تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      آنا (آنا یعنی مادر)
نقطه ضعف آبابا نویسنده: - ۱۳٩۳/٤/٢٩

پدرهمسرم :   منیم گوزلیم ،اورگیم (هر قربون صدقه ای که پدربزرگی برای نوه اش به زبون میاره ) کی میای با هم زبان بخونیم ؟

دخترم:وای آبابا ؟ زبان خسته کننده س 

پدر همسرم:نه هر داستانی انتخاب کنی همونو می خونیم ،خوش میگذره بهت میدونی که جای تو اینجاس و اشاره کرد به قلبش 

دخترم : همین دیگه اونجا جای نوه هاس !دوست دارم شما فقط آبابای من باشین نه معلمم ! رابطه مون به هم میخوره اگرزبان بخونم !!!!!

پدر همسرم : این همه ساله معلم بودم از پس هر مدل شاگردی بر اومدم الا این دختر ! اینجا نمیزاره و باز اشاره کرد به قلبش و خندید .اما خانم کوچولو با منم نخونی باید ادامه کلاست رو بری وگرنه وگرنه ! رو کرد به من که تو سخت بگیر من نمی تونم :))))))

  نظرات ()
شب بیدار شدن نویسنده: - ۱۳٩۳/٤/٢٥

شب خوب نگریستن و دیدن خود برای رسیدن به او نه با چشم بسته گریستن ! شب یافتن نه گرفتن !شب بیدار شدن نه بیدار ماندن 

  نظرات ()
همیشه که نباید حرف زد نویسنده: - ۱۳٩۳/٤/٢٥

اهل بحث کردن بی خود و بی نتیجه نیستم .ترجیح می دهم سکوت کنم ! اینطور راحتترم ولی بعضی وقت ها  نیش و کنایه های اطرافیان چنان ردی بر جای می گذراند که هیچ سکون و سکوتی کمرنگش نمی کند .هر کسی از مزیت های خواهر و برادر داشتن بگوید باور نمی کنم جز دردسر و دلواپسی پیامدی ندارد (البته شاید از دید من و برای کسی با شرایط من )با تمام حواشی که خانواده ی پدری خودم دارد فعلا که خوب توانسته ام مقاومت کنم و اجازه ندهم به چهار دیواری خودمان درز کنند ولی واقعا خسته شده ام از حرفها و رفتارهای بچه گانه ای که انتهایی ندارد ! ... .

  نظرات ()
تلنگر نویسنده: - ۱۳٩۳/٤/٢٤

آنقدر در حواشی غرق شده ایم که فراموش کرده ایم واقعیت  زندگی یعنی چه ؟ 

  نظرات ()
امر به بازیگری نویسنده: - ۱۳٩۳/٤/٢٢

 می گوید : باید بعضی جاها نقش بازی کنی 

می گویم : منظور شما همان دروغ مصلحت آمیزه نه ؟ من نمی تونم 

همینطور نگاهم می کند بانوی ِ آمر به معروف ! نگاهی با معانی ِ بسیار !

 

پ ن : بگذارید در قالب هر عقیده و مذهبی نقش بازی کنند شما خودتان باشید 

  نظرات ()
دبیرستان نویسنده: - ۱۳٩۳/٤/٢٠

ریاضی 71%

حرفه  0

علوم اجتماعی 20% بقیه یه چیزی در این مایه ها 

ار امسال دبیرستانی می شود پسری که رفته رفته کپی پدرش می باشد :)))

  نظرات ()
به خودم نویسنده: - ۱۳٩۳/٤/۱۸
ما والدین متاسفانه با پیش زمینه ی ذهنی که از خودمان داریم.درباره ی بچه ها نقشه 
می کشیم تصمیم می گیریم و اجرا می کنیم البته تا زمانی که زورمان به بچه ها برسد :)))
 بچه ها بزرگتر که می شوند یک جایی بالاخره می خواهند خودشان باشند و از این لحظه
 درگیری ها شروع می شود ! غافلیم از اینکه باید درست زندگی کردن را یادشان بدهیم
 همراهشان باشیم و کمک کنیم قبل از هر چیزی خودشان را خوب بشناسند .به ارزشمندی 
 خودشان وزندگی پی ببرند به اینکه خودشان برایمان مهم هستند نه رشته ی تحصیلی
 و نمراتشان ! بعد کمک کنیم درست انتخاب کنند .یاد بدهیم که نسبت به علاقه ی شخصی
 و نیاز زمان صحیح ترین ترین انتخاب را داشته باشند .امیدوارم که بتوانیم !

 

  نظرات ()
بدون شرح نویسنده: - ۱۳٩۳/٤/۱٤

تا رسیدم خونه وایبر منفجر شد :)) فقط دو سطرش رو عینا کپی می کنم 

دوستم : هروقت رسیدی خونه با این دختر دیوونه صحبت کن پشت پا به بختش نزنه بره تجربی  هارداسان ؟

دختر دوستم : کجایییییییییییییییییین ؟یکی منو از دست این مامان مستبد نجات بدهههههههههه من دندانپزشکی دوستتتتتت ندارممممممممممم  نجاتم بدینننننننن من میرم ریاضی همین 

 

پ ن1 : بزارین هر چی دوست دارن بخونن :))))))

پ ن 2:شرمنده بابت تاخیر در جواب دادن نظرات ،لپ تاپ مشکل داره الانم که تونستم بیام قسمت نظرات باز نمیشه !

  نظرات ()
مادر باشیم نه گیر سه پیچ نویسنده: - ۱۳٩۳/٤/۱٤

بردن وآوردن بچّه ها  برای من به یه تفریح تبدیل شده ! اوایل فکر می کردم بین بدو بدو های این رفت و برگشت ها زمانم هدر میره ولی الان یه جور دیگه نگاه میکنم خیلی هم خوش میگذره ! میرم میشینم یه گوشه و مادرا رو رصد می کنم :))) گاهی هم خودمو  در رفتارهای اونا میبینم  !! خیلی نکته ها هست که از آدما میشه یاد گرفت .

مثلا یکی از مادرای بچّه های بسکتبال بیمارگونه  حسّاس  هست !ندو ،نخور ،گوش کن ،ببین ،بیا ،برو ... دایره ی لغاتش فقط روی افعال امری تنظیم شده . دخترش وسط بازی هم چشمش به مامانشه که مبادا برخلاف میل مادرش پاس بده یا حرکتی بکنه ! آخرش مربّی بچّه ها گفت اگر امکان داره بیرون سالن منتظر باشید با بودن شما اینجا دخترتون اصلا تمرکز نداره !غرولند کنان بیرون رفت که به بچّه ی من توجّه نمیکنی اصلا نمی خوام یاد بگیره فقط حرکت کنه برام کافیه ! من دخترم رو خوار نمیکنم ! نمی دونم این دختر به کی رفته که خفت رو قبول میکنه و ... 

پ ن : مادرای محترم ما تا ابد نمی تونیم بچّه ها رو حمایت کنیم .بچّه ها رو لای زرورق نپیچین ! بزارین مستقل بار بیان 

  نظرات ()
تهدید نویسنده: - ۱۳٩۳/٤/۱۳

پدر همسرم : درسته که خیلی سرت شلوغه ولی شاهنامه چی شد ؟

من : سر فرصت حتما 

پدر همسرم : خط قرمز من با تو این شاهنامه س گفته باشم ! بالاخره یه ساعت در هفته می خوام پیدا کن !!! یه دفتر درست و حسابی هم بیار در ضمن خوش خط بنویس .

  نظرات ()
در باب اهمیت صبحانه نویسنده: - ۱۳٩۳/٤/۸

دخترم :یعنی هر کسی روزه باشه هیچی نمی خوره ؟

تا افطار نه 

دخترم :هیچی ِ هیچی حتّی یه تغذیه ی کوچولو 

نه 

 و همچنان دخترم :پس از گرسنگی بی هوش بشه؟تازه صبحانه مهم ترین وعده ی غذایی است ! بعد از ناهار کله گنجشکی میگیرم !

 

  نظرات ()
انقراض می شویم ! نویسنده: - ۱۳٩۳/٤/٧

دیروز پسرم آزمون ورودی دبیرستان داشت تا رسید گفت :به جز ریاضی بقیه ی درسا سخت بود ! از فردام میرم شرکت یا یه مغازه ی موبایلی پیدا کنین می خوام تابستون برم یه چیزایی یاد بگیرم  این از این :)

و امّا دخترم 

این کتابا همش بچگانه هست داداش اینا رو چطور می خوند ؟! این مجلّه فقط عکس هاش به درد می خوره چیزی نداره ! حوصله ام سررفت ... کابینت ها رو مرتّب کنیم ؟ بعد کارتون ببینیم بعد بریم بیرون یه دوری بزنیم بعد بازی کنیم بعد ... !!!! فکرای عجیب سوالای عجیب تر مثلا 

دخترم :می دونی به این فکر می کنم که اگر دایناسورها در اون زمان نسبت به اون دما یخ زدن و انتقراض شدن !!!! ما در این زمان با چه دمایی یخ می بندیم ؟!!!

- مگه دایناسوریم ؟انقراض نه منقرض 

دخترم :در این زمان بله ؟!! تعداد ما آدما زیاده اون زمان دایناسورا زیاد بودن ! تازه انقراض و منقرض هم خانواده هستن دیگه !!!

این همه دایره المعارف و کتاب هست هیچکدومش به درد من نمیخوره یکیش جواب سوالای من رو نمیده 

 

 

  نظرات ()
افکار نامرئی ممنوع نویسنده: - ۱۳٩۳/٤/٥

بعضی وقت ها مچ خودم را می گیرم وقتی بقیه را قضاوت می کنم ! وقتی زمان را هدر میدم ! وقتی بی نظم ترین می شوم ! و  وقتی های دیگر ... دارم تمرین می کنم به همین وقت های دیگران کاری نداشته باشم حتّی توی فکر های نامرئی ام :)

  نظرات ()
  نویسنده: - ۱۳٩۳/٤/٥

ایمیل دوست عزیزی را می خواندم گلایه کرده بود از اینکه چرا نمی نویسم از اینکه دلش برای بچّه ها تنگ شده ! 

دخترم چقدر طرفدار داشته و من نمی دونستم ! از این به بعد سعی می کنم منظم تر بنویسم :)

  نظرات ()
کلمات کلیدی وبلاگ (۱٠) آبابا (٦) آرزو (۱) آشپزی (٥) ادبیّات (۱٤) از مطالب دوستان (۱۱) استاد (۱٦) انجمن ادبی (۱٤) او (٢) بنیاد کودک (٦) تبریز (٧٢) تغذیه (۱) تغییر (۳٤) حال ِ دلم (۳) حج (٢۳) خبر (٢٧) خدایا (٥) خواهرانه (٢٩) خوب تر (٥) خودمان باشیم (۱۳) خوشحالیم (۳۱) درد می کند انحنای روح من (۳٩) درددل (۱٦) دوست (٢) رژیم (۱) روز معلّم (٦) روزگار وصال (۳) زلزله (٢٥) سؤال (٢٥) سفرنامه (٢٢) شعر (٥٠) عکس های دوربین من (۳) فیلم هایی که می بینم (٢۳) ما (٦٠) مادرانه (۱۱٢) مرکز مشاوره من و همسر جان (٦) مشاهدات (٢٩) معلّم (۸) من (٤۱) من نوشت (٦٧) من و بچّه ها (٢٦٧) موسیقی (۱٤) نوروز (٢) هشدار (۳) وقتی بابا غیر مستقیم صحبت میکند (۱٠) کالبدشکافی خودم (٧۱) کتاب (۳٥) کودکان ایران گل های سرزمین من (٢٦) یاد باد (۳۸) یادبود (٥) یک تجربه (٧۳) یک روز ِ ما (۱٠) یک سطر خواندنی (۳٠) یک عکس (٦)
دوستان من +AB ابناالهدی اردیبهشت از زندگی آغاز کلام آنا( بلاگفا) انجمن غیبی آوا ای جوان بدان که جهان پروردگاری دارد برسد به دست آینده بعد کیهانی بوی خاک و بلوط پانویس پرشین گیگ پیرفرزانه توکای مقدس تیتوک نقش زن چند قدم نزديكتر به خدا خارخاسک هفت دنده خاطرات یک پزشک قانونی خوابگرد دادلی دوزلی دخترشهریوری در آستان بلوغ در خانه ی ما دکتر کافی دنیای اسراء دنیای زیبای من دنیای کودک دیزی راهی رها روزگار وصال روزنگار خانم شین زرمان سپینود سرهرمس مارنا سلمان شاسوسا شاید شراگیم عاشقانه ها کسری کیانا گوریل فهیم مرا آفرید آنکه دوستم داشت موسسه خیریه رفاه کودک (بنیاد کودک ) مولکول مینجق ناگهان چقدر زود دير ميشود هیچکده پرتال زیگور طراح قالب