره خب دلیل انتخابش رو فهمیدم .یه مانتوی خوشرنگ و شیک و یه لبخند زیبا :))) 

  نظرات ()
قابل توجّه نویسندگان کتب جدید سوم ابتدایی نویسنده: - ۱۳٩٢/٧/٢

ما اولیای سوم دبستانی مشمول تازه ترین سیستم آموزشی هستیم ! از اوّل ابتدایی هر آزمون و خطایی رو تجربه کردیم (ما ،بچّه هامون و آموزگار و کادر مدرسه ) روند تغییرات همینطور ادامه داره حالا برچه اساسی الله و اعلم !! امسال که  اجتماعی هم تغییر کرده به مطالعات اجتماعی، بالاخره خانواده ی هاشمی بعد از چند نسل ایران گردی بازنشسته شدند.دخترم درس اوّل مطالعات اجتماعی رو باصدای بلند می خوند.خلاصه کنم که از زبان نوزادی تازه به دنیا اومده نوشته شده ،مادرش نگرانه که چرا چشم هاش رو باز نمی کنه و توی بیمارستان پرستار علّتش رو توضیح میده و میرن خونه ،توی خونه خواهر بزرگتر این نوزاد منتظره ... .

دخترم :این خانم که یه بچّه ی بزرگتر هم داره نمی دونسته چرا نوزاد چشماش رو بسته ؟

خب شاید اشتباه چاپی باشه 

تا آخر درس سه تا اشتباهِ مفهومی پیدا کرده ! به سومی که رسید گفت :این که دیگه چاپی نیست ! هرکی اینا رو نوشته چرا مرور نکرده ؟!

  نظرات ()
قیاس مع الفارق ! نویسنده: - ۱۳٩٢/٧/۱

صبح ساعت هفت

دخترم گیره هاشو زده ،شسته و رُفته گل به دست دم در:قبلا مدرسه ها مثل حالا نبودن و بعد ها هم مثل حالا نخواهند بود ولی دل همه ی دانش آموزان قبلی و بعدی هم مثل ِ الان ِ من یه جوری بوده و خواهد بود ؟!!!!!!!!!!!!

پسرم :جوراب به دست ،کوله اش هم که باز ! خب من حاضرم بریم !! 

توی ماشین 

گزارشگر رادیو:اسم و خاطره ای از معلّم اوّل دبستان بگین ؟

همسرم :من یادم نیست معلّمم کی بود ؟اصلا اوّل دبستان یادم نمیاد !

من :جز به جز یادمه ،چقدرم گریه کرده بودم :)) 

  نظرات ()
کلمات کلیدی وبلاگ (۱٠) آبابا (٧) آرزو (۱) آشپزی (٥) ادبیّات (۱٤) از مطالب دوستان (۱۱) استاد (۱٦) انجمن ادبی (۱٤) او (٢) بنیاد کودک (٦) تبریز (٧٢) تغذیه (۱) تغییر (۳٥) حال ِ دلم (۳) حج (٢۳) خبر (٢٧) خدایا (٥) خواهرانه (٢٩) خوب تر (٥) خودمان باشیم (۱٥) خوشحالیم (۳٢) درد می کند انحنای روح من (۳٩) درددل (۱٧) دوست (٢) رژیم (۱) روز معلّم (٦) روزگار وصال (۳) زلزله (٢٥) سؤال (٢٦) سفرنامه (٢٢) شعر (٥٠) عکس های دوربین من (۳) فیلم هایی که می بینم (٢۳) ما (٦۱) مادرانه (۱۱۳) مرکز مشاوره من و همسر جان (٦) مشاهدات (٢٩) معلّم (۸) من (٤٢) من نوشت (٦٧) من و بچّه ها (٢۸۱) موسیقی (۱٤) نوروز (٢) هشدار (۳) وقتی بابا غیر مستقیم صحبت میکند (۱۱) کالبدشکافی خودم (٧٥) کتاب (۳٥) کودکان ایران گل های سرزمین من (٢٦) یاد باد (۳٩) یادبود (٥) یک تجربه (٧٦) یک روز ِ ما (۱٠) یک سطر خواندنی (۳٠) یک عکس (٦)
دوستان من +AB ابناالهدی اردیبهشت از زندگی آغاز کلام آنا( بلاگفا) انجمن غیبی آوا ای جوان بدان که جهان پروردگاری دارد برسد به دست آینده بعد کیهانی بوی خاک و بلوط پانویس پرشین گیگ پیرفرزانه توکای مقدس تیتوک نقش زن چند قدم نزديكتر به خدا خارخاسک هفت دنده خاطرات یک پزشک قانونی خوابگرد دادلی دوزلی دخترشهریوری در آستان بلوغ در خانه ی ما دکتر کافی دنیای اسراء دنیای زیبای من دنیای کودک دیزی راهی رها روزگار وصال روزنگار خانم شین زرمان سپینود سرهرمس مارنا سلمان شاسوسا شاید شراگیم عاشقانه ها کسری کیانا گوریل فهیم مرا آفرید آنکه دوستم داشت موسسه خیریه رفاه کودک (بنیاد کودک ) مولکول مینجق ناگهان چقدر زود دير ميشود هیچکده پرتال زیگور طراح قالب