تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      آنا (آنا یعنی مادر)
معلّمی و ما نویسنده: - ۱۳٩۱/٢/۱٢

بچّه که بودیم (منظورم از بودیم من و همبازی های ِ دوران کودکی ام هست ،پسرخاله و دخترخاله ها و ...) معلّمی و معلّم بودن برای ما خیلی عادّی بود .مادر همه معلّم بود .خاله  و عمّه و پدر ِ اکثر ما هم یا معلّم بودند یا فرهنگی ،انگار آموزش و پرورش تبریز جزیی از خانواده ی درجه ی یک ما محسوب میشد .ازتمامی  اخبار اداره و مدارس با خبر بودیم.مدرسه برامون تازگی نداشت .یک جورهایی هم دل خوشی از این دم و دستگاه نداشتیم .خب به هرحال باید صبح ِ کلّه ی سحر بیدار می شدیم و می رفتیم مهد (البتّه به استثنای من که ازکودکستان فرار کردم ! پام رو  کردم توی یک کفش که من نمی رم .مربّی کودکستان ژاله  به من توهین کرده ! و نرفتم . به پشت گرمی مادربزرگم (مادر پدرم ،روحش شاد) کودتا کردم ).در این میان دخترا بیشتر طرفدار مادرا بودن و یه جورایی هم به این شغل معلّمی افتخار می کردن ولی پسرا با اکثریّت آراء مخالف بودن ،نشون به این نشون که پسرخاله ام جمله ی قصاری داشت در زمان سه ،چهار سالگیش :(خانم ها یا معلّمن یا خوشگل !!!) خودتون تا آخر داستان رو بخونین دیگه و حالا همه ی اون پسر بچّه ها برای خودشون مردی شدن و مخالف معلّم بودن همسراشون (همگی !!!) و این تأثیر ِ عمیق ِ مهد کودک های اون دوران (دهه ی شصت ) بوده بر روی خِیل ِ عظیم ِ نسل دوم خانواده ی ما 

من دوست نداشتم تو مدرسه بفهمن دختر کی هستم یا فلانی خاله ام و عمّه ام هست .می خواستم مثل بقیّه ی شاگردا باشم .ثلث سوم کلاس دوم راهنمایی بودم که دبیرا اتفّاقی فهمیدن بله !! دختر خانم م بنده هستم و لو رفتم .ولی خواهرم حسابی از موقعیّت دختر ناظم بودن بهره مند شد .یادمه بعضی روزا تا با مامان می رسید به خونه بازخواست خانم ناظم ادامه داشت :))

حالا که به عقب برمی گردم .می بینم ما همه هنوز همون معلّم زاده های قدیمیم که قد کشیدیم .هرچقدر هم که به روی خودمون نیاریم دلمون برای اون روزا  تنگ میشه و چقدر مدیون همه ی معلّم هامون هستیم حتّی بیشتر از بقیّه ی همکلاسی هامون  .

دلم برای مدرسه و معلّم ها تنگ شده و مامان ... ،تنها کاری که از دستم برای معلّم هام بر میاد تایپ همین چند سطره ،دست تک تک اونها رو می بوسم .

  نظرات ()
کلمات کلیدی وبلاگ (۱٠) آبابا (٦) آرزو (۱) آشپزی (٥) ادبیّات (۱٤) از مطالب دوستان (۱۱) استاد (۱٦) انجمن ادبی (۱٤) او (٢) بنیاد کودک (٦) تبریز (٧٢) تغذیه (۱) تغییر (۳٤) حال ِ دلم (۳) حج (٢۳) خبر (٢٧) خدایا (٥) خواهرانه (٢٩) خوب تر (٥) خودمان باشیم (۱۳) خوشحالیم (۳۱) درد می کند انحنای روح من (۳٩) درددل (۱٦) دوست (٢) رژیم (۱) روز معلّم (٦) روزگار وصال (۳) زلزله (٢٥) سؤال (٢٥) سفرنامه (٢٢) شعر (٥٠) عکس های دوربین من (۳) فیلم هایی که می بینم (٢۳) ما (٦٠) مادرانه (۱۱٢) مرکز مشاوره من و همسر جان (٦) مشاهدات (٢٩) معلّم (۸) من (٤۱) من نوشت (٦٧) من و بچّه ها (٢٦٧) موسیقی (۱٤) نوروز (٢) هشدار (۳) وقتی بابا غیر مستقیم صحبت میکند (۱٠) کالبدشکافی خودم (٧۱) کتاب (۳٥) کودکان ایران گل های سرزمین من (٢٦) یاد باد (۳۸) یادبود (٥) یک تجربه (٧۳) یک روز ِ ما (۱٠) یک سطر خواندنی (۳٠) یک عکس (٦)
دوستان من +AB ابناالهدی اردیبهشت از زندگی آغاز کلام آنا( بلاگفا) انجمن غیبی آوا ای جوان بدان که جهان پروردگاری دارد برسد به دست آینده بعد کیهانی بوی خاک و بلوط پانویس پرشین گیگ پیرفرزانه توکای مقدس تیتوک نقش زن چند قدم نزديكتر به خدا خارخاسک هفت دنده خاطرات یک پزشک قانونی خوابگرد دادلی دوزلی دخترشهریوری در آستان بلوغ در خانه ی ما دکتر کافی دنیای اسراء دنیای زیبای من دنیای کودک دیزی راهی رها روزگار وصال روزنگار خانم شین زرمان سپینود سرهرمس مارنا سلمان شاسوسا شاید شراگیم عاشقانه ها کسری کیانا گوریل فهیم مرا آفرید آنکه دوستم داشت موسسه خیریه رفاه کودک (بنیاد کودک ) مولکول مینجق ناگهان چقدر زود دير ميشود هیچکده پرتال زیگور طراح قالب