تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      آنا (آنا یعنی مادر)
مرور نویسنده: - ۱۳٩٤/٢/۳٠

قسمتی از فیلم نه سال پیش بچّه ها رو تماشا می کردم . کم کم سروکله ی هر دوشون پیدا شد ! اوّل تعجّب کردند بعد حسابی خندیدند ! چند بار تکرارش رو دیدند . مدّتی هست که از دوربین فراری هستند !  نتیجه ی مرور سالهای قبل این شد که فعلا در برابر دوربین فیلم برداری مقاومت نمی کنند :))) 

  نظرات ()
احتمالات نویسنده: - ۱۳٩٤/٢/٢٩

دخترم: مگه چهارشنبه روز آخر مدرسه نیست ؟

خب !

دخترم: این خانم قرآن ِ ما هم گفته امتحان می گیره ها ! به فرض که کتبی گرفت کِی اصلاح می کنه میده ؟ فوقش بپرسه اونم چند درصد احتمال داره نوبت به من برسه ؟! 

  نظرات ()
تو که آمدی اُردی "بهشت " شد برایمان نویسنده: - ۱۳٩٤/٢/٢٢

ده سال گذشت از هشت صبح ِ بیست و دوم اردیبهشت 

دخترم : برای همکلاسی هام کاپ کیک درست می کنی ؟ برای دفتر هم کیک کامل باشه با اون قالب بزرگت !

پنجشنبه می تونم دو تا دوست صمیمی ام رو دعوت کنم ؟ برای اونا هم یه کیک می خواستم !

آبابا اینا رو جمعه دعوت کردم ! خب بدون کیک نمیشه !

بیست و دوم  خودمونی تولد بگیریم ؟ کیک هم می خواد ! کادو هامو بیست و دوم میدین ؟ اگرم کادو ندین اصلا اشکالی نداره !!!!

خاله رو جدا یه روز دیگه دعوت می کنم !!

- که حتما اونم کیک می خواد نه ؟

دخترم : بله دیگه بی زحمت 

 

تو که آمدی اُردی " بهشت " شد برایمان 

  نظرات ()
مرحله ای جدید نویسنده: - ۱۳٩٤/٢/٢٢

بچّه ها بزرگ شده اند ! آنقدر که می توانند به راحتی از خواسته هایشان ،آرزوهایشان و انتظاراتشان از من و همسرم صحبت کنند ! مثل یک دوست صمیمی خیلی هم صمیمی ...

دخترم خیلی واضح از من خواهش کرده بعد از این بدون رضایتش نقّاشی و کاردستی ها و نوشته هایش رابه اشتراک نگذارم ! مخصوصا نامه هایی که گاه برای من و همسرم می نویسد ! وقتی گفتم چقدر خوشحال می شوم . جواب داد : « می دونم که خوشحال میشی این کار منم خیلی خوشحال میکنه ولی فقط و فقط برای تو هست نه دیگران ! تا منو می بینن عین نی نی کوچولوها لُپمو می کشن و تعریف می کنن که چی کشیده بودم و نوشته بودم در حالیکه از نظر من اونا خصوصی هستن !»

  نظرات ()
فرهنگ ... نویسنده: - ۱۳٩٤/٢/۱٧

دیروز و امروز با بچه ها شاهد دعواهایی بودیم که واقعا متاسف شدم ! 

دیروز که دو تا پراید دقیقا جلوی ما طوری مماس شدند که راننده ی سمت راستی نمی تونست پیاده بشه هیچ آسیب و خسارتی هم در کار نبود منتهی راننده ی سمت چپی پیاده شد و کلماتی به کار می برد بسی بی ادبانه و از اون طرف حمله کرد به خانم بچه به بغل پراید سمت راستی  !!! یک آن راننده ی سمت راستی پرید بیرون و با هم دست به یقه شدند و همدیگه رو می کوبیدند به ماشین ما و... و ... 

همسرم زمزمه می کرد احتمالا جایی از ماشین شکست ! ریلکس باشید؛ ریلکس باشید  :)))) 

بالاخره مردم یه جوری جداشون کردند ! هر دو خط و نشون کشون رفتند .

و اما امروز !

طلبکارهای همسایه نگهبان ساختمون رو زدند بعد هم مدام زنگ در رو میزدند و تهدید می کردند که اگر در رو باز نکنید چه بلاهایی سرتون میاریم ! به هیج صراطی هم مستقیم نبودند که به ما مربوط نیست و باز هم متاسفانه خیلی خیلی بی ادبانه صحبت می کردند.

آخرش هم کلی بد وبیراه نثار همه کردند و رفتند!!! 

این هم قسمتی از فرهنگ ما !!!

  نظرات ()
سه برابر نویسنده: - ۱۳٩٤/٢/۱٢

دخترم: به مناسبت روز پدر هفتگی نمی خوام !

همسرم: فقط برای  این جمله ای که گفتی سه برابر میدم !!

پسرم :قبول نیستا من بلدنیستم زبون بریزم  .بنابراین من S6  می خوام !!!

  نظرات ()
اندر مزایای نادانی و بی خیالی نویسنده: - ۱۳٩٤/٢/۱٢

زنگ زده بعد از سلام میگه : نادانی نعمت بزرگیه مخصوصا اگر بی خیالم باشی !

خب ؟

خب که خب یعنی دلداریم بده ! قوت قلب بده ! باهاش قهرم (همسرش )به خاطر امروز مجبورم آتش بس اعلام کنم !

بعدش؟

از فردا دوباره قهر اعلام می کنم 

که چی؟

بیاد منت کشی !!!

بعد از قهر مجدد به من و دلداری دادنم نیازی نیست دیگه ؟

نه فعلا خداحافظ برم ببینم چه کنم ؟

 

پ ن: چنین دوستان طرفدار صلحی داریم ! البتّه با چاشنی منّت کشی :))

  نظرات ()
بابا نویسنده: - ۱۳٩٤/٢/۱٠

بابا علاقه ی زیادی به تعریف کردن از بچّگی هایش داشت همیشه هم وسط روایت هایش خوابش می برد ! هرچقدر که مامان منضبط و جدّی بود  به همان اندازه بابا مهربان بود و ملایم ؛ به راحتی میشد ذوق و شور ِ دوست داشتن  را در چشم هایش دید.از جنس آدم های ساده بود. دست در دست بابا خیلی جاها رفته ام ... بیشتر از آنکه پدر و دختر باشیم دوست بودیم .عاشق سفر و عکّاسی بود .به یُمن ِ علاقه اش و به مدد ِ آن دوربین لوبیتر قدیمی که نیم ساعتی طول می کشید تا تنظیمش کند عکس های رنگارنگ زیادی از آن دوران دارم .از مشتری های پر و پاقرص کتابفروشی نوبل بود .کتاب هایی که بعد ها چندین سال درون جعبه ها خاک خورد :((( و آخر سر هم پخش و پلا شد !  

تا آن  تصادف ... مامان که رفت خیلی چیزها تغییر کرد ... 

رسید روزی که باید به خواستگاری می رفتم ! برای پدرم !!! سخت بود ! خیلی سخت...   ولی چاره ای هم نداشتم خوب می دانستم که این تغییر باید اتّفاق بیفتد . روز ازدواجش با اینکه اصلا به روی هم نمی آوردیم به طرز غریبی از هم فراری بودیم. علیرغم تمام روزهای ِ سختی که گذراندیم ،پدرم بود و من دخترش ، دختری که مجبور به دوست داشتن ِ در سکوت بود ! کاملا واضح بود ذرّه ای رفتار و گفتار ِ مهرمندانه  از جانب بابا نسبت به من برایش دردسر ساز می شود . به مرور "جبر ِ سکوت "ما را  تبدیل کرد به غریبه هایی که جز سلام سرد و خداحافظی ِ خشک چیزی برای گفتن ندارند !  عصر ِ سرد اسفندی زنگ زدند بیا پدرت رفت ! متاسفانه حالا که نیست راحت تر و بدون واهمه می توانم بگویم چقدر دوستش داشتم و دارم ... . 

  نظرات ()
نی نی نویسنده: - ۱۳٩٤/٢/۱٠

رفته بودم دیدن دوستم که بعد از حدود بیست سال مادر شده ! یه دختر تپل با موهای سیاه پرپشت روی تخت نوزاد خوابیده بود .آقای پدر هیجان زده و با شوق ِ شیرینی  یک ریز صحبت می کرد :))) حواسم به مادر بود که حتّی میان ناله هاش هم چشم از همسرش برنمی داشت !

همین که کلید رو چرخوندم. دخترم بدو اومد ! عکس نی نی رو ببینم ! عکس نی نی کو ؟بعد از سوال پیچ کردن و رسیدن به این بیست سال برگشت و خیلی جدّی گفت !! من نمی تونم این همه سال کنم برای مامان شدن !!! دوستت چطوری طاقت آورده !! باید زودتر توی دلش دعا می کرد که خدا به فرشته ها بگه براش دختر بیارن !!! دیر دعا کرده  !!!

  نظرات ()
پرواز نویسنده: - ۱۳٩٤/٢/٩

این هفته جفتشون اردو رفتند و من فقط تماشا کردم که چطور با هم گروهی ها تقسیم کار کردند . وسایل لازم رو جمع کردند . به هم توصیه کردند ! که حتما لباس گرم بردارند !! این یعنی یک مرحله رو هم رد کردند ! 

  نظرات ()
به رهگذران فلکه خیام نویسنده: - ۱۳٩٤/٢/٤

پسرک تازه راه افتاده بود یکی دوقدم برمی داشت ذوق زده جیغ می کشید می افتاد و دوباره بلند میشد مادرش کالسکه رو هل داد کنار پیاده رو و سعی میکرد پسرک رو بغل کنه ؛بلندتر جیغ می کشید و نمی خواست بره توی کالسکه اش  ! موبایل مادر زنگ زد ازطرفی پسرک دوباره افتاد و باد شدیدی هم که اینروزها شاهدش هستیم کالسکه رو واژگون کرد ! رهگذران عزیز هم که دنبال سوژه ای برای خندیدن !!!!

کالسکه رو بلند کردم و گفتم اگه لازمش ندارید ببرم برای پسرم ! پسرک با اخم دو قدم به طرفم اومد و با دستای کوچولوش هلم داد :))) و به مادرش اشاره کرد که بره توی کالسکه اش 

پ ن : این جور مواقع اگر کمک هم نمی کنید لااقل نخندید

  نظرات ()
پناهگاه نویسنده: - ۱۳٩٤/٢/٢

دخترم صبح موقع رفتن کتابش رو داده به بابا جانش که امضاء کنه ! تا متوجه شد می بینمش دست پاچه شد و گفت : خانمم گفته به همه تون تعطیلات خوش گذشته ! 

بابا جانش : کاملا طبیعیه ! 

  نظرات ()
کلمات کلیدی وبلاگ (۱٠) آبابا (٦) آرزو (۱) آشپزی (٥) ادبیّات (۱٤) از مطالب دوستان (۱۱) استاد (۱٦) انجمن ادبی (۱٤) او (٢) بنیاد کودک (٦) تبریز (٧٢) تغذیه (۱) تغییر (۳٤) حال ِ دلم (۳) حج (٢۳) خبر (٢٧) خدایا (٥) خواهرانه (٢٩) خوب تر (٥) خودمان باشیم (۱۳) خوشحالیم (۳۱) درد می کند انحنای روح من (۳٩) درددل (۱٦) دوست (٢) رژیم (۱) روز معلّم (٦) روزگار وصال (۳) زلزله (٢٥) سؤال (٢٥) سفرنامه (٢٢) شعر (٥٠) عکس های دوربین من (۳) فیلم هایی که می بینم (٢۳) ما (٦٠) مادرانه (۱۱٢) مرکز مشاوره من و همسر جان (٦) مشاهدات (٢٩) معلّم (۸) من (٤۱) من نوشت (٦٧) من و بچّه ها (٢٦٧) موسیقی (۱٤) نوروز (٢) هشدار (۳) وقتی بابا غیر مستقیم صحبت میکند (۱٠) کالبدشکافی خودم (٧۱) کتاب (۳٥) کودکان ایران گل های سرزمین من (٢٦) یاد باد (۳۸) یادبود (٥) یک تجربه (٧۳) یک روز ِ ما (۱٠) یک سطر خواندنی (۳٠) یک عکس (٦)
دوستان من +AB ابناالهدی اردیبهشت از زندگی آغاز کلام آنا( بلاگفا) انجمن غیبی آوا ای جوان بدان که جهان پروردگاری دارد برسد به دست آینده بعد کیهانی بوی خاک و بلوط پانویس پرشین گیگ پیرفرزانه توکای مقدس تیتوک نقش زن چند قدم نزديكتر به خدا خارخاسک هفت دنده خاطرات یک پزشک قانونی خوابگرد دادلی دوزلی دخترشهریوری در آستان بلوغ در خانه ی ما دکتر کافی دنیای اسراء دنیای زیبای من دنیای کودک دیزی راهی رها روزگار وصال روزنگار خانم شین زرمان سپینود سرهرمس مارنا سلمان شاسوسا شاید شراگیم عاشقانه ها کسری کیانا گوریل فهیم مرا آفرید آنکه دوستم داشت موسسه خیریه رفاه کودک (بنیاد کودک ) مولکول مینجق ناگهان چقدر زود دير ميشود هیچکده پرتال زیگور طراح قالب