تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      آنا (آنا یعنی مادر)
روزهای دوست داشتنی نویسنده: - ۱۳٩۳/۱٢/٢٦

آخرین روزهای سال عطر ِ هل و دارچین دارند. جوری اطمینان ِ لذّت بخش ... 

  نظرات ()
در رابطه ی ما با دیگران نویسنده: - ۱۳٩۳/۱٢/٢٥

برای پیمودن راه زندگی،صلاح آدمی در این است که توشه ی بزرگی از دو چیز را به همراه داشته باشد: یکی احتیاط و دیگر مدارا؛اولی ما را از آسیب و زیان در امان می دارد و دومی از مشاجره و نزاع

هر کس که ناگزیر در میان دیگر انسان ها زندگی می کند ، نباید هیچکس را به علت ذاتی که دارد مطلقا مردود بشمارد ، حتی اگر بدترین ،فلاکت بارترین یا مضحک ترین فرد باشد، بلکه باید فردیت او رابه منزله ی واقعیتی تغییر ناپذیر قبول کندکه بر پایه ی اصلی ابدی و متافیزیکی باید چنان که هست باشد.

در موارد وخیم بهتر است به خود بگوییم :«چنین انسان های غریبی هم باید وجود داشته باشند»* اگر چنین نکنیم ، کاری  نا حق کرده ایم و آن فرد را به جدالی میان مرگ و زندگی فراخوانده ایم .زیرا هیچکس نمی تواند فردیت خاص ِ خود یعنی خصوصیات اخلاقی ، نیروهای ذهنی ، طبع و جسم خود را تغییر دهد .حال اگر همه ی وجود او را یکسره محکوم کنیم ، چاره ای ندارد چون دشمنی جانی با ما بجنگد، زیرا فقط به این شرط برایش حق وجود قائل شده ایم که غیر از ان کسی که باشد که هست و این ناممکن است .بنابراین برای زندگی کردن در میان آدمیان،باید برای همه،با هر خصومتی که دارند هر قدر هم نا به هنجار باشد ، حق وجود قائل باشیم و فقط می توانیم بکوشیم که از خصوصیاتشان بر حسب نوع و کیفیتی که دارند استفاده کنیم .امّا نه می توانیم امیدی به تغییرشان ببندیم ، نه چنان که هستند محکومشان کنیم .

این درست مصداق این ضرب المثل است که : زندگی کن و بگذار زندگی کنند.

درباب حکمت زندگی از آرتور شو پنهاور

* نقل قولی از مفیستوفلس در فاوست گوته

  نظرات ()
از سری آرزوهای مادرانه نویسنده: - ۱۳٩۳/۱٢/٢٤

مادر است دیگر دلش می خواهد موهای دخترش را ببافد ! اگر بتواند ...   اگر این دختر اجازه بدهد ... 

  نظرات ()
تعطیلات اجباری نویسنده: - ۱۳٩۳/۱٢/٢۳

پسرم : دبیر عربی ِ من خیلی هم خوبه ها اگه گفتی چرا ؟ 

به خاطرجریمه هایی که از هر اشتباهت صد بار نوشتی ؟!نیشخند

پسرم : نه اون که اصلا موضوعش فرق می کنه گفته انتخاب با خودمه یا حفظ کنم یا صد بار بنویسم ! گفت اگر یکشنبه ببینم کسی برای خود شیرینی اومده سر کلاس من می دونم و اون ! آقاس آقااااا 

دخترم:قبول نیستا چرا ما عربی نداریم ؟

پسرم :به همون دلیلی که تا یه دونه برف میباره کوچولو ها تعطیلن 

دخترم :م________ا م________ان داداش به من میگه کوچولو 

پسرم: اصلا  من از جنابعالی اسمی بردم ؟ کوچولویی که زودی به خودت میگیری دیگه ! خانم کوچولو خانم کوچولو ...

م_______ام_________ان ...

  نظرات ()
نوجوانانه نویسنده: - ۱۳٩۳/۱٢/۱٩

هفته ی قبل مدرسه ی دخترم جلسه بود و دیروز هم مدرسه ی پسرم بودم .موضوع هر دو جلسه مشترک بود  " بلوغ " 

سوای تغییرات جسمانی که همه کمابیش از آنها آگاه هستیم . توصیه هایی که درباره ی روش برخورد با خُلق و خوی ِ سینوسی و بهانه گیری ها و تغییرات ِ ناگهانی بچّه ها بیان شد  مفید بود .

مشاور مدرسه ی دخترم تأکید زیادی روی آموزش و توضیح حریم خصوصی فردی به اطرافیان و بچّه ها داشت .

تصور کنید دست ها را به طرفین باز کرده اید.فاصله ی ایجاد شده از نوک انگشتان  دست راست تا نوک انگشتان دست چپ را دورتادور خود در نظر بگیرید . یک غریبه حق ندارد از این دایره ی فرضی نزدیک تر شود .د غیر این صورت شما مجاز هستید عکس العمل نشان دهید ! 

اگر بازوهایتان را دور خود حلقه کنید .این مرز مجاز نزدیک شدن بستگان درجه ی یک هست .حتّی من ِ مادر ! حالا فرهنگ ما چقدر با این فواصل جور دربیاید !...

توصیه های بعدی مشاوران هر دو مدرسه یکسان بودند با بیان ِ متفاوت 

 1- نه گفتن ِ صریح و واضح را به فرزند خود یاد بدهید که لازمه اش داشتن ظرفیت نه شنیدن ِ ما از جانب بچّه هاست .مشاور مدرسه ی پسرم جمله ی جالبی در این باره گفت : برای نه گفتن ِ بچّه ها کیسه بوکس آنها باشید.

2-در این برهه باید حضور پدران ملموس باشد .در حاشیه بودن پدر خانواده آسیب جدی دارد .جاهایی هست که پدر خانواده باید قانون خانواده را به بچّه ها گوشزد کند .حدالامکان در قالب جملات کوتاه و واضح 

3- از یاد نبریم او فرزند ِ ماست ولی خود ِ ما نیست ! شخصیّت کاملا مستقلی دارد.حق ّ ِ انتخاب دارد .

4- دوست داشتن بی قید و شرط ِ فرزندمان را با صراحت و به وسیله ی کلام و زبان ِ بدن به او منتقل کنیم و بین نظارت و دوست داشتن تفاوت قائل باشیم .

5-اگر برای فرزندمان وقت نگذاریم مطمئن باشیم خارج از چهارچوب های ما به نفع  دیگران برای آنها وقت صرف خواهد شد !

6- در تقسیم بندی نواحی چهارگانه شخصیّت (کور،ناشناخته ،عمومی و مخفی) سعی کنیم ناحیه ی عمومی را داخل خانواده افزایش دهیم . فراموش نکنیم که بیشتر شنونده باشیم .

 

  نظرات ()
روز جهانی زن ... نویسنده: - ۱۳٩۳/۱٢/۱٧

نمی دونم چرا بیشتر حس ّ ِ دکوری بودن داره این هشتم مارس ! حداقل برای من ! 

  نظرات ()
روزی روزگاری وبلاگستان نویسنده: - ۱۳٩۳/۱٢/۱٧

بچّه های قدیمی وبلاگستان ِ متروک ،وبلاگ تکانی راه انداخته اند . 

  نظرات ()
مادرانه-دخترانه نویسنده: - ۱۳٩۳/۱٢/۱٧

 

مامان ؟ من دیگه نمی خوام بزرگتر بشم !!! 

 

پ ن : ته دلم منم نمی خوام ولی چه میشه کرد :)))))

  نظرات ()
تفاوت در نگرش !! نویسنده: - ۱۳٩۳/۱٢/۱٧

اگر توی گروه دو نفر رتبه ی یکسانی داشتند و ازبقیّه هم رتبه ی کمتری بود تا آخر هفته یک در میان سرگروه هستند زهرا قبول نمی کرد که نوبتی سرگروه باشیم خیلی ناراحت بودم چشمهام هم خیس شد ! ولی گریه نکردم رفتم به خانم گفتم و خانمم گفت حق با منه 

می گفتی آدم باید خوب صحبت کنه و خواسته اش رو بگه همین طوره نه ؟ ولی آخه دوستم اصلا با صحبت کردن هم قبول نمیکنه اون میگه مامانش گفته اینجور وقتا باید گفت :همینه که هست دوست نداری خوش اومدی !!! حالا روش ما درسته یا دوستم ؟!!

  نظرات ()
تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد نویسنده: - ۱۳٩۳/۱٢/۱۳

یکشنبه جلسه ی حافظ نوبت من بود .دوستان آمدند و چقدر لذّت بردم و خوشحال شدم .

یامان گؤز ایله بیری باخسا آی تکین اوزونه 

او گؤز اوزرلیک اولار کن اوزون اوجاق اولسون 

 

هر آنکه روی چو ماهت به چشم بد بیند 

برآتش تو به جز چشم او سپند مباد 

                                   حافظ

در مورد مفهوم یغمایی توضیح داده شد و بحث آخر جلسه بیشتر در مورد پذیرش و تسلیم بود 

 

  نظرات ()
هنر با هم بودن نویسنده: - ۱۳٩۳/۱٢/٦

دوستی بعد از بیست و دو سال زندگی ِ به قول خودش مثلا مشترک طلاق گرفت ! می گفت پنج سال هست تصمیم قطعی گرفته بودند  و ... فقط روی کاغذ ثبتش نکرده بودند و به ظاهر زیر یک سقف بودند ! به خاطر تنها پسرش ! که هجده سالگی را رد کند و اختیار خودش را داشته باشد .از شرایط سخت ِ سال هایی که هر دو گذرانده بودند می گفت .از تصمیم هر دو برای جدایی همان بیست سال قبل و یک آزمایش مثبت ! و اجبار ادامه دادن ...

به نظرم برخلاف تصور برخی هیچوقت به دنیا آمدن نوزادی روابط بین ِ دو نفر را بهبود نمی دهد .فقط مشغله های مراقبت و نگهداری و... مدّتی سرشان را گرم می کندوگرنه اصل موضوع درجای خود باقی می ماند ! مگر اینکه واقعا بخواهند به خاطر خودشان رابطه را ترمیم کنند نه برای بچّه ! در اینصورت پای این ازدواج مهرفداکاری و ایثار می زنند.بچّه هم یک عمر احساس گناه را به دوش می کشد !

صرفا برای سر گرفتن ازدواج ! تحت تأثیر شرایط ِ آن لحظه و از آنجایی که به قولی در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست معمولا نخوانده یا از روی مصلحت بندها را پی در پی امضاء می کنند و تبریک و شادی و نقل و نبات و هلهله و ...

و امّا بعد ، بعد تر ها مهم تر هست که دو نفر بتوانند با هم بودن را با درک تفاوت های همدیگر و خانواده هایشان از پیش ببرند . 

مسئولیّت ما به عنوان مادر و پدر سوای ِ خورد و خوراک و تحصیل و ... آموزش مهارت هایی به بچّه هاست که جای خالیشان در نسل جوان امروزی و هم دوره ای هایمان به وضوح به چشم می آید . یاد دادن همان بعد ترها ...

نه با رخت ِ سفید رفتن و با کفن برگشتن درست است و نه با خوردن تقی به توقی همه چیز را به هم زدن !قبل تر ها که محکوم بودند به تحمل هر شرایطی ! امروزی ها هم خیلی راحت رها می کنند .

شعارهای خیلی شُسته رُفته و شیکی در باب مساوی بودن ِ حقوق زن و مرد داده می شود ! قوانین را کمابیش حداقل در حد عنوان مطالب می شناسیم . همه می دانیم شروط ضمن عقد مهم هستند . مهریه ی بالا ضامن خوشبختی نیست و ... ولی خیلی کم دیده ام کسی انگشت بگذارد روی سلامت روان  !یا روی آموزش صحیح تأکید کند .

اگر بچّه ها از همان ابتدا بامفهوم احترام آشنا شوند و ملزم به عمل کردن باشند .اگر مهربانی را بیاموزند .اگر بدانند که کجاها  باید چشم پوشی کرد و ندید ... اگر... اگر ها زیاد هستند .اگر هر کسی از چهار دیواری خودش شروع کند شاید بتوان امیدوار بود روزی در آینده ای دور اوضاع بهتر شود .

راستش در حالیکه تایپ می کنم دارم فکر می کنم خودم در ایجادِ این شرایط برای  دختر وپسرم  چه کار کرده ام ؟ یکی از دغدغه های من و همسرم همیشه همین بوده و هست !

باهم بودن و علیرغم گذر زمان همواره نو بودن برای هم هنر است . این که همیشه نکته ای مثبت برای طرف مقابلت داشته باشی که مشتاق کشف کردنش باشد .اطمینان ِ لذّت بخشی از بودنی منحصر به فرد ! اشتراک ِ بی چشمداشت ... این ها را هیچ ماده تبصره ای تضمین نمی کند و توانایی پرداختش را ندارد !مگر خواست ِ دو نفر برای ادامه ی مهرمندی

  نظرات ()
ما غافلگیر کردن را دوست داریم . نویسنده: - ۱۳٩۳/۱٢/٥

سوئیچ زاپاس را برداشتیم .ده دقیقه مانده به اتمام ِ باشگاه رفتیم و ماشین را همان حوالی پیدا کردیم و با بچّه ها نشستیم و منتظر شدیم ! به محض دیدن سوژه ، چراغ های ماشین را روشن نمودیم  ! 

اوّلش که هاج و واج نگاه کرد بعدش ده دقیقه ، یک ربعی  همینطور می خندید و با انگشت اشاره تهدید می کرد یا خط و نشون می کشید به هر حال ... بدین گونه پنجم اسفند را تبریک گفتیم  :)))

  نظرات ()
بزرگ شده نویسنده: - ۱۳٩۳/۱٢/٥

دخترم :می دونستی کلاس اوّل بودم یه بار منو بردن دفتر ؟

نه !! چرا نگفته بودی ؟

دخترم :آخه بچّه بودم فکر می کردم عصبانی میشی 

الان چی ؟

دخترم :نه بابا خیلی مامان صمیمانه ای هستی !!

چرا بردنت دفتر؟

دختر : بچّه بودم دیگه تکالیفم ناقص بود ...

  نظرات ()
در راستای ریشه کنی آنفولانزا نویسنده: - ۱۳٩۳/۱٢/٤

خانم معلّم گفت هر کسی سرماخورده تا آخر هفته نیاد بشینه خونه خوب استراحت بکنه نگران درس هم نباشید این هفته فقط مرور و دوره می کنیم .نمی دونم چی شد که همه سرفه کردیم !!!  اچ وان ان وان نداشتیما ولی خب سرفه مون اومد و بعد یک لبخند شیطانی تحویلم داد و گفت : که کارساز نبود :)))

خانم هم منصرف شد گفت دفتر ریاضی روی میز !

  نظرات ()
دانش آموز وظیفه شناس نویسنده: - ۱۳٩۳/۱٢/۳

رفته بودم مدرسه ی دخترم ،معلمش دخترم رو صدا کرد و گفت :تلاشش برای رعایت تمام قوانین بسیار قابل تحسین هست ! فقط خیلی آروم صحبت میکنه ! برخلاف بقیه که همیشه اشاره میکنم آرام تر ! به دختر شما باید گفت بلند تر!  مسئله ی دیگه ای نداریم .

دخترم : مامان خانم میای دفتر بگو تکلیف منو مشخص کنن دیگه ! بالاخره کارت رعایت قوانین رو به من میدن یا مثل بقیه باشم ! قدر دانش آموز وظیفه شناس رو نمی دونن ! وقتی ششم تموم شد از این مدرسه رفتم اونوقت میفهمن چه دانش آموزی داشتن ها ... 

  نظرات ()
مسئولیّت شادی ِ ارواح نویسنده: - ۱۳٩۳/۱٢/۳

امروز شش سال ازفوت بابا میگذره !ِ و فکر می کنم در درجه ی اوّل  شادمانی و سلامتی و راه و روش ِ درست زندگی ِتک تک ما سه نفر (من و خواهر و برادرم )، بهترین راه شادی ِ روح ِ مادر و پدر ماست .

 مسئله ی مبهم برای من اینه که اگر به بقای ِ روح اعتقاد داریم !چرا اینقدر به  گریه و زاری بها میدیم ؟!

دوستی ازمن می پرسید مراسم ندارید ؟!   این ملّت قطعا بیکار هستند !  به اینکه یک گوینده بیاد بشینه بالای مجلس و با ملغمه ای از مدّاحی و هنرپیشگی چماعتی رو به گریه بندازه و در آخر ،مجلس رو با چند آیه ی قرآن به اتمام برسونه اعتقادی ندارم ! هر چند تا حالا هم تسلیم اوامر بزرگترها شدم !ولی بعد از شش سال ! به عنوان فرزند بزرگتر این حق رو به خودم میدم به روش خودم روح ِ پدرم رو شاد کنم یا شاید هم نا شاد !!!

  نظرات ()
دعا نویسنده: - ۱۳٩۳/۱٢/٢

دخترم :دیروزصبح من و بابا دعا کردیم اونقدر برف بباره دو هفته تعطیل بشیم ! خدا صدای من و بابا رو شنیده !!!!

پسرم :اوه بله بله از شما و بابای شما سپاسگزارم چه دعایی بوده که تا دبیرستانی ها هم شامل شده !

دخترم :این یعنی تشکر ؟ از من و بابا دیگه!

  نظرات ()
کلمات کلیدی وبلاگ (۱٠) آبابا (٦) آرزو (۱) آشپزی (٥) ادبیّات (۱٤) از مطالب دوستان (۱۱) استاد (۱٦) انجمن ادبی (۱٤) او (٢) بنیاد کودک (٦) تبریز (٧٢) تغذیه (۱) تغییر (۳٤) حال ِ دلم (۳) حج (٢۳) خبر (٢٧) خدایا (٥) خواهرانه (٢٩) خوب تر (٥) خودمان باشیم (۱۳) خوشحالیم (۳۱) درد می کند انحنای روح من (۳٩) درددل (۱٦) دوست (٢) رژیم (۱) روز معلّم (٦) روزگار وصال (۳) زلزله (٢٥) سؤال (٢٥) سفرنامه (٢٢) شعر (٥٠) عکس های دوربین من (۳) فیلم هایی که می بینم (٢۳) ما (٦٠) مادرانه (۱۱٢) مرکز مشاوره من و همسر جان (٦) مشاهدات (٢٩) معلّم (۸) من (٤۱) من نوشت (٦٧) من و بچّه ها (٢٦٧) موسیقی (۱٤) نوروز (٢) هشدار (۳) وقتی بابا غیر مستقیم صحبت میکند (۱٠) کالبدشکافی خودم (٧۱) کتاب (۳٥) کودکان ایران گل های سرزمین من (٢٦) یاد باد (۳۸) یادبود (٥) یک تجربه (٧۳) یک روز ِ ما (۱٠) یک سطر خواندنی (۳٠) یک عکس (٦)
دوستان من +AB ابناالهدی اردیبهشت از زندگی آغاز کلام آنا( بلاگفا) انجمن غیبی آوا ای جوان بدان که جهان پروردگاری دارد برسد به دست آینده بعد کیهانی بوی خاک و بلوط پانویس پرشین گیگ پیرفرزانه توکای مقدس تیتوک نقش زن چند قدم نزديكتر به خدا خارخاسک هفت دنده خاطرات یک پزشک قانونی خوابگرد دادلی دوزلی دخترشهریوری در آستان بلوغ در خانه ی ما دکتر کافی دنیای اسراء دنیای زیبای من دنیای کودک دیزی راهی رها روزگار وصال روزنگار خانم شین زرمان سپینود سرهرمس مارنا سلمان شاسوسا شاید شراگیم عاشقانه ها کسری کیانا گوریل فهیم مرا آفرید آنکه دوستم داشت موسسه خیریه رفاه کودک (بنیاد کودک ) مولکول مینجق ناگهان چقدر زود دير ميشود هیچکده پرتال زیگور طراح قالب