تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      آنا (آنا یعنی مادر)
اندر مشاهدات من نویسنده: - ۱۳٩٠/٥/۱۳

امسال تابستون پاتوق من هفته ایی چند روز پیست اسکیته ،حداقل دو سه ساعتی میشینم تا بچّه ها حسابی دلی از عزا در بیارن و به یمن توفیق ِ اجباری ِ بست نشستن در اونجا افراد متفاوتی رو دیدم .

خانم الف :خیلی با حوصله و بادقّت و با ظرافته ،همیشه مادرش همراهیش میکنه عضو ثابت اونجاست هر وسیله ایی هم تو بساطش پیدا میشه از پتو بگیر تا کارد میوه خوری ،تنها دخترش رو میاره خوشم میاد اصلا دخترش رو لوس نمیکنه اگه بعدها دخترش جزو قهرمانهای ِ اسکیت باشه هیچ تعجّب نمیکنم

خانم ب:خونش خیلی دوره  ،پسرش فوق العاده با استعداده جلسات اوّل همسرش هم میومد مثل یه مربّی خصوصی بالا سر ِ پسرش بود (اون زمان بیکار بود )شکر خدا دوهفته ایی هست کار پیدا کرده و نمیاد ولی پسرش همچنان پیشتازه ،نگران هزینه ی دوره ی بعد بود شکر خدا همسرش کار پیدا کرد و موافقت کرد

خانم ج: در یک کلام از اون تیپ شخصیّت هاست که خیلی دلم میخواد یه کشیده محکم بخوابونم دم ِ گوشش ،به تشخیص اینجانب اورژانسی باید تحت درمان تخصصی روانپزشک باشه ،پسرش از همه با استعدادتره منتهی برای تشویقش هم فحش میده برای تنبیهش هم فحش میده ،با صدای بلند داد میزنه یتیم بمونی بچّه الهی بمیری راحت بشم و... و ... بیا اینجا پسرش هم به همون شیوه جواب میده نمیام من متخصص اعصاب خورد کنی هستم ها ها .دخترم جلسات اول هاج و واج نگاه میکرد تازه عادت کرده ،پسرم اوایل یواش به پسر خانم ج میگفت جلوی خواهرم فحش نده !!!اونم بلند میخندید و داد میزد مامان ببین این آقا پسررو ها ها استلریزس بله استلریزه !!!! سِت ایمنی نمیپوشه دیروز میگم خانم خدای نکرده اتفاق یه دفعه پیش میاد جواب میده نمیدونی خدا بهش مرگ بده راحت بشم نمی پوشه ،قربونش برم میبینی چه بااستعداه دیگه کفش نمی پوشه همه جا با اسکیت میره !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

هرچی مربّی بهشون تذکر میده انگار با اونا نیست

خانم د:همین روزاست که فارغ بشه و دخترشم به دنیا بیاد ولی همچنان با سماجت تمام پسرشو میاره ،فکر و ذکرش پسرشه و نی نی کوچولوی ِ در راهش

آقاو خانم دکتری هم هستن که به نوبت مطب نمیرن و دخترشون رو میارن وقتی نوبت باباست ما فقط آقای دکتر رو تماشا میکنیم میره تو پیست دنبال دخترش ،امروز با خواهش تمنّای مربّی اومده نشسته پیش بقیّه والدین تمام هوش و حواسش به دخترشه با هر قدم دخترش چشماش یه برقی میزنه توصیف نکردنی

بنده هم هستم و بابامون که دیرتر میاد گاهی هم پدر و مادر همسرم میان،مادرِهمسرم چشماشو میبنده و تند تند آیه الکرسی میخونه و فوت میکنه و گاهی هم یواش میگه اینجا کجاست بچّه ها رو میاری ؟!!!!! ای وای الان میفتن از اون طرف پدر همسرم انگار مسابقه ی استقلال و پیروزی رو میبینه چنان هیجان زده بچّه هارو تشویق میکنه همه بهش نگاه میکنن و میخندن

  نظرات ()
کلمات کلیدی وبلاگ (۱٠) آبابا (٧) آرزو (۱) آشپزی (٥) ادبیّات (۱٤) از مطالب دوستان (۱۱) استاد (۱٦) انجمن ادبی (۱٤) او (٢) بنیاد کودک (٦) تبریز (٧٢) تغذیه (۱) تغییر (۳٥) حال ِ دلم (۳) حج (٢۳) خبر (٢٧) خدایا (٥) خواهرانه (٢٩) خوب تر (٥) خودمان باشیم (۱٤) خوشحالیم (۳٢) درد می کند انحنای روح من (۳٩) درددل (۱٦) دوست (٢) رژیم (۱) روز معلّم (٦) روزگار وصال (۳) زلزله (٢٥) سؤال (٢٦) سفرنامه (٢٢) شعر (٥٠) عکس های دوربین من (۳) فیلم هایی که می بینم (٢۳) ما (٦۱) مادرانه (۱۱٢) مرکز مشاوره من و همسر جان (٦) مشاهدات (٢٩) معلّم (۸) من (٤٢) من نوشت (٦٧) من و بچّه ها (٢۸٠) موسیقی (۱٤) نوروز (٢) هشدار (۳) وقتی بابا غیر مستقیم صحبت میکند (۱۱) کالبدشکافی خودم (٧٤) کتاب (۳٥) کودکان ایران گل های سرزمین من (٢٦) یاد باد (۳۸) یادبود (٥) یک تجربه (٧٦) یک روز ِ ما (۱٠) یک سطر خواندنی (۳٠) یک عکس (٦)
دوستان من +AB ابناالهدی اردیبهشت از زندگی آغاز کلام آنا( بلاگفا) انجمن غیبی آوا ای جوان بدان که جهان پروردگاری دارد برسد به دست آینده بعد کیهانی بوی خاک و بلوط پانویس پرشین گیگ پیرفرزانه توکای مقدس تیتوک نقش زن چند قدم نزديكتر به خدا خارخاسک هفت دنده خاطرات یک پزشک قانونی خوابگرد دادلی دوزلی دخترشهریوری در آستان بلوغ در خانه ی ما دکتر کافی دنیای اسراء دنیای زیبای من دنیای کودک دیزی راهی رها روزگار وصال روزنگار خانم شین زرمان سپینود سرهرمس مارنا سلمان شاسوسا شاید شراگیم عاشقانه ها کسری کیانا گوریل فهیم مرا آفرید آنکه دوستم داشت موسسه خیریه رفاه کودک (بنیاد کودک ) مولکول مینجق ناگهان چقدر زود دير ميشود هیچکده پرتال زیگور طراح قالب