تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      آنا (آنا یعنی مادر)
یه دختر دارم که چقدر هوای باباشو داره نویسنده: - ۱۳٩٢/۸/۳٠

چند روز قبل 

مامان درس امروزمون در مورد معلولین بود و این که اگر کسی یک عضو از بدنش نباشه یا اون عضو کارش رو درست انجام نده در عوضش حواس دیگش و اعضای دیگه ی بدنش قویتر از اون عضوش هستن بعد خانممون پرسید از نزدیکانتون کسی هست که معلول باشه همه ساکت بودن بعد از اینکه  من از بابام گفتم بقیّه هم در مورد فامیلاشون گفتن ! تازه من گفتم بابام خیلی قویه اگر چه یه پاش اونجوریه ولی بابای من خیلی موفقه و از شرکتم گفتم از موسیقیش هم گفتم از کارش  !!!! خانمم هم اصلا  ازسنتور سر درنیاورد! و گفتم ورزشکاره ،گفتم بابای من چی کارا میکنه  بعدش هم خانمم گفت به بابام افتخار کنم و به بچّه ها گفت بابای من نمونه ی یک معلول خیلی موفّقه حتّی از ما که سالمیم هم موفّقتره ،خیلی پُز دادما !!!!!!!!!!!!!!! 

چیزی دیگه ای موند که نگفته باشی ؟

می خواستم بگم چقدر برام سوغاتی میاره ! نگفتم شاید یکی باباش نمیره سفر یا براش چیزی نمیاره !!!!(اینجور مواقع پسرم میگه سلطانم همینطور صحبت بفرمایید )

امروز

هوا سرد بود گفتن توی سالن بمونیم تا والدین بیان دنبالمون من به خانمم گفتم نمی خوام بابام از پلّه ها بیاد بالا منو برد دفتر گفت از پنجره نگاه کن بابات رو که دیدی زودی برو پایین بعدشم خانمم منو بوسید گفت خوش به حال بابات 

پنج سال قبل وقتی حدود چهار سالش بود توی مهد

رفتم دنبالش دیدم نشسته کنار مدیر اخم کرده تا منو دید گفت زدمش خوب کردم .خانم مدیر هم دعواش کرد گفت حق بامنه ؟به بچّه ها گفت باباش اینجوری راه میره ادای بابا رو درآورد همه خندیدن منم زدمش( اوّلین و آخرین خشونت دخترم بوده تا به حال )

امروز عصر ناظمش زنگ زد که خیلی به دخترتون افتخار کنین چقدر هوای پدرشو داره !!!!!! کسایی که ما رو می شناسن میدونن هیچوقت پاش برامون (من ،پسرم و دخترم )مهم نبوده که هیچ شاید یه جورایی هم برامون خاصه ! هر قدمش زیباست .اینکه بچّه ها چقدر بهش افتخار میکنن برای من خیلی ارزشمنده خیلی زیاد 

  نظرات ()
شاید هم بخواهی و ندانی نویسنده: - ۱۳٩٢/۸/٢۸

عشق مگر حتما باید پیدا و آشکار باشد تا به آدمیزاد حق عاشق شدن، عاشق بودن بدهد؟ گاه عشق گم است، اما هست، هست، چون نیست. 
عشق مگر چیست؟ آن چه که پیداست؟
نه،عشق اگر پیدا شد که دیگر عشق نیست. معرفت است. عشق از آن رو هست، که نیست! پیدا نیست و حس می شود. می شوراند. منقلب می کند. به رقص و شلنگ اندازی وا می دارد. می گریاند. می چزاند. می کوباند و می دواند. دیوانه به صحرا!
گاه آدم، خود آدم، عشق است. بودنش عشق است. رفتن و نگاه کردنش عشق است. دست و قلبش عشق است. در تو می جوشد، بی آنکه ردش را بشناسی. بی آنکه بدانی از کجا در تو پیدا شده، روییده. شاید نخواهی هم. شاید هم بخواهی و ندانی. نتوانی که بدانی....!

                                                             جای خالی سلوچ/ محمود دولت آبادی

  نظرات ()
علم بهتر است یا هنر نویسنده: - ۱۳٩٢/۸/٢٧

دخترم :نمی دونم چی شده که من اینروزا ریاضی رو بیشتر از علوم دوست دارم !

خدا رو شکر 

دخترم :ولی این دلیل نمیشه که در آینده !! نخوام معلّم نقّاشی بشم.

خب ؟

دخترم :یعنی من هنوزم نقّاشی رو خیلی دوست دارم .

!

  نظرات ()
درس شیرین جغرافیا نویسنده: - ۱۳٩٢/۸/٢٧

پسرم :بیا اینم جغرافی !  ده از ده 

نه بابا رکورد زدیا 

پسرم :می بینی که اگه بخوام میتونم حفظش کنم ! 

خب ؟

پسرم :خب که خب ! به وقت تلف کردنش نمی ارزه ها گفته باشم !!

  نظرات ()
اندر طبابت خودم نویسنده: - ۱۳٩٢/۸/٢٧

خودم پانسمانش کردم به خیالم حسابی محکمش کردم که بتونم راه برم بعد هم افتادم به جون خونه، عصری دیدم قلبم کف پامه !  دکتر حسابی از خجالتم در اومد که این چه کاریه و ... حالا از کار و زندگی افتادم ! پامو دراز کردم جلوم تماشا می کنم ! بقیه هم چنان به حساب آشپزخونه ی من میرسن که نگو و نپرس !!!!!

1-نوع کفشی که می پوشید مهمه 

2-چربی خون هم مهمه 

3-خودسرانه کاری نکنید 

4-اصلا به آشپزخونه نگاه نکنین وقتی مجبورین استراحت کنین 

  نظرات ()
آشپزخانه ام راصحیح و سالم می خواهم نویسنده: - ۱۳٩٢/۸/٢۳

عصا به دست توی خانه جولان می دهم ولی نگاه نگرانم به آشپزخانه ی عزیزم هست که به دست دیگران افتاده :) و چقدر هم اصرار دارند در آشپزی و عادی نگه داشتن اوضاع ! به زور هُلم می دهند که استراحت کنم مثلا ! با استفاده از یک موقعیت مناسب می روم که تجسسی کرده باشم ! امیدوارم هیچ آشپزخانه ی نازنینی به دست مرد و پسر خانه نیفتد :)

  نظرات ()
از من گفتن نویسنده: - ۱۳٩٢/۸/٢۱

نگذارید میخچه ی پایتان آنقدر بزرگ شود و زاد و ولد کند! کف پایتان را هم درگیر بنماید !مجبورمی شوید بروید زیر تیغ ! 

  نظرات ()
همین و بس نویسنده: - ۱۳٩٢/۸/٢٠

گفتا تو بندگی کن کو بنده پرور آید

  نظرات ()
شاگردی که من باشم نویسنده: - ۱۳٩٢/۸/۱۸

شاگردی که من باشم جماعت بازنشسته را چنان راه بیندازم که زنگ بزنند و از شبکه ی اجتماعی سخن سرایی کنند !

عمه هام هر کدوم یه لپ تاب گرفتن !! به عمه ام میگم بله دیگه هر چی انجمن دارین بندازین وسط هفته عصر ! جواب میده عزیزم فیس بوک اددت کردم !!!!!!!  در عوض خواستم خبر بدم یه گروهم برای صبح تشکیل دادیم هستی ؟

نیکی و پرسش ؟ بسی خوش به حالمان شد .

پدر همسرم با دوستاش برنامه ی شاهنامه خوانی دارن که اونم طبق معمول عصر خواهد بود .

 

  نظرات ()
تنوع نویسنده: - ۱۳٩٢/۸/۱٧

بارها شنیده بودم که دخترا زود بزرگ میشن الان به وضوح حس می کنم :) اگر پسرم بخونه حتما میگه دختر عزیزشه و ...

ادبیات اینروزهای دخترم :به نظرم این کار شما صحیح نیست !شما درست می فرمایید !! خسته نباشید !!! بسیار ممنونم ! کاری ندارین ؟ کمکی ازمیاد انجام بدم ؟با اجازه و ...

برادرش :با اون هیکل و صدا هیهی هاها هوهو !!!!! 

خب ؟

- تنوع ایجاد می کنم !!!

بعله ! متنوع شدیم ! برو محض رضای خدا یه دستی به موهات بکش 

-( دستش رو کشید روی موهاش ) بفرما خوب شد !

  نظرات ()
برف روی کاج ها نویسنده: - ۱۳٩٢/۸/۱٢

به نظرمن امکان نداره یک زن ایرانی (حالا هرچقدر هم به اصطلاح عام روشفکر و خونسرد باشه )همسرش با شاگردش بزاره بره و اینقدر راحت باشه و فوقش چند قطره اشک بریزه :)))) البتّه میشد اسم این فیلم رو گذاشت این به اون در ! سوای شوخی ما واقعا همچین موقعیتی گیر کردیما قبلا در موردش نوشته بودم + آخرشم نگفتیم ! یعنی باید می گفتیم ؟!

  نظرات ()
جهت اطلاع نویسنده: - ۱۳٩٢/۸/۱۱

بدانید و آگاه باشیدکه مهربانترین دشمنان و نادان ترین دوستان همانا خاله زنکها می باشند .

  نظرات ()
گاهی بهتر است به عقب برگردیم ... نویسنده: - ۱۳٩٢/۸/۱٠

لذّت بردن از داشته هایمان را یاد بگیریم .آنقدر نزدیک اند که برایمان تکراری و عادی شده اند .نمی بینیم چه داریم! شاید هم فکر می کنیم هنوز فرصت نگاه کردن داریم وهمیشه در دسترس هستند .ولی زمان برای هیچکس صبر نمی کند تافته ی جدا بافته نیستیم که استثناء محسوب شویم .اینروزها اکثر ما از زندگی کردن فقط دویدن هایش را به خاطر داریم.گاهی چنان درگیر می شویم که فراموش می کنیم برای رسیدن به چه این چنین در تلاطم و تلاشیم !لحظه ای درنگ هم لازم است .مکث کنید و به آنچه پشت سرتان جا گذاشته اید نگاه کنید . به عقب برگردید خودِ خسته ای که جایی در پیچ و خم این راه جا گذاشته اید را پیدا کنید و دستی به سر و رویش بکشید . تیمارش کنید .اگر خودتان را فراموش کنید به هیچکس و هیچ چیز نخواهید رسید حتّی اگر دونده ای حرفه ای  باشید در حدّ ِ المپیک ! 

  نظرات ()
مامان ِ شیرین نویسنده: - ۱۳٩٢/۸/٧

دوستانی که منو می شناسن می دونن که مامان ِ شیرین برای من دوست نیست ،خواهر هم نیست .رابطه ی ما چیزی است سوای این حس های معمول ،بخشی از گذشته و حال ِ من با او گِره خورده ،از بی خیالی های نوجوانی و خنده های بی دلیل تا اندوهگین ترین و پر مشغله ترین لحظاتم هر جا که سرم را برگرداندم مامان ِ شیرین با آن لبخند زیبایش همراهم بوده .ما مَحرم ِ روزگاران ِ دور بوده ایم .باهم درس خواندیم .کلاس رفتیم .همزمان ازدواج کردیم .بچّه ها به دنیا آمدند و ... تااینجا رسیدیم که هر روز صبح با هم می رویم پیاده روی و کلّی خوش میگذرد در این یک ساعت ِ یخی ِ صبح های پاییز تبریز و من هر روز به یاد پدر دوست داشتنی اش (روحش قرین رحمت باد ) و آن رنوی سبز کاهویی فاتحه ای می خوانم و چه خوب که مامان ِ شیرین هست .

پ ن :قدر دوستان ِ بی ریای خود را بدانیم .

  نظرات ()
یکی این گربه ها رو جمع کنه نویسنده: - ۱۳٩٢/۸/٥

 دو روز قبل همسرم عصر با لحن ِبسیار یواشکی گفت بیا درو ببند  (صداش از اندرون چاه ِ عذاب وجدانش درمیومد !) به خودم گفتم آماده باش ! چیزی شده ها 

- زدم به یه گربه مُرد !ندیدم نتونستم کنترل کنم ! ماشین عقبی هم هر چی از دهنش در اومد به من گفت !

من هم شروع کردم که چیزی نشده عمدی نبوده و صدقه بده و ... 

امروز یه گربه زد به من !زهر ترک شدم ! داشتم به چراغ قرمز نزدیک می شدم حداقل سرعت رو داشتم یکی از گربه های آبونه ی رستوران دکتر نیک مثل گلوله خودشو پرتاب کرد و کوبید به سپر ماشین و رفت اونطرف خیابون !هنوز صدای قلب خودمو می شنوم !دلم به حال همسرم سوخت که یه سری همدردی های بی خود کردم براش !

  نظرات ()
سؤال نویسنده: - ۱۳٩٢/۸/۳

من ِ با اعتماد به نفس :هر سؤالی درمورد درسات داری بپرس 

دخترم :ماست خامه ای مایع هست یا جامد ؟! آخه ظرفش رو برگردونیم نمی ریزه ؟!

من ِ پشیمون :خانمت چی میگه ؟

دخترم :گفت کلاسای بالاتر جواب میدن فعلا همین رو بدونین که مایع شکل ظرف رو به خودش می گیره و میریزه خب اینو همه می دونن که 

نتیجه ی اخلاقی :منو چه به درساش :) 

  نظرات ()
تلخ نباشیم نویسنده: - ۱۳٩٢/۸/۱

دوستی می گفت بعضیا خیلی پُررو هستن .به جای زبان ، نیش دارن وچشم دیدن پیشرفت و خنده و خوشحالی دیگران رو اصلا ندارن.. . باید جوابشون را داد که فکر نکنن نمی فهمیم و ... 

ولی ! ولی ... خب من نه اینکه نتونم امّا همیشه یه احتمال رو در نظر می گیرم که همچین شخصی درست صحبت کردن رو بلد نیست .یاد نگرفته فکر کنه و بعد نظر بده ،فوقش بیماره :) جوابش رو نمیدم فقط یه لبخند می زنم و رد میشم .شایدم حوصله ی کَل کَل با همچین شخصیتی رو ندارم .هر چی می خوان بگن :)))) مهم خودمون هستیم که نزاریم و نخوایم که به چنین کسی تبدیل بشیم و تلخ نباشیم .

  نظرات ()
کلمات کلیدی وبلاگ (۱٠) آبابا (٧) آرزو (۱) آشپزی (٥) ادبیّات (۱٤) از مطالب دوستان (۱۱) استاد (۱٦) انجمن ادبی (۱٤) او (٢) بنیاد کودک (٦) تبریز (٧٢) تغذیه (۱) تغییر (۳٤) حال ِ دلم (۳) حج (٢۳) خبر (٢٧) خدایا (٥) خواهرانه (٢٩) خوب تر (٥) خودمان باشیم (۱۳) خوشحالیم (۳٢) درد می کند انحنای روح من (۳٩) درددل (۱٦) دوست (٢) رژیم (۱) روز معلّم (٦) روزگار وصال (۳) زلزله (٢٥) سؤال (٢٥) سفرنامه (٢٢) شعر (٥٠) عکس های دوربین من (۳) فیلم هایی که می بینم (٢۳) ما (٦۱) مادرانه (۱۱٢) مرکز مشاوره من و همسر جان (٦) مشاهدات (٢٩) معلّم (۸) من (٤٢) من نوشت (٦٧) من و بچّه ها (٢٧٧) موسیقی (۱٤) نوروز (٢) هشدار (۳) وقتی بابا غیر مستقیم صحبت میکند (۱۱) کالبدشکافی خودم (٧۳) کتاب (۳٥) کودکان ایران گل های سرزمین من (٢٦) یاد باد (۳۸) یادبود (٥) یک تجربه (٧٦) یک روز ِ ما (۱٠) یک سطر خواندنی (۳٠) یک عکس (٦)
دوستان من +AB ابناالهدی اردیبهشت از زندگی آغاز کلام آنا( بلاگفا) انجمن غیبی آوا ای جوان بدان که جهان پروردگاری دارد برسد به دست آینده بعد کیهانی بوی خاک و بلوط پانویس پرشین گیگ پیرفرزانه توکای مقدس تیتوک نقش زن چند قدم نزديكتر به خدا خارخاسک هفت دنده خاطرات یک پزشک قانونی خوابگرد دادلی دوزلی دخترشهریوری در آستان بلوغ در خانه ی ما دکتر کافی دنیای اسراء دنیای زیبای من دنیای کودک دیزی راهی رها روزگار وصال روزنگار خانم شین زرمان سپینود سرهرمس مارنا سلمان شاسوسا شاید شراگیم عاشقانه ها کسری کیانا گوریل فهیم مرا آفرید آنکه دوستم داشت موسسه خیریه رفاه کودک (بنیاد کودک ) مولکول مینجق ناگهان چقدر زود دير ميشود هیچکده پرتال زیگور طراح قالب