تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      آنا (آنا یعنی مادر)
من ،دخترم و آشپزخونه نویسنده: - ۱۳٩٢/٩/۳٠

  نظرات ()
مذاکرات گروه 3+1 :) نویسنده: - ۱۳٩٢/٩/٢٧

یه لحظه دیدم بی صدا اشک  می ریزه و دستش روی کمرشه !تا دید نگاش می کنم سرش رو انداخت پایین ! 

چی شده ؟

- هیچی

جدی ؟!!

- ولی داداش بدجوری منو زد !!!!!!!!پرید بغلم کرد و بغضش ترکید !

بابامون :بیا ببینم با خواهرت چی کار ...

یواش میشه زود قضاوت نکنی ! (باباها عجولن ،بی سیاست و فوق العاده دختری می باشن :))  ) چپ و راست داره قطعه ای رو که دوست داری میزنه چیزی نمیگی 

بابای بی سیاستمون :خب گوش کردم گفتم به به !چی کار کنم دیگه ؟

برو بشین کنارش 

به پسرم میگم باور نمی کنم زدیش ! 

- کاملا بی خیال جواب داد !چرا اتفاقا این دفعه زدمش ! به بابا گیر میده 

بابا خودش زبون نداره بهش بگه ؟! چه طوری گیر داد حالا ؟

- همش بغلش میکنه بابا رو  میبوسه یا نشسته ور دل ِ بابا !!!!!! نمیزاره بابا به من برسه 

حالا  حمله ی جنابعالی کجاش اصابت کرد ؟

- فکر کنم کمرش ولی زیاد محکم نزدم نگران نباش !! 

نشستم آسمون و ریسمون رو به هم بافتم و آخرش رو به اینجا رسوندم که چقدر خطرناکه و فلان و ما هر دوی شما رو دوست داریم نوع ارتباط ها فرق می کنه 

- این قطعه رو ازبرکردم انگار برگ چغندر داره اجرا میکنه همش بابا به دخترش توجه میکنه !!بعدش هم گریه کرده ! و مامان ها می دونن چی به چیه نقطه سر سطر :)

 

نتیجه ی اخلاقی :بابا های محترم اگر دختر و پسری دارید بدانید و آگاه باشید دخترها خیلی زود ساقیز شما را اُؤراماخ می کنند فارسیش نمی دونم چی میشه :)اگر پسرتان را از کلام و نگاهتان سیر نکنید کاسه کوزه ها سر دختر دردانه تان خواهد شکست :)

  نظرات ()
گاه ... نویسنده: - ۱۳٩٢/٩/٢٦

گاهی یک غریبه بسیار آشناتر از آشنایی غریبه با اندرون شماست !

  نظرات ()
یاد سیب زمینی برشته با نعناع نویسنده: - ۱۳٩٢/٩/٢۳

 به تلافی چند زمستان ِ بی برف و بورانی که پشت سرگذاشتیم برف می بارد ! چه جور ...!شهر شبیه سال هایی شده که صبح های سرد و تاریکش پیاده به مدرسه می رفتم !بی تعطیلی و بدون سرویس !زیر چکمه های کفش ملّی مشهورِ آن زمان! سیخ داغ می کشیدند که لیز نخورد ! صبح مادرم یک جفت جوراب کهنه می داد که از روی کفش هایم بپوشم جهت محکم کاری و اطمینان از ضد لیز بودن !هرچند که من سرکوچه جوراب ها را در می آوردم و پی زمین خوردن را به تنم می مالیدم :) گمان می کردم بچّه هایم چنین زمستانی رانخواهند دید ! خاطرات کودکی ام برایشان جالب است ولی به قول معروف شنیدن کی بود مانند دیدن !دیشب پسرم پرسید کرسی چیه ؟دیدی ؟برایش تعریف کردم که خانوم ِمن در اتاقش کرسی داشت البتّه برقی بود ومن تجربه ی خواب شیرین و دلچسب  زیر لحاف کرسی برقی را داشته ام همراه با عطر و طعم سیب زمینی تنوری هایی که روی بخاری نفتی  توی نمک برشته می شدند با نعناع !

  نظرات ()
تعطیلی و ... نویسنده: - ۱۳٩٢/٩/٢۳

بالاخره! آخرین خبر اعلام تعطیلی ابتدایی ها ! 

دخترم: من دیر می خوابم! شما ها راحت باشین صبح باید زود بیداربشین !

ها یعنی برادرش در نهایت احترام :)

  نظرات ()
مساله این است !زندگی بهتر یاشادتر ؟!! نویسنده: - ۱۳٩٢/٩/٢۱

نه لزوما فرزند کمتر زندگی بهتری به ارمغان می آورد و نه فرزند بیشتر به زندگی شادی می بخشد !!! این ها فقط شعارهای شسته رفته ی مقطعی هستند ! هر زوجی که شناخت کافی از شرایط داشته باشند و واقعا بدانند که چه می خواهند، باید آگاهانه در این باره تصمیم بگیرند .من که به ارتباط شادمانی و  فرزند بیشتر در این برهه از زمان ! تردید دارم ! خود دانید :)) در مورد  تبلیغات ِبدون ِ حضور مادر هم ترجیح می دهم سکوت کنم !! 

  نظرات ()
برف و تعطیل ،من و دخترم نویسنده: - ۱۳٩٢/٩/۱٩

این جلسه به هم قول دادیم :

1-ده هفته ،روزی ده دقیقه برای خودمون وقت بزاریم !

2- هشت تا ده لیوان آب رو فراموش نکنیم .

3-به تغذیه مون اهمیت بدیم (شیرینی و سرخ کردنی ها و البته چیپس و پفک رو حذف کنیم و سبزیجات رو جایگزین کنیم )

راستی آخرین بارکه برای خودتون ،فقط و فقط خودتون زمان گذاشتید کِی بود؟

پ ن :امروز صبح فکر می کردم نتونم برم یوگا بچّه ها تعطیل بودن ولی جالبه که پسرم با همسرم رفت شرکت و دخترم هم جلوتر از من دم ِ در بود با هم رفتیم و بسی خوش گذشت .

  نظرات ()
بچّه ها تعطیل هستن ! نویسنده: - ۱۳٩٢/٩/۱٩

دیشب جفتشون گوش به زنگ و منتظر بودن ولی به روی هم نمیاوردن 

پسرم :بیا ببین هوا رو ! به هرحال تو که تعطیلی !بچّه ها(با تأکید ِ تمام روی بچّه !) رو حتما تعطیل میکنن 

دخترم :جانمی برف ! کاش تعطیل باشه !

پسرم :گفتم که بچّه ها به احتمال زیاد تعطیلن !

همسرم :آخ که چه کیفی داره قیافه ی بعضیا وقتی اخبار میگه بچّه ها تعطیلن

پسرم :باشه خودت خواستی ! و طبق معمول از سر و کول هم بالا میرن و کُرکُری میخونن ...

دخترم:کاش داداش هم تعطیل باشه اصلا کاش همه فردا تعطیل باشن اونوقت این به بابای من کاری نداره !

همه ی مقاطع رو تعطیل کردن 

همسرم دم به دقیقه از پسرم می پرسید :بچّه ها رو تعطیل کردن نه ؟ :)))

  نظرات ()
خانم ِ من نویسنده: - ۱۳٩٢/٩/۱٦

وقتی از کودکستان فرار کردم به خانم پناهنده شدم !به پشت گرمی حمایتش  گفتم نمی روم اذیتم می کنند و نرفتم !حتّی به پرستار مو حنایی که مامان برایم گرفت کوچکترین محلّی نزاشتم !از رنگ موهایش می ترسیدم .خانم با عشق آشپزی می کرد و مو به مو برایم توضیح می داد .خاگینه ی ماست ،دلمه ،کوفته تبریزی . کته ی داغ با زرده ی تخم مرغش اغلب ناهارم بود می گفت برای سرفه های پایان ناپذیرم خوب است .هفته ای یکبار روی ابروهایش وسمه می کشید .با پنج میل جوراب پشمی برایم می بافت به خاطر ضخامت جوراب ها کفش های زمستانی ام را سایز بزرگتری می خریدند .دوست نداشتم جوراب ها ی رنگارنگم را همکلاسی هایم ببینند ! خجالت می کشیدم !با حوصله هربار تعریف می کرد که سرما از پا سرایت می کند و تا مغز استخوان ها پیش می رود.با پشم مرینوس جلیقه می بافت  پُرزها مثل تیغ فرو می رفتند ! باید می پوشیدم تا از ریه هایم محافظت کند !دبستان که رفتم یک ساعت زود تر دم ِ در مدرسه بود !با خانم می خوابیدم شب ها برایم قصّه می گفت !بعضی وقت ها از دوران جوانیش ،پدرش، باغی که به ناحق رفت و ازدواجش که کابوس بوده تعریف می کرد !بچّه بودم زیاد سردرنمیاوردم .نه سالم بود از مدرسه که برگشتم گفتند رفته خانه ی برادرش ! گاهی می رفت و چند روزی می ماند و برمی گشت .اینبار امّا برنگشت ! چند هفته بعد  با مامان رفتیم به دیدنش! روی تخت بود .مثل همیشه وسمه کشیده و خندان ! گفت چقدر دوستم دارد ... . فردایش برای همیشه رفت!  مادر ِ پدرم بود ولی فقط خانم ِ من بود ! اینروزها دخترم را  که صدا می زنم و برمی گردد حالی دارم  عجیب ! انگار خانم ِ من به رویم می خندد ! همان ابروها ! همان نگاه ... .

  نظرات ()
ماندلا رفت نویسنده: - ۱۳٩٢/٩/۱٥

دبیرستانی بودم یادم نیست دوم یا اوّل یک روز دبیرپرورشی اومد و درباره ی این که باید الگویی داشته باشیم صحبت کرد و از همه ی ما خواست یک ایده آل یا الگو معرّفی کنیم .نوبت من که شد گفتم ماندلا ! بچّه ها خندیدند دبیرمون درحالیکه یه ابروش بالا بود نگاهی کرد و گفت الگوی سختیه ولی منم دوستش دارم ! و حالا الگوی دوران نوجوانی من رفت و به تاریخ پیوست !

  نظرات ()
با ما منشین اگر که بدنام شوی نویسنده: - ۱۳٩٢/٩/۱٥

داشتم به ردّ ِ چین و شکن های ِروحم فکر می کردم .به خطاها و زمان های ِ از دست رفته ،به لحظاتی که در توجیه کردن دیگران بیهوده  هدر رفت !

خوب یادم می آید  چقدرخسته بودم! از هرچیزی که دوروبرم را فراگرفته بود و فکر می کردم به آن تعلق دارم و مسئولش هستم !داشتم خفه می شدم دنبال راهی برای فرار و روزنه ای برای تنفس می گشتم .مستأصل !هر چه بیشتر تقلا می کردم بیشتر در این حسّ  فرو می رفتم ! عصبی بودم از برداشت های  غلط!  شاید هم سادگی !و آنچه که احتمالا نیّت خیر نامیده می شود !اگرها رهایم نمی کردند .

روحم داشت مچاله می شد وبه مرورفضا برای این فشردگی کوچکتر و کوچکتر !شنیده بودم گاهی برای رسیدن باید ترک کرد و من در این نقطه یافتن خودم را برگزیدم .گریزی از جبر نیست ولی اختیار همواره همراه این مجبور ِ دشوار بوده است .

خیلی با خودم کلنجار رفتم !زیاد ... . نه آن خود ِ سربه زیر ِآ رام! بلکه با آزرده دل ترین و خشمگین ترین  نمایی که از خودم می شناختم روبرو بودم ! آخر سر هم تنها یک چیز دستگیرم شد .این نیز می گذرد و چگونگی گذرانش فقط و فقط به من بستگی دارد .نقطه ای سرخط گذاشتم و خودم را از آماج قضاوت ها چه درست و چه نابجا کنار کشیدم .

این آغاز دوباره تجربه ی راحتی برای من نبود. در بازه ی زمانی خاصی به دنبال ِاتفاق هایی پی در پی ! القای حس ّ ِ تو مسئولی روی من آنقدرپررنگ بود که یادم رفت به عنوان یک انسان ابتدا در قبال خودم مسئولم ! البتّه فراموش نخواهم کرد عزیزانی را که ثانیه به ثانیه کنارم بودند . هشیار باشید مثل من گرفتار این تله نشوید .

یاد گرفتم

1- لطف مکرر=وظیفه ی مسلم

2- سکوت و لبخند مناسب ترین جواب در قبال خیلی چیزهاست

3-نه را به گنجینه ی لغاتم اضافه کنم

4-مسئول برداشت دیگران درقبال خودم نیستم

5-با چشم ِ بچّه ها به زندگی نگاه کنم

6- به بعضی ها هم باید گفت با ما منشین اگر که بدنام شوی

7-قدر داشته هایم را بدانم

8-همیشه شاکر باشم 

 

 

  نظرات ()
دوست داشتنی هایم نویسنده: - ۱۳٩٢/٩/۱۳

رفته بودم شهر کتابِ اوّل کوی سیزده آبان ،تنها و چقدر چسبید ! در ضمن جمعه ها نقد داستان دارند .

  نظرات ()
تفاوت ها نویسنده: - ۱۳٩٢/٩/۱٢

بچّه ها وقتی از مدرسه میان مثلا امروز

پسرم:سلام و سرشو میندازه پایین یکراست موسیقی ! اگرم بپرسم مدرسه چطور بود ؟فوقش میگه مثل همیشه !

دخترم :صداش از توی آسانسور میاد ! سلام سلام چقدر گرسنه ام بوی چی میاد ؟ناهار چی داریم ؟تشنه هم هستم وای نمی دونی هم سرویسی من یه کتاب داستان آورده بود تازه خبر نداری آیناز و من با هم تو حیاط مدرسه زمین خوردیم هیچی نشد بعدش اون یکی زنگ تفریح من کاری کردم گرگ باشم و با ائلین دوست شدم تازه تازه بیا ببین اجتماعی چی شدم ؟وای ناهار کو ؟اصلا این خانم ناظم نمیزاره بدون ژاکت بریم حیاط !چقدرم کسر میگن توی این ریاضی حوصله ام سر رفته از کسر ! اِ این چیه ؟ اون چیه ؟...

میشه غذاتو قورت بدی بعد صحبت کنی ؟

دخترم :سخته آخه هم گفتنی زیاده هم گرسنه هستم راستی نمی دونی این خانم بهداشتم چی پوشیده بود و ... و ...

  نظرات ()
تفاوت ها زیباست ولی ... نویسنده: - ۱۳٩٢/٩/۱۱

 

دیشب از انجمن معلولین زنگ زدند که پیدایش کنم ! و راضیش کنم  به همایش برود !گفتم باید تا صبح صبر کنید الان توی هواپیماست .

امروز صبح از آلمان رسیده ،سومین سفر در طی دو ماه گذشته ! آلمان -ایتالیا و آلمان ! نگاه خسته اش با آن لبخند و سوغاتی به دست ... . می گفت برخوردها خیلی بهتر بود .شرکت هایی که همکاری نمی کردند قول داده اند که به محض اعلام  لغو تحریم از طرف اتحادیه ی اروپا دوباره همکاری را شروع می کنند ! می گوید خیلی خسته ام ... . از فرودگاه گردی خسته ام ! می فهمی ؟!

شاید به اندازه ی او حس نکنم ولی می فهمم ! وقتی گفتم به انجمن زنگ بزن آهی کشید ... معنی این آه را من می دانم ... .یعنی حمایت ِ صفر ولی توقع در بالاترین حد

گفتن با خانواده ات بیا ! من که نمیرم ... به من میگه گل سرسبد ؟!!!

سؤال : چه امکاناتی برای معلولین هست ؟همین تبریز مثلا؟

 

  نظرات ()
همچین حسی داشتید ؟ نویسنده: - ۱۳٩٢/٩/۱٠

از پلاس 

  نظرات ()
سکوت نویسنده: - ۱۳٩٢/٩/٩

سکوت را دوست دارم .جسارت سفر می دهد در زمان ! مجال اندیشیدن پیدا می کنی و یافتن  خودت ... . 

  نظرات ()
در صورت تمایل به هنرستان خسروشاه کمک کنید نویسنده: - ۱۳٩٢/٩/٩

جهت اطلاع دوستانی که می خواهند مشکلات هنرستان واقع در خسروشاه را با آشنایان خود در میان بگذارند

http://www.childf.com/newsurl/75/abc/default.aspx

عکس های خوابگاه هم در این آدرس موجود است. 

  نظرات ()
مهمان های نوجوان نویسنده: - ۱۳٩٢/٩/۸

امروز پسرم چهار نفر از دوستاش رو دعوت کرده بود .این بچّه ها از اوّل ابتدایی با هم دوست هستن و خانواده ها با هم آشنایی کامل دارن .سوای تغییرات ظاهریشون چقدر رفتارشون فرق کرده ! با وجود تمام خصوصیات دوره ی نوجوانی خیلی  آقا شدن !   واقعا کِیف کردم !یکیشون می خواست عکس ماشینای جدید رو نشون بده دستش خورد و پوشه ی عکساش باز شد زود بلند شده که آقا نگاه نکنین ببینم شخصیه خانوادگیه ! منم آشپزخونه بودم اونقدر خندیدم بهش میگم نه که خانواده ی شما رو اصلا ندیدیم جواب داد به هر حال برای ما اُفت داره !!!!!!!! ولی به شما نشون میدم .دومی در مورد هر خوراکی اطلاعات کامل می داد .آقا سیب بخورید (آقا گفتنشون جالب بود ) نوشابه چیه میریزین توی معده ی بیچاره تون.روزی چند لیوان آب می خورین شما ؟یکی دیگه جواب داد آب ما نوشیدنیه ها ...جامد نیست که بجویم !در عرض نیم ساعت جدیدترین اخبار کامپیوتر و موبایل و اینترنت و گیم رو رد و بدل کردن و سرگرم فیفا شدن 

قرار بود ساعت هشت بیان دنبالشون هفت و نیم اومدن که اجازه میدین کمی بیشتر بمونیم ؟ گفتم اگر برنامه ی دیگه ای و درس و تکلیفی ندارین باشه زنگ بزنین یه ساعت بعد  بیان ... داد زدن ایوللللللللللل !!چه درسی ؟! ایکس باکسو عشقه ... 

  نظرات ()
انحصار طلب نویسنده: - ۱۳٩٢/٩/٧

دخترم :این نرگس نمیزاره ائلین پیش من بشینه ها !!!!!!!!! تازه باهاش قهر کرده ولی اصلا نمیزاره پیش من بشینه ،خیلی انحصار طلبه !

خیلی چیه ؟

دخترم :یعنی ائلین  فقط باید دوست اون باشه از کلمه هایی هست که تو اخبار میگن شاید نشنیده باشی !

  نظرات ()
پسرم چهارده ساله شد نویسنده: - ۱۳٩٢/٩/٦

یک عدد جعبه ی خالی نوت سه یافتیم و مقادیری وجه نقد توش گذاشتیم و دادیم به پسرم وقتی کاغذ کادو رو باز می کرد ... چه قندی توی دلش آب می شد ... 

  نظرات ()
دایه های مهربان تر از مادرم نویسنده: - ۱۳٩٢/٩/٦

یکی از اقوام زنگ زده بود احوال پرسی 

می گفت درکم می کند که وحشتناک تنهایم ! که بقیّه را بد عادت کرده ام که به خاطر دیگران خودم را از بین برده ام یا می برم ! که مراقب خودم باشم و بعدش هم متاسف بود بعد از حدود بیست روز توانسته امروز حالم را بپرسد ... .

سؤال 

1- وحشتناک تنهایی یعنی چه ؟

2-دیگران ؟! یکیش که خودشه !

3-از بین رفته ام آیا ؟!!

من اگر نخواهم این به اصطلاح بقیّه و دیگران نگرانم باشند به کی باید بگم ؟!

ولی درباره ی بد عادت کردن بعضی ها حق داشت !حالا که سرم به کار و زندگی خودمه عادتشون متعجّب شده احتمالا :)))

  نظرات ()
خلاقیت به سبک من نویسنده: - ۱۳٩٢/٩/٥

کاودی تولّد برای پسرم یه قابلمه کشک بادمجون درست کردم :))) و کادو پیچ گذاشتم روی میز!

  نظرات ()
می گویند امروز خشونت علیه زنان ممنوع است ! نویسنده: - ۱۳٩٢/٩/٤

گاهی یک نگاه هم زخمی ات می کند !   کاش خشونت علیه هر انسانی ممنوع شود !


  نظرات ()
ما خیلی پیشتر از انها مشق انسانیّت کرده ایم نویسنده: - ۱۳٩٢/٩/۳

به بهانه ی گام اوّل در توافق تاریخی !
مهم نیست که نتانیاهو از حرص منفجر می شود یا اعراب هنوز از امپراطوری پارس واهمه دارند !شاید توافق هم چندان برایمان اهمیت ندارد ! مهم نیست که گزارش جناب ظریف با آقای کَری متفاوت است .حتّی مهم نیست غنی سازی هست ،نیست ! آب سنگین باشد یا نه ! همین که اندک لبخندی بزنیم .امیدواری در اعماق ِ نگاه خسته مان برق بزند ... برای مابسی ارزشمند است .همین که خودمان را !خود ِ ایرانیمان را آنگونه که هستیم نشان بدهیم .بگوییم اگر هم مخالف باشیم می توانیم صحبت کنیم .احترام به نظر مخالف را سال هاست که می شناسیم به قدمت امپراطوری پارس ! (به قول سفیر عربستان) می فهمیم و خوشحالیم که درک می شویم .همین هاست که ما مردم معمولی راخیلی خوشحال می کند .همین که می توانیم با استفاده از فرصتی که به دست آمد به آنها نشان دهیم ما خیلی پیش تر از آنها انسانیّت را مشق کرده ایم .ما را با بعضی ها اشتباه نگیرند :))) که مشت نمونه ی خروار نیست !

  نظرات ()
طور دیگر سپری کن ! نویسنده: - ۱۳٩٢/٩/٢

تا وقتی به خود تکانی ندهیم و ایام و لحظات زندگی خود را به شکلی متفاوت سپری نکنیم امکان ندارد اتفاقی که مورد نظرمان است رخ دهد و یا برای مشکلی که مقابلمان قرار دارد راه حل موثری پیدا شود.گذر زمان فقط زخم ها را کهنه می کند و خاطرات کهنه را بی ارزش و بی  اهمیت می کند .آنچه باعث می شود از جاده ناخوشایندی که در آن گام می زنیم به جاده ی صاف و دلپذیر منتقل شویم چیزی نیست جز عمل کردن و کاری انجام دادن .

شرایط و اوضاع را در وضعیت اکنون ِزندگی نگه داشتن و امید بستن به گذر زمان ،برای حل مشکلی در آینده ،یک توهم ذهنی است که هرگز به واقعیت نمی پیوندد.دلیلش هم کاملا روشن است .گذر زمانی که به آن معتقدیم بیشتر از آنکه واقعیت دنیای بیرون باشد یک توهم و خیال ذهنی است که دردنیای درون فکر ما ساخته و پرداخته شده است .ساعت هایی که مابه آن چسبیده ایم فقط به درد ما آدم ها می خورند .بقیه جانداران و پیده های عالم فعالیت های خودشان را هرگز با ساعت های ما تنظیم نمی کنند .هیچ پرنده ای برای لانه سازی به ساعت مچی دیجیتالی اش نگاه نمی کند .او همین که شرایط را مناسب دید کارش را انجام می دهد.اگر روی تنه ی همه ی  درخت های جنگل تقویم بهار را بکوبیم باز هیچ درختی براساس این تقویم برگ هایش را سبز نمی کند.دنیای بیرون ما نسبت به زمان های ذهنی ما بی اعتناست .این حقیقتی تلخ است که ما آدم ها باید آن را بپذیریم و توقع نداشته باشیم که پدیده های دنیا بر اساس ساعت ذهنی ما عمل کنند.دنیای بیرون دنیای عمل و واقعیت است .پرنده ای که بال نزند سقوط می کند.نهالی که قد نکشد سهمی از نور خورشید نصیبش نمی شود .به محض اینکه فرصت بال زدنی نصیب شد باید بال زد ....

بد نیست رازی را به شما بگویم !موفق ها در عین حالی که دقیق ترین برنامه ریزی و زمانبندی را برای انجام کارهای خود دارند ،خودشان راورای این زمان ها قرار می دهند.آنها به محض اینکه احساس کنند موقع انجام کار فرارسیده است بلا فاصله دست به اقدام می زنند.برای همین است که قادر به انجام سنگین ترین کارها در کمترین زمان هستند.... آنها به جای اسیر زمان و مکان کردن خود،تمام تمرکزشان را روی انجام کار فعلی شان قرار می دهند.در واقع این خود کار است که به آنها می گوید چه زمانی برای انجام ان کار مناسب ترین است .شما هم اگر انجام مداوم و پی در پی کارها را در اولویت قرار دهید و دست از شمردن روزها و هفته ها بردارید به همان نتایج عالی موفق ها می رسید .کافی است امتحان کنید !

                             قسمتی از یادداشت سردبیر مجله ی موفقیت ِ نیمه ی اول آذر

  نظرات ()
سری صبح نویسنده: - ۱۳٩٢/٩/۱

دوستان انجمن ادبی  اوّل یک صبحانه ی جانانه مهمانت می کنند .حافظ که طبق معمول پای ثابت جلسات هست امّا بعد ... حافظ به آذری !!! ترجیح می دهم گوش کنم !(اصولا من حاضرم هرجلسه یک میز صبحانه ی شاهانه آماده کنم ولی درس پس ندهم ) عجیب به محمود دولت آبادی ارادت دارند ... . برای من اوّلین مزیّت این جمع زمانش هست هرچند که فعلا نمی تونم کفش بپوشم و فکر کنم این هفته هم خونه هستم ولی تکالیفم رو انجام میدم !

تکلیف این جلسه خلاصه ی داستان ِعقیل دولت آبادی 

  نظرات ()
کلمات کلیدی وبلاگ (۱٠) آبابا (٦) آرزو (۱) آشپزی (٥) ادبیّات (۱٤) از مطالب دوستان (۱۱) استاد (۱٦) انجمن ادبی (۱٤) او (٢) بنیاد کودک (٦) تبریز (٧٢) تغذیه (۱) تغییر (۳٤) حال ِ دلم (۳) حج (٢۳) خبر (٢٧) خدایا (٥) خواهرانه (٢٩) خوب تر (٥) خودمان باشیم (۱۳) خوشحالیم (۳۱) درد می کند انحنای روح من (۳٩) درددل (۱٦) دوست (٢) رژیم (۱) روز معلّم (٦) روزگار وصال (۳) زلزله (٢٥) سؤال (٢٥) سفرنامه (٢٢) شعر (٥٠) عکس های دوربین من (۳) فیلم هایی که می بینم (٢۳) ما (٦٠) مادرانه (۱۱٢) مرکز مشاوره من و همسر جان (٦) مشاهدات (٢٩) معلّم (۸) من (٤۱) من نوشت (٦٧) من و بچّه ها (٢٦٧) موسیقی (۱٤) نوروز (٢) هشدار (۳) وقتی بابا غیر مستقیم صحبت میکند (۱٠) کالبدشکافی خودم (٧۱) کتاب (۳٥) کودکان ایران گل های سرزمین من (٢٦) یاد باد (۳۸) یادبود (٥) یک تجربه (٧۳) یک روز ِ ما (۱٠) یک سطر خواندنی (۳٠) یک عکس (٦)
دوستان من +AB ابناالهدی اردیبهشت از زندگی آغاز کلام آنا( بلاگفا) انجمن غیبی آوا ای جوان بدان که جهان پروردگاری دارد برسد به دست آینده بعد کیهانی بوی خاک و بلوط پانویس پرشین گیگ پیرفرزانه توکای مقدس تیتوک نقش زن چند قدم نزديكتر به خدا خارخاسک هفت دنده خاطرات یک پزشک قانونی خوابگرد دادلی دوزلی دخترشهریوری در آستان بلوغ در خانه ی ما دکتر کافی دنیای اسراء دنیای زیبای من دنیای کودک دیزی راهی رها روزگار وصال روزنگار خانم شین زرمان سپینود سرهرمس مارنا سلمان شاسوسا شاید شراگیم عاشقانه ها کسری کیانا گوریل فهیم مرا آفرید آنکه دوستم داشت موسسه خیریه رفاه کودک (بنیاد کودک ) مولکول مینجق ناگهان چقدر زود دير ميشود هیچکده پرتال زیگور طراح قالب