تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      آنا (آنا یعنی مادر)
عنوان ندارد نویسنده: - ۱۳٩۳/٧/۳٠

- توی مدرسه نمیزارن مقنعه مون رو دربیاریما.آقای راننده نمیزاره شیشه رو بکشیم پایین میگه خیلییییی سرده ولی برگشتنی زیادم سرد نبودا ! نگهبان خیلی زود در رو باز می کنه میگه تند و سریع بیا تو ! چی شده ؟

کلاس چهارمی از امسال باید سرت باشه

- پس چرا پارسال چهارما تو کلاس سرشون نبود؟ 

و یواش در گوشم میگه شیشه ی ماشینو نده پایین اسید می پاشن !!! خطرناکه ...

سعی کردم پنهان کنم  آخرش که چی ؟ باید بفهمه کجا زندگی میکنه !

  نظرات ()
فرشته های طوبی نویسنده: - ۱۳٩۳/٧/٢٩

بعدازظهر جشن تکلیف دخترای طوبی بود (قبلا نوشته بودم دخترایی که دوستم و خانواده  اش مراقبشون هستن ) من که نرسیدم برم .امیدوارم از این به بعد زندگی شاد و سالمی رو تجربه کنن . اونقدر خودمون رو درگیر مسائل سطحی کردیم که یه قدم جلوتر رو نمی بینیم .اغلب شاکی هستیم از همه چی (خودمم استثناء نیستما) دوستم تعریف می کرد یکی از بچه ها ده سالشه قبل از اومدن به طوبی مدرسه نرفته ! یا یکی رو از بهزیستی تحویل گرفتن شش سالش بوده و بلد نبوده چطور دستشویی بره! حتی دمپایی پوشیدن ... ! فرشته های کوچولوی رها شده ... . قدر داشته هامون رو بدونیم و شادمانی هامون رو با این فرشته های کوچولو تقسیم کنیم لازم نیست کار خارق العاده ای انجام بدیم . لبخندی از ته دل و زمانی که مختص اون ها باشه کافیه .

با تشکر مخصوص از خانواده ی بخشایشی 

دخترکان طوبی  :http://anaa.persianblog.ir/post/1034/

البته فعلا هفده تا هستن 

تلفن طوبی :04135233246

  نظرات ()
حیف نویسنده: - ۱۳٩۳/٧/٢۸

اگر اجبار جواب می داد همه از هدایت یافتگان می بودیم .  ظاهرا به نام دین رفتارهای اخیر را توجیه می کنند! کجای دین ما آمده برای رعایت حجاب مرتکب قتل شویم ؟!! اسلام دین خشونت نیست. حیف ...

کاش فرمول اسید حجاب دل آدما رو هم بررسی میکردن ؟

  نظرات ()
مساله این است ناهار حاضر است آیا؟ نویسنده: - ۱۳٩۳/٧/٢٧

 بعدازظهر دم در

دخترم:سه تا خبر خیلی خوب دارم یه متوسط ناهار چی داریم ؟گرسنه هم هستم .کدومشو اول بگم ؟

وسایلت رو ببر اتاقت 

دخترم:ناهار چی داریم ؟ سه تا کارت گرفتم .خبر متوسطم هم اینه هم خانواده ی پنهان چیه فکر کنم اشتباه نوشتم .نمی دونییییی خانم به من گفت بیا بشین روی صندلی منننننن ،بعد همه ی بچّه ها یه جوری نگام میکردنننن! یه کارتم به من داد که چون خیلی مرتّب هستم از اوّل سال تا حالا همه ی تکالیفم کامله ! اما تمام زنگ گردنم کج شد معلّمی هم سخته هااااا راستی گفتم گرسنه هم هستم ! ناهار حاضره دیگه ؟؟؟؟!!!!

پسرم :مامان؟ قدر منو میدونی نه ؟

چطور؟

پسرم:همسن این خانم (خواهرش)!بودم اصلا پرحرفی نمی کردم !!! اما یه نقطه ی مشترک داریم .ناهار حاضره آیا ؟؟؟!!!!

 

  نظرات ()
برچسب نویسنده: - ۱۳٩۳/٧/٢٢

یکی از همکلاسی هام با بقیه حرف نمیزنه به کسی محل نمیزاره میگه از من تنبل ترین همش میگه اینو از لاله پارک خریدم اونو از لاله پارک خریدم !!!! توی اردو به من خندید اومد و گفت شنیدم رفته بودین مسافرت ،منم گفتم بله چطور ؟ بعدش رفتم پیش دوستام بازی کردیم خیلی هم خوش گذشت!

با اون همکلاسیت بازی نکردی ؟ 

اگر برای مسافرت رفتن اومده طرف من باهاش بازی نمی کنم تازه ه ه ه اگه میخواد با من دوست بشه باید با دوستای منم بازی کنه مگه ما می خوایم با پیرهن و کفش و کیفش بازی کنیم پز میده ؟ چرا اینطوریه ؟؟؟!!!

 

پ ن : چرا نداره خب مادرش جلسه ی اولیا از مارک حرف میزنه و ... بعضی وقتا نمی دونم با بچه ها درست رفتار می کنم یا نه ؟  بزرگ بشن با همچین شخصیت هایی طرفن ! شایدم من خیلی سخت میگیرم .

مادرای محترم به بچه ها برچسب نزنید .بچه ها لباس های مارکدار نیستن که پزشون رو بدیم باید بچگی کنن ،سعی کنیم درست زندگی کردن یادشون بدیم اونم با رفتار و گفتارمون 

  نظرات ()
وقتی بابا غیر مستقیم صحبت می کند نویسنده: - ۱۳٩۳/٧/٢٢

امروز همسرم به دوستی می گفت اتّفاق هایی که شاهدش هستیم به بازی های خشن رایانه ای هم بستگی دارد .خشونت برای بچّه ها عادی میشه و ... 

تا رسیدیم به خونه پسرم با قیافه ی حق به جانبی گفت : بابا من چند تا اشکال دارم می تونی کمکم کنی ؟ و همسرم با چهره ای بسی استاد مابانه رفت اتاق پسرش!

خب بابا میشه توضیح بدی چنگیز خان مغول و هیتلر و ... که روحشون هم از بازی های خشن رایانه ای خبر نداشت چطور به آدمکش تبدیل شدن و ... و ....

همسرم : ببخشید اشتباه کردم :)))))

پسرم : دوست ندارم به تکنولوژی توهین میکنی در ضمن فهمیدم که روی صحبتت با من بود!!!!

  نظرات ()
خودش میتونه دیگه نویسنده: - ۱۳٩۳/٧/۱٩

پسرم یک روز در میان باید پانسمان انگشتاش رو عوض کنن .

- پیاده نشو خودم میرم 

هر دوازده ساعت یه جنتامایسین داره 

- خودم می تونم برم یه وقت نیای بالا!

بعدازظهر میرم دنبالش 

- دم در باشی خودم می تونم بیام 

  نظرات ()
مادرانه نویسنده: - ۱۳٩۳/٧/۱٢

پسرم جرّاحی سرپایی داشت .یه شبی  بیمارستان بودیم. فرصتی بود  بشینم با خودم مرور کنم پانزده سالی که نوزاد جیغ جیغوی فراری از خواب ِ من حالا یه نوجوونی شده با این ابعاد :)) اون وقتا  تنها راهی که برای خوابوندنش داشتم خوندن کتاب بود نه یکی نه دو تا ... خیلی خوب یادمه یه بار دوازدهمین کتاب رو می خوندم  ولی بِر و بِر نگام می کرد نمی تونست صحبت کنه با دستش اشاره می کرد که بازم !  

اصلا خرابکار نبود از وقتی کارتون دامبو فیل کوچولو رو دید یکی از کارهای روزانه اش بردن بقچه ای به ایوان و انتظار برای رسیدن لک لکی بود تا بقچه رو ببره و با یه خواهر برگرده ! برخلاف تصوّر بقیه خیلی خوب با خواهرش کنار اومد هر چند یکی به دو کردن باخواهرش رو فقط و فقط حق ّ ِمسلّم خودش میدونه !  یه مدّتی هم به معنی کامل کلمه خوره ی کتاب بود  . حالا اینترنت و موبایل و... جای کتاب رو گرفتن  

با انگشت های شست پانسمان شده ی قلمبه اش آروم و بی سر و صدا خوابیده ! هر بار که بیدار میشه از این که باعث دردسر شده معذرت می خواد !! دومین باری که بپرسم چطوری یا چیزی می خوای بهش بر می خوره ! که چقدر می پرسی ؟ خوبم !!

در این سالها خیلی چیزها از پسرم یاد گرفتم . تجربه ی شیرین رشد همراه بچه ها بهترین حس ّ ِ مشترک بین مادرهاست .

  نظرات ()
انگیزه ی قوی نویسنده: - ۱۳٩۳/٧/۱۱

دخترم : بابا؟ اگه یه روزییییی برای تیم انتخاب شدم اجازه میدی برم ؟

باباش : بله

دخترم:تنها برم ؟

باباش : نه با مربی و بچه های تیم میری دیگه 

دخترم : اِ ؟ یعنی شما نمیاین ؟ 

باباش : شاید نتونیم 

دخترم :اِ ؟؟؟ پس کی از من عکس میگیره ؟!!!

 

پ ن : تاثیر تماشای مسابقات بانوان با تشکر از مسئولین :))

  نظرات ()
کلمات کلیدی وبلاگ (۱٠) آبابا (٦) آرزو (۱) آشپزی (٥) ادبیّات (۱٤) از مطالب دوستان (۱۱) استاد (۱٦) انجمن ادبی (۱٤) او (٢) بنیاد کودک (٦) تبریز (٧٢) تغذیه (۱) تغییر (۳٤) حال ِ دلم (۳) حج (٢۳) خبر (٢٧) خدایا (٥) خواهرانه (٢٩) خوب تر (٥) خودمان باشیم (۱۳) خوشحالیم (۳۱) درد می کند انحنای روح من (۳٩) درددل (۱٦) دوست (٢) رژیم (۱) روز معلّم (٦) روزگار وصال (۳) زلزله (٢٥) سؤال (٢٥) سفرنامه (٢٢) شعر (٥٠) عکس های دوربین من (۳) فیلم هایی که می بینم (٢۳) ما (٦٠) مادرانه (۱۱٢) مرکز مشاوره من و همسر جان (٦) مشاهدات (٢٩) معلّم (۸) من (٤۱) من نوشت (٦٧) من و بچّه ها (٢٦٧) موسیقی (۱٤) نوروز (٢) هشدار (۳) وقتی بابا غیر مستقیم صحبت میکند (۱٠) کالبدشکافی خودم (٧۱) کتاب (۳٥) کودکان ایران گل های سرزمین من (٢٦) یاد باد (۳۸) یادبود (٥) یک تجربه (٧۳) یک روز ِ ما (۱٠) یک سطر خواندنی (۳٠) یک عکس (٦)
دوستان من +AB ابناالهدی اردیبهشت از زندگی آغاز کلام آنا( بلاگفا) انجمن غیبی آوا ای جوان بدان که جهان پروردگاری دارد برسد به دست آینده بعد کیهانی بوی خاک و بلوط پانویس پرشین گیگ پیرفرزانه توکای مقدس تیتوک نقش زن چند قدم نزديكتر به خدا خارخاسک هفت دنده خاطرات یک پزشک قانونی خوابگرد دادلی دوزلی دخترشهریوری در آستان بلوغ در خانه ی ما دکتر کافی دنیای اسراء دنیای زیبای من دنیای کودک دیزی راهی رها روزگار وصال روزنگار خانم شین زرمان سپینود سرهرمس مارنا سلمان شاسوسا شاید شراگیم عاشقانه ها کسری کیانا گوریل فهیم مرا آفرید آنکه دوستم داشت موسسه خیریه رفاه کودک (بنیاد کودک ) مولکول مینجق ناگهان چقدر زود دير ميشود هیچکده پرتال زیگور طراح قالب