تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      آنا (آنا یعنی مادر)
روزنه ای به نور نویسنده: - ۱۳٩۱/۱/۱٩

من در خانواده ا ی با اعتقادات مذهبی، میان ِ رنگ و قلم مو و بوم و کتاب بزرگ شدم.مادرم هیچوقت در قبول عقایدش به من اجباری نداشت ولی پدرم دلبستگی های ویژه ای داشت .این که می گویم دلبستگی چون من پای منبر بودن و n رکعت نمازخواندن و محرم اشک ریختن و سینه زدن و ...و nn بار حج و کربلا و سوریه رفتن بدون درک عمیق ِ آنچه گفته و انجام می شود را دین نمی دانم !حتّی دورانی نماز نخواندم چون فکر می کردم خدای جهنّم و بهشتی که مرا از او می ترسانند به خم و راست شدن های ِ اجباری من نیازی ندارد .بابا هر چند چندان حرف نمی زد ولی خوب می فهمیدم که دلخور است ولی مامان غُر می زد :)

 به سبک خودم خدا را احساس کردم و به شیوه ی خودم خدا را پرستیدم ولی هیچ وقت از خدا نترسیدم .وقتی تصادف کردیم دنیای من در عرض چند ثانیه عوض شد .من دو راه داشتم یا باید مثل بقیّه مستأصل و پریشان بر سر می کوبیدم و یا محکم می ایستادم و ادامه می دادم .آن زمان بود که خدا را لمس کردم .به جرأت می توانم بگویم خدای دوزخ و آتشی که دم می زنند دستم را گرفت ولی نه از کوره های مذاب خبری بود و نه از آتش سوزان هر چه بود از جنس مِهر بود و نور بود و روشنایی

خیلی اشتباه داشته ام ،نادانسته بسیار به خطار رفته ام ،دانسته مسخ ِ شیطان شده ام !به قول سوسن ضحاک شده ام ولی خدای من همیشه دستم را گرفته و مرا پَس کشیده تا قدمی جلوتر نگذارم .پیش آمده که سینه به سینه ی شیطان ایستاده ام !لهیب ِ آتشی که می گویند را آن لحظه حس کرده ام .تاریکی و سقوط و جهنّمی که نویدش را می دهند آن لحظه ای است که افسارمان را به دست ِ او می دهیم وگرنه من غُل و زنجیری در بارگاه خدایم ندیده ام .

چند ماه بعد از فوت مامان یکی از خاله هایم به سفر حج رفت وقتی برگشت چنان تعریفی از آنجا کرد که دلم لرزید قبل از آن بارها حج ِشریعتی را خوانده بودم ،خسی در میقات جلال را خوانده بودم ولی عمق کلمات و عشق نهفته در آن ها را درک نکرده بودم .آن زمان همه خیلی بی تاب بودیم ،خاله ام تعریف کرد که باور کن کعبه را که طواف می کردم نه یاد فوت شدگان بودم و نه زخمی های تصادف یادم افتاد .باید یک بار هم که شده بروی پانزده سال می گذرد و من هنوز منتظرم ...

بعد از ازدواج  هنوز بچّه ها به دنیا نیامده بودند که ثبت نام کردیم (من و همسرم و مادر و پدر ِهمسرم )همه رفتند و بازگشتند و تعریف ها کردند.

ده،یازده  سالی هست که نوبتم رسیده  ولی من همیشه بهانه های ِخودم را داشتم ،پسرم ،دخترم ،بابا هم که فوت کرد  ماجراهای وصیّت را بهانه کردم و ... . مهم تر از این بهانه ها خودم بودم ،نمی خواستم برای فرار از دلتنگی هایم به حج بروم .می خواستم تکلیفم را با خودم مشخص کنم .

همسرم پریروز گفت این روزا ثبت نام شروع میشه و تو امسال میری .

-بچّه ها رو چه کنم ؟

اونا با من برو.

 

و من امروز ثبت نام کردم .هاج و واج نشسته ام که چه دارم برای پیشکشی به خدایی که می پرستم ؟

  نظرات ()
کلمات کلیدی وبلاگ (۱٠) آبابا (٦) آرزو (۱) آشپزی (٥) ادبیّات (۱٤) از مطالب دوستان (۱۱) استاد (۱٦) انجمن ادبی (۱٤) او (٢) بنیاد کودک (٦) تبریز (٧٢) تغذیه (۱) تغییر (۳٤) حال ِ دلم (۳) حج (٢۳) خبر (٢٧) خدایا (٥) خواهرانه (٢٩) خوب تر (٥) خودمان باشیم (۱۳) خوشحالیم (۳۱) درد می کند انحنای روح من (۳٩) درددل (۱٦) دوست (٢) رژیم (۱) روز معلّم (٦) روزگار وصال (۳) زلزله (٢٥) سؤال (٢٥) سفرنامه (٢٢) شعر (٥٠) عکس های دوربین من (۳) فیلم هایی که می بینم (٢۳) ما (٦٠) مادرانه (۱۱٢) مرکز مشاوره من و همسر جان (٦) مشاهدات (٢٩) معلّم (۸) من (٤۱) من نوشت (٦٧) من و بچّه ها (٢٦٧) موسیقی (۱٤) نوروز (٢) هشدار (۳) وقتی بابا غیر مستقیم صحبت میکند (۱٠) کالبدشکافی خودم (٧۱) کتاب (۳٥) کودکان ایران گل های سرزمین من (٢٦) یاد باد (۳۸) یادبود (٥) یک تجربه (٧۳) یک روز ِ ما (۱٠) یک سطر خواندنی (۳٠) یک عکس (٦)
دوستان من +AB ابناالهدی اردیبهشت از زندگی آغاز کلام آنا( بلاگفا) انجمن غیبی آوا ای جوان بدان که جهان پروردگاری دارد برسد به دست آینده بعد کیهانی بوی خاک و بلوط پانویس پرشین گیگ پیرفرزانه توکای مقدس تیتوک نقش زن چند قدم نزديكتر به خدا خارخاسک هفت دنده خاطرات یک پزشک قانونی خوابگرد دادلی دوزلی دخترشهریوری در آستان بلوغ در خانه ی ما دکتر کافی دنیای اسراء دنیای زیبای من دنیای کودک دیزی راهی رها روزگار وصال روزنگار خانم شین زرمان سپینود سرهرمس مارنا سلمان شاسوسا شاید شراگیم عاشقانه ها کسری کیانا گوریل فهیم مرا آفرید آنکه دوستم داشت موسسه خیریه رفاه کودک (بنیاد کودک ) مولکول مینجق ناگهان چقدر زود دير ميشود هیچکده پرتال زیگور طراح قالب