تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      آنا (آنا یعنی مادر)
گروه ماهور نویسنده: - ۱۳٩۳/۱۱/۳٠

کنسرت اساتید یکی از آموزشگاه های  موسیقی در دو بخش کلاسیک و سنتی برگزار شد .هدف آشنایی بچّه های اُرف با سازها و نحوه ی اجرا بود تا ساز اصلی رو آگاهانه انتخاب کنند .سرپرست بخش موسیقی ایرانی عزیزی بود که بی تعارف فوق العاده اجرا کرد .هم خودش هم گروهش 

نتیجه ی این کنسرت از دید ِدخترم :استاد من عالی بود ولی هر چی براش دست تکون دادم ندید من به خاطر استادم رفته بودم در ضمن من تصمیم گرفتم نی هم یاد بگیرم !

فلوت بلدی که 

فرق می کنه فضای ِ سنتی ،حال و هوای سنتی !! نِی عالی بود .هم ساز خودم هم نِی لطفاااا 


  نظرات ()
... نویسنده: - ۱۳٩۳/۱۱/٢۸

جاهایی هست ،کلمات را گُم می کنم . ردیف نمی شوند ! مثل دانه ای از رَج در رفته !

  نظرات ()
اندر مصائب خاله ای مدرن !!! نویسنده: - ۱۳٩۳/۱۱/٢٧

پسر یکی از دوستام هجده ،نوزده ساله هست و خاله خطابم می کنه :))) با مادرش همکلاس بودیم .این دوستم به کل مخالف اینترنت و شبکه های اجتماعی و ... هست .پسرش نوشته : خاله به این مامان یه جوری بگو زمان عوض شده حرف منو که قبول نمی کنه درنتیجه از شما که در جایگاه خاله ی منی !!!یه خواهشی دارم .کی برات مناسبه  بریم یه کافی شاپ دنج با دوست دخترم آشنا بشی!!!

میدونی اگه مادرت بفهمه باید فاتحه ی منو بخونی ؟! 

پس یا خودت بیا ! یا مامانو راضی کن راه دیگه ای نداری .خواهش می کنم .راستی فیسم اددش کن دیگه برات پیام گذاشتم !

پ ن : مادرشم زیر بار نمیره عصبانیه چه جوررررر !

  نظرات ()
آیینه ی ما نویسنده: - ۱۳٩۳/۱۱/٢٦

دوستم و همسرش چند سالی هست که تصمیم گرفتند برای حفظ آرامش خودشون مخصوصا پسرشون( اون زمان آماده میشد برای کنکور) با خانواده هاشون رفت و آمد نکنن چون به این نتیجه رسیده بودند خودشون هیچ مشکلی ندارن و تمام مسائل و تبعات بعدی ایجاد شده ،ناشی از رفتار و انتظارات و دخالت های والدین دو طرف هست ! هر کسی به دیدن مادر و پدر خودش می رفت و پسرشون در کمال ِ آرامش و بر اساس برنامه ی دقیقی برای کنکور آماده میشد ! خوشبختانه دانشگاه خوبی هم قبول شد ! همون رشته ای که دوست داشت و این باعث شد مهر تأیید بزنن زیر این تصمیم و تبدیلش کردن به قانون رسمی و به همه هم اعلام کردند که کلید آرامش همین هست .پسر دوستم علیرغم قرنطینه ی اعلام شده بعد از ورود به دانشگاه رفت سراغ مادربزرگ ها و پدربزرگ ها ! اوایل پنهانی می رفت بعد علنی شد . می رفت خونه ی اونها و زنگ میزد که شب می مونم ! ... دوستم و همسرش همچنان خانواده ی همدیگه رو تحریم کردن تا چند شب قبل که مادر همسرش حوالی یک ِ بعد از نصفه شب زنگ زده بود که این چندمین باری هست که بعد از نیمه شب یا حوالی اون میاد خونه ی ما و صبح زود هم میره ! در ضمن گفته باشم سیگار هم میکشه !خواستم خبر بدم که آرامشتون به هم نخوره !!!! 

دیشب تا دیر وقت دوستم پای وایبر بود و همسرش هم توی خیابون ها به دنبال پسر بیست ساله ! گزارش مستقیم میداد ! جالب این که ازخونه ی مادربزرگش زنگ زده بود من اینجام و بعد با دوستاش رفته بود .

وقتی به دوستم گفتم طبیعیه بخواد با دوستاش بره بیرون مخصوصا که والنتاین هم هست .جواب داد بیرون گود نشستن و نظر دادن راحته پسر خودت بود چی کار می کردی ؟!

نمی دونم دقیقا در مورد بچّه های خودم چه عکس العملی داشته باشم ولی با قطع رابطه از مادر و پدرمون مخالفم ! هر چند من خودم که این شانس و فرصت رو ندارم !خداروشکر مادر و پدر همسرم هستند و کاملاواضحه رابطه ی بچّه ها با مادربزرگ و پدربزرگشون خیلی خاص و عمیق هست . مشکل از خود ماست که نمی تونیم روابط  رو مدیریت کنیم و دنبال مقصر می گردیم .بچّه ها رو  هم تا ابد نمیشه ایزوله کرد . بچّه ها خیلی خوب می بیینند و شکاف ها رو ثبت می کنند . در زمان مناسب به نفع خودشون استفاده می کنند .دقیقا همون روشی که خودمون در عمل آموزش دادیم ! 

  نظرات ()
ناهمگون نویسنده: - ۱۳٩۳/۱۱/٢٦

بین ِاکثریتی که افتخارشان مارک لباس ها و سفرهای دور دنیا و برج های n طبقه شان باشد و از نگاه محترمشان تحقیر ببارد بر مهمان ساده و بی ریای ِ دوست داشتنی که نمی داند اینستا چیست !! ترجیح می دهم با این میهمان ِ یکرنگ هم صحبت شوم یا سکوت کنم . بی دقّتی میزبان در انتخاب یک جمع ناهمگون خیلی خوب به چشم می آمد . چقدر هم از گروه ِتازه به دوران رسیده ای که با نگاه ِ خریدار وجب به وجب خانه اش را اِسکن می کردند می ترسید ! مُدام یادآوری می کرد خانم ِ مهندس را تنها نگذارید ! با خانم دکتر صحبت کنید ! خانم مهندس اصلا در باغ نبود ! از سلفی هایش فارغ نمی شد که افتخار بدهد و گوشه ی چشمی به بقیّه بیندازد.با شخصیّت والا مرتبه ای هم آشنا شدم ! عصا قورت داده که فقط مردمک چشمهایش می چرخید ! و از گردش ِ چشم هایش کیلو کیلو تحقیر می بارید بر جماعت ِ اطراف ! چرا که برج و بارو داشت ! برج و بارو ... واقعا حیف به کجا رسیدیم ... . 

ورای ِ افراد فوق با خانمی آشنا شدم کدبانو که دلش آیینه بود .چند تایی دستور خوشمزه هم به من داد .قرار گذاشتیم هر زمان گوشی جدیدی گرفت .عکس های خوشمزه اش را بریزد توی اینستا :)))

پ ن : برج و بارو و قلعه و سفینه و ... را به اهلش بسپاریم .خودمان باشیم .

  نظرات ()
قلم نویسنده: - ۱۳٩۳/۱۱/٢۳

سخت است قلم باشی و دلتنگ نباشی
با تیغ مدارا کنی و سنگ نباشی

سخت است دلت را بتراشند و بخندی
هی با تو بجنگند و تو در جنگ نباشی

از درد دل شاعر عاشق بنویسی
با مردم صد رنگ هماهنگ نباشی

مانند قلم تکیه به یک پا کنی اما
هنگام رسیدن به خودت لنگ نباشی

سخت است بدانی و لب از لب نگشایی
سخت است خودت باشی و بی رنگ نباشی

وقتی که قلم داد به من حضرت استاد
می گفت خدا خواسته دلتنگ نباشی

نغمه مستشارنظامی

  نظرات ()
اعتماد و فرصت نویسنده: - ۱۳٩۳/۱۱/٢۱

در که باز شد پسرم هیجان زده بغلم کرد!!!!!! مامان حدس بزن امروز چی شده ؟ چقدر به من خوش گذشته ؟چقدر لذت بردم ! چه خوب اومدم این دبیرستان و چقدر عالی بود!!!! مراسم دهه ی فجر چی کار کردن ؟ بچه های خودمون گروه تشکیل داده بودند. مدیرمون اجازه داده بود.گیتار ،ویولون ،ملودی ،فلوت ... وای که عالی بود .منم میرم میگم که می خوام توی گروه موسیقی باشم .

مدت ها بود پسرم اینطور هیجان زده از مدرسه برنگشته بود .چشماش برق می زد ! واقعا خوشحال شدم .یک نگاه نو چقدر تاثیر داره ... 

پ ن :به بچه ها اعتماد کنید و فرصت بدید قطعا نتیجه ی مثبت رو خواهید دید .

  نظرات ()
از جنس یخ نویسنده: - ۱۳٩۳/۱۱/٢٠

دوران دبیرستان برای من و هم دوره ای های من با تمام خاطرات شیرینش از جهتی کابوس بود ! البتّه از حق نباید گذشت .ما همگی مدیون دبیران آن دوران هستیم .دبیرستان پروین آنزمان هنوز به هنرستان تبدیل نشده بود .بهترین دبیرستان دخترانه ی شهر بود .حق نداشتیم رنگ های روشن بپوشیم  ! مچ مانتوی مدرسه را کِش می انداختند تا وقتی احیانا دستمان را بالا بردیم یک اِپسیلون از مچ بالاتر دیده نشود .با مقنعه ی بدون کِش از خط کنترل کیفی و کمّی رد می شدیم! مبادا نیم میلی متری بالاترمی رفت ...  نباید تکان می خورد !  مُدام چک می کردند خدای نکرده کسی از زیر  چکمه جوراب رنگ روشنی نپوشد که زبانم لال لبه ی شلوارش چند سانتی متری بالا برود و به قول ناظم و مدیرمان این رنگ ها چشمک بزند برای از راه به در کردن جنس مخالف !!!! در حالیکه ما اصلا در بند این مسائل نبودیم .نوجوان بودیم مثل تمام هم سن و سالان خودمان ! حالا که خوب فکر می کنم شیطنت هایمان کودکانه بود ! دغدغه ی اکثر ما فقط کنکور بود و بس ...

در این بین ناظمی داشتیم که مجری مستقیم طرح هایی بود که فقط مختص مدیر ما بود ! و چه مدیری هم بود ! ماجرای مدیر ما در آن سال ها ارتباط زیادی با این حس ّ ِ منفی داشت و هنوز هم داره !

دیروز خانه ی عمّه ها بودم . ناظم محترم ما هم تشریف داشتند ! مثل همیشه یخ ، سرد ، سنگین ...  پرسیدم اینقدر سختگیری برای چی بود؟ جز خاطره ی تلخی که برای ما مونده ؟ به زور لبخند زد و گفت اولا من مامور بودم ! بعدش هم مگه بد شده ؟!... بقیّه چی ؟ خبر داری؟

بد شده ؟! هنوز هم خوب یادمه سر صف وقتی همه رو وارسی می کردید صدای قلب بغل دستیمو می شنیدم ! حدود پنجاه نفر از بچّه های تجربی و ریاضی دو هفته قبل جمع شدیم .وایبر هم به اسم مدرسه گروه داریم .

ناظم عزیز ما از من خواست توی گروه بنویسم که دیدمش ! 

و بعضی جواب ها !

- واه واه صدقه بده 

- الله توتوپ ها سَنی 

- سلام برسون بگو خانم از شما متنفرم ! باتشکّرو اسمم رو بهش بگو 

- خب ؟ که چی ؟ فکر کردم آدم دیدی ؟!

...

 به جواب ها نگاهی کرد و پرسید : واقعا از من اینقدر بدتون میاد ؟!

  نظرات ()
قانون نویسنده: - ۱۳٩۳/۱۱/٢٠

آخر هفته بازی می کنه کارتون می بینه و... 

جمعه عصر 

دخترم : من برای خودم قانون نوشتم ! اگر رتبه ام بالای سیزده شد تا جبرانش نکردم به تبلت دست نزنم ! 

عالیه !

دخترم : خب حالا بیا این ورقه رو امضاء کن ! هر چند خرابش کردم ولی با توجّه به این قانون جبرانش می کنم ! 

این ورقه رو کِی دادن ؟

دخترم : چهارشنبه البتّه ناقص هایی رو که می بینی واقعا یادم نبود برای کارت نبوده !!! و این تبلت رو هم گذاشتم اینجا دست نمی زنم !

الان که ساعت هفت و نیمه ! ... 

  نظرات ()
سوال نویسنده: - ۱۳٩۳/۱۱/۱٧

مامان ؟ ... آدما که وحشی نیستن ؟ منتظر جواب نشد و رفت اتاقش !

  نظرات ()
چهل سال تمام نویسنده: - ۱۳٩۳/۱۱/۱٦

 دوستی می گفت چهل سالگی سرآغاز مکاشفات است ! 

برای من فاصله ی بین سی تا چهل سالگی به تصویر محوی می ماند که از پنجره ی قطار سریع السیری گرفته باشند ! دقیق که می شوم ؛خودم را می بینم متصل به زنجیره ی شتابی محال !  عبور ِ بی وقفه  ... ازتصویری که می بایست خوب می دیدم ... صدایی که باید می شنیدم ... جایی که می ایستادم و نفسی تازه می کردم ... گاه حتّی یک آن تأمل را از خودم دریغ می کردم ...

گذر ِ مُدام از خودم برای جا نماندن از چرخه ای که باورش نداشتم امّا ترس پرت شدن جسارت رها کردنش را از من گرفته بود ! 

جایی در این بازه بود بسی دردناک ! و باید می بود برای ایستادن و دیدن ِمسافتی که بی درنگ دویده بودم . فهمیدم با تمام ِ ادعای ِ" من بودنم " لذّت داشتن و بودن ِ با عزیزانم را در این دور ِ تند ِ پوچ ِ دویدن و نرسیدن از دست می دهم . اگر به خودم نهیب نزنم افسوس ِ زجر آوری که تجربه اش را داشته ام چاره ساز نخواهد بود !

از دست دادن ِهمین لحظه های به ظاهر ساده! از آنجایی که همیشه جلوی چشممان هستند خطایی است که اغلب ندانسته گرفتارش هستیم . فکر می کنیم دائمی و ابدی اند .آنقدر از بودنشان  مطمئن هستیم که همان جا رهایشان می کنیم برای به دست آوردن یا رسیدن به بهترین ها !  فکر می کنیم فرصت داریم که برگردیم و سراغشان را بگیریم  و آنها هم همانطور ثابت خواهند ماند  !... غافلیم از آنچه بی بازگشت است .

نمی دانم سعادت ِ درک و رسیدن به مکاشفات ِ چهل سالگی را خواهم داشت یا نه !  برای من لذّت ِ لبخند ِ همسرم ،گپی با پسرم و گوش دادن به دخترم  ... بخش عمده ای از نتایج چهل سالی است که سپری کرده ام :))) باقی را باید نهفت !

  نظرات ()
بخوان حدیث مفصل نویسنده: - ۱۳٩۳/۱۱/۱۳

دوره ی کمون به فاصله ی زمانی دادن کارنامه تا رویت آن که در سکوت مطلق سپری می شود اطلاق می گردد.

  نظرات ()
راز نویسنده: - ۱۳٩۳/۱۱/۱۳

"کسی راز مرا می داند که از اینرو به آنرویم برگرداند "

اخوان 

  نظرات ()
ساکت و تب دار نویسنده: - ۱۳٩۳/۱۱/۱٢

ما عادت کرده ایم به گزارش های روزانه و البته مفصل دخترم از مدرسه ،زنگ تفریح ،سرویس ،یک مداد شکسته ، خط کش گم شده و ... . در را که باز کردم .دختری با صدای گرفته و لپ های گل انداخته و ساکت وارد شد و خوابید تا عصر ! حواسم به پسرم بود که سرک می کشید توی اتاق !

تکالیفش مونده ها ! سرما خوردگی دادی ؟ شماره ی دکتر رو داری ؟ چه سکوتی ؟! حوصله ام سر رفت ! چرا مراقب نیست ؟ :)))) داریخدیم هاااا 

  نظرات ()
عزیز نویسنده: - ۱۳٩۳/۱۱/۱٢

دختر جوانی کنارم نشسته بود با مادر همسرش صحبت می کرد .انتهای مکالمه اش گفت : شما عزیز من هستید.

مکالمه اش آنقدر صمیمی و صادقانه بود که لذت بردم :))

  نظرات ()
سکوت را بیاموزیم نویسنده: - ۱۳٩۳/۱۱/٧

تجسم کامل کلمه ی " دو رو " در واقعیّت هست ! یک شخصیّت غیرقابل تحمل !  مجبور بودم یکساعت کنار همچین کسی باشم . چقدر انرژی صرف کرد تا از همه حرف بکشه و عکس ِ اونچه رو شنیده به یکی دیگه منتقل کنه ! سکوت کرده بودم و گوش می کردم .آخر سر به من اشاره کرد و گفت ( اُوشاخ پَرست دی ) نباید به حرفش گوش کرد :))))   ادبیّات و کلماتش هم منزجر کننده بود :((((  

پ ن : همان بهتر که اُوشاخ پرست بوده و سرمان به کار خودمان باشد .

( اُوشاخ = بچّه )

  نظرات ()
آرایه ی اقرار نویسنده: - ۱۳٩۳/۱۱/٦

دخترم :برای آرایه ی ادبی که اقرار میکنن مثال بزن !!!

یه بارم بخون 

دخترم :ننوشتم یادمه اقرار داشت !!!

اغراق نبود ؟! 

دخترم : اغرار ؟اقرار ؟ نمی دونم باید از دوستم بپرسم ! نه اینکه شما اشتباه می کنید !!!! آخه روش ما فرق می کنه !!!

بعد از اینکه به دوستش زنگ زده : خب مثل اینکه در این مورد روش شما شبیه فارسی ما هست و اغراق درسته حالا اغراق یعنی چی ؟!

...

  نظرات ()
دوستان جدیدم نویسنده: - ۱۳٩۳/۱۱/٥

اگر ازپسرم بپرسم از دوستات چه خبر؟ یا چی کار میکنن ؟ جواب میده نمی شناسی که !

صبح دیدم نه نفر اددم  کردن !! دقّت کردم دیدم بله همکلاسی های پسرم هستن !

 به پسرم گفتم از طرف من به دانیال و سپهر و امیر و ... سلام برسون :))

- مگه می شناسی ؟

دوستیم :)))

-  تو رو چرا ادد کردن ؟! اگه خواستن درباره ی دبیر عربی کاری بکنی من اصلا نمی خوام حواست باشه هاااا

چشم :))))

 

  نظرات ()
به خودم نویسنده: - ۱۳٩۳/۱۱/٤

  دلا خود را در آیینه چو کژ بینی هر آیی

  تو کژ باشی نه آیینه تو خود را راست کن اول

                                                          مولوی /دیوان شمس

  نظرات ()
لذّت گشت دو نفره نویسنده: - ۱۳٩۳/۱۱/٢

قول داده بودم امروز دخترم تصمیم بگیرد کجا برویم .

دخترم :موزه 

پسرم :رفتیم دیگه 

دخترم :گفته باشم  من ده بار هم موزه  برم خسته نمیشم! هر بار یه جور دیگه ای می بینم 

پسرم :گفته باشم من هم درس دارما نمیام 

آخر سر دو نفری راه افتادیم از خانه ی پروین شروع کردیم به در بسته ی موزه ی سنجش که رسیدیم ! بالاخره راضی شد بقیّه اش بماند !

بریم کتابفروشی ها؟ بزرگانه هم باشه !فقط نگاه می کنم .لطفا؟

از  دهخدا تا سه راه طالقانی توی هر کتابفروشی سَرَک کشید ! جالب اینکه اکثرا کتاب ِ مناسب این گروه سنی ندارند ولی برخوردشان با دخترم عالی بود و باحوصله !مسئول انتشارات شایسته گفت آخرین قفسه چند جلد کتاب هست که شاید دوست داشته باشی برو ببین و الان ماتیلدا به دست نشسته :)) 

  نظرات ()
دوستی قدیمی نویسنده: - ۱۳٩۳/۱۱/٢

  نبض ِ میگرن که شروع به تپیدن کرد باید شیپور آماده باش زد ! جمجمه را شخم می زند!مجبوری با این وزنه ی دردناک ِ میخکوب شده به مغزت بگردی ! انگار علاوه بر حس ّ ِ درد وحشتناک ،حجم و وزن هم دارد ‍!چهارمین روزی است که صبح مثل شخصیت های کارتونی یک چشمم را یواشکی باز می کنم ! ولی درد قبل از من بیدار شده و فریاد می زند :)))هر چند پرهیز از نور و چند روش روتینی که توصیه می کنند در کاستن شدّت این دوست قدیمی مؤثر است ولی خب می شود این حجم ِ سنگین دردناک به توان n را ندید گرفت :))

  نظرات ()
کلمات کلیدی وبلاگ (۱٠) آبابا (٧) آرزو (۱) آشپزی (٥) ادبیّات (۱٤) از مطالب دوستان (۱۱) استاد (۱٦) انجمن ادبی (۱٤) او (٢) بنیاد کودک (٦) تبریز (٧٢) تغذیه (۱) تغییر (۳٥) حال ِ دلم (۳) حج (٢۳) خبر (٢٧) خدایا (٥) خواهرانه (٢٩) خوب تر (٥) خودمان باشیم (۱٤) خوشحالیم (۳٢) درد می کند انحنای روح من (۳٩) درددل (۱٧) دوست (٢) رژیم (۱) روز معلّم (٦) روزگار وصال (۳) زلزله (٢٥) سؤال (٢٦) سفرنامه (٢٢) شعر (٥٠) عکس های دوربین من (۳) فیلم هایی که می بینم (٢۳) ما (٦۱) مادرانه (۱۱۳) مرکز مشاوره من و همسر جان (٦) مشاهدات (٢٩) معلّم (٩) من (٤٢) من نوشت (٦٧) من و بچّه ها (٢۸٢) موسیقی (۱٤) نوروز (٢) هشدار (۳) وقتی بابا غیر مستقیم صحبت میکند (۱۱) کالبدشکافی خودم (٧٥) کتاب (۳٥) کودکان ایران گل های سرزمین من (٢٦) یاد باد (۳٩) یادبود (٥) یک تجربه (٧٦) یک روز ِ ما (۱٠) یک سطر خواندنی (۳٠) یک عکس (٦)
دوستان من +AB ابناالهدی اردیبهشت از زندگی آغاز کلام آنا( بلاگفا) انجمن غیبی آوا ای جوان بدان که جهان پروردگاری دارد برسد به دست آینده بعد کیهانی بوی خاک و بلوط پانویس پرشین گیگ پیرفرزانه توکای مقدس تیتوک نقش زن چند قدم نزديكتر به خدا خارخاسک هفت دنده خاطرات یک پزشک قانونی خوابگرد دادلی دوزلی دخترشهریوری در آستان بلوغ در خانه ی ما دکتر کافی دنیای اسراء دنیای زیبای من دنیای کودک دیزی راهی رها روزگار وصال روزنگار خانم شین زرمان سپینود سرهرمس مارنا سلمان شاسوسا شاید شراگیم عاشقانه ها کسری کیانا گوریل فهیم مرا آفرید آنکه دوستم داشت موسسه خیریه رفاه کودک (بنیاد کودک ) مولکول مینجق ناگهان چقدر زود دير ميشود هیچکده پرتال زیگور طراح قالب