تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      آنا (آنا یعنی مادر)
سرشار نویسنده: - ۱۳٩٥/٧/٢٧

اگر احساس می کنید  همه چیز برایتان تکراری شده غر نزنید .روال زندگی مرداب گونه ی روزمره تان را تغییر دهید وگرنه باتلاقی می شود و قبل از همه خودتان را می بلعد.

  نظرات ()
لزوم تغییر نویسنده: - ۱۳٩٥/٧/۱٩
دخترم : من پیشنهاد دارم می خوام بنویسم بندازم صندوق پیشنهادات به نظرت می خونن ؟
چی هست پیشنهادت ؟
دخترم : روش تدریس باید تغییر کنه ها وقت ما تلف میشه ! خانم قبل درس دادن اونقدر تاکید کرد حواستون جمع باشه و دقت کنید . یک عالم توضیح داد کافی بود بگه اعداد منفی و مثبت رو مثل روشی که سال های قبل یاد گرفتید تقسیم کنید فقط حواستون به علامت هاش باشه ! علوم هم خیلی تکراری شده
پسرم : عادت می کنی هنوز اول راهی نه کسی به حرفت گوش می کنه نه تغییر می کنه
دخترم : پس چرا بی خودی میگن وقت طلاس ؟!!

 
 
  نظرات ()
تک صندلی ِ جلو نویسنده: - ۱۳٩٥/٧/۱٩

دخترم : خانم معلم جای همه رو مشخص کرد بهترین صندلی به من رسید
خداروشکر
دخترم : نمی دونی که چقدر معلم امسال رو دوست دارم و نمی دونی چقدررررر از من تعریف کرده
خدارو صد هزار مرتبه شکر !
دخترم : می گفت چقدر ساکت و آرومم و صندلی جلوی میز معلم فقط جای من هست و بس !
جدی ؟! تک صندلی جلو ؟
دخترم : بله دیگه من که اصلا صحبت نمی کنم مگر اینکه دوستم حرف بزنه !!! الان خیلی هم راحتم !!!!

  نظرات ()
بنی آدم نویسنده: - ۱۳٩٥/٧/۱٩

دخترم : حالا می فهمم چرا میگن قدیما بهتر بوده ؟ حتی به نظرم عالی بوده ! مکتب الفبا یاد می گرفتن بعد هر کسی می رفت دنبال علاقه ی خودش و چی می شد ؟ ابوعلی سینا ،ابوریحان بیرونی ،رازی

- قبلا هم گفته بودی و باید بری مدرسه :)

دخترم : می دونم دیگه ! یه کمی همدردی خوبه ها
گفته اند که بنی آدم اعضای یکدیگرند در آغاز مدارس !!! می دونی چیه ؟ لطف فصل زیبای پاییز رو با باز شدن مدرسه ها از بین بردن

  نظرات ()
قدر عافیت نویسنده: - ۱۳٩٥/٧/۱٩

خدارو شکر دو، سه روزی هست از درد خبری نیست.  دو هفته ی گذشته  بچّه ها در سکوت می آمدند و می رفتند . امروز که بلبل زبانی های دخترم  شروع شد برگشتیم به روال قبل از سنگ کلیه :)

 

پ ن : آب بنوشید فراوان 

  نظرات ()
تلخ نویسنده: - ۱۳٩٥/٧/۳

 واقعا متاسفم ! صبا درسش خیلی خوب بود  ...

بخشی از ایمیل بنیاد 

" متاسفانه صبا در طول این چند ماه گذشته نامزد کرده است منطقه سکونت خانواده دانش آموز مستعد از فرهنگ مناسبی برخوردار نیست و در آن منطقه، دختر بچه هایی به هم سن و سال صبا حتما باید ازدواج کنند و با توجه به بافت فرهنگی منطقه دانش آموز مستعد ازدواج کرده است متاسفانه همسر او دیگر تمایلی به ادامه تحصیل صبا ندارد و مشاوره های بنیاد کودک هم در این زمینه تاثیری نداشته است لذا با توجه به موارد فوق به ناچار ایشان را از تحت پوشش بنیاد کودک خارج می کنیم."

  نظرات ()
اجبار خانه نشینی نویسنده: - ۱۳٩٥/٧/۳

برای اولین بار آغاز سال تحصیلی جدید با بچه ها همراه نبودم . پسرم صبحانه درست کرده و رفته بود . دخترم بی سر و صدا حاضر شد . زمان سریع تر از آنچه فکر می کنیم می گذرد.

 

  نظرات ()
ماه ِ مهر نویسنده: - ۱۳٩٥/٧/٢

نمی دانم روی چه حسابی مامان آن دبستان به خصوص را برای من انتخاب کرد . شاید خاله ام یکی از دلایش محسوب می شد . اغلب بچه ها از خانواده های پرجمعیت ، کم درآمد و مهاجر بودند . معمولا حمام نداشتند پنجشنبه ها اجازه می دادند ساعت اول دیرتر بیایند تا بتوانند به حمام عمومی بروند. به قول خاله ام یک ماه اول فقط آموزش بهداشت شخصی داده می شد ! مردود شدن خیلی عادی بود هر کلاسی چند نفر سه ساله داشت . یادم هست من کلاس اول بودم فهیمه چهارم بود من که به  چهارم رسیدم با فهیمه همکلاسی شدم!! کلاس پنجم کارت عروسی فهیمه به دستمان رسید! 

 اول مهر با قمقمه ا ی آویزان به گردنم، دستمال کاغذی در جیب و ظرف تغذیه در کیف  ، شسته و رُفته وگریه کنان وارد کلاس شصت نفره ی چنین مدرسه ای شدم !

چند ماه اول خیلی سخت گذشت  . خودکارم گم شد گریه کردم . دسته ی کیفم خم شد گریه کردم . قمقمه ام شکست گریه کردم . مبصر انتخابم کردند می بایست بچه ها را به دفتر می بردم مشق ننوشته بودند گریه کردم که لطفا ببخشید ! ... 

هنوز نامه ی معلمم را دارم " علیرغم تمام تلاشم بعد از سه ماه بین شصت نفر فقط با دو نفری که تا حدودی فارسی بلد هستند صحبت می کند  "

چهار سالی که در دبستان نسرین بودم قبل از هر چیز فهمیدم دنیا دور من نمی چرخد. به تدریج از همکلاسی هایم ترکی یاد گرفتم با بچه ها دوست شدم . جمع ِ بی ریایی بودند که  حتی یک لقمه نان و پنیر را با هم قسمت می کردند .هوای ِ هم را داشتند . ناب بودند . ناب ... 

خیلی پرس و جو کرده ام از هیچکدام خبری ندارم . 

  نظرات ()
چون پرده برافتد نویسنده: - ۱۳٩٥/٧/۱

هر چقدر هم بازیگر ماهری باشیم جایی خود بی روتوش ما ظهور می کند .چه لزومی دارد آنطور که نیستیم جلوه کنیم ؟!

  نظرات ()
کلمات کلیدی وبلاگ (۱٠) آبابا (٧) آرزو (۱) آشپزی (٥) ادبیّات (۱٤) از مطالب دوستان (۱۱) استاد (۱٦) انجمن ادبی (۱٤) او (٢) بنیاد کودک (٦) تبریز (٧٢) تغذیه (۱) تغییر (۳٤) حال ِ دلم (۳) حج (٢۳) خبر (٢٧) خدایا (٥) خواهرانه (٢٩) خوب تر (٥) خودمان باشیم (۱۳) خوشحالیم (۳٢) درد می کند انحنای روح من (۳٩) درددل (۱٦) دوست (٢) رژیم (۱) روز معلّم (٦) روزگار وصال (۳) زلزله (٢٥) سؤال (٢٥) سفرنامه (٢٢) شعر (٥٠) عکس های دوربین من (۳) فیلم هایی که می بینم (٢۳) ما (٦۱) مادرانه (۱۱٢) مرکز مشاوره من و همسر جان (٦) مشاهدات (٢٩) معلّم (۸) من (٤٢) من نوشت (٦٧) من و بچّه ها (٢٧٧) موسیقی (۱٤) نوروز (٢) هشدار (۳) وقتی بابا غیر مستقیم صحبت میکند (۱۱) کالبدشکافی خودم (٧۳) کتاب (۳٥) کودکان ایران گل های سرزمین من (٢٦) یاد باد (۳۸) یادبود (٥) یک تجربه (٧٦) یک روز ِ ما (۱٠) یک سطر خواندنی (۳٠) یک عکس (٦)
دوستان من +AB ابناالهدی اردیبهشت از زندگی آغاز کلام آنا( بلاگفا) انجمن غیبی آوا ای جوان بدان که جهان پروردگاری دارد برسد به دست آینده بعد کیهانی بوی خاک و بلوط پانویس پرشین گیگ پیرفرزانه توکای مقدس تیتوک نقش زن چند قدم نزديكتر به خدا خارخاسک هفت دنده خاطرات یک پزشک قانونی خوابگرد دادلی دوزلی دخترشهریوری در آستان بلوغ در خانه ی ما دکتر کافی دنیای اسراء دنیای زیبای من دنیای کودک دیزی راهی رها روزگار وصال روزنگار خانم شین زرمان سپینود سرهرمس مارنا سلمان شاسوسا شاید شراگیم عاشقانه ها کسری کیانا گوریل فهیم مرا آفرید آنکه دوستم داشت موسسه خیریه رفاه کودک (بنیاد کودک ) مولکول مینجق ناگهان چقدر زود دير ميشود هیچکده پرتال زیگور طراح قالب