تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      آنا (آنا یعنی مادر)
تغییر :) نویسنده: - ۱۳٩۳/٦/۳٠

برای رسیدن به نتیجه ی بهتر در باره ی بعضی از کارهای بچّه ها که نمی پسندیدم یه مدّتی هست شروع کردم به تغییر دادن در بعضی رفتارهای خودم (البته امیدوارم بتونم ) 

سعی میکنم اخم نکنم 

غُر نزنم (این یکی سخته )

زمان مشخصی به اینترنت سر بزنم (که سخت تره )

جزیی ترین کار رو به موقع انجام بدم 

حد الامکان امری صحبت نکنم :) و ... 

 

نتیجه : جواب میده چه جور !!!

 پس همانا اگر دوست داریم چنین و چنان  فرزندی داشته باشیم باید چنین و چنان مادری باشیم  :)))

  نظرات ()
امروز صبح لابه لای موهایت خودم را دیدم نویسنده: - ۱۳٩۳/٦/٢۳

دخترم وقتی به سن تو بودم هر شب قبل از خواب در خیالم موهای دخترکم را شانه میزدم ،می بافتم و برایش قصه می خواندم ! این تمام تصور من بود از مادر دختری بودن و از طرفی شیرین ترین آرزویی که اطمینان داشتم واقعیت دارد :) دوست دارم سوای دوندگی های روزانه ی این زمان واجبار محال شتاب لحظه ها تو هم لذت شیرین خیالبافی های دخترانه را مَزمَزه کنی ! همانقدر که سر و کله زدن با زندگی را یاد می گیری طعم سکون و آرامش را بچشی ،خودت را آنطور که هستی دوست داشته باشی ،به زور یا خوشایند دوران شکل هیچ قالبی را نگیری. اگر بتوانی با خودت رو راست باشی نیازی به پیرو بودن نیست .شک نکن خودت که باشی راهت را پیدا می کنی ،زندگی را ،عشق را ،بودن را و لذت ماندن را

  نظرات ()
به کجا ؟ نویسنده: - ۱۳٩۳/٦/٢٢

با دوستی صحبت می کردم بعد از دوازده سال یک ماهی ایران بود .می گفت خیلی متاسف شدم در ظاهر طبقات برج ها بیشتر و مدرن تر ،موبایل ها به روز تر ،ماشین ها مدل بالاتر و... دلخوشی ها کاذب تر شده ! ! البته فاصله ها چه از نظر طبقاتی  چه عاطفی لزومی به توضیح نداره ، کاذب ؟واقعا ؟ ولی برای من که کلمه ی کاذب خیلی ملموس هست حالا از هر جهتی که حساب کنیم ،شدت و ضعفش منظورم نیست  ولی انگار درگیر چرخه ی پوچی شده باشیم ! به ظاهر خوش رنگ و لعاب ولی تا کی ؟ و به کجا؟

  نظرات ()
اگر بخواهد نویسنده: - ۱۳٩۳/٦/٢٢

دخترم امروز هر کاری کرد تا داد پسرم رو در بیاره ! بهانه گرفت .غر زد و...

پسرم با خونسردی برگشت گفت : ببین خودش شروع میکنه نمی خوام سربه سرش بزارماااا ولی اگر بخوام می تونم

پ ن : فقط متوجه نشدم این می تونم یعنی فعلا کاری به کارش ندارم یا بی خیالش شدم :))))

  نظرات ()
آماده باش نویسنده: - ۱۳٩۳/٦/٢٠

پسرم : چطوری ؟ِفین ؟)

دخترم : با تعجب فقط همین ؟!!!!(ائله بئ؟)

پ ن:همیشه آماده ی حملات طرف مقابل هستن :))))

  نظرات ()
بعضی بهانه ها خیلی هم خوب هستند نویسنده: - ۱۳٩۳/٦/۱٩

امروز تولّد همسرم هست .با بچّه ها از فرودگاه آمستردام شمع گرفته بودیم چقدر هم سعی کردند خودش نفهمد.با هم رفته بودیم سوپر کیک کوچولویی گرفتیم و مثلا هم متوجّه نشد توی هتل یک کبریت یا فندک پیدا نشد !شاید هم مصلحت در ندادنش به ما بود ! با کیک بدون شمع تولد گرفتیم !

الان که صاحب تولّد از خستگی خوابش برده و بچّه ها هرکدام در حد خودشان دلی از عزای اینترنت پر سرعت اینجا در می آورند که البته من هم بی نصیب نیستم :)

به دور از بدو بدو های روزانه ام با خودم فکر می کنم من تا اینجا از زندگیم چه می خواستم ؟مختصات رضایت من کجای این نمودار پراز فراز و نشیب است ؟قطعا و بدون شک همیشه به دنبال آرامش بوده ام .از هیاهو و حاشیه ها تا جایی که توانسته ام دوری کرده ام .با این وجود خواهی نخواهی درگیر موضوعاتی شدم که به هیچ وجه ارتباطی به من و خانواده ام نداشت . به مرور یاد گرفتم آرامشی که در جستجویش هستم سوای بعد معنوی و تعریف شخصی هر فرد در رسیدن به آن ،برای من (شاید هم افرادی با شرایط من) در چهار دیواری خانه و بین افراد خانواده ام معنی دارد .اشتباه من در مقطعی از گذشته اشتراک مرز خانواده ام بود با دیگران هرچندکه این دیگران چندان هم غریبه نبودند ولی به هر حال هرچه بوده تجربه ای بود به بهای شناخت افرادی که نمی دانم ارزش هزینه اش را داشت یانه ! امیدوارم بتوانیم بچّه ها را آگاه به اطراف و هشیار نسبت به شرایط زمان بار بیاوریم .دوست ندارم درگیر گره های کلاف روز مرگی بشوند .

  نظرات ()
تنش نویسنده: - ۱۳٩۳/٦/۱۸

 

همسرم:بچّه ها برای موضوع های پیش پا افتاده اینقدر تنش ایجادنکنید ! مثلا اومدیم مسافرت خوش بگذره 

دخترم: (طبق معمول با لب و لوچه ی آویزوون )آه بابا یعنی که من دیگه صحبت نکنم !

پسرم:(زیر لب غر غر کنان )از محالاته موجود در عالم هستی ،می بینی بابا یه ریز بی خودی بهونه میگیره ،لحنش با من اصلا خوب نیست !

من: سکوت ،فعلا که مرخصی هستم :))))) امیدوارم به نتیجه برسن هر چند بعید می باشد!

پ ن : خدا می دونه چقدر کلافه اش کردن که برای اوّلین بار از کلمه ی تنش استفاده کرد !

  نظرات ()
بخند تا دنیا به رویت بخندد نویسنده: - ۱۳٩۳/٦/۱٦

وقتی چمدانی که داروهای پسرت و تمام لباس های خودت در آن باشد  به دستت نرسد  :(((

پ ن : داروها رو تقسیم کنید و در هر ساک و چمدونی مقداری باشه 

  نظرات ()
پیشگیری نویسنده: - ۱۳٩۳/٦/٧

بعضی آدما حتی با سایه ی خودشون هم درگیر هستن ! باید فاصله مجاز ،نه خیلی  بیش از حدّ ِ مجاز باهاشون حفظ کرد تا آسیب ندید .

  نظرات ()
دختر که داشته باشی :) نویسنده: - ۱۳٩۳/٦/٦

دیروز عصر آرایشگاه بودیم .عروس داشت برای مراسم نامزدی البتّه،لباس عروس پارچه ی توری نگین داری بود با رنگ یاسمنی تیره و آستری ساتن سفید ،قند توی دل دخترم آب میشد :)ما هم نشستیم تا دخترم یک دل سیرعروس خانم رو ببینه :)))) سر انتخاب تاج مردد بود و دختر من هم محو تماشا بود .داماد دم به دقیقه به خواهرش زنگ میزد که کجایین؟بالاخره عروس خانم آماده شد و رفت و دخترم با سؤالاتش موند !
مامان ؟ عقد چیه ؟فرقش با نامزدی چیه ؟ پس چرا عروسی میگیرن ؟ خب اون که لباساش متفاوته روخودم فهمیدم .ولی این عروس در مورد رنگ لباسش اشتباه نکرده بود؟میشه اول عروسی گرفت بعد عقد ؟ اصلا یکی نامزدی نخواست چی کار کنه؟شاید یه عروسی فقط یه لباس عروس سفید خیلییییییی پف از اینجا تا اینجا توری دوست داشت ؟راستی طراحی ناخنش هم با لباسش تناسبی نداشت ! دامادش چرا نیومد تو؟ من که از این رنگ و مدل لباس خوشم نمیاد .اهل آرایشم نیستم !!! بعلهه اینجوریاست فعلا ...

  نظرات ()
منیم قیزیم نویسنده: - ۱۳٩۳/٦/٦

دخترم :خیلی بد شد زودتر فهمیدم روز دختره ها !

چرا؟

دخترم :آخه من دوست دارم غافلگیر بشم! هیجان انگیز بشم !

هیجان زده ؟

دخترم:همیشه در مورد هم خانواده ها اشتباه می کنی !!!!! این دو تا هم خانواده هستن فرقی ندارن!!!!

 

  نظرات ()
مساله روز تب انتخاب رشته نویسنده: - ۱۳٩۳/٦/٥

چند روز پیش دبیر شیمی پسرم : به امید خدا برنامه ریزی کردی برای دندان یا پزشکی دیگه ! 

پسرم :نخیر آقا من اصلا از رشته های پزشکی خوشم نمیاد

چرا؟(با تعجب بسیار) 

پسرم :تحقیق کردم دوست ندارم 

پس فقط شریف 

پسرم :حالا...

__________

امروز مادر دوست صمیمی اش زنگ زده که آقای فلانی از حالا ثبت می کنه شما رو هم در نظر گرفتیم بیاین !

- من هاج و واج توی ذهنم اسم آقای فلانی رو حلاجی می کردم آخر سر هم پرسیدم این آقای فلانی کی هست ؟

وا؟ خب دبیر زیستشون با چه مصیبتی وقت گرفتیم از گروه جدا نباشه ها 

- فکر کنم نمی خواد بره تجربی 

چراااا ؟همه ی بچه ها میرن تجربی ها از حالا شروع نکنیم نمی رسیم .شما چرا چیزی نگفتی ؟ تا ساعت پنج باید به آموزشگاه جواب بدیم حتما با پسرت صحبت کن 

و من جوابش رو می دونم که فقط ریاضی ،تازه هنوز یک سال بعد انتخاب رشته میکنن!دوستمون پسرش رتبه دو رقمی آورده ریاضی  با اونم صحبت کرد .خب دوست نداره زوری که نیست .

  نظرات ()
درد می کند انحنای روح من نویسنده: - ۱۳٩۳/٦/۳

کاری می کنند که گفته شود صد رحمت به هیتلر ! نام بازی به سیاست داده اند تا نترسیم ولی باید ترسید از اینکه حیوانی دو پا و حریص به نام انسان ! سیر نمی شود .سیر نمی شود از کینه ،از خشم ، از داشتن ... . داشتن هایی که در واقع نداشته هایش را رو می کند . از عطش عقده های پوچ له له می زند تا به سرابی برسد که جز نیستی سرانجامی ندارد.اینگونه زیستن چه لطفی خواهد داشت ؟ می ترسم از روزی که بگویند روزگاری درگذشته بشر می خندید .لبخند می زد .شاد بود و با یک شکلک نشان بدهند اینطور :) !! 

  نظرات ()
قبل از دیگران خودم نویسنده: - ۱۳٩۳/٦/۳

 در بند دیگران نبودن از نظر من یعنی رهایی به معنی کامل کلمه ،تله ای که اغلب گرفتارش هستیم.

رمز آزادی ذهن چیست ؟به زبان بسیار ساده باید گفت :یک جمله"به من ارتباطی ندارد هر کسی هر جور راحته " خیلی زرنگ باشیم قبل از قضاوت دیگران باید بتوانیم رفتار،گفتار و اعمال خودمان را به چالش بکشیم هر زمان به آن من آرمانی رسیدیم ! شاید بتوانیم پیشنهادی درباره ی دیگران بدهیم به قول ما اول مچیدین ایچی :)

  نظرات ()
دخترکان طوبی نویسنده: - ۱۳٩۳/٦/٢

مادربزرگ دوستم (روحش شاد) وصیت کرده بود با اموالش تا جایی که امکان دارد از کودکان بی سرپرست نگهداری شود .نزدیک یک سال است یازده دختر پنج تا ده سال که بدسرپرست هستند در یکی ازخانه های ششگلان تبریز با خاله های خود زندگی می کنند .دختران طوبی تحت سرپرستی خانواده ی بخشایشی اولین نمایشگاه خود را برگزار می کنند.دوستان تبریزی حتما سری بزنید .

من وقتی برای اولین بار به دیدنشان رفتم خانواده ی پرجمعیتی را دیدم که دست به دست هم داده اند تا آینده ای روشن بسازند.

  نظرات ()
دختران طوبی نویسنده: - ۱۳٩۳/٦/٢

  نظرات ()
پسرم و دوستانش نویسنده: - ۱۳٩۳/٦/۱

جمعه صبح ساعت شش با همسرم و آبابایش رفتند باغ یکی از دوستان برای صبحانه همراه با گروه یوگا ،وقتی برگشتند با هیجان تعریف می کرد از دوستان چهل ،پنجاه سال به بالایی که پیدا کرده بود ! همان نوزادی که هفت ماه تمام شبانه روز گریه کرد :)))))) بعد تر ها هم هر کسی با گوشه ی چشم نظری می انداخت داد میزد باخما منه ! گورمه منی ! یعنی به من نگاه نکن منو نبین :)

  نظرات ()
کلمات کلیدی وبلاگ (۱٠) آبابا (٦) آرزو (۱) آشپزی (٥) ادبیّات (۱٤) از مطالب دوستان (۱۱) استاد (۱٦) انجمن ادبی (۱٤) او (٢) بنیاد کودک (٦) تبریز (٧٢) تغذیه (۱) تغییر (۳٤) حال ِ دلم (۳) حج (٢۳) خبر (٢٧) خدایا (٥) خواهرانه (٢٩) خوب تر (٥) خودمان باشیم (۱۳) خوشحالیم (۳۱) درد می کند انحنای روح من (۳٩) درددل (۱٦) دوست (٢) رژیم (۱) روز معلّم (٦) روزگار وصال (۳) زلزله (٢٥) سؤال (٢٥) سفرنامه (٢٢) شعر (٥٠) عکس های دوربین من (۳) فیلم هایی که می بینم (٢۳) ما (٦٠) مادرانه (۱۱٢) مرکز مشاوره من و همسر جان (٦) مشاهدات (٢٩) معلّم (۸) من (٤۱) من نوشت (٦٧) من و بچّه ها (٢٦٧) موسیقی (۱٤) نوروز (٢) هشدار (۳) وقتی بابا غیر مستقیم صحبت میکند (۱٠) کالبدشکافی خودم (٧۱) کتاب (۳٥) کودکان ایران گل های سرزمین من (٢٦) یاد باد (۳۸) یادبود (٥) یک تجربه (٧۳) یک روز ِ ما (۱٠) یک سطر خواندنی (۳٠) یک عکس (٦)
دوستان من +AB ابناالهدی اردیبهشت از زندگی آغاز کلام آنا( بلاگفا) انجمن غیبی آوا ای جوان بدان که جهان پروردگاری دارد برسد به دست آینده بعد کیهانی بوی خاک و بلوط پانویس پرشین گیگ پیرفرزانه توکای مقدس تیتوک نقش زن چند قدم نزديكتر به خدا خارخاسک هفت دنده خاطرات یک پزشک قانونی خوابگرد دادلی دوزلی دخترشهریوری در آستان بلوغ در خانه ی ما دکتر کافی دنیای اسراء دنیای زیبای من دنیای کودک دیزی راهی رها روزگار وصال روزنگار خانم شین زرمان سپینود سرهرمس مارنا سلمان شاسوسا شاید شراگیم عاشقانه ها کسری کیانا گوریل فهیم مرا آفرید آنکه دوستم داشت موسسه خیریه رفاه کودک (بنیاد کودک ) مولکول مینجق ناگهان چقدر زود دير ميشود هیچکده پرتال زیگور طراح قالب