تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      آنا (آنا یعنی مادر)
حافظ و امشب نویسنده: - ۱۳٩۳/٩/۳٠

تفال امشب "سحرم دولت بیدار به بالین آمد "...

  نظرات ()
شبی آشنا نویسنده: - ۱۳٩۳/٩/۳٠

به گمانم یلدا شبیه خانوم من باشد با آن گیس های سفید و چشم های مشکی ... 

  نظرات ()
انکار قلّه هرگز نویسنده: - ۱۳٩۳/٩/٢٩

وظیفه ی من و تو این نیست که همه چیز را تغییر بدهیم و درست کنیم .وظیفه ی من و تو ،اعتقادِ راسخ ضربه ناپذیر به این مهم است که همه چیز ، بدون تردید،قابل تغییر است و از نو ساختن ... ما باید انکار را رد کنیم ،نرسیدن ِ نهایی را تعهّد.نرسیدن به قلّه با انکار قلّه یکی نیست ؛و انکار قلّه هرگز،هیچ قلّه ی رفیعی را نمی ساید .ناتوانی من و تو در رسیدن به گواراترین چشمه ها،دلیل بر این نیست که به گواراترین چشمه ها نمی توان رسید.

نادر ابراهیمی " یک عاشقانه ی آرام"

  نظرات ()
اگر جای من بودی چه می کردی ؟ نویسنده: - ۱۳٩۳/٩/٢٩

پیام خصوصی " سیما " رو عیناً کپی کردم .چون هیچ آدرسی نداشت 

شرط بسته بودیم سر قبولی دانشگاه ، گفت هر جا قبول بشم می تونم برم .ادبیات پیام نور یزد قبول شدم نتونستم انتقالی بگیرم .خیلی دلم می خواد برم دخترم پنج سالشه اگر جای من بودی چه می کردی ؟

 

سیما جان من نمی رفتم . 

  نظرات ()
شما چطور حس می کنید ؟!!! نویسنده: - ۱۳٩۳/٩/٢٦

من از زمان مهد کودک این سوال رو می پرسم کسی جواب نمیده ؟

دخترم : مثلا این رنگ صورتی رو که من می بینم  شما هم اینجوری می بینی ؟

پسرم :خودت میگی صورتی دیگه مگر این که کور رنگ باشی 

دخترم : نخیرررر وقتی این صورتی رو می بینم توی دلم یه جوری دوست دارم که شماها ندارین پس این صورتی که من می بینم با شما فرق می کنه !!!

پسرم : مامان خانم اوقات خوشی را برای شما آرزومندم 😁من که درس دارم .درسم تموم بشه هر کاری داری بگو برات انجام بدم شما بشین به سخنرانی دخترت گوش بده 

دخترم : ماماننننننننن این سوالای منو مسخره می کنه 

پسرم :نه خیر توی دلم یه جور دیگه ای تحسین میکنم که با مسخره کردن کاملا متفاوته 

...

  نظرات ()
مسیر نویسنده: - ۱۳٩۳/٩/٢٦

نمودار سینوسی که در زندگی طی می کنیم هیچ فایده ای هم نداشته باشد آستانه ی درد را بالا می برد :))) شاید به اجبار صبورتر می شویم .

  نظرات ()
عمه لیخ عالمی نویسنده: - ۱۳٩۳/٩/٢٥

از دیشب ساعت ده و ده دقیقه مفتخریم به " عمه " بودن :))) 

  نظرات ()
اجرای پدر و دختر نویسنده: - ۱۳٩۳/٩/٢٥

هر سال مدارس چند جلسه ای با عنوان آموزش خانواده برگزار میکنن ،معمولا یه کارشناسی میاد مثل دبیرستان چند تا اصطلاح روانشناسی رو توضیح میده فوقش چند تا مثال میزنه 

امسال مدرسه ی دخترم این جلسات رو متفاوت شروع کرده ،حضور مادر و پدر و دانش آموز الزامی هست .هر دانش آموز بین مادر و پدرش میشینه و جلسه به صورت کارگاهی برگزار میشه چهل و پنج دقیقه برای والدین ،چهل و پنج دقیقه برای دانش آموزان به نوبت در گروه های پنج نفره سوال مطرح میشه و بچه ها و والدین جواب میدن 

نوبت به ما که رسید کارشناس جلسه گفت یکی از والدین با دانش آموز بیان جلو ،همسرم و دخترم رفتن و از همسرم خواست یکی از اشاره های بدون کلامی که توی خونه ی ما کاربرد داره رو به کار ببره و دخترم برای بقیه توضیح بده 

پدر و دختر یک اجرایی کردن :))))

از مادرا و پدرا خواستن دو تا از خصوصیات مثبت همدیگر رو بگن و از هم تشکر کنن جمع هم که آذری اصیل ! :))) آقایون ترک مگه بتونن یه کلمه ی تشکر تلفظ کنن:))) !!!! 

بعد از والدین خواستن دو تا از ویژگی های مثبت بچه ها رو بگن 

خیلی خوش گذشت ،خیلی هم مفید بود 

  نظرات ()
پیک نویسنده: - ۱۳٩۳/٩/٢٥

_ زیست رو خیلی خوب نوشتم ولی این دلیل نمیشه برم تجربی !

مگه من چیزی گفتم ؟

_ به بقیه ابلاغ کن 

مثلا؟

_ خاله 

  نظرات ()
حاشیه زندگی نویسنده: - ۱۳٩۳/٩/٢٥

خب باید برای این پیشرفت به خودم جایزه بدم :))))))

  نظرات ()
عزیز دلی دارد می آید نویسنده: - ۱۳٩۳/٩/٢٤

اس ام اس زده : داریم میریم بیمارستان امروز به دنیا میاد !! 

پشت خط صدایی مردد ،مضطرب و خوشحال و آشنا!!! ...نیا خبرت می کنم صدایی که بعد از یکسال می شنوم ... برادرم چقدر دوستش دارم چقدر ...

هشت مرداد شصت وشش بود .نوزادی که آمد دلم را جور دیگری لرزاند و بعد تر چه ها که نشد ... و امروز دخترش در راه است .دست خودم نیست نمی توانم این اشک ها را مهار کنم !!!! 

  نظرات ()
از توصیه های یک دوست نویسنده: - ۱۳٩۳/٩/٢٤

 

فکر کن بعضی ها خمره ی توخالی هستند .اگر به خمره ای برخوردی به انعکاس صدای درون تو خالی اش اهمیت نده رد شو :))))

  نظرات ()
سبکی نویسنده: - ۱۳٩۳/٩/٢۳

به جایی می رسی  غربال را می گیری و خودت را الک می کنی  و رها می شوی ...

  نظرات ()
لطفا از بچه ها علیه همدیگه استفاده نکنید نویسنده: - ۱۳٩۳/٩/٢٢

 

خانم و آقای ایکس از اقوام دور ما هستند .دخترشون هم مدرسه ای دخترم هست .دورادور از احوال خانواده باخبرم ! خیلی کم اونقدری که مراسم های رسمی هر طرف بچه ها رو تنها میفرستن !!! و نمیان !!!!  

مشاور مدرسه زنگ زده بود فلانی گفته از زندگیشون باخبری !!!! 

- شاید اشتباه شده ما ارتباط چندانی نداریم !!!! اطلاع دقیقی ندارم !!!!

خانم ایکس ... به بهانه ی کلاس های فوق برنامه(شطرنج و بازیگری و ... زنگ زده )گفتم که دخترم رو هیچکدوم ثبت نام نکردیم !! 

بله برای تو مسئله ای نداره ! بدبخت منم !!!! می خوام برم با مدیر صحبت کنم و .... و ...  و ...  و .. .

بهتره برین مشاور

رفتم گفت اون (همسرش )اختلال رفتاری داره درست بشو نیست !

یعنی فقط با شما صحبت کرد؟

لازم نبود اونم بیاد مشاور خودش کاملا فهمید !!!!

فقط لطف کنید به اسم من با مشاور مدرسه صحبت نکنید 

واا مگه تو خبر نداری من چی میکشم خودت نشستی توی خونه ات با اون شوهرت که می فهمه و اون بچه هات که هیچ زحمتی ندارن !!!!تو نمی فهمی که من چی می کشم با مدیر صحبت می کنم ...

هر طور صلاح شماست ولی اشتباه می کنید دختر شما خیلی تنهاست در ضمن مدیر و مشاور مدرسه  مثل مشاورشما نیستن حتما هر دو طرف رو می خوان 

به اونا چه مربوطه!!!!!!

به هر حال بهتره خوب فکر کنید شرمنده من باید برم.

 

پ ن : درآمد من -خونه و ماشین من آغاز مرز کشی هست که آخرش به جاهای باریک میکشه !  استفاده از بچه ها به عنوان برگ برنده اشتباه محض هست . 

کاش اونقدر روی خودمون کار کنیم و برای رشد خودمون وقت بزاریم که انگشت روی دیگران نزاریم .

  نظرات ()
ت مثل تانگو ، مثل تحقیر نویسنده: - ۱۳٩۳/٩/٢٠

پسرم :یه شماره میدم تانگو اددش کن ببین ساعت ده ونیم تا دوازده مطلبی میزاره یا کامنتی ...!

شماره ی کیه ؟

پسرم :دبیر عربی ! حواست باشه معرفی نکنی ! توی کلاس مدام سرش تو گوشیه یا تحقیر میکنه راستی ده دقیقه ای هم توضیح میده !

تحقیر؟!

پسرم: لحنش ،گفتارش و رفتارش تحقیرآمیزه ،خودش به ما میگه بیست و چهار ساعت توی کامپیوترین ولی چسبیده به گوشیش ! بقیه ی اصطلاحاتشم نمیگم حال آدمو میگیره فقط خواستم ببینم سر کلاس ما چی کار میکنه ؟پاتوقش تانگو  ...!

  نظرات ()
رقیب نویسنده: - ۱۳٩۳/٩/٢٠

پسرخاله ام دختر شش ماهه ای داره مثل عروسک ماشا... ،دخترم حسابی باهاش جوره ولی تا زمانی که من طرفش نرفته باشم :) دیشب از بی خوابی کلافه بود و مادرش هم کار داشت تا بغلش کردم سرش رو گذاشت روی شونه ام کافی بود دخترم یه کمی فرصت می داد همون جا می خوابید ولی اونقدر به بهانه ی بازی باهاش شکلک در آورد و صدا کرد که نشد ! آخر سر با صراحت گفت چرا نمیدی به مامانش همه ش بغل خودته ؟ !

مگه نمی بینی مامانش کار داره ؟

می بینم . پس بده به باباش اصلا بده به خودم راحت برو به مامانش کمک کن و یواش پچ پچ کرد . من دخترتم !

 باهاش بازی می کنم !خودم مواظبشم ! برو پیش مامانش 

...

به محض رسیدن به خونه گفت :اونجوری میاد بغلت من دلم یه جوری میشه چرا؟...:))

  نظرات ()
ضربدر صفر نویسنده: - ۱۳٩۳/٩/۱٩

معاونش زنگ زده ! دخترت منو ضربدر صفر کرد !

پرسیدم کی شیرش رو نخورده ؟فقط دختر شما دستش رو بلند کرد 

چرا؟

- شیر سرد بخورم دل درد می گیرم میبرم خونه گرمش می کنم 

زنگ میزنم از مامانت می پرسم خوردی یا نه ؟

- شما کاری می کنین مثل بقیه دروغ بگم بعدشم میگین دروغگو دشمن خداست !

  نظرات ()
گذر نویسنده: - ۱۳٩۳/٩/۱۸

خیلی طول کشید تا با بعضی اتفاق ها کنار بیام ،نه که فراموش کنم! یه جوری تسلیم شدن ... 

این که لابه لای فراز و فرودها نمونم و مثل یه ناظری که هیچ قدرتی نداره ببینم و رد بشم .در حال و همین الان باشم و از زندگی لذت ببرم از طرفی زیادم درگیرش نشم .خوب ببینم ،درست بشنوم ،بیشتر گوش بدم و کمتر صحبت کنم و بگذرم .

  نظرات ()
چه تحلیلی ! نویسنده: - ۱۳٩۳/٩/۱٧

- چرا چینی ها فقط یه بچّه دوست دارن ؟!

چون کشورشون خیلی پرجمعیّته 

- یعنی ما جمعیّت خیلی کمی داریم ؟ تو چینی ها رو دوست نداشتی ؟!

خب ؟!

- دوستم می گفت شنیده باید جمعیّت زیاد بشه ! مامانش هم بچّه دوست نداره تازه مامانش گفته خوش به حال چینی ها ! 

  نظرات ()
  نویسنده: - ۱۳٩۳/٩/۱٧

دوستی که درباره عضویت در انجمن ادبی بانوان پرسیده بودید متاسفانه به اشتباه کامنت شما رو پاک کردم لطفا ایمیلتون رو یه بارم لطف کنید 

  نظرات ()
اوّل خودمون نویسنده: - ۱۳٩۳/٩/۱٧

هرچقدر هم سعی کنیم به بچّه ها اَمر و نهی کنیم .مرز بودن و شدن را مشخص کنیم . خوبی و بدی را تعریف کنیم . چگونگی رفتار و گفتار را توضیح بدهیم .آخر سر برآیند ِ  " رفتار " آنچه ما (پدر و مادر) هستیم را انعکاس می دهند .بچّه ها خیلی خوب تشخیص می دهند  واقعا چه هستیم و چه بروز می دهیم ؟ نیازی نیست نقش بازی کنیم اگر رفتاری را نمی پسندیم ابتدا خودمان را تغییر بدهیم و اصلاح کنیم .

  نظرات ()
سیستم تشویق را دور می زنیم نویسنده: - ۱۳٩۳/٩/۱٦

دخترم :برای هر سه رتبه پیشرفت یه کارت میدن مثلا اگر ورقه ی قبل ریاضی رتبه ی سی بودم این ورقه سه  بشم  میشه نه تا کارت !!

خب منظور ؟

دخترم : با لبخندی موزیانه اگه یک در میان رتبه هام بالا پایین شد اصلا نگران وضع درسم نباش !!!!!!!!

  نظرات ()
استعداد سنجی نویسنده: - ۱۳٩۳/٩/۱٥

دخترم : خانمم برای درسای مطالعات و هدیه منو صدا میکنه جلوی تخته از بچه ها سوال بپرسم .به من گفت آفرین ! چه طراح سوال دقیقی !!! 

طراحی سوال شغله ؟ من طراح سوال میشم چه شغل راحتی ! سوال پیدا می کنم درآمدش چقدره؟!!!!!

  نظرات ()
رسیدن به حال نویسنده: - ۱۳٩۳/٩/۱٤

گاهی خلاء شفا دهنده است .

  نظرات ()
حباب وار نویسنده: - ۱۳٩۳/٩/۱۳

عضویت در شبکه های اجتماعی و اینکه هر پست کپی پیست شده با منبعی نامعلوم چه تعداد به اصطلاح "لایک" و "پلاس "می خورد یا تعداد "فالورها " که نشانگر میزان آگاهی و وسعت دید ما (جامعه ) نیست ! 

به لطف این دهکده ی جهانی هر ایرانی چندین اکانت و صفحه و ... دارد .از وبلاگستان فاکتور می گیرم که رفته رفته متروک تر می شود.

قسمتی از صحبت های دو بانوی فرهیخته که کاملا اتفاقی جایی کنارشون نشسته و منتظر بودم.

_عکس سلفی منو دیدی ؟ لایکا و کامنت ها چی ؟

_این که چیزی نیست این وروجک (اشاره به پسر سه ساله اش) آیفون 6 رو میاره میگه مامی بخند یه عکس سلفی پست کنیم !!

البته  فقط مختص خانم ها نیست  ولی سوال این که چرا ما تا این حد اسیر و درگیر خودنمایی شده ایم ؟

  نظرات ()
اهمیت تناسب اسم شعر با شاعر ! نویسنده: - ۱۳٩۳/٩/۱٠

دخترم :آخه چرا باید یه آقا شاعر باز باران با ترانه باشه ؟

پسرم:چه فرقی می کنه ؟ اسم شاعرش رو حفظ کن کافیه 

دخترم :نه خیراَ م  شعر باید به اسم شاعرش بیاد این کجای اسمش با این شعر جور درمیاد ؟! آقای مجدالدین ِ باز باران با ترانه !!!! 

پسرم : من درس دارم برو از مامان بپرس !

دخترم :این شعر شاعرش باید یه مامان می بود که یاد بچگی هاش افتاده و زمان بچگی اش رو با این شعر برای دخترش تعریف میکنه مگه نه مامان ؟

؟!!! یه بابا هم میتونه زمان بچگی اش رو با شعر برای دختر  پسرش تعریف کنه 

دخترم :نه خیر این شعر مامان و دختریه ببین چطوری میگه روزگار دیرین خوب و شیرین !! اینو یه مامان می تونه بگه اصلا با اسم شاعرشم جور درنمیاد  ! دوست ندا رم فقط حفظ کنم !

  نظرات ()
صدای آشنا نویسنده: - ۱۳٩۳/٩/٦

امروز اتفاق خیلی جالبی افتاد .تلفن زنگ زد و خانمی منو به اسمی صدا کرد که هجده سال بود نشنیده بودم ! (اون لحن و اسم فقط مختص مامان بود ) همکار مامانم بود هیجان زده تند تند پشت سر هم سوال می پرسید و با شنیدن جواب حسابی تعجب می کرد :) دخترت ؟!!! پسرت ؟!!!! چند سالشونه ؟! ... آخر سر گفت نقاشی منو نگه داشته !! چقدر خوشحال شدم .

جالب تر اینکه شماره ی منو از لابه لای پرونده های بنیاد کودک تبریز پیدا کرده بود و من اصلا خبر نداشتم که مدیر سابق دوران راهنماییم از اعضای هیئت امنای بنیاد کودک هست ! 

 

  نظرات ()
چه روز خوبی نویسنده: - ۱۳٩۳/٩/٥

روزی که بهانه اش آغاز پانزده سالگی تو باشد ... پسرک دیروز و دوست امروزم آمدنت جرقه ای شد برای من و بابا که دیگرباره از نو با تو شروع کنیم به دیدن ،شنیدن ،سخن گفتن و زیستن ... ما کنار تو دوباره قد کشیدیم .چه روز خوبی ...

  نظرات ()
خودم می تونم نویسنده: - ۱۳٩۳/٩/٥

وقتی پسرت خودش میره مدرسه ... :))))

  نظرات ()
بعضی وقت ها فقط باید حوصله کرد وگوش داد نویسنده: - ۱۳٩۳/٩/٤

امروز تا همین لحظه فقط بحث کرمک و آسکاریس و ... هست و لاغیر !!! 

مامان ببخشیدا فقط اینم بگم خدا رو شکر که قدیم نیستا وگرنه همه مبتلا به این جک و جانوران نرم تن بودیم !!! 

مامان کار داری؟ فقط گوش بده دوستم که به پزشکی علاقه داره اونم سرکلاس حالش بد میشد منم بهش گفتم تو باید خوب گوش بدی که تشخیص بدی مریضت مبتلا به کرمک هست یا آسکاریس !!!! چه خوب که من اصلا علاقه ام به بدن انسان مربوط نمیشه تصمیم گرفتم طراح لباس بشم !طراح سوال هم خوبه ها و ... و ... 

مامان دیگه آخرشه ها دیگه بس می کنم ! بهتر نیست اول بدن انسان رو برامون تدریس کنن بعد این نرم تنان رو ... 

مامان رمز گذاشتم یه آهنگی درست کردم که تونستم انواع نرم تنان رو حفظ کنم می خونم ببین چطوره !!!!

خداروشکر حفظ کرد :))))))

  نظرات ()
درس شیرین نرم تنان نویسنده: - ۱۳٩۳/٩/٤

به محض باز شدن در :مامان خواهش می کنم میشه من علوم نخونم ؟خواهش می کنم ...حالم بد میشه توانایی ندارم !!! کی میشه انتخاب کرد توی علوم جانوران و انگل ها رو نخوند ؟!!!!

  نظرات ()
کلمات کلیدی وبلاگ (۱٠) آبابا (٦) آرزو (۱) آشپزی (٥) ادبیّات (۱٤) از مطالب دوستان (۱۱) استاد (۱٦) انجمن ادبی (۱٤) او (٢) بنیاد کودک (٦) تبریز (٧٢) تغذیه (۱) تغییر (۳٤) حال ِ دلم (۳) حج (٢۳) خبر (٢٧) خدایا (٥) خواهرانه (٢٩) خوب تر (٥) خودمان باشیم (۱۳) خوشحالیم (۳۱) درد می کند انحنای روح من (۳٩) درددل (۱٦) دوست (٢) رژیم (۱) روز معلّم (٦) روزگار وصال (۳) زلزله (٢٥) سؤال (٢٥) سفرنامه (٢٢) شعر (٥٠) عکس های دوربین من (۳) فیلم هایی که می بینم (٢۳) ما (٦٠) مادرانه (۱۱٢) مرکز مشاوره من و همسر جان (٦) مشاهدات (٢٩) معلّم (۸) من (٤۱) من نوشت (٦٧) من و بچّه ها (٢٦٧) موسیقی (۱٤) نوروز (٢) هشدار (۳) وقتی بابا غیر مستقیم صحبت میکند (۱٠) کالبدشکافی خودم (٧۱) کتاب (۳٥) کودکان ایران گل های سرزمین من (٢٦) یاد باد (۳۸) یادبود (٥) یک تجربه (٧۳) یک روز ِ ما (۱٠) یک سطر خواندنی (۳٠) یک عکس (٦)
دوستان من +AB ابناالهدی اردیبهشت از زندگی آغاز کلام آنا( بلاگفا) انجمن غیبی آوا ای جوان بدان که جهان پروردگاری دارد برسد به دست آینده بعد کیهانی بوی خاک و بلوط پانویس پرشین گیگ پیرفرزانه توکای مقدس تیتوک نقش زن چند قدم نزديكتر به خدا خارخاسک هفت دنده خاطرات یک پزشک قانونی خوابگرد دادلی دوزلی دخترشهریوری در آستان بلوغ در خانه ی ما دکتر کافی دنیای اسراء دنیای زیبای من دنیای کودک دیزی راهی رها روزگار وصال روزنگار خانم شین زرمان سپینود سرهرمس مارنا سلمان شاسوسا شاید شراگیم عاشقانه ها کسری کیانا گوریل فهیم مرا آفرید آنکه دوستم داشت موسسه خیریه رفاه کودک (بنیاد کودک ) مولکول مینجق ناگهان چقدر زود دير ميشود هیچکده پرتال زیگور طراح قالب