تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      آنا (آنا یعنی مادر)
من و میقات نویسنده: - ۱۳٩۱/٩/۳٠

یادداشت هام رو کمی ویرایش کردم .


 مدینه در یک کلام شهر سکوت و غروب و غربت است .شهر آشنایان ِغریب ،بی تابی های ِخموش ماو بغض های به ناچار فروخورده مان  وقتی که بسان ِشوریدگان ِسرگردان، لبریز از  دلهره ای آمیخته باعشق به طرف بقیع می رفتیم .از دوربا نگاه حسرت بارمان  اشک هامان راحبس می کردیم و برمی گشتیم .به مسجدالنبی می رفتیم به عشق روضه ی رضوان انتظار را مشق می کردیم ... . از پشت حجاب عرض ارادتی و بازمی گشتیم.دعای کمیل ِ بین الحرمین و حال ِ وصف نکردنی ِ ما و بالاخره وداع با رازِفاطمه و غربت ِبقیع ،مدینه  را ترک کردیم .درمسجد شجره مُحرم شدیم .سپید پوش لبیک گفتیم !جالب اینکه نا آشنا نبود .اصلا ناآشنا  نبود.گوشمان به این نوا عادت داشت !یک آن ،پرتاب شدیم به سال ها قبل !روحمان لرزید !این نوای آشنا را با روح و خمیره ی ما آمیخته اند.با تکرار این کلمات سحر آمیز در راه خانه ی خدا هستیم .دل هامان می رانندمان ،به آنجا ! به سرزمین ِ رمزآلودِ عشق  !  عشق موج می زند و سرریز می شود .انگارکه از آغاز هرچه بوده نورو روشنایی و مهربوده(مهرمندی ِ خالص) .گویی تاریکی و عدم و خلاء وجود نداشته ،مفهوم نداشته ،بی معنی بوده . وارد محدوده ی مکّه (حرم)که می شوی لبیک ها قطع می شود .دَمی سکوت فریاد می زند و این یعنی رسیده ای ،به قول شریعتی  «سکوت ،اندیشه ،عشق»... واینک تو بردر مسجد الحرام ایستاده ای چشمت که به کعبه می افتد سجده می کنی وتا به خودت می آیی می بینی مابین مردمی ،جزیی از آنهایی تو نمی روی بَل تو را می برند اصلا من و تویی وجود ندارد .هرچه هست ماست که اینجا خانه ی مردم است .خانه ی خداست .خدا جهت و سویی ندارد و تو با دیگران در برابرش سمت و سویی گرفته ای. .طواف می کنی به هر طرف رو کنی به سمت اویی !بعد از طواف پا جای پای ابراهیم می گذاری ؟! می توانی ؟! دورکعت نمازدر مقام ابراهیم یا در امتداد آن و سپس سعی به یاد عشق ِ مادری حبشی به فرزندش ،کنیزی که بسیار حقیر می نمود تا آن حد که خانم خانه او را رقیبی برای خودش ندید .اصلا در حد ِ خودش حساب نکرد! امّا هاجر چنان به خدا توکّل کرد که به عظمت عشقش زمزم جوشید.( نه به علّت رفت و برگشت هفت بارش مابین صفا و مروه ) رد پای دو مادری که  در کعبه است .هاجر و مادر حضرت علی (ع)،هاجر مادری دفن شده در خانه ی خداست ! .... .و در پایان ِ سعی، تقصیر می کنی و آزادی .لباس خودت را می پوشی و فرصت داری آماده شوی برای عرفات و مشعر و منی و مراحل بعد... .زمانی هست برای این که به خودت بازگردی .در اندرون ِ پر پیچ و خم ِ هزار توی خودت سعی کنی و زمزمت را پیدا کنی .در میان کاسه ای سنگی وعظیم کعبه نگینی است بی پیرایه ،نشانه ای برای یاد آوری بودن و زیستن ِ انسان وار، کعبه هدف نیست ،تابلوی ِ راهنمایی است برای چونان منی آشفته و ره گم کرده که به هر ریسمانی دست می آویزد تا راه را بیابد.اجتماعی از هر رنگ وشکل و ملیّت در یک زمان و در یک مکان ِخاص با هدفی یکسان .آمده ام طبقه ی سوم ،جای همه ی دوستان را در بام بیت خالی کردم  از آن بالا سیل جمعیّت را می بینی که گرد کعبه می گردند.به خودت نگاه می کنی به آن جمع وبه کعبه خیره می شوی ! از خودت می پرسی من اینجا چه می کنم ؟اینجا هیچکس نیست؟ ! مکعبی تو خالی ؟!این مکعب خالی چه دارد ؟اگر هشیار باشی نشانه ها را می بینی ودنبال می کنی و راه را پید ا می کنی  .... .  اگر تنها خودت باشی معنی نداری اینجا در جمع و در قالب عضوی ازمجموعه ای خاص تعریف می شوی .هدف فقط هفت دور چرخیدن گرد این مکعب خالی و بی پیرایه و هفت بار رفت و برگشت مابین  صفا و مروه نیست.همه یکرنگ ،همه با هم ،هم زمان در عین حال هرکس از جایی ،هر کسی به رنگی ... . در دیار خودت هر کسی بوده ای ،هر عنوانی داشته ای ،در هر مقامی بوده ای همان جا رها کرده ای.اینجا نام و مال و منسب به کارت نمی آید.خودت هستی و خدایت و سیل خروشان مردمی که باید با آن ها همراه و هماهنگ شوی وگرنه نیست می شوی .، از این بالا نگاه میکنم به کعبه ،به مردم،به آسمان ِ بالای سرم!!!وتوی دلم مرور می کنم تا کسی را جانینداخته باشم.و امّا خودم !!!؟ من اینجا نیامده ام چیزی بخواهم .آمده ام خودم را پیدا کنم و از زیر زنگارهای پوچی که مرا پوشانده بیرون بکشم .فقط می خواهم خودِ واقعی ام باشم .بتوانم در برابر وسوسه های بیهوده نه بگویم  (امیدوارم بتوانم) ! .می گویم رو سیاهم !شرمنده ام چیزی ندارم جز اشک های شرمساریم !اینجا خودت را فراموش می کنی چهره ی تمامی کسانی که التماس دعا داشتند جلوی چشمانت می آید!خجالت می کشی چیزی بخواهی !حتّی بگویی سلام من آمده ام با دست های خالی !چه بگویی ؟مانده ام چه بگویم ؟مات و مبهوت !خدایا ! چقدر مهربانی !چقدر ؟!! و من چقدر ناسپاس و فراموشکار ! امّا امیدوار ،امیدوارم به لطف و مرحمتت و آمده ام تا پناهم دهی ...وسوسه  ،وسوسه ! امان از دست این وسوسه خدایا ،پناهم باش .قدرت بده نه بگویم .روشن و واضح  و قاطع نه بگویم به خودم ! به آن خود ِ چموش و سرکشم  نه بگویم و رو برگردانم به طرف خود ِ خودم .خودی که با روح ـ تو آمیخته احساس می کنی می توانی روی  نوک ِ انگشتانت بلند شوی  و دست خدا رابگیری !و آرام شوی .راهی عرفات شدیم .در عرفات هرکسی خزید به کنجی و با خدا خلوت کرد .از هرچادری زمزمه ا ی به گوش می رسید. درددل ها و مناجات ها را می شنیدی.بیرون ِچادرها مخصوصا بعد از نصف شب عالم دیگری بود .می گویند درعرفات به گناهات اعتراف کن و بخشوده شو.در آن صحرای هموار شنی که ارتباطت رابا هر آنچه مشغولت کرده قطع کرده ای .روی شن ها که می نشینی تا چشم کار می کند چادرهای یک شکل هست و خیل ِمردمی که چه زن و چه مرد در خلوت تنهایی خود خزیده اند . زندگی ات را از آغازمرور می کنی نه برای زیر ذرّه بین گذاشتن خطاهایت که برای یادآوری نعماتت ،لطف های پروردگارت ،برای کنارزدن پرده ای که روی بصیرتت را پوشانده،اینجا آزادیم ازدست ِ هرآنچه که از خود بودنمان دورمان کرده (مال،مقام ،علم،خانه ،خانواده و حتّی دین و اعتقاد ات !...)چیزی نیست که دورش بگردیم ،آویزانش شویم یا دنبالش راه بیفتیم .خلاصه بهانه ای نیست .مائیم و خدا،درجمع امّا محصور در تنهایی خاصِّ خود.گشتم و جایی برای خودم پیدا کردم .آسمان عرفات بالای سرم طرف چپم جادّه و سمت راستم چادر ها و مردمی شوریده دورو برم .چشمم به دنبال آشنایی غریب همه جا را می کاود !... عجیب آرامم ... خدایا... وهنگام وداع با عرفات رسیده از اینجا سیر نشدم !به مشعر می رویم و از آنجا منی . بار اوّل جمره ی عقبه هفت سنگ ،این یک حرکت نمادین است به یاد ِشیطان که ظاهر شد برحضرت ابراهیم و وسوسه کرد: ای ابراهیم در این کهولت سن پسردار شدی و ذبحش میکنی ؟نکته اصلی یافتن اسماعیل خودمان است و غلبه بر وسوسه های شیطان ِاندرون مان .خیلی فکر کردم با اسماعیل هایم چه کنم ؟ یک برنامه ی منظّم و حساب شده هست  برای یادآوری زندگی به ما و البتّه آموختن صبر ،از فضاهای خالی ِسقف چادر به آسمان نگاه می کردم و فکر می کردم من چه آرزویی دارم ؟ اصلا چه آرزویی می توانم داشته باشم ؟بازگشت از منی ،حالی دارد عجیب ! گاهی گنجایش خودت را هم نداری ... . خِیل جمعیّت از هر طرف سرازیر است !داری برمی گردی !پذیرفته شدی برای مرحله ی بعد ! چه فهمیدی ،چه توشه ای داری از این سه روز ؟به خودم نهیب می زنم می توانی ؟می توانی ؟از نو شروع کنی ؟ بله که می توانی ،می توانی .از نو زیستن ،اندیشیدن ،نفس کشیدن  ،از نو زاده شدن، به گاه توّلد گریستن ،حسّ ِبودن ،نیوشیدن ،فهمیدن ... .بقیّه ی اعمال را انجام دادی و اینک تو حاجی هستی ! شب آخر است ... . هوای رفتن... . طواف ِوداع و اشک های بی صدا ی ِ روبروی کعبه ! طاقت نمی آورم به خودم دلداری می دهم  که یک دقیقه هنوز فرصت دارم ،یک ثانیه هنوز می توانم نگاه کنم ،یک آن !فقط دمی ...  ومن باید برگردم .باید بروم .دلم را ،روحم را اینجا گوشه ای جا میگذارم و سوار اتوبوس های قرمزمی شوم و بازمیگردم چاره ای نیست !داریم برمی گردیم .فرودگاه جده هستیم .نشسته ایم توی سالن انتظار و منتظریم ... هوای رفتن ،شوق رسیدن به خانه و اندوه دل کندن از هست ِ خود  !بیست و هشت روز گذشت ...بیست و هشت ؟!... وچه زود گذشت .از روزی که با چشم های گریان خانه را ترک کردیم .مضطرب و امّا امیدوار ،شوریده امّا شرمسار،به مدینه شهر غربت رسیدیم .ما بودیم و مناجات های پنهانی و پر دلهره در کنار بقیع ،ما بودیم و حرم پیامبر و مدفن ناشناخته ی دخترش ،مُحرم شدیم .سپید پوش به کعبه سجده کردیم .طواف کردیم نه با پا که با دل هامان به جلو رانده شدیم.با هم خندیدیم ،با هم گریستیم.بیست و هشت روز مَحرَم ِ ناگفتنی ترین رازهای ِ هم شدیم .به عرفات رفتیم و از نو زاده شدیم .در مشعر ما بودیم و آسمان و خدا،منی بود و ما و اسماعیل هایمان که ذبح کردیم و شیطانی که سنگ بارانش کردیم .وسوسه ها را آنجا جا گذاشتیم و به مکّه بازگشتیم.طواف کردیم و حاجی شدیم .و چه نیکو که حاجی باقی بمانیم .هوای ِ پِچ پِچ های مُدام ِ هزار توی پُر پیچ و خم اندرونمان را داشته باشیم .به یاد ِاین بیست و هشت روز بتوانیم نه بگوییم به تمامی آنچه ما را از حال و هوای ِانسان بودن دور می کند .و اکنون ... . هم کاروانی ِ من ،ما حاجی شدیم ! در حج آموختیم من معنی ندارد یاد گرفتیم با جمع همراه شویم و در دلمان با خدا خلوت کنیم .یاد گرفتیم به خودمان افتخار کنیم که انسانیم و می توانیم انتخاب کنیم ،بین بودن ِتأثیر گذار وبی هدف بودن، اوّلی را برگزینیم و بلند شویم.آرزومند ِ آرامش ،معرفت ،صبر و مهر مندی ِ انسان وار برای خودم و همه ی هم کاروانی هایم هستم .

 168 از   کاروان 11112بلوری (تبریز)

  نظرات ()
کلمات کلیدی وبلاگ (۱٠) آبابا (٧) آرزو (۱) آشپزی (٥) ادبیّات (۱٤) از مطالب دوستان (۱۱) استاد (۱٦) انجمن ادبی (۱٤) او (٢) بنیاد کودک (٦) تبریز (٧٢) تغذیه (۱) تغییر (۳٥) حال ِ دلم (۳) حج (٢۳) خبر (٢٧) خدایا (٥) خواهرانه (٢٩) خوب تر (٥) خودمان باشیم (۱٥) خوشحالیم (۳٢) درد می کند انحنای روح من (۳٩) درددل (۱٧) دوست (٢) رژیم (۱) روز معلّم (٦) روزگار وصال (۳) زلزله (٢٥) سؤال (٢٦) سفرنامه (٢٢) شعر (٥٠) عکس های دوربین من (۳) فیلم هایی که می بینم (٢۳) ما (٦۱) مادرانه (۱۱۳) مرکز مشاوره من و همسر جان (٦) مشاهدات (٢٩) معلّم (۸) من (٤٢) من نوشت (٦٧) من و بچّه ها (٢۸۱) موسیقی (۱٤) نوروز (٢) هشدار (۳) وقتی بابا غیر مستقیم صحبت میکند (۱۱) کالبدشکافی خودم (٧٥) کتاب (۳٥) کودکان ایران گل های سرزمین من (٢٦) یاد باد (۳٩) یادبود (٥) یک تجربه (٧٦) یک روز ِ ما (۱٠) یک سطر خواندنی (۳٠) یک عکس (٦)
دوستان من +AB ابناالهدی اردیبهشت از زندگی آغاز کلام آنا( بلاگفا) انجمن غیبی آوا ای جوان بدان که جهان پروردگاری دارد برسد به دست آینده بعد کیهانی بوی خاک و بلوط پانویس پرشین گیگ پیرفرزانه توکای مقدس تیتوک نقش زن چند قدم نزديكتر به خدا خارخاسک هفت دنده خاطرات یک پزشک قانونی خوابگرد دادلی دوزلی دخترشهریوری در آستان بلوغ در خانه ی ما دکتر کافی دنیای اسراء دنیای زیبای من دنیای کودک دیزی راهی رها روزگار وصال روزنگار خانم شین زرمان سپینود سرهرمس مارنا سلمان شاسوسا شاید شراگیم عاشقانه ها کسری کیانا گوریل فهیم مرا آفرید آنکه دوستم داشت موسسه خیریه رفاه کودک (بنیاد کودک ) مولکول مینجق ناگهان چقدر زود دير ميشود هیچکده پرتال زیگور طراح قالب