تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      آنا (آنا یعنی مادر)
یکی از عقل می لافد ! نویسنده: - ۱۳٩٤/٦/۱

 یکی از عقل می‌لافـد ، یکی طامات می‌بافـد

بیا ! کاین داوری ها را به پیش داور انـدازیـم!

                                                                حافظ

  نظرات ()
ماموریت مخفیانه نویسنده: - ۱۳٩٤/٥/٢٦

پسرم : میری بیرون حتما از طرف منم یه کادوی روز دختر بگیر .البته خودم حساب می کنم ! اصلا نمی دونم چی بگیرم ؟

دخترم بعد از باز کردن بسته :واییییییییی این داداش همیشه می دونه کادو چی بگیره 

  نظرات ()
دا سیلدیم ها نویسنده: - ۱۳٩٤/٥/٢٦

کشف کرده ام آستاته ی تحمل من هم حدی داشته :)))) 

  نظرات ()
دختر خودش :))) نویسنده: - ۱۳٩٤/٥/٢٦

 دخترم جز خرسی محبوب روی تخت   عروسک ها را بسته بندی کرد و کنار گذاشت !!! کتاب قصه هایش را جدا کرد و خیلی جدی گفت :دوست دارم تغییراتی توی این اتاق بدم .بعضی چیزا رو خیلی دوست دارم و نگه میدارم برای دختر خودم !!!  

راستی کتاب قصه ها رو چطوری نگه دارم رنگ صفحه ها تغییر نکنه ؟ 

  نظرات ()
همه نویسنده: - ۱۳٩٤/٥/۱۸

با قیافه ای مغموم چایی به دست نشسته و بی مقدمه می گوید از همه عقب مانده ام ! انگار خط پایان فرضی در ذهنش ترسیم کرده و همه از آن گذشته اند و فقط خودش مانده ! تقلا می کند تا برسد به آن "همه "که ابدا به او فکر نمی کنند . 

"همه " ! 

پ ن : مقایسه نکنیم و خودمان باشیم

  نظرات ()
خواهر هجده ساله نویسنده: - ۱۳٩٤/٥/۱٧

از تولد دوستش برگشته

دخترم :جالب ترین بخش این تولد خواهر بزرگتر دوستم بود .هشت سال بزرگتر بود عین مامانا رفتار می کرد مواظب همه ی ما بود تازه بلد بود با دوتا انگشت سوت بزنه !!! خیلی خوبه خواهر بزرگتر هجده ساله داشته باشیم نه اینکه داداش بد باشه ولی خواهر هجده ساله داشتن خیلی جالب به نظر میرسه ها!!! مگه نه ؟

پسرم : نه خیر اصلا جالب نیست . لازم نیست .مهم نیست . یه تولد رفته ها از آهنگ لیلا فروهر شروع کرده تا آرش بعدش هم رسیده به اینجا مامان ؟

دخترم : ماماننننن ...

  نظرات ()
نسل فرزند گریز :) نویسنده: - ۱۳٩٤/٥/۱٧

دوست جوانی می گفت : احمقانه ترین تصمیمی که می توان گرفت فقط و فقط بچه دار شدن است !  یکی را وارد زندگیت می کنی و می گویی سوهان روحم و بلای جانم باش ! و با نگاهی عاقل اندر سفیهانه رو به من ادامه داد تو یکی ساکت !! فعلا سکوت می کنم :))))

  نظرات ()
جای خالی ماشین زمان نویسنده: - ۱۳٩٤/٥/۱٤

فیلم های یکی دو سالگی برادرش رو تماشا می کنه و از ته دل می خنده .

مامان؟ کاش می شد که حافظه ی من توی زمان بچرخه و با حافظه ی دوازده سال پیش شما برخورد کنه من بتونم لپ های داداشو بگیرم !!! الان دیگه کاملا جای خالی ماشین زمان رو احساس می کنم .

  نظرات ()
کیسه بوکس نویسنده: - ۱۳٩٤/٥/۱۳

عادت کرده ام همیشه خندان و پرانرژی ببینمش بیماری اصلا به دوستم نمی آید این اواخر سرگیجه هایش بیشتر شده بود .دو روزی که بستری بود جوری چیزی کم داشتیم .خوشبختانه قبل از هر اقدامی به واسطه ی داروها رگ باز شده بود .پنجشنبه ظهر مرخص شد و عصر با لباس رسمی و اتو کشیده خودش در را باز کرد . 

پسرم :قطعا شما باید استراحت کنید بنابراین بی خیال تست و کتاب و درس

آبابا:اتفاقا این کتاب تازه که مشاهده می کنید پروژه ی جدید ماست

پسرم: قبول نیست شما فقط زورتون به من میرسه ها

آبابا:این (دخترم )که قلب منه روح منه با خودم کتاب می خونیم کیف می کنیم

دخترم :آبابا؟! چقدر انرژی شما زیاد شده !!!

آبابا :هر طوری که دوست داری !

پسرم:من اینجا چه نقشی دارم ؟!

دخترم:برادر بزرگتر و آروم زمزمه کرد از اون کیسه های بزرگ که میزنن:)))

 

  نظرات ()
و این دو تا نویسنده: - ۱۳٩٤/٥/٩

لج بازی ها و یکی بدو هایشان تبدیل شده به گپ منظم شبانه در اتاق پسرم  ! قبل از خواب هرشب با هم صحبت می کنند ،بحث می کنند،از همکلاسی ها و معلم هایشان  تعریف میکنند . از من و همسرم می گویند و می خندند !!!  حرف هایمان ،نگاهمان و رفتارمان را نقد می کنند ! خیلی تلاش کردم جوری این لحظات را ثبت کنم ولی به این نتیجه رسیدم دوربین را کنار بگذارم و سماجت نکنم . 

  نظرات ()
معلّمی دوست داشتنی نویسنده: - ۱۳٩٤/٥/۸

 مهمان عزیزی داشتم   +. معلّمی جوان ، باانگیزه و هنرمند ؛ عکس دانش آموزان کلاسش را  می دیدیم. تک تک بچّه ها را با خصوصیات ِ فردی خیلی خوب می شناخت و چه برقی میزد چشمانش وقتی که توصیفشان می کرد . واقعا لذّت بردم .

  نظرات ()
از دوست داشتنی ها نویسنده: - ۱۳٩٤/٥/٥

نوشت افزار فروشی ها همیشه وسوسه برانگیز هستند . 

  نظرات ()
بپذیر نویسنده: - ۱۳٩٤/٥/٤

هر چقدر انکار کنی که نیست .خودت را به ندیدن و نشنیدن بزنی .سرت  را گرم کنی به بازیچه های ِ آویزان از نخ های نامرئی ِ خیمه شب بازی ِ روزگار ! خودت را دور زده ای ، آخر سر می رسی به همان جایی که بودی و می بینی که هست . سنگینی ِ آن حجم کوچک  ِ نادیدنی ِ دست نخورده سر جایش هست . گریز راه چاره نیست . بپذیر ... . 

  نظرات ()
کارت زرد گرفتم نویسنده: - ۱۳٩٤/٥/٤

پسرم : مامان از شما خواهش می کنم هیچ عکس ،خبر و کلمه ای درباره ی من بدون اجازه ام  جایی نزارین

خب  بلاکت می کنم:)))

پسرم : منم ریپورتت می کنم !

  نظرات ()
کلمات کلیدی وبلاگ (۱٠) آبابا (٧) آرزو (۱) آشپزی (٥) ادبیّات (۱٤) از مطالب دوستان (۱۱) استاد (۱٦) انجمن ادبی (۱٤) او (٢) بنیاد کودک (٦) تبریز (٧٢) تغذیه (۱) تغییر (۳٥) حال ِ دلم (۳) حج (٢۳) خبر (٢٧) خدایا (٥) خواهرانه (٢٩) خوب تر (٥) خودمان باشیم (۱٥) خوشحالیم (۳٢) درد می کند انحنای روح من (۳٩) درددل (۱٧) دوست (٢) رژیم (۱) روز معلّم (٦) روزگار وصال (۳) زلزله (٢٥) سؤال (٢٦) سفرنامه (٢٢) شعر (٥٠) عکس های دوربین من (۳) فیلم هایی که می بینم (٢۳) ما (٦۱) مادرانه (۱۱۳) مرکز مشاوره من و همسر جان (٦) مشاهدات (٢٩) معلّم (۸) من (٤٢) من نوشت (٦٧) من و بچّه ها (٢۸۱) موسیقی (۱٤) نوروز (٢) هشدار (۳) وقتی بابا غیر مستقیم صحبت میکند (۱۱) کالبدشکافی خودم (٧٥) کتاب (۳٥) کودکان ایران گل های سرزمین من (٢٦) یاد باد (۳٩) یادبود (٥) یک تجربه (٧٦) یک روز ِ ما (۱٠) یک سطر خواندنی (۳٠) یک عکس (٦)
دوستان من +AB ابناالهدی اردیبهشت از زندگی آغاز کلام آنا( بلاگفا) انجمن غیبی آوا ای جوان بدان که جهان پروردگاری دارد برسد به دست آینده بعد کیهانی بوی خاک و بلوط پانویس پرشین گیگ پیرفرزانه توکای مقدس تیتوک نقش زن چند قدم نزديكتر به خدا خارخاسک هفت دنده خاطرات یک پزشک قانونی خوابگرد دادلی دوزلی دخترشهریوری در آستان بلوغ در خانه ی ما دکتر کافی دنیای اسراء دنیای زیبای من دنیای کودک دیزی راهی رها روزگار وصال روزنگار خانم شین زرمان سپینود سرهرمس مارنا سلمان شاسوسا شاید شراگیم عاشقانه ها کسری کیانا گوریل فهیم مرا آفرید آنکه دوستم داشت موسسه خیریه رفاه کودک (بنیاد کودک ) مولکول مینجق ناگهان چقدر زود دير ميشود هیچکده پرتال زیگور طراح قالب