تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      آنا (آنا یعنی مادر)
کلاه برداری از طریق عابر بانک ... نویسنده: - ۱۳٩۱/۱/٢۱

 

 

 دیروز دوبار بهم زنگ زدن . طرف از اونور خط گفت که سرگرد محمودی هستم از قصر فیروزه مزاحمتون میشم میخواستیم برای یکی از افسرهای ارتش که فوت کرده سبد و کروم گل سفارش بدیم هم برای سر خاک هم برای مسجد. لطفا یه قیمت بهم بدین. برادرم هم میگه باشه و خلاصه بعد از این که چند بار زنگ میزنن قیمت میده. اونا هم میگن ما پول رو براتون کارت به کارت میکنیم فقط اگه ممکنه شما اول یه موجودی برا ما بگیرین با شماره ازجاع و بعد ما پولو میریزیم به حسابتون. میگه خیلی سمج بودن وسط یه جلسه کاریم انقدر زنگ زدن تا بلاخره من از وسط جلسه پاشدم با دوستم رفتیم عابر بانک. منتهی از اونجایی که بهشون شک کرده بودیم اول حسابمو خالی کردم تو یه حساب دیگه و بعد هم شماره ارجاع رو اشتباه خوندم. طرف گقت قربان لطفا دوباره کارت رو بزارید تو عابر بانک و چون ما سیستممون مشکل داره زبان انگیسی رو انتخاب کنید! و بعد که من انتخاب کردم دقیقا کارهایی رو گفت که وقتی قراره کارت به کارت به حساب کسی پول بریزی  باید انجام بدی من گفته بودم موجودیم ۱۹۰۰۰۰۰ تومنه و اون وقتی رسید به اون قسمتی که باید مبلغ بزنی گفت خوب من یه کد میگم لطفا وارد کنید ۱۸۷۹۶۴۳۱ یعنی یه ذره کمتر از یک و نهصدی که داشتم که البته دیگه اون موقع نداشتم! چون قبلا ریخته بودم به حساب دیگه ای!! بعدم که باید شماره کارت رو وارد میکردم گفت خوب سیستم ما یه کد داده اینم لطفا تا سیستم هنگ نکرده سریع وارد کنید و شماره حسابشو داد! چون ما دستشونو خونده بودیم گفتم اه این که انگار از حسابم پول کم کرد! که یاور فوری قطع کرد اما انگارقتی چک کرد و دید پولی به حسابش نرفته  دوباره زنگ زد که قربان ظاهرا یه اشتباهی رخ داده ۸۰ تومن اشتباهی از حساب شما اومده تو حساب ما ! که البته اینم دروغ میگفت! لطفا یه بار دیگه پای عابر بانک برین که من قطع کردم و بعد از این که به آگاهی و ۱۱۰ زنگ زدم براش اس ام اس کردم که درسته ما از پشت کوه اومدیم اما برا مسافرت رفته بودیم پشت کوه! برادرم گفت تو کلانتری که رفتم ماموره گفت اینا یه باندن که الان مدتهاست دارن همین کارو میکنن و ما در تلاشیم که گیرشون بندازیم  توی عید حساب یه خانومی که غذای خونگی درست میکرد رو خالی کرده بودن که بدبخت موجودیش همه ی سرمایه کاریش بود. 

 

 از وبلاگ یاسمن رمضانی (چند قدم نزدیکتر به خدا )

 

 

 

 

  نظرات ()
کلمات کلیدی وبلاگ (۱٠) آبابا (٦) آرزو (۱) آشپزی (٥) ادبیّات (۱٤) از مطالب دوستان (۱۱) استاد (۱٦) انجمن ادبی (۱٤) او (٢) بنیاد کودک (٦) تبریز (٧٢) تغذیه (۱) تغییر (۳٤) حال ِ دلم (۳) حج (٢۳) خبر (٢٧) خدایا (٥) خواهرانه (٢٩) خوب تر (٥) خودمان باشیم (۱۳) خوشحالیم (۳۱) درد می کند انحنای روح من (۳٩) درددل (۱٦) دوست (٢) رژیم (۱) روز معلّم (٦) روزگار وصال (۳) زلزله (٢٥) سؤال (٢٥) سفرنامه (٢٢) شعر (٥٠) عکس های دوربین من (۳) فیلم هایی که می بینم (٢۳) ما (٦٠) مادرانه (۱۱٢) مرکز مشاوره من و همسر جان (٦) مشاهدات (٢٩) معلّم (۸) من (٤۱) من نوشت (٦٧) من و بچّه ها (٢٦٧) موسیقی (۱٤) نوروز (٢) هشدار (۳) وقتی بابا غیر مستقیم صحبت میکند (۱٠) کالبدشکافی خودم (٧۱) کتاب (۳٥) کودکان ایران گل های سرزمین من (٢٦) یاد باد (۳۸) یادبود (٥) یک تجربه (٧۳) یک روز ِ ما (۱٠) یک سطر خواندنی (۳٠) یک عکس (٦)
دوستان من +AB ابناالهدی اردیبهشت از زندگی آغاز کلام آنا( بلاگفا) انجمن غیبی آوا ای جوان بدان که جهان پروردگاری دارد برسد به دست آینده بعد کیهانی بوی خاک و بلوط پانویس پرشین گیگ پیرفرزانه توکای مقدس تیتوک نقش زن چند قدم نزديكتر به خدا خارخاسک هفت دنده خاطرات یک پزشک قانونی خوابگرد دادلی دوزلی دخترشهریوری در آستان بلوغ در خانه ی ما دکتر کافی دنیای اسراء دنیای زیبای من دنیای کودک دیزی راهی رها روزگار وصال روزنگار خانم شین زرمان سپینود سرهرمس مارنا سلمان شاسوسا شاید شراگیم عاشقانه ها کسری کیانا گوریل فهیم مرا آفرید آنکه دوستم داشت موسسه خیریه رفاه کودک (بنیاد کودک ) مولکول مینجق ناگهان چقدر زود دير ميشود هیچکده پرتال زیگور طراح قالب