تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      آنا (آنا یعنی مادر)
عاقبت تجسس می شود همین نویسنده: - ۱۳٩٠/۱٢/٢٢

جمعه شب ساعت یازده و نیم یه کتاب نو که از اوّل سال شاید سه باری ورق خورده باشه آورده گذاشته جلوش ولی حواسش به باباشه (بهتره بگم گیر داده به باباش به قول خودش ،مرتّب صدا میزنه بابا ؟همسرجانمان هم در کمال خونسردی جواب میداد بله و همون جواب تکراری بار nام :هیچی !)

بهش میگم یا گیر بده یا درس بخون اون کتاب چیه گذاشتی جلوت مگه ریاضی رو میخونن ؟؟ حل میکنن .

- نمی خونم که ،بزارببینم چه خبره فردا امتحان داریم.

امتحان رو که شنیدم گفتم آهان ؟! که اینطور آقا امتحان دارین و از چهارشنبه اومدی هر کاری کردی جز درس ،الانم چسبیدی به بابات (بعدش به خودم میگم آخه به تو چه مربوط)

-بلدم 

نه اینطوری نمیشه فردا میام مدرسه ی شما ببینم چه خبره امسال ؟

 

فکر میکنین فردا چی شد ؟دبیر ریاضیش اومد و خودشم کنارم در کمال خونسردی ایستاد

دبیرش گفت :خانم من خیلیییییییی خیلییییییییی از این آقا پسر شما راضی هستم نسبت به اوّل سال هم خیلی بهتر شده خودش فهمیده اینجا دبستان نیست شوخی هاش کمتر شده (به خودم می گفتم ریاضی رو چه به شوخی؟ ) آفرین به این پسر امروزم یه نیم نمره بی دقّتی داشت !واقعا عالیه !

و من ؟! (توی دلم به خودم می گفتم بیا اینم آخرش همون همسرجانمان بهترین کار رو انجام میده )

و پسر جان با قیافه ای بسیار بسیار پیروزمندانه :خب من برم کلاسمون زنگ خورد

بعدش ناظم کلاسشون رو دیدم اونم گفت خانم ما از رفتار و اخلاقش خیلی راضی هستیم فقط اوائل سال یه کوچولو شوخی می کرد الان بهتر شده خیلی بهتر شده ،دیگه اون وسائل شوخی پلاستیکی رو نمیاره ؟

من ؟!چه وسایلی؟

ناظم بیچاره در حالی که خنده خودش رو کنترل می کرد .هیچی همون چیزای پلاستیکی که شبیه اصلش هست !خب بچّه هست خانم ولی بقیّه ناراحت می شدند. رو صندلی هم کلاسی هاش گذاشته بود و از این شوخی های بچّه گانه دیگه ) خانم خودش فهمیده به روش نیارین ،ولی خداییش ما تو دفتر خیلی خندیدم .

وای ؟! مونده بودم بخندم ،چی کار کنم ؟

از دست این بچّه!

از همون جا برگشتم خونه و بی خیال بقیّه ی دبیراش شدم .

  نظرات ()
کلمات کلیدی وبلاگ (۱٠) آبابا (٦) آرزو (۱) آشپزی (٥) ادبیّات (۱٤) از مطالب دوستان (۱۱) استاد (۱٦) انجمن ادبی (۱٤) او (٢) بنیاد کودک (٦) تبریز (٧٢) تغذیه (۱) تغییر (۳٤) حال ِ دلم (۳) حج (٢۳) خبر (٢٧) خدایا (٥) خواهرانه (٢٩) خوب تر (٥) خودمان باشیم (۱۳) خوشحالیم (۳۱) درد می کند انحنای روح من (۳٩) درددل (۱٦) دوست (٢) رژیم (۱) روز معلّم (٦) روزگار وصال (۳) زلزله (٢٥) سؤال (٢٥) سفرنامه (٢٢) شعر (٥٠) عکس های دوربین من (۳) فیلم هایی که می بینم (٢۳) ما (٦٠) مادرانه (۱۱٢) مرکز مشاوره من و همسر جان (٦) مشاهدات (٢٩) معلّم (۸) من (٤۱) من نوشت (٦٧) من و بچّه ها (٢٦٧) موسیقی (۱٤) نوروز (٢) هشدار (۳) وقتی بابا غیر مستقیم صحبت میکند (۱٠) کالبدشکافی خودم (٧۱) کتاب (۳٥) کودکان ایران گل های سرزمین من (٢٦) یاد باد (۳۸) یادبود (٥) یک تجربه (٧۳) یک روز ِ ما (۱٠) یک سطر خواندنی (۳٠) یک عکس (٦)
دوستان من +AB ابناالهدی اردیبهشت از زندگی آغاز کلام آنا( بلاگفا) انجمن غیبی آوا ای جوان بدان که جهان پروردگاری دارد برسد به دست آینده بعد کیهانی بوی خاک و بلوط پانویس پرشین گیگ پیرفرزانه توکای مقدس تیتوک نقش زن چند قدم نزديكتر به خدا خارخاسک هفت دنده خاطرات یک پزشک قانونی خوابگرد دادلی دوزلی دخترشهریوری در آستان بلوغ در خانه ی ما دکتر کافی دنیای اسراء دنیای زیبای من دنیای کودک دیزی راهی رها روزگار وصال روزنگار خانم شین زرمان سپینود سرهرمس مارنا سلمان شاسوسا شاید شراگیم عاشقانه ها کسری کیانا گوریل فهیم مرا آفرید آنکه دوستم داشت موسسه خیریه رفاه کودک (بنیاد کودک ) مولکول مینجق ناگهان چقدر زود دير ميشود هیچکده پرتال زیگور طراح قالب