تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      آنا (آنا یعنی مادر)
  نویسنده: - ۱۳٩٠/۱/۱٥

مکان: هواپیما

زمان: نصفه ی شب

پسرم :سودوکو حل میکرد

دخترم :نقّاشی میکشید

من: کتابم افتاده بود زیر صندلیم اون پایین پیداش نمی کردم

همسرم:توی نوشته اش غرق شده بود

ردیف جلویی ما یک خونواده ی شش نفره بودند که ماشالله همه هیکل های ورزشکاری داشتن و به تعداد دفعات ممکن برای نشستن به صورت غیرتکراری جابه جا شدن چند فاکتوریلی شد خودتون حساب کنید .دخترشون تقریبا هم سنّ ِ دخترم بود اونقدر نق زد آخرش یه صفحه کاغذ و یه مداد بهش دادم و گفتم خانم خوشگله برای من یادگاری می کشی ؟

دخترم:وقتی من اینجا نشستم این سؤالو از یه غریبه می پرسی؟اَه

آروم بهش گفتم می خوام صدا نکنه

دخترم :اوّل به من بگو اگر واقعا ی بود سؤالت، من غصّه می خوردم

پسرم :مامان این آقای ِ کنار من هیچی بلد نیست نمیزاره سودوکومو حل کنم .هی میپرسه با این عددا چی کار میکنی ؟بهش یاد میدم ولی جدول منو خراب میکنه!

 

خلاصه که پرواز برگشت مالزی به تهران ،شبیه به هرچیزی بود جز یک پرواز یکی از اون سرِ هواپیما داد میزد سیمین ننننننننننن آجیلو بده ،یکی دیگه صدای ِ لپ تاپش رو تا آخرین حد بالا برده بود تا همه فیض ببرن

 

و در این بین آقایی اومد که اگر ممکن هست جای آقا پسرتون رو با من عوض کنید پدرم تنها نباشه ،پسرم هم گفت من می خوام پیش خونواده ام باشم.این آقای بسیار محترم رفتن نشستن سرجاشون و با یک لحن خاص و بلند گفتن چه میشه کرد ترک ِ خر یعنی همین دیگه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! هیچی نگفتم .چی باید به چنین کسی گفت ؟

 

عادت همیشگی بچّه های منه که هرجا برن یه نقّاشی یا کاردستی به میزبان هدیه میدن و توی تمام پروازها هم برای خدمه ی پرواز و خلبان نقّاشی میکشن آخر سر که می رفتیم خود ِ خلبان اومد از دخترم تشکّر کرد واونم با انگلیسی ِ دست و پا شکسته اش جوابشو داد و پسرم برای خلبان ترجمه کرد .چه جالب که همون آقای محترم گفت به شما به خاطر این بچّه ها تبریک میگم .از شما چه پنهون دلم خنک شد .

راستی خیلی دلم میخواد بدونم اگر خانم های محترم ایرانی تو پروازهای خارجی روسری یا شالشون رو بی صدا باز کنن چی میشه این آه بلندی که بعد از مرز میکشن و وای راحت شدیم و ... درسته که نوع پوشش هرکسی بستگی به سلیقه و اعتقاداتش داره و اجباری بودنش درست نیست ولی این نوع رفتار مناسب ما هست ؟برازنده ی یک ایرانی هست ؟من که هیچ خوشم نمیاد

  نظرات ()
کلمات کلیدی وبلاگ (۱٠) آبابا (٧) آرزو (۱) آشپزی (٥) ادبیّات (۱٤) از مطالب دوستان (۱۱) استاد (۱٦) انجمن ادبی (۱٤) او (٢) بنیاد کودک (٦) تبریز (٧٢) تغذیه (۱) تغییر (۳٥) حال ِ دلم (۳) حج (٢۳) خبر (٢٧) خدایا (٥) خواهرانه (٢٩) خوب تر (٥) خودمان باشیم (۱٥) خوشحالیم (۳٢) درد می کند انحنای روح من (۳٩) درددل (۱٧) دوست (٢) رژیم (۱) روز معلّم (٦) روزگار وصال (۳) زلزله (٢٥) سؤال (٢٦) سفرنامه (٢٢) شعر (٥٠) عکس های دوربین من (۳) فیلم هایی که می بینم (٢۳) ما (٦۱) مادرانه (۱۱۳) مرکز مشاوره من و همسر جان (٦) مشاهدات (٢٩) معلّم (۸) من (٤٢) من نوشت (٦٧) من و بچّه ها (٢۸۱) موسیقی (۱٤) نوروز (٢) هشدار (۳) وقتی بابا غیر مستقیم صحبت میکند (۱۱) کالبدشکافی خودم (٧٥) کتاب (۳٥) کودکان ایران گل های سرزمین من (٢٦) یاد باد (۳٩) یادبود (٥) یک تجربه (٧٦) یک روز ِ ما (۱٠) یک سطر خواندنی (۳٠) یک عکس (٦)
دوستان من +AB ابناالهدی اردیبهشت از زندگی آغاز کلام آنا( بلاگفا) انجمن غیبی آوا ای جوان بدان که جهان پروردگاری دارد برسد به دست آینده بعد کیهانی بوی خاک و بلوط پانویس پرشین گیگ پیرفرزانه توکای مقدس تیتوک نقش زن چند قدم نزديكتر به خدا خارخاسک هفت دنده خاطرات یک پزشک قانونی خوابگرد دادلی دوزلی دخترشهریوری در آستان بلوغ در خانه ی ما دکتر کافی دنیای اسراء دنیای زیبای من دنیای کودک دیزی راهی رها روزگار وصال روزنگار خانم شین زرمان سپینود سرهرمس مارنا سلمان شاسوسا شاید شراگیم عاشقانه ها کسری کیانا گوریل فهیم مرا آفرید آنکه دوستم داشت موسسه خیریه رفاه کودک (بنیاد کودک ) مولکول مینجق ناگهان چقدر زود دير ميشود هیچکده پرتال زیگور طراح قالب