تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      آنا (آنا یعنی مادر)
  نویسنده: - ۱۳٩۳/۱٠/۳٠

حسن مرتب کردن مجله های آشپزی پیدا کردن دفترچه یادداشتم بود :))) 

حرف که از دهان یک نفر بیرون آمد،مثل دربازشده می ماند،در اکثر مواقع مخاطبش وارد می شود ،اما گاهی هم وارد نمی شود،منتظر می ماند تا در دیگری باز شود ،حرف دیگری زده شود .

                           سال مرگ ریکاردو ریش

  نظرات ()
لکه نویسنده: - ۱۳٩۳/۱٠/۳٠

دخترم:شیر کاکائو افتاده بود روی زمین ندیدم .پام رفت روش و پاشید روی شلوار دوستم ! فقط چند تا لکه ! فقط چند تا ...اصلا عمدی نبود .فکر می کنی لکه ی شیر کاکائوپاک میشه ؟

چرا نشه؟

دخترم:اگه نشد می تونی شلوار نو برای دوستم بخری !

خودش گفت ؟

دخترم:آخه جلوی همه گفت انشا... بری جهنم !!!

پ ن : ما چقدر باید در گفتار و رفتار خودمون دقیق باشیم .لکه های پر رنگی هست  که در ذهن بچه ها باقی می مونه و پاک نمیشه 

  نظرات ()
شیرینی یک - آن - نویسنده: - ۱۳٩۳/۱٠/۳٠

همانا درک تفاوت یک لحظه درنگ کردن با عکس العملی عجولانه یکی از مراحل رشد می باشد :))))

  نظرات ()
صرف چای در عصر نویسنده: - ۱۳٩۳/۱٠/٢٩

دخترم :اگه خانمم منو دعوت کنه برای صرف چای در عصر !!! اجازه میدی برم ؟ 

فقط تو رو دعوت می کنه ؟

دخترم: نمی دونم فکر کنم چون گفت دوست داره بیشتر با هم آشنا بشیم !!!

حالا...  اگر دعوت کرد تصمیم می گیریم !!!

  نظرات ()
دبیر دوست داشتنی فیزیک نویسنده: - ۱۳٩۳/۱٠/٢٩

پسرم : دبیر فیزیک ما خیلی عالیههههه فقط روش تنبیه کردنش اشکال داره ! وسط تدریسش بنویسیم .از بیست ، پانزده نمره کم می کنه !

خب ! چند تا پنج داری :))))

پسرم : من ؟! که نه !!! فقط یه بار دفترم رو گرفته آخر زنگ داده :) همون روزی که توی خونه پاک نویس می کردم .

  نظرات ()
گوشه ای امن نویسنده: - ۱۳٩۳/۱٠/٢۸

گاهی باید آخر بنشینی و ردیف اول را رصد کنی ! حس امنیت دارد ! راحت تری ...

  نظرات ()
گرمای گاری قدیمی نویسنده: - ۱۳٩۳/۱٠/٢٦

سوز ِ‌سرمای ِ تبریز که شروع بشود لبویی ِ فلکه مخابرات ولی عصر با گاری قدیمی و کتاب ها و مجلّه هایش سرچهاراه حاضر می شود .این قرار ِ نانوشته ی چندین ساله ی ماست .تکّه ای لبوی داغ و سَرَک کشیدن در صفحات کهنه و گاه پاره ای  ! که می خواند ! امسال پاتوقش تغییر کرده کمی بالاتر روبروی چلوکبابی مسعود نبش کوچه می توانید پیدایش کنید .امروز دفترچه ی کنکور جلویش بود .می گفت می خواهم بدانم چه رشته های تازه ای اضافه شده ! پرسیدم اگر مجلّه ای و کتابی باشد  دوست دارد بخواند ؟جواب داد :چرا که نه ! اگر خوانده باشید !هر جور که باشد به دردم می خورد .کتاب حیف است ! مجلّه ها را می خوانم .

  نظرات ()
جمعی مادرانه نویسنده: - ۱۳٩۳/۱٠/٢٤

چندی قبل با دوستانی که بچّه های هم سن وسال ِ دختر و پسرم دارند و به یُمن این وبلاگ با هم آشنا شده بودیم یک جا جمع شدیم .فقط جای ِ یکی از دوستان خالی بود که آدرس وبلاگش تغییر کرده ! بعدا پیدا کردم .این که حالا می نویسم برای خودش داستانی دارد :))) مامان ِ ثمین دوست ندارد شناخته بشود ! دیده بشود ! مبادا رد یابی شود ! اینجا هم در این باره کوچک ترین اشاره ای به تاریخ و مکان نمی کنم اسامی که جای خود دارند . خیالتان راحت !

قرارمان صبح ساعت ده و نیم بود .از ساعت ده نشسته بودم تا دوستان بیایند .سروناز جان که بعد از سلام و احوال پرسی گفت : من با دوستام قرار دارم رفت نشست سر یه میز دیگه :)) مامان ثمین از دور همه ی ما رو رصد کرد آخرشم داشت فرار می کرد ! در حال ارتکاب جرم دستگیرش کردیم :)))  یک جمع به شدّت مادرانه ،همه به نوعی آشنا بودیم ونمی دانستیم  یا متوجه شدیم بچّه ها همکلاسی و هم مدرسه ای هستند .

نکته ای که برای من خیلی جالب بود .دغدغه های ِ یکسان ِ همه ی ماست . در حالی که اگر به بهانه ای جز- این - جمع شده بودیم .در قالب همسایگی ، هم مدرسه ای ، فامیلی ،همکاری و ... در آمده بودیم ! شسته رُفته و عصا قورت داده با لبخندی مصنوعی ! یعنی همه چیز کاملا بروفق مراد است ! و ملالی نیست جز اوضاع و احوال ِ جوّی :)))) روبروی هم می نشستیم و چند جمله ی کلیشه ای تحویل هم می دادیم . 

خیلی خوشحال شدم یخ ها آب شد :) دل هایی که احساس کردم چقدر سبک شدند . مادر هستیم ،محکوم که نیستیم ! با وجود مسائل و حواشی روزانه که همه به نوعی درگیریم باید بتوانیم "برای خودمون وقت بزاریم "  تفریح سالم عقوبتی ندارد ! اینقدر به فکر حرف بقیّه و امّا و اگر ها نباشیم .من سر حرفم هستم اگر احساس رضایت و شادمانی نکنیم نباید انتظار بچّه های شاد و راضی داشته باشیم .زندگی فقط درس نیست .بگذاریم بچّه ها یاد بگیرند بدون اینکه دستشان را بگیریم راه بروند .لذّت انتخاب کردن را بچشند .حس ّ ِ مسئول بودن در قبال انتخابشان را هم درک کنند . ما هم تا جایی که بتوانیم و در توانمان باشد همراهشان باشیم .

  نظرات ()
روش تدریس نویسنده: - ۱۳٩۳/۱٠/٢۳

در مجموع از مدرسه ی دخترم راضی هستم .البته اگر نظام آموزشی جدیدی که چهارمین سال اجرایش هست را در نظر نگیریم :)) هرچند مدرسه اش به سخت گیری و خشک و بی روح بودن مشهور است ! شاید در ظاهر اینطور به نظر برسد ولی اصلا اینطور نیست .معلم های امسال جوان و پرانرژی هستند .روش تدریس جالب و خلاقی دارند .من که می پسندم .خیلی هم ممنوشان هستم .معلم ریاضی و علومشان جدولی به دانش آموزان داده تا خودشان پر کنند .نام هر بخش تایپ شده و مقابلش ستونی خالی با" عنوان احساس من "

دیروز چشمم افتاد به جدول علوم دخترم 

_ تحقیق های علمی        احساس خستگی می کنم هر سال تکرار می شود 

_گیاهان                      احساس خوبی داشتم 

_جانوران                      اصلا احساس خوبی ندارم گوش هایم را گرفتم !!!

_مواد                         احساس خیلی خوبی دارم هیجان انگیز است 

وقتی دانش آموزی اینقدر راحت می تواند با معلمش ارتباط داشته باشد .باید دست معلم را بوسید.

  نظرات ()
آتش زیر خاکستر نویسنده: - ۱۳٩۳/۱٠/٢٢

نبودن تو، فقط نبودن تو نیست .نبودن خیلی چیزهاست .

                                                                  رسول یونان 

وقتی مجبوری از کوچه ای قدیمی رد شوی 

  نظرات ()
از توصیه های ناب نویسنده: - ۱۳٩۳/۱٠/٢۱

دوستم :مثل خرد شدن درون غذاسازی با دور تند !می ماند روبرو شدن با بعضی ها 

من : با بعضی ها مثل سنگ بی تفاوت و سخت باش تیغ تیزشون اگر هم نشکنه ،کند که میشه :)))

  نظرات ()
  نویسنده: - ۱۳٩۳/۱٠/٢۱

جمعه همسرم تمام روز معلّم فیزیک پسرجان بود و عصر هم علوم داشت با دخترش:))

شب نشسته بود می گفت تمام بدنم بی حس شده  از خستگی ! چه کار سختیه 

  نظرات ()
مگه چقدر صحبت میکنه ؟ نویسنده: - ۱۳٩۳/۱٠/٢۱

- اصلاً داداش منه یا آبابا؟چقدر میره خونه ی آبابا؟دلت برای پسرت تنگ نشده ؟!

پسرم دیروز خونه بود .تازه باهاش صحبت کردم .دلت برای داداش تنگ شده یه زنگ بزن 

- نه ؟!!! ولی داداش خودمه !

دوست داری بریم اونجا 

- من با کسی درس نمی خونما ! کتابم نمی برم ! فارسی اصلاً نمی برم ! نخیراَم نمیرم مگه چقدر صحبت می کنم آبابا میگه حواس داداشت رو پَرت نکن !! 

خب پس چی ؟

آبابا بیاد خونه ی ما قایم موشک بازی کنیم !!

...

  نظرات ()
حق الزحمه نویسنده: - ۱۳٩۳/۱٠/٢۱

- حیف شد چند هفته ای که مبصر تخته بودم کارت ندادند . من که از مبصری تخته حذف شدم جفت جفت کارت میدن ! 

چرا حذف شدی ؟

- اولاً زنگ تفریح دوست دارم بازی کنم چقدر چشمم به تخته سیاه باشه نگهبانی بدم کسی ننویسه 

-دوماً خودت دیدی که پاک کردن تخته سیاه چه بلایی سر دستم آورده بود 

_ تازه من چی کار کنم تا بیام کلاس یکی دیگه پاک کن رو می شست و تخته رو پاک می کرد ! مهم ترش این که بعد از من وایت برد آوردن سر کلاس! پس باید خانم ناظم بابت اون همه زحمتی که کشیدم به منم کارت بده مگه نه ؟ 

چی بگم 

- خودم فردا میرم میگم !

  نظرات ()
کار را به کاردان بسپارید نویسنده: - ۱۳٩۳/۱٠/۱٩

در رو که باز کردم یک دختر بسیار اَخموی ِ ساز به دست سرش رو انداخت پایین و رفت !

سلام

- س ل ا م گریه و زد زیر گریه !  بابا رفته به استادم گفته من کم تمرین می کنم ! خودت می بینی که من تا ساعت دوازده شب تکلیف می نویسم ! فرصت تمرین ندارم!

تا دوازده شب رو نمی بینم 

- خب حالا یه کمی کمتر تازه چند ساعت درس می خونم !

چند ساعت ؟

- یک ساعت میشه 

ولی می بینم نقّاشی های قشنگی می کشی ، می خوابی ، رمان هم که دوست داری ، کارتون های جالبی هم به من معرفی می کنی :))

- ماماننننن ؟ 

پسرم : بیا ببین یه سی دی جدید گرفتم چه عالیه فکرشو بکن بری مدرسه اجرا کنی چی میشه !

وای داداش چقدر طول میکشه بتونم 

پسرم : بیا تمرین کنیم خودم بهت میگم . مامان خانم دیدی !!! راهش چیه به بابا گزارش بده!

 

 

 

 

  نظرات ()
دلم گرفت نویسنده: - ۱۳٩۳/۱٠/۱۸

در همان نگاه اوّل افسردگی از چهره اش پیداست ! دانشجوی ممتازی بود .فرزند آخرِ یک خانواده ی بسیار بسیار سنتی ،پدرش می گفت تا زنده است باید عروسی اش را ببیند .ترم شش ازدواج کرد .مجبور بود حق ّ ِ انتخابی نداشت . محدود کردن ها شروع شد ! رفت و آمد ها ،خرید ، تلفن و ... . کم کم وسواس شروع شد به کمر درد و دیسک و عمل منتهی شد . دیدمش با دست های ضمخت از آب کشیدن ها و دردهای جسمی زیاد ی که منشاء روحی دارند و افسرده ... 

پ ن : زن بودن جرم نیست .

  نظرات ()
این مکان مجهز به دو فرزند می باشد نویسنده: - ۱۳٩۳/۱٠/۱٧

پسرم :  می بینی تکنولوژی چقدر پیشرفت کرده ! این که تو و بابا توی یک گروه باشید قطعا پاسخ سوال خودته ! یادته می پرسیدی آخه توی گوشیت چه خبره ؟!!!

دخترم : خب امروز توی گروه ها چه خبره ؟راستی اون چالش کتابا خیلی خوب بود !!!

  نظرات ()
راز نویسنده: - ۱۳٩۳/۱٠/۱٦

وقتی موضوع انشاء مشخص میکنن من هیچی به ذهنم نمیرسه دوست دارم خودم بنویسم از ته ته ته دلم !!! موضوع انشاء فکرم رو قفل میکنه !!! دوست ندارم از کتاب حفظ کنم بنویسم .

کاملا درک می کنم .منم اینجوری بودما می دونستی ؟ اغلب انشاهای منو مامانم می نوشت :))) این راز من و مامانم بود .

وای مامان خیلی خوبی !!!!!! می فهمی چی میگم به دوستام گفتم بهم خندیدن ولی من راز تو رو به کسی نمیگما !!!

  نظرات ()
گاهی فقط باید گوشی شنوا بود نویسنده: - ۱۳٩۳/۱٠/۱٦

 

جایی منتظر بودم .خانم جوانی اشک ریزان وارد شد و بین هق هق گریه اش بریده بریده چند جمله گفت . با همسرش سر موضوع بی اهمیتی حرفش شده بود . همین چند جمله ی ناقص کافی بود تا مشاوران و وکلای خانواده !! دورش جمع بشوند ! در این بین کنترل دست دوستی متخصص  بود ! از به اجرا گذاشتن مهریه شروع کرد و به نوشتن دادخواست اولیه ی طلاق رسید .از طرفی همسر خانم جوان پشت سر هم  بدون وقفه اس ام اس میزد که  کجایی ؟بیا صحبت کنیم . دوست متخصص گفت زود باش من هر چی میگم بنویس !!! بنویس از این به بعد با وکیلم صحبت کن !!!  خانم جوان مردد و مبهوت !گوشی به دست نگاه می کرد . 

 شما وکیل هستید ؟

- نه

چطور دادخواست می نویسید؟

- اونقدر کشیدم که تمام راهها رو بهتر از هر وکیلی بلدم !!!

طلاق گرفتید ؟

- نه هنوز دادگاه داریم !!!

خانم جوان گفت: نه اصلا نمی خوام اس ام اس بزنم .فکر کنم من هم برخورد درستی نداشتم و زنگ زد به همسرش :)))))

 

کاش یاد بگیریم به این راحتی برای دیگران نسخه نپیچیم . تجربه های خودمان را به راحتی به دیگران ربط و تعمیم ندهیم . هر چند فکر می کنم دوستی که توصیفش کردم قصدش راهنمایی و کمک بود اما به نظرم روشش اشتباه بود .شاید  چند لحظه گوش کردن برای آرام شدن خانم جوان کافی بود .

  نظرات ()
تاریخ نویسنده: - ۱۳٩۳/۱٠/۱٥

دخترم : تاریخ اشتباه چاپ شده این قسمت در مورد مادها هم کتاب ما چهار هزار سال قبل هست .هم کتاب تاریخ چهارم داداش و تاریخ چند سال قبل هم نوشته چهار هزار سال قبل !!!! چرا ؟

پسرم : یکی دوسال در مقابل چهار هزار سال مهم نیست تازه حفظ کردن چهار هزار راحت تره یا مثلا چهار هزار و هفت ؟

دخترم : پس هر تاریخی کتاب ها چاپ شده اشتباهه !!!

پسرم : بزرگتر که شدی می فهمی مهم نیست . کار دیگه ای نداری ؟ نچسب به این چیزا !

دخترم : نه خیر چرا مهم نیست ؟

  نظرات ()
همین حالا نویسنده: - ۱۳٩۳/۱٠/۱٤

از اینکه بعضی چیزها برایم بی معنی شده و برخی پررنگ تر از قبل جلوه می کنند تعجب نمی کنم .شاید مرور زمان شامل حالم شده !  از حس آرامشی که دارم لذت می برم (بی تعارف در کمال خودخواهی !) قبل ترها خیلی سخت می گرفتم . نمی دانم چرا بایدها ونبایدهایی برای خودم تعریف کرده بودم ! و در چهارچوب الزام انجام دادنشان دست و پا میزدم. یاد گرفتم با جبر روزگار نجنگم .زیاد هم به اختیاراتش دلخوش نکنم . خودم باشم و در " حال " زندگی کنم و همیشه داشته هایم را در نظر بگیرم در اینصورت نه تاسف گذشته و نه تشویش آینده گریبانم را نمی گیرد .

  نظرات ()
موضوع روز باستانشناسی نویسنده: - ۱۳٩۳/۱٠/۱۳

 دخترم :فکر میکنی بشه هم باستان شناس شد. هم ریاضی و اون قسمتی ازعلوم که به  مواد مربوط هست رو خوند و مربی نقاشی هم شد !!!!!

پسرم در کمال آرامش : چرا نشه به شرطی که با دیدن اسکلت سکته نکنی !

دخترم : اسکلت چرا؟!

پسرم : مگه نمیگی باستانشناس ؟ حتما یه جایی به اسکلت برمیخوری

دخترم : ولی من باستانشناسی دوست دارم ! اسکلت تبدیل به نفت نمیشه ؟!!!!

  نظرات ()
تقسیم به روش جدید نویسنده: - ۱۳٩۳/۱٠/٩

چقدر روش تدریس را تغییر می دهید ؟!

تقسیم یک مدل دیگری شده من هم سردرنمیارم ! 

دخترم : مامان اصلا روش منو فراموش کن .هر طوری بلدی حل کن من به روش خودم می فهمم ! 

مشکل ما به این صورت حل شد با تشکر از مسئولین محترم و طراحان روش جدید (فعلا البته اگر تا فردا تغییرش ندهند)

  نظرات ()
یک جمله ی موثر نویسنده: - ۱۳٩۳/۱٠/٩

بابای دختری: صبح چه ساعتی بیدارت کنم غر نزنی 

دختر بابایی: هر ساعتی باشه برای من سخته ! دوست دارم بخوابم !

بابای دختری : قدیم دخترا خودشون زودتر بیدار میشدن صبحانه رو حاضر می کردن بعد باباشون رو بیدار می کردن 

دختر بابایی : جدی؟!

بابای دختری:بله از مامانت بپرس ؛ اونوقت منم دختر دارم !

دختر بابایی : فردا بیدارم نکنید .زودتر از منم بیدار نشین !!! خودم همه رو بیدار می کنم !

صبح با سر و صدایی که از آشپزخونه میومد بیدار شدیم !!  خودمون رو به خواب زدیم مثلا ! دخترم اومده یواش در گوشم پنیر کجاست ؟! پیدا نمی کنم ! به لطف یک جمله ی بابای دختریمان میز صبحانه آماده بود !!!  حتی چایی رو هم ریخته بود توی استکان ها !!! 

  نظرات ()
سوالات ناتمام نویسنده: - ۱۳٩۳/۱٠/٧

امتحان هدیه (دینی ) داره 

- پیامبران اولوالعزم ؟ اعزام ؟ چی ؟؟؟؟ یعنی چی ؟

یعنی پیامبرانی که خودشون کتاب دارند 

-آهان خب فهمیدم پیامبرانی که قرآن دارند ؟

نه قرآن کتاب حضرت محمد هست 

- خب مگه آخرین دین اسلام پیامبرش حضرت محمد کتابش قرآن نیست ؟

درسته 

- پس چرا باید بقیه رو هم بخونیم ؟ نگی درس رو باید بخونی اینو میدونما!!!

حواست به درست باشه زودتر تموم کنی ...

- زودتر تموم کنم بازی می کنم هورااا 

-------

نام پسر حضرت محمد چه بود ؟

- ابراهیم ؛ مامان ؟ این چطور هم پسر حضرت محمد بوده هم پیامبر کتاب دار؟!!!!

اسمش شبیه هست !!! 

- خورشید گرفتگی و ماه گرفتگی ترس داره ؟ انسان بمیره دفنش کنن به نفت تبدیل میشه ؟ چرا به سوالای من جواب نمیدن فقط میگن بخون !!!!

  نظرات ()
پرسیده شدن نویسنده: - ۱۳٩۳/۱٠/٧

فصل امتحانات پسرم بار و بندیلش رو بسته رفته با آباباش درس می خونه :))) خواهرم می گفت فرستادیش مرد بشه ! اینکه اینقدر به پدربزرگش نزدیک باشه جای بسی خوشحالیه 

دیشب نوشتم چطوری؟

-خوبم 

چه میکنی ؟

-جات خالی سرعت اینترنت اینجا حرف نداره !

دیگه 

-باید برم پرسیده بشم فعلا 

  نظرات ()
سندروم بی انگیزگی در آموزش نویسنده: - ۱۳٩۳/۱٠/٧

دو هفته ای هست از مدرسه میاد میگیره می خوابه به زور بیدارش می کنم ! اونقدر تکالیفش رو لِفت میده که حوصله ی منم سر میبره ! 

دیروز عصر با قیافه ی کِسِل ِ کشتی غرق شده اش از اتاقش بیرون اومد ! چی داریم بخورم ؟! 

داداش رو می برم خونه ی آبابا کی حوصله داره نیم ساعتی بریم کافی شاپ ؟

 دخترم :مَننننننننننن

پسرم : من که خیلی خوشحال میشم 

دخترم :پس بابا چی ؟

بابا رفته یوگا بریم یه جای جدید ببینیم چطوره بعدا بابا رو هم ببریم چطوره ؟

تا رسیدیم خونه قیافه اش دوباره تغییر کرد به کشتی غرق شده :)))

- چقدر درس بخونم حوصله ام رو سر میبره ! چقدر ریاضی حل کنم ؟ اَه ... انگیزه ندارم دیگه ؟؟!!! 

چرا ؟

- خوشحالم نمیکنه ... مامان می فهمی چی میگم ؟ 

بله 

- دوست دارم برم نقّاشی چهره ، گفته بودی یه استادی هست تابستون منو میبری پنجشنبه ها ببر !!! 

باید صحبت کنم ببینم وقت داره یا نه ؟

- اَصلا" نخواستم 

چرا ؟ !  تکالیفت رو زود تموم کن برو سر ِ نقّاشیت 

- دیر میشه 

اشکال نداره بعدازظهر خوابیدی دیگه 

هوراااا

...

 

پ ن : از همین می ترسیدم . روال ِ خاکستری ِ آموزش 

  نظرات ()
دریغایی نویسنده: - ۱۳٩۳/۱٠/٥

من با تو  

          عشق را 

                  در آفرینش 

         و رنج را 

                  در رویش 

                             شناختم ...

                                                    منوچهر کوهن 

  نظرات ()
یک جور پوست اندازی نویسنده: - ۱۳٩۳/۱٠/٥

برای تشییع عزیزی وادی رحمت بودم .دوستی می گفت با دفن هر عزیزی قسمتی از خودمان را هم خاک می کنیم !

مرگ جز لاینفک حیات است و اجباری محال ... با تجربه ی بدرقه ی عزیزانم طی این سالها نگرش متفاوتی نسبت به مرگ پیدا کرده ام .کاملا درک می کنم مرگ نزدیکان از تلخ ترین لحظه هایی است که مجبور به روبرو شدن با آن هستیم ؛ خوب می فهمم کنار آمدن با نبودشان چقدر طاقت فرساست . ولی دفن جسم انسانی به معنی خاک کردن روح و پایان بودن او نیست . مرگ رابه عنوان آغاز راهی ناشناخته و نو بپذیریم . به چشم راهی کردنش به سفری نگاه کنید که شما هم پیش رو دارید .

پ ن : تلاش کنیم هرفرصتی را به رشد تبدیل کنیم (هر چقدر هم که تلخ باشد)

  نظرات ()
یادبود نویسنده: - ۱۳٩۳/۱٠/۳

متاسفانه خبر خوبی ندارم امّا جهت اطّلاع دوستان ،مادربزرگ مینجیق (خانم دکتر فرزان ) امروز عصر فوت کردند. تسلیت میگم .روحشون قرین رحمت حق

  نظرات ()
روش کارت گرفتن نویسنده: - ۱۳٩۳/۱٠/۳

یک در میان ورقه هاش بالا پایین میشه ! ورقه ی ریاضیش تمام سؤالات یا راه حل ناقص دارند یا فقط جواب آخر !معلمش با یه علامت تعجب بزرگ نوشته جواب ها رو از کجا آوردی ؟!

دخترم :خیلی بی خیال ورقه رو آورده امضاء کن بی زحمت !

اصلا به روش نیاوردم فقط امضاءکردم 

دخترم :شعر نمی نویسی ؟

نه 

ورقه ی بعدی رو آورده امضاء کنم . عالی و به خاطر پیشرفت شش تا کارت هم گرفته !!! 

دخترم :بازم فقط امضاء کردی ؟ شعر نمی نویسی فقط یه جمله بنویس 

نه 

دخترم :مامان !!!! گفتن کارت میدیم اینم روش کارت گرفتن منه خانمم چیزی نمیگه که  ... اگر هر دفعه عالی بودم فقط دوتا کارت می گرفتم الان شش تا دارم 

اینم روش امضاء کردن منه 

بدون کلمه ای ورقه رو برداشت !! اینم از سیستم تشویق مدرسه که در مورد دخترم جواب نداد :)))))

  نظرات ()
بعدازظهری با دوستان نویسنده: - ۱۳٩۳/۱٠/٢

  .امروز من و دخترم مهمان مینجیق( دکتر فرزان) عزیز بودیم

 و جالب تر اینکه همکلاس دبیرستانی مینجیق خودمان  از دوستان این وبلاگ بودند دیدار این عزیز بعد از چهار سال واقعا دلچسب بود و همینطور آشنایی با دوستان دیگر در این جمع حس ّ ِجالبی  داشت 

خیلی قبل تر شاید جزو اوّلین کسانی بودم که رفتم سراغ وبلاگ نویسی ولی هر بار به دلیلی نصفه نیمه رها کردم .یادش به خیر با dial up چه ذوقی می کردم برای چند سطر نوشتن و سَرَک کشیدن به وبلاگ های دیگر تا اینکه کامپیوتر را بردیم شرکت و مدّتی دستم کوتاه بود.    دخترم که  به دنیا آمد فرصت نمی کردم بنویسم امّا وبلاگ خوانی هایم ادامه داشت  . آیینه سکوت را در بلاگفا باز کردم همزمان بود با فوت بابا و ...و بعد اسباب کشی کردم و بالاخره  اینجا ماندگار شدم . دلیل خاصّی برای نوشتن نداشته ام.اغلب روزمره نویسی هایم بوده و بیشتر  دغدغه های مادرانه ام . راستش را بخواهید اصلا فکر نمی کردم کسی اینجا را بخواند! جز سه نفری که خودم آدرس اینجا را داده ام بقیّه ی دوستان نسبت به من لطف دارند شاید بهتر است بگویم نسبت به بچّه ها و ظاهرا" اینطور که پیداست بیشتر دخترم :)))) 

از همه ی دوستانم سپاسگزارم 

  نظرات ()
عمیق تر نگاه کن! نویسنده: - ۱۳٩۳/۱٠/٢

قسمتی از پیام بلند بالایِ وایبری ِ یک دوست  ! 

" تعمّق نمی کنی " 

اوّلین چیزی که باخوندن این پیام به ذهنم رسید کارتون شیر شاه بود :)))) 

پ ن : پردازش اطلاعات در حدّ ِ کودک درون ... 

  نظرات ()
اینجا مهمونم نویسنده: - ۱۳٩۳/۱٠/۱

_ درست همون موقع که فیلم اون نوازنده ی ویولون شروع شد آبابا کانال رو عوض کرد . حرصم در اومد اگر بگم کانال رو عوض نکنید نمیشه  

_ چرا ؟

_ نمیشه مامان تمام حواس آبابا به تلویزیونه نمی تونم بگم. من اینجا مهمونم 

_ آهنگشو داری دیگه 

_ بله ولی فیلمش یه چیز دیگس 

_کدوم کاناله ضبطش کنم 

_ ممنون مامان دوست دارم !!!خداحافظ من رفتم مشقامو بنویسم 

 

پ ن : دارم وایبر رو مرور میکنم  ... کی بزرگ شد ؟!!

  نظرات ()
pastperfect! نویسنده: - ۱۳٩۳/۱٠/۱

پسرم :الان حافظ تا صبح روی حالت ویبره هست !!!

آبابا :در این موارد شوخی درست نیست 

پسرم : در این شب به خصوص که همه حقیقی و مجازی دست به دامان حافظ هستند بعید نیست که " !!? pastperfect from him " مگه نه ؟

آبابا : ساکت باشید! حافظ می خونم تا بیینید کی بوده ؟

دخترم : پچ پچ کنان همش تقصیر داداشه من کیک می خوام !!!

آبابا : اول می خوریم بعد حافظ می خونیم و معنی می کنیم 

پسرم : تغذیه ها خورده شود الان زنگ تفریح تموم میشه گفته باشم :)))

...

  نظرات ()
کلمات کلیدی وبلاگ (۱٠) آبابا (٦) آرزو (۱) آشپزی (٥) ادبیّات (۱٤) از مطالب دوستان (۱۱) استاد (۱٦) انجمن ادبی (۱٤) او (٢) بنیاد کودک (٦) تبریز (٧٢) تغذیه (۱) تغییر (۳٤) حال ِ دلم (۳) حج (٢۳) خبر (٢٧) خدایا (٥) خواهرانه (٢٩) خوب تر (٥) خودمان باشیم (۱۳) خوشحالیم (۳۱) درد می کند انحنای روح من (۳٩) درددل (۱٦) دوست (٢) رژیم (۱) روز معلّم (٦) روزگار وصال (۳) زلزله (٢٥) سؤال (٢٥) سفرنامه (٢٢) شعر (٥٠) عکس های دوربین من (۳) فیلم هایی که می بینم (٢۳) ما (٦٠) مادرانه (۱۱٢) مرکز مشاوره من و همسر جان (٦) مشاهدات (٢٩) معلّم (۸) من (٤۱) من نوشت (٦٧) من و بچّه ها (٢٦٧) موسیقی (۱٤) نوروز (٢) هشدار (۳) وقتی بابا غیر مستقیم صحبت میکند (۱٠) کالبدشکافی خودم (٧۱) کتاب (۳٥) کودکان ایران گل های سرزمین من (٢٦) یاد باد (۳۸) یادبود (٥) یک تجربه (٧۳) یک روز ِ ما (۱٠) یک سطر خواندنی (۳٠) یک عکس (٦)
دوستان من +AB ابناالهدی اردیبهشت از زندگی آغاز کلام آنا( بلاگفا) انجمن غیبی آوا ای جوان بدان که جهان پروردگاری دارد برسد به دست آینده بعد کیهانی بوی خاک و بلوط پانویس پرشین گیگ پیرفرزانه توکای مقدس تیتوک نقش زن چند قدم نزديكتر به خدا خارخاسک هفت دنده خاطرات یک پزشک قانونی خوابگرد دادلی دوزلی دخترشهریوری در آستان بلوغ در خانه ی ما دکتر کافی دنیای اسراء دنیای زیبای من دنیای کودک دیزی راهی رها روزگار وصال روزنگار خانم شین زرمان سپینود سرهرمس مارنا سلمان شاسوسا شاید شراگیم عاشقانه ها کسری کیانا گوریل فهیم مرا آفرید آنکه دوستم داشت موسسه خیریه رفاه کودک (بنیاد کودک ) مولکول مینجق ناگهان چقدر زود دير ميشود هیچکده پرتال زیگور طراح قالب