تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      آنا (آنا یعنی مادر)
حواستان به دختر بابایی ِمیزبانتان باشد :)) نویسنده: - ۱۳٩۳/٥/٢۸

مهمان داشتیم البته خودشون بچه نداشتند.یکی از مهمان ها خانم دکتری بودند که توصیه های پزشکی هم می کرد و به سوالات پزشکی بقیه هم جواب می داد. لابه لای بحث هایی که شد صحبت رسید به مسافرت های کاری دو سه روزه ی همسر من و ماجراهای تعویض بلیط های مکررش برای زود رسیدن و خانم دکتر هم تشخیص دادند همسرم بیش از حد به بچه ها  وابسته است ! و هر چیزی حدی دارد ! دخترم زیر لب گفت :حالا خودش مامان نشده ها نمی دونه که بابا چی میگه به بابای من توصیه می کنه فکر کرده بابای ِ من مریضشه ؟ !!!! :))))

  نظرات ()
مریم میرزاخانی نویسنده: - ۱۳٩۳/٥/٢۳

مستندچنددقیقه ای از مریم میرزاخانی را درصفحه ی فیس بوک آقای روحانی  دیدم!و البته پیام آقای روحانی را ،راستش از این که زنی ایرانی برنده ی این جایزه شده خیلی خوشحالم.برق چشمان پسرم وقتی خبر را خواند و لبخند رضایت موذیانه اش جالب تر بود :)))

پسرم:جدی جدی جایزه رو برده ها یعنی الان چی کار میکنه ؟تدریس میکنه ؟

خب حتما 

پسرم :بده یه بارم ببینم ...

  نظرات ()
اهمیت سکوت نویسنده: - ۱۳٩۳/٥/۱۸

چقدر در جمع های خاله زنکی معذبم ولی گاهی مجبورم همچین جایی بروم وپشت یک لبخند، دست وپا بزنم و توی ذهنم درحال کندن تونلی باشم  برای فرار :)))) و هوا برای نفس کشیدن کم بیاورم ! هنوز یاد نگرفته ام نقش بازی کنم .گمان هم نمی کنم بخواهم بازیگر بشوم برای عده ای که اصلا از نوع نگرش آنها به اطرافشان خوشم نمی آید.یاد گرفته ام به تفاوت ها احترام بگذارم اما اجازه ندهم کسی حریم مقدسم را به سخره بگیرد.خوشحالم که دخترم به مرور موقعیت ها رو می شناسه و نگاهش به اطراف درحال تغییره ،عمیق تر از قبل و ساکن !جالب اینجاست چند روز پیش دخترم در گوروشی(شاید  بشود دیداری ترجمه کرد )همراهم بود تا آخر ساکت نشست .بعد از برگشتن خواستم یه جوری سرصحبت رو باهاش باز کنم ببینم نظرش  چی بوده ؟ازش پرسیدم دختری که کنارت نشسته بود تبلتش اشکال داشت ؟ خیلی عادی جواب داد نمی دونم من اصلا دقت نکردم اینجور مواقع که با تبلت پز نمیدن جای گیم بازی هم نبود !درسته که من بچه ها رو خیلی دوست دارم ولی ترجیح دادم اصلا سر صحبت رو باهاش باز نکنم از منم کمک نخواست که درستش کنم !می دونی مامان این جایی که منو برده بودی فقط باید ساکت نگاه می کردم کاردیگه ای نمیشد انجام داد!!!!!!! هم بزرگتراش یه جوری بودن هم بچه هاش ! مثل ویترین مغازه ها بود!!!!

  نظرات ()
استعداد سنجی نویسنده: - ۱۳٩۳/٥/۱٦

دخترم :هر درسی که مربوط به خون باشه نمی تونم بخونما حالم بد میشه !از حالا بگم دوستم می گفت کلاس چهارم علومش خون داره من دوست ندارم!

چرا از الان خط و نشون می کشی ؟

دخترم:نمی کشم اطلاع میدم که بدونی !!!!من خیلی فکر کردم اون درسی رو دوست دارم که یه عالمه ظرف های شیشه ای داره میزارن روی چراغ بعد یه قطره میریزن  و بوم ممممممم ! همه جا سیاه میشه و یه ماده اختراع میشه و خون هم نداره اسمش چی بود ؟

شیمی ؟ 

دخترم : بعلهههههه خودشه داداش وسایلش رو داره به من نمیده ها 

پسرم : اره بوممممممم به همین راحتی نمره ات هم میره هوا 

دخترم :علاقه ی منو مسخره نکن 

پسرم :  ع ل ا ق ه ی ایشون را مسخره نکنید .بومممممم

دخترم : مامانننننننننننننن

...

  نظرات ()
دختر کلافه ی من نویسنده: - ۱۳٩۳/٥/۱٥

دخترم:دیدی یه خانمی آقایی رو اونقدر دوست داره ه ه ! که می خواد باهاش ازدواج بشه !چقدررررر به اون آقا علاقه داره ولی اون آقا اصلا بهش محل نمیزاره که از دست خانمه خلاص بشه ولی نمیشه !!!!!

خب ؟خودت دیدی ؟؟؟؟ 

دخترم :بله که دیدم توی فیلمی که دو تا دوقلو بودن (خواهران غریب )اصلا من بیچاره الان گرفتارم خسته شدم مثل اون آقاهه نمیدونم چی کارکنم ؟؟؟

!!!!!!!!!خب ؟(خبی در نهایت فضولی و نگرانی و تعجب )

دخترم : یه همکلاسی دارم همش مثل اون خانمه میچسبه به من !هر جا میرم میاد هر کاری می کنم هر حرفی میزنم هر نقاشی میکشم میگه واییییی چه عالیییی کلافه ام کرده همش میگه فقط دوست من باش نمی دونم چی کار کنم

آهان خب بله :)))))) 

چه مثالی !!!!

  نظرات ()
درس شیرین ریاضی نویسنده: - ۱۳٩۳/٥/۱۳

تنها کسی که از بین دوستام می خواد بره ریاضی منم ! 

- حالا شاید بعد از یه سال نظرت تغییر کرد ؟

نه نه اصلا احتمالش فوقش دو درصده 

 

  نظرات ()
دوستان من نویسنده: - ۱۳٩۳/٥/۱۳

دوستان نوشته اند : نیستی ؟رفتی کما؟احیانا کمپ ترک وبلاگی ؟دلم برات تنگیده ها ولی نه برای دخترت تنگیده ، نه خبر ؟ ادا ورمه گدا گولوم ایستیر

خیلی ممنون از همه 

بعضی وقتا سکوت و نظاره لازمه :)

  نظرات ()
خواهر شناسی نویسنده: - ۱۳٩۳/٥/۸

پسرم  دیروز اتاق تکانی می کرد نشان به این نشان که یک ساعت تمام دخترم بی وقفه صحبت کرد و چیزی نگفت حتّی به صحبت های خواهرش خندید !در عوض دخترم حسابی اتاق برادرش را گردگیری کرد :)) 

  نظرات ()
مرحله ی انصاف :)) نویسنده: - ۱۳٩۳/٥/۸

پسرم این تابستون هم میره شرکت هر کاری بهش میدن از شمارش قطعات  تا لحیم کاری ِتولید آخر ماه صد تومن حقوق گرفته پنجاه تومنش رو برگردونده به باباش  که من اینقدر کار نکردم ! ! 

  نظرات ()
معلمی شغلی است بسی دشوار :) نویسنده: - ۱۳٩۳/٥/۱

اگر خانم ص معلم چهارمم بشه من نمی تونم درس بخونما !

چرا؟

خیلی هم خوب درس میده ولی فکر نکنم یاد بگیرم و یواش گفت : بی سلیقه س تازه رنگایی می پوشه اصلا بهش نمیاد !

به لباسش چی کار داری ؟

من به لباسش کاری ندارم حواسم پرت میشه همش فکر می کنم تو خونه اش آینه نداره !!!!!

  نظرات ()
ارواح خاکستری نویسنده: - ۱۳٩۳/٥/۱

زیاد اهل تلویزیون  نبوده ام این روزها هم اصلا روشن نمی کنم .شاید به نوعی فرار، پاک کردن صورت مساله یا خودخواهی مادرانه...! نمی خواهم بچّه ها اخبار را ببینند هر چند اینترنت هم هست  .خودم هم طاقت این همه قساوت را ندارم .دوستی دارم آبادانی روز شروع جنگ دختر دبستانی بوده  فرارشان از شهر را با نگاهی یخی و مات  تعریف می کند .می گوید پدرش او و مادر و خواهرش را سپرد به برادرش ولی خودش در شهر ماند تفنگی به بردارش داد و گفت به تعداد شما گلوله دارد اگر در راه به عراقی ها برخوردید و  دیدی که راه فراری ندارید اول مادر و خواهرانت را می کشی بعد خودت را !!! می گوید جنگ مرا خاکستری کرده !جنگ  روح را می کشد . این چرخه ی منفور همینطور ادامه دارد کودکی که امروز شاهد چنین شرایطی باشد کم ِ کمش  فردا تبدیل می شود به انسانی بی روح با دنیایی خاکستری  و یا آنچه که شاهدش هستیم  درّنده ای سیری ناپذیر در جسم انسان!...

 


  نظرات ()
کلمات کلیدی وبلاگ (۱٠) آشپزی (٤) ادبیّات (۱٢) از مطالب دوستان (۱٠) استاد (۱٤) انجمن ادبی (۱٤) بنیاد کودک (٦) تبریز (٦٩) تغذیه (۱) تغییر (٢٦) حج (٢٢) خبر (٢٦) خدایا (٤) خواهرانه (٢۸) خوب تر (۳) خودمان باشیم (٩) خوشحالیم (٢۸) درد می کند انحنای روح من (۳۳) درددل (۸) دوست (۱) رژیم (۱) روز معلّم (٥) روزگار وصال (۳) زلزله (٢٤) سؤال (٢۳) سفرنامه (٢٠) شعر (٤۸) عکس های دوربین من (۳) فیلم هایی که می بینم (۱٧) ما (٥۱) مادرانه (٩٤) مرکز مشاوره من و همسر جان (٥) مشاهدات (۳) معلّم (٥) من (۳۳) من نوشت (٦٤) من و بچّه ها (۱٧۳) موسیقی (۱۳) نوروز (٢) وقتی بابا غیر مستقیم صحبت میکند (٩) کالبدشکافی خودم (٥۸) کتاب (۳۳) کودکان ایران گل های سرزمین من (٢٤) یاد باد (۳٥) یادبود (٤) یک تجربه (٥٢) یک روز ِ ما (٩) یک سطر خواندنی (٢۸) یک عکس (٦)
دوستان من +AB ابناالهدی اردیبهشت از زندگی آغاز کلام آنا( بلاگفا) انجمن غیبی آوا برسد به دست آینده بعد کیهانی بوی خاک و بلوط پانویس پرشین گیگ پیرفرزانه توکای مقدس تیتوک نقش زن چند قدم نزديكتر به خدا خارخاسک هفت دنده خاطرات یک پزشک قانونی خوابگرد دادلی دوزلی دخترشهریوری در آستان بلوغ در خانه ی ما دکتر کافی دنیای اسراء دنیای زیبای من دنیای کودک دیزی راهی رها روزگار وصال روزنگار خانم شین زرمان سپینود سرهرمس مارنا شاسوسا شاید شراگیم عاشقانه ها گوریل فهیم مرا آفرید آنکه دوستم داشت موسسه خیریه رفاه کودک (بنیاد کودک ) مولکول مینجق ناگهان چقدر زود دير ميشود هیچکده پرتال زیگور طراح قالب

آنا

↑ Grab this Headline Animator