تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      آنا (آنا یعنی مادر)
درد می کند انحنای روح من نویسنده: - ۱۳٩٠/۱٢/٢٧

تعطیلات نوروز پارسال آخرین روز بود ،چمدونها رو بسته بودیم و صبحانه می خوردیم تا برگردیم ایران 

مثل همیشه من به دنبال بچّه ها بودم که شوهر(درچنین مواردی اصطلاح همسر حیفه ) یکی از آشناهامون رو دیدم (با هم صمیمی هستیم ) با خوشحالی می رفتم طرف میزشون به این خیال که خانم و دخترش هم هستند امّا یک لحظه چشمم افتاد به خانم ِ روبروی این آقا صدو هشتاد درجه چرخیدم و بدون اینکه به روی مبارکم بیارم رفتم نشستم .به همسرم هم چیزی نگفتم ولی خودش دید و اون آقا هم متوجّه شد و درکمال دست پاچگی اومد نشست سر میز ما و بدون مقدمه هول هولکی شرح مفصّلی از کارهای بازرگانیش داد و اینکه اومده برای تجارت (ما هم باور کردیم مثلا )از اون طرف اعضای تورشون صداش میکردن که داریم فلان جا (که صد البتّه تجارتی بود !!!و باز هم ما مثلا باور کردیم )من دیدم این بیچاره داره پس میافته گفتم ما الان داریم میریم فرودگاه یه ساعت بعد پروازمونه و باید برگردیم .باور کنید یک نفس عمیقی کشید و شادمان مارو تا در اتاقمون هُل داد و رفت که مبادا برگردیم ببینیم با کی اومده تجارت ؟:)

امروز بعد از یکسال اینا رو می بینیم و من موندم چه کنم ؟همون موقع همسر جان تأکید کرد که چیزی نگی به زنش ؟به ما مربوط نیست !امّا باور کنید خانمش اونقدر ساده اس اونقدر بی دست و پا و خاکیه دلم براش می سوزه 

می دونم نباید یک طرفه به قاضی رفت .این خانم تمام افتخارش اینه در زندگی چندین ساله اش با این آقا خیلی عالی می شوره و میسابه و بدون اجازه ی اقاش نفس هم نمیکشه ،از این آقایی که بیمار هم هست به بهترین نحو پرستاری میکنه ،اونوقت آقاشون با یک خانم مدرن میره مالزی تجارت ؟!

اگر من جای این خانم بودم که بسان کبکی سرش رو کرده تو ی برف،می رفتم حتما گواهینامه ی رانندگیم رو می گرفتم ،زبانم رو حسابی تقویت می کردم ،حداقل روشن و خاموش کردن کامپیوتر رو یاد می گرفتم ،یه کم به ظاهرم می رسیدم .هرچند این ظاهر از نظر من اصلا ملاک نیست .بعدشم می گفتم منم میام تجارت .

حالا من چه کنم ؟

 

دو ستان به روی مبارک نیاوردم  امّا اصلا به روی مبارک آقا هم نگاه نکردم .هیچ خوشم نمیاد ازش

  نظرات ()
کلمات کلیدی وبلاگ (۱٠) آبابا (٧) آرزو (۱) آشپزی (٥) ادبیّات (۱٤) از مطالب دوستان (۱۱) استاد (۱٦) انجمن ادبی (۱٤) او (٢) بنیاد کودک (٦) تبریز (٧٢) تغذیه (۱) تغییر (۳٥) حال ِ دلم (۳) حج (٢۳) خبر (٢٧) خدایا (٥) خواهرانه (٢٩) خوب تر (٥) خودمان باشیم (۱٤) خوشحالیم (۳٢) درد می کند انحنای روح من (۳٩) درددل (۱٦) دوست (٢) رژیم (۱) روز معلّم (٦) روزگار وصال (۳) زلزله (٢٥) سؤال (٢٦) سفرنامه (٢٢) شعر (٥٠) عکس های دوربین من (۳) فیلم هایی که می بینم (٢۳) ما (٦۱) مادرانه (۱۱٢) مرکز مشاوره من و همسر جان (٦) مشاهدات (٢٩) معلّم (۸) من (٤٢) من نوشت (٦٧) من و بچّه ها (٢۸٠) موسیقی (۱٤) نوروز (٢) هشدار (۳) وقتی بابا غیر مستقیم صحبت میکند (۱۱) کالبدشکافی خودم (٧٤) کتاب (۳٥) کودکان ایران گل های سرزمین من (٢٦) یاد باد (۳۸) یادبود (٥) یک تجربه (٧٦) یک روز ِ ما (۱٠) یک سطر خواندنی (۳٠) یک عکس (٦)
دوستان من +AB ابناالهدی اردیبهشت از زندگی آغاز کلام آنا( بلاگفا) انجمن غیبی آوا ای جوان بدان که جهان پروردگاری دارد برسد به دست آینده بعد کیهانی بوی خاک و بلوط پانویس پرشین گیگ پیرفرزانه توکای مقدس تیتوک نقش زن چند قدم نزديكتر به خدا خارخاسک هفت دنده خاطرات یک پزشک قانونی خوابگرد دادلی دوزلی دخترشهریوری در آستان بلوغ در خانه ی ما دکتر کافی دنیای اسراء دنیای زیبای من دنیای کودک دیزی راهی رها روزگار وصال روزنگار خانم شین زرمان سپینود سرهرمس مارنا سلمان شاسوسا شاید شراگیم عاشقانه ها کسری کیانا گوریل فهیم مرا آفرید آنکه دوستم داشت موسسه خیریه رفاه کودک (بنیاد کودک ) مولکول مینجق ناگهان چقدر زود دير ميشود هیچکده پرتال زیگور طراح قالب