تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      آنا (آنا یعنی مادر)
از جنس یخ نویسنده: - ۱۳٩۳/۱۱/٢٠

دوران دبیرستان برای من و هم دوره ای های من با تمام خاطرات شیرینش از جهتی کابوس بود ! البتّه از حق نباید گذشت .ما همگی مدیون دبیران آن دوران هستیم .دبیرستان پروین آنزمان هنوز به هنرستان تبدیل نشده بود .بهترین دبیرستان دخترانه ی شهر بود .حق نداشتیم رنگ های روشن بپوشیم  ! مچ مانتوی مدرسه را کِش می انداختند تا وقتی احیانا دستمان را بالا بردیم یک اِپسیلون از مچ بالاتر دیده نشود .با مقنعه ی بدون کِش از خط کنترل کیفی و کمّی رد می شدیم! مبادا نیم میلی متری بالاترمی رفت ...  نباید تکان می خورد !  مُدام چک می کردند خدای نکرده کسی از زیر  چکمه جوراب رنگ روشنی نپوشد که زبانم لال لبه ی شلوارش چند سانتی متری بالا برود و به قول ناظم و مدیرمان این رنگ ها چشمک بزند برای از راه به در کردن جنس مخالف !!!! در حالیکه ما اصلا در بند این مسائل نبودیم .نوجوان بودیم مثل تمام هم سن و سالان خودمان ! حالا که خوب فکر می کنم شیطنت هایمان کودکانه بود ! دغدغه ی اکثر ما فقط کنکور بود و بس ...

در این بین ناظمی داشتیم که مجری مستقیم طرح هایی بود که فقط مختص مدیر ما بود ! و چه مدیری هم بود ! ماجرای مدیر ما در آن سال ها ارتباط زیادی با این حس ّ ِ منفی داشت و هنوز هم داره !

دیروز خانه ی عمّه ها بودم . ناظم محترم ما هم تشریف داشتند ! مثل همیشه یخ ، سرد ، سنگین ...  پرسیدم اینقدر سختگیری برای چی بود؟ جز خاطره ی تلخی که برای ما مونده ؟ به زور لبخند زد و گفت اولا من مامور بودم ! بعدش هم مگه بد شده ؟!... بقیّه چی ؟ خبر داری؟

بد شده ؟! هنوز هم خوب یادمه سر صف وقتی همه رو وارسی می کردید صدای قلب بغل دستیمو می شنیدم ! حدود پنجاه نفر از بچّه های تجربی و ریاضی دو هفته قبل جمع شدیم .وایبر هم به اسم مدرسه گروه داریم .

ناظم عزیز ما از من خواست توی گروه بنویسم که دیدمش ! 

و بعضی جواب ها !

- واه واه صدقه بده 

- الله توتوپ ها سَنی 

- سلام برسون بگو خانم از شما متنفرم ! باتشکّرو اسمم رو بهش بگو 

- خب ؟ که چی ؟ فکر کردم آدم دیدی ؟!

...

 به جواب ها نگاهی کرد و پرسید : واقعا از من اینقدر بدتون میاد ؟!

  نظرات ()
کلمات کلیدی وبلاگ (۱٠) آشپزی (٤) ادبیّات (۱٢) از مطالب دوستان (۱٠) استاد (۱٤) انجمن ادبی (۱٤) بنیاد کودک (٦) تبریز (٦٩) تغذیه (۱) تغییر (٢٦) حج (٢٢) خبر (٢٦) خدایا (٤) خواهرانه (٢۸) خوب تر (۳) خودمان باشیم (٩) خوشحالیم (٢۸) درد می کند انحنای روح من (۳۳) درددل (۸) دوست (۱) رژیم (۱) روز معلّم (٥) روزگار وصال (۳) زلزله (٢٤) سؤال (٢۳) سفرنامه (٢٠) شعر (٤۸) عکس های دوربین من (۳) فیلم هایی که می بینم (۱٧) ما (٥۱) مادرانه (٩٤) مرکز مشاوره من و همسر جان (٥) مشاهدات (۳) معلّم (٥) من (۳۳) من نوشت (٦٤) من و بچّه ها (۱٧٢) موسیقی (۱۳) نوروز (٢) وقتی بابا غیر مستقیم صحبت میکند (٩) کالبدشکافی خودم (٥۸) کتاب (۳۳) کودکان ایران گل های سرزمین من (٢٤) یاد باد (۳٥) یادبود (٤) یک تجربه (٥٢) یک روز ِ ما (٩) یک سطر خواندنی (٢۸) یک عکس (٦)
دوستان من +AB ابناالهدی اردیبهشت از زندگی آغاز کلام آنا( بلاگفا) انجمن غیبی آوا ای جوان بدان که جهان پروردگاری دارد برسد به دست آینده بعد کیهانی بوی خاک و بلوط پانویس پرشین گیگ پیرفرزانه توکای مقدس تیتوک نقش زن چند قدم نزديكتر به خدا خارخاسک هفت دنده خاطرات یک پزشک قانونی خوابگرد دادلی دوزلی دخترشهریوری در آستان بلوغ در خانه ی ما دکتر کافی دنیای اسراء دنیای زیبای من دنیای کودک دیزی راهی رها روزگار وصال روزنگار خانم شین زرمان سپینود سرهرمس مارنا سلمان شاسوسا شاید شراگیم عاشقانه ها کسری کیانا گوریل فهیم مرا آفرید آنکه دوستم داشت موسسه خیریه رفاه کودک (بنیاد کودک ) مولکول مینجق ناگهان چقدر زود دير ميشود هیچکده پرتال زیگور طراح قالب

آنا

↑ Grab this Headline Animator