تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      آنا (آنا یعنی مادر)
دلتنگ باشیم ولی دلمرده نباشیم نویسنده: - ۱۳٩٠/٧/٢٧

وقتی عزیزی رو از دست میدی یه جورایی خودتم گم می کنی ،زمان می بره برگردی به زندگی عادی و این بازه ی  بلاتکلیفی(  بین زنده هابودن و فکر کردن به اونایی که رفتن)  خیلی سخته ،دائم به رفتن فکر میکنی و اینکه چه کاری درسته و چه کاری اشتباه ،همه چیز رو سیاه و سفید می بینی ،یه وقتایی اونقدر عذاب وجدان داری که انگار مسبب مرگ اون عزیز خودت بودی ،صحنه ی دفنش جلوی چشمت عقب و جلو میره ،کارایی که کردی و نباید می کردی یا اونچه که می تونستی انجام بدی و ندادی مثل یه سوهان میفتن به جونت و مثل یه رنده ی کُند روحت رو میتراشن،افسوس لحظه هایی رو میخوری که از دست دادی و  ِای کاش ها رهات نمیکنن. یه دوره ای تک تک نزدیکان من هر کدوم به نوعی رفتن ،مادرم ،داییم ،مادربزرگم و بابام و ... یه زمانی رسید که دیدم شدم بزرگ خاندان !!! فکر کردم باید جای همشون رو پر کنم مخصوصا برای خواهر و  برادرم ، همه چی رو ول کردم که خیلی اشتباه بود .یه روزایی بود که حس    می کردم دارم تلف میشم و هیچ نتیجه ای هم نمی گیرم (تلف شدن به معنی کامل کلمه منظورم هست

 برای من که خیلی سخت بود الانم هست ولی کم کم یاد گرفتم که منم آدمم میتونم اشتباه کنم ،میتونم مثل بقیّه باشم و زندگی کنم .با این غم دوست باشم و خودمو ملامت نکنم .شاکر اونچه دارم باشم و از زنده بودن لذّت ببرم و زندگی کنم .دلتنگ اونایی که رفتن باشم ولی دلمرده نباشم 

 اینم بگم که اون حفره ی خالی تو دلت هیچ وقت پر نمیشه ولی شکل اندوه به مرور زمان عوض میشه شاید کم رنگ بشه ولی پاک نمیشه همیشه یه چیزی اینجا توی قفسه ی سینه ات هست که بهت یاد آوری کنه زمانی کسی بود که چقدر دوستش داشتی،حالا هم  دوستش داری و خواهی داشت شاید خیلی بیشتر از قبل  ولی دیگه کنارت نیست و یه روزی تو میتونی بری پیشش

امیدوارم هیچکس چنین حسی رو تجربه نکنه

وقتی دوستان میگن چقدر حوصله داری یا بچّه ها رو ول کن خودشون بزرگ میشن و میرن و این تویی که تنها خواهی موند .جوابی ندارم جز این حسّ ِ شیرین لذّت بردن از حالا چون بازی روزگار قابل پیش بینی نیست .یادمه مامانم همیشه می گفت :حالا این ترم رو هم  تموم کنم فرصت اضافه دارم باهم این کارو بکنیم یا فلان جا بریم و اون ترم هیچوقت تموم نشد.قدر همین الان رو بدونین ،زمان به عقب برنمیگرده

  نظرات ()
کلمات کلیدی وبلاگ (۱٠) آبابا (٧) آرزو (۱) آشپزی (٥) ادبیّات (۱٤) از مطالب دوستان (۱۱) استاد (۱٦) انجمن ادبی (۱٤) او (٢) بنیاد کودک (٦) تبریز (٧٢) تغذیه (۱) تغییر (۳٥) حال ِ دلم (۳) حج (٢۳) خبر (٢٧) خدایا (٥) خواهرانه (٢٩) خوب تر (٥) خودمان باشیم (۱٤) خوشحالیم (۳٢) درد می کند انحنای روح من (۳٩) درددل (۱٧) دوست (٢) رژیم (۱) روز معلّم (٦) روزگار وصال (۳) زلزله (٢٥) سؤال (٢٦) سفرنامه (٢٢) شعر (٥٠) عکس های دوربین من (۳) فیلم هایی که می بینم (٢۳) ما (٦۱) مادرانه (۱۱۳) مرکز مشاوره من و همسر جان (٦) مشاهدات (٢٩) معلّم (٩) من (٤٢) من نوشت (٦٧) من و بچّه ها (٢۸٢) موسیقی (۱٤) نوروز (٢) هشدار (۳) وقتی بابا غیر مستقیم صحبت میکند (۱۱) کالبدشکافی خودم (٧٥) کتاب (۳٥) کودکان ایران گل های سرزمین من (٢٦) یاد باد (۳٩) یادبود (٥) یک تجربه (٧٦) یک روز ِ ما (۱٠) یک سطر خواندنی (۳٠) یک عکس (٦)
دوستان من +AB ابناالهدی اردیبهشت از زندگی آغاز کلام آنا( بلاگفا) انجمن غیبی آوا ای جوان بدان که جهان پروردگاری دارد برسد به دست آینده بعد کیهانی بوی خاک و بلوط پانویس پرشین گیگ پیرفرزانه توکای مقدس تیتوک نقش زن چند قدم نزديكتر به خدا خارخاسک هفت دنده خاطرات یک پزشک قانونی خوابگرد دادلی دوزلی دخترشهریوری در آستان بلوغ در خانه ی ما دکتر کافی دنیای اسراء دنیای زیبای من دنیای کودک دیزی راهی رها روزگار وصال روزنگار خانم شین زرمان سپینود سرهرمس مارنا سلمان شاسوسا شاید شراگیم عاشقانه ها کسری کیانا گوریل فهیم مرا آفرید آنکه دوستم داشت موسسه خیریه رفاه کودک (بنیاد کودک ) مولکول مینجق ناگهان چقدر زود دير ميشود هیچکده پرتال زیگور طراح قالب